خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ق.ظ

قهقهه ی تلخ

افطاری خوبی بود!

البته که باید بگم دور همی خوبی بود!


بعد افطار خدارو شکر نذاشتن ظرفارو بشوریم ... بزرگ خاندان بانوان (که البته باید گفت بزرگ زبون درازان) تشریف بردن تو اتاق و همه خانومهارو هم دعوت کردن که تو اتاق باشن که راحت باشن!!! ولی اتاق هم کوچیک هم خیلی گرم بود بعلاوه که قبلنم گفتم از این جمعای خاله زنکی خوشم نمیاد! بخصوص صاحب خونه و همون بزرگ خاندانشونو دخترشون به شدت فضول و به شدت زبون درازن و دائم در حال یا سوال پیچ کردنن برای سر درآوردن از اوضاع خصوصی دیگران یا تیکه و متلک بار اینو اون کردن!

که امشب هم به دلیل وجود دو دختر عمه ی مرحومم کنجکاویشون بیش از پیش تحریک شده بود!

ما یعنی من و اون دوتا دختر عمه (و قبلا بعلاوه خواهرم و دختر عمه ی دیگم) همیشه از بچگی تا زمانی که عمه جان زنده بودن و دور هم جمع میشدیم باهم یه جا جمع و به شدت مشغول پرت و پلا گفتن و هر و کر بودیم و همیشه ام چون بلند بود صدامون توسط بزرگترها اخراج میشدیم از جمع!

روزگار خیلی خوشی بود یادش بخیر...

حالا دختر عمه جانها بعد فوت مادرشون دیگه تقریبا با کسی ارتباط ندارن! جز ما و هر از گاهیم با هم چت میکنیم و همون پرت و پلاهارو تو اینستا یا تلگرام بهم پرتاب میکنیم!

البته دوتاشون کلا با همه قطع ارتباط کردن که نمیدونم به چه دلیل!! شاید هم بشه کمیشو حدس زد..

امشب هم بنده به اون جمع تو اتاق نپیوستم و با دختر عمه کوچیکتر نشستیم همونجا و دقایقی بعد اون یکی و خواهر و عروس جانم اومدن و دوباره صدای خنده ی ما سه تا و اینقدر خندیدیم که حقیقتا دلدرد شدم

حالا اونا از تو اتاق(صاحبخونه) هی میومد که چرا نمیاین اونجا؟؟؟ و منم گفتم اونجا خیلی گرمه ما اینجا راحتیم!!! که دیگه رفت...

والا خب چه اصراریه؟؟؟

که بعدش هم با شنیدن موضوعات مورد بحثشون و اینکه مامیم خوشش نیومده بود ( چون یه ریز گلایه میکنن و ناله از مریضی و این حرفا تا جن!! ) مشعوفتر شدم که به اون جمع وارد نشدیم و شبمونو خراب نکردیم

هعی هعی هعی...

زمان چقدر سریع میگذره... کاش هنوز زنده بودی کاااش!! خیلی چیزا فرق میکرد ... و یه سری خوشیا همچنان پابرجا بودن...

هنوزم وقتی یادت میافتم غصه همه ی وجودمو میگیره و پلکام داغ میشن

تو چقدر باهمه فرق داشتی..و رفتنت چقدر ناگهانی و سخت بود.. 

مساله ی دیگه ایم که تو مهمونیای اخیر مرتب دیده میشه و خب تاحالا فکر میکردم شاید من زیادی حساسم! اما با شنیدن حرفای دختر عمه جان دیدم نه! واقعا اوصاع خرابه!

اونم پسرعموهایی که زمانی اینقد فنچ بودن ادم حسابشون نمیکردیم حالا بزرگ شدن و باید بگم بیش از حد پرو! بیشتر هم دوتای اولی و آخری! رفتارشون گاهی خیلی زننده میشه.. واقعا نمیدونم پسرای این دوره زمونه چشون میشه یهو؟؟؟ هرچند باید ترسید از پسری که عاشق دختری 10 سال بزرگتر از خودش میشه و کارو ظاهرا ب جایی میرسونه که یه مدتی میبرنش جایی که دور باشه!!!!! 

کاش خیلی از مادرا  به موقعش مینشستن سر زندگیشون و درست بچه هاشونو بار میاوردن! تا وقتی به سنی رسیدن و پاشون به دانشگاه و جامعه باز شد با دختر عمو و دختر عمه که مثل خواهرشون باید باشه مودبانه و محترمانه حرف بزنن نه!! حالا هرچقدر هم که صمیمیت باشه...

هعی...

کاش بودی...کاششش

چقدر دلم از نبودنت گرفته اس این روزا

این روزا که نزدیکه به نبودنت


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۷
سپیدار