خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۷ ب.ظ

ترس شکست

قبلا از دو مورد خیلی میترسیدم!


یکیش از دست دادن دوست یا در واقع نداشتن دوست و تنها موندن

در مورد اولی شاید به این دلیل بود که اعتماد به نفس کافی نداشتم! همیشه برای هر کاری باید یکی همراهیم میکرد. اگر قرار بود کاریو انجام بدم وجودم پر از استرس میشد!! 

فکر میکردم اگه برای دوستام همیشه پایه باشم اونا هم متقابلا همینن!

از اینکه تنها باشم احساس ناتوانی میکردم و البته همیشه دوستای زیادی داشتم که امروز میبینم اکثرشون ظاهرا دوست بودن!

ولی زندگیم طوری پیش رفت که در مواقع مهم و حساس تنها موندم.. خیلی کارامو مجبور بودم خودم انجام بدم هرچند که شاید لازم بود به مرد همرام باشه اونجاها لااقل!

و اینقدر تنها موندم و تنهایی کارامو کردم که دیگه برای همیشه ترس تنها بودن و تنها موندن و گذاشتم کنار! 

از وابستگی تمام ادما با هر عنوانی خارج شدم و حالا همونایی که روزی من برای تنها نبودنم بهشون احساس نیاز میکردم و نبودن دنبالم میگردن و من دیگه نه نیازی بهشون دارم نه وقتی دارم که بخوام براشون بذارم و نه دیگه لازم میدونم از خودم و برنامه هام بزنم به خاطر دیگران..

اینم ازون الطاف بزرگ خدا بود که با فراهم کردن شرایط سخت تو این زمینه هم منو ساخت


دومین مساله ابراز عقاید مذهبی یا سیاسیم توی جمع بود!

اونم جمعی که یکی دوتاشون مخالفم باشن! نمیتونستم از عقایدم دفاع کنم و جواب بدم حتی در مقابل اونایی که براحتی توهین میکردن! میترسیدم ازینکه دعوامون بشه یا دلخوری پیش بیاد.. ضمن اینکه اصلا هم نمیتونستم خونسردی خودمو خفظ کنم..همیشه بعدش تا مدتها پشیمون بودم ازینکه چرا سکوت کردم و بعد خودمو توجیه میکردم که با حرعای منم اتفاقی نمیافتاد!

البته یه دلیلشم اطلاعات کمم بود! تا اینکه تصمیم گرفتم ب شیوه های مختلف اطلاعاتمو زباد کنم..با خوندن کتاب و دیدن و شنیدن برنامه ها و گوش دادن به اخبار ، سرچ تو اینترنت و یه سری مسائلم پرسیدن از کسایی که میدونستم اطلاعاتشون زیاده در اون زمینه ها... تا اینجا بخشی ازین مساله حل شد اما بخش مهم دیگش این بود که هیجان زده میشدم به شدت و ضربان قلبم میرفت بالا و خون به صورتم میوید و با اینکه نهابت سعیمو میکردم در آرامش حرف بزنم بازم خودم میدونستم درونم چه آشوبیه و شاید تا چند روز بعد هم ادامه داشت این حالات و حتی از طرفم متنفر میشدم که با من مخالفه!!!!

ضمن اینکه فکر میکردم باید با هرکی حرف میرنه حتما بحث کرد و قانعش کرد!!

در این مورد دوم تنها کاری که میتونستم بکنم دعا بود! به شدت از خدا میخواستم اولا از دانش خودش در اختیارم بذاره و اونچه باید یاد بگیرم و بهم یاد بده! و دوما صبر و تحمل زیادی بهم بده که در عین خونسردی حرفامو بزنم

اون زمان کتاب چهار اثر فلوراتس و نخونده بودم ولی حالا که خوندم میبینم دقیقا از شیوه ای که گفته استفاده کردم!

و باید بگم که کاملا هم موثر افتاد!

حالا مدتهاست که اولا کاملا خونسردم و ته دلم هم هیچ حس عصبانیت و استرس و تنفر ندارم موقع بحث کردن

دوما با هرکسی بحث نمیکنم و بهتره بگم تا به بحث نکشنم شروع کننده نیستم! گرچه که وقتیم شروع کنم دلایل کافی برای حرفام دارم... دیگه جایی که ببینم کسی داره بهم توهین میکنه حتی جمع های دوستانه خیلی اروم و منطقی جوابشو میدم.. و ازونجایی که دوستان منو شناختن و میدونن تو بحثا از پس من بر نمیان دیگه جلوی من خیلی حرفارو نمیزنن!

البته که حالا دیگه به ندرت پیش میاد همو ببینیم!

ولی در نهایت اینکه مطالعه اطلاعات و زیاد و در نتیجه اعتماد به نفس و به شدت افزایش میده بعلاوه اینکه خداوند خودش فرموده اگر به اونچه میدونید عمل کنید اونچه که نمیدونید رو بهتون یاد میدیم! و استفاده از دانش در هر موردی باعث افزایشش میشه

و اینم از الطاف خدا میدونم و امیدوارم ادامش بدم

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۶
سپیدار