خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ

بی ترمز

سال 85 بود که وارد دانشگاه شدم.. بواسطه ی یکی از همکلاسیای دبیرستان باهم آشنا شدیم.. به نظرم خوب رسید

یه دختر خوشگل و خوش تیپ چادری که همیشه هد میزد (که موهاش دیده نشه!) آستین دستش میکرد که مچ دستشو بپوشونه!
هم رشته بودیم و طبعا همکلاسی
رابطه مون خوب بود.. اغلب کلاسامون با هم بود و ساعتای بیکار بین کلاسا با هم بودیم..یادش بخیر میرفتیم از تریا دانشکده بستنی میگرفتیم..ازون دایتی پیچیای مسخره که اون موقع تازه اومده بود..
یه وقتایی به من خیلی ایراد میگرفت
اینکه چرا صورتتو اصلاح میکنی؟؟ چرا ابروهاتو برمیداری؟؟ زشته برا دختر.. چرا تو نت زیاد میچرخی؟؟ چرا چت میکنی؟؟ نمازتو تند نخون.. چرا موقع نماز آرنجات رو زمین نیست؟؟؟ و.... خب من اون زمان به دلایلی از جمله اینکه دوست بودیم دلم نمیخواست بینمون با این حرفای الکی خراب بشه (ضمن اینکه همونطوری که قبلنم گفتم از تنها شدن و از دست دادن دوستام واهمه داشتم) جوابشو نمیدادم و با شوخی و خنده میگذروندم ولی به هر حال از دید اون من خیلی دختر خوبی نبودم به دلایل همون ایراداتی که بهم وارد بود!!
یادکه این دخترا رو میدید تو دانشکده چطور راه میرن و قر میدن و ... ایراد میگرفت..یه بار بهش گفتم توام اگر چادر سرت نبود شاید همینجوری راه میرفتی؟!! از کجا میدونی؟؟ با ناراحتی برگشت گفت من قبلا چادر نداشتم خودم چادر و انتخاب کردم و اگرم یه زمانی بدون چادر باشم هیچ وقت مثل اینا لباس نمیپوشم و رفتار نمیکنم!!!
این جمله ی " خودم چادر و انتخاب کردم" رو چندین بار دیگه ام تو شرایط مختلف تکرار کرد و خیلیم با افتخار غرور این جمله رو میگفت! مثل کسی که قله ای رو فتح کرده و از این کارش خیلی راضیه..
یه مناسبتهایی بود مثل تولد امام رضا فکر میکنم! که بچه ها از طرف بسیج دانشکده یا یکی از همین تشکلا پیاده میرفتن تا حرم..همیشه میرفت
من نمیرفتم! اون موقع خوشم نمیومد از این کارا..
اردو ها رو نیومد با ما چون مختلط بود!
زمان گذشت.. ترم 5 بود فکر کنم ازدواج کرد.. همه رو تشویق میکرد به ازدواج.. مدام تو گوش همه مون میخوند...
زمان گذشت.. دانشگاه تموم شد
تو اولین مهمونی که دیدیم همو دیگه چیزی از ازدواج و تشویق و این حرفا در کار نبود..
گذشت.. خونش رفتم ...اون میومد.. گاهی با چادر و گاهی که شوهرش ماموریت بود بی چادر!! میگفت اون باشه مجبورم سرم کنم...
بعدها فهمیدم علاوه بر ارشدی که اینجا داره میگیره تو تهرانم داره ارشد یه رشته دیگه رو میخونه...
گذشت.. یه روز که درو روش باز کردم موهاش تو صورتش پخش بود... تعجب کردم اما چیزی نگفتم
گذشت.. تو مهمونیای بعدی میگفت زود ازدواج نکنین..خبری نیست!! من زود ازدواج کردم.. به اون تازه متاهل شده هامونم میگفت به شوهرت رو ندیااا!!! هرجور دوست داری لباس بپوش به اونا چه ربطی داره!!....
یه روز دعوتم کرد.. حرف و که باز کرد میگفت من زود ازدواج کردم انتخابم خیلی مسخره بود.. باید قبل از ازدواج مدتی آشنا بشی.. من زود خودمو گرفتار کردم..از جوونیم استفاده نکردم!!!...میخواست یه نفرو با من آشنا کنه (یه آقایی از همکلاسیاش) قبول نکردم هرچند که تا دم جدا شدن گفت اگه نظرت عوض شد بگو بهم.. (و امروز چقد خوشحالم که قبول نکردم!)
گذشت...تو اینستا دیدمش... عکس با حجاب کم و لاک و آرایش آنچنانی و ...
گفتم چقدر عوض شده!! بیشتر ازونی که تاحالا حدس زده بودم..
کم کم عکسای بدون حجابشو با ژستای آنچنانی گذاشت رو اینستا...
باورم نمیشد این همون آدمه!!!؟؟؟
گفتم باورم نمیشه تو همونی که ... سریع آنفالو و ریمو کرد..بعد نمیدونم کلا حذف کرد پروفایلشو یا تمام بچه هارو آنفالو و ریمو کرد..از گروه تلگراممونم لفت داد..
فکر میکردم اخلاقیاتش عوض نشده ولی شده خیلیم ...
از همون تولدش که با اون دخترای حداقل 7-8سال کوچیکتر از خودش میپرید و بعدشم تو اینستا تمام عکسا و برنامه هاشون با همونا بود...
یه آدم تو سی سالگی دنیای پخته تری داره.. وقتی بخواد با یه 20 ساله دوست و همراه باشه همیشه و خودشو وارد دنیای اون کنه طبیعیه که بی تاثیر نخواهد بود!
کسی که تو سی سالگیش هنوز مثل بیست سالگیش باشه و همون تفکرات و علایق و داشته باشه به نظر من آدم پخته و عاقلی نیست!
چیزی که این روزا معروف شده شاید به کودک درون و به اسم این کودک خیلی کارا میکنیم چیزی جز یه توجیه بچگانه از رفتارای بچگانه ی خودمون نیست
تو سی سالگی آدم باید به سبک سی سالگیش شاد باشه نه به سبک بیست سالگیش!
به هر حال هنوز نمیدونم این آدم چطور اینهمه تغییر موضع داده و حتی تحمل شنیدن حرفی از اونچه که گذشته بوده هم نداره!
فقط میدونم هر وقت یه جاهایی زیادی تند بریم آخرش کله پا میشیم!
خدا همه مونو از تند رفتن و کله پا شدن حفظ کنه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۰۳
سپیدار

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.