خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ

خشونت ممنوع

با تمام خستگیم و بر خلاف شبای قبل امشب ساعت از 10:30 گذشته و من بیدارم! به خصوص روال شبهای زوج که روزاش سر کارم و از 10 به استقبال خواب میرم

و یه کار خیلی بدی که دارم انجام میدم خوردن هندوانه اس که قطعا قبل از زنگ ساعت باید بیدار شم!

درست کردن عکسها که 98 درصدشونم عکسای مسافرت اخیر هستن شاید قوی ترین دلیل یا هیجان برای بیدار موندنم شده

غرض از قلم فرسایی اینکه قصد دارم یک سخنرانی اخلاقی ایراد کنم!

همونطور که میدونیم انسان اسیر شهوات هست.. در انواع مختلف...

یکی از اونها هم "شهوت خشم" ـه

ازونجایی که همه ی ما خودمونو بهتر از دیگران میدونیم بر اساس یک خصلت مختص هم وطنانه مون!! و همیشه فکر میکنیم بری از اشتباهات سایرینیم و اگر در مقاطعی خوب بودیم و با تعریف و تمجید اطرافیان یا بعضا زیر دستان گوشامون دراز شده، اون تعاریف و نسبت میدیم به تمام زمانها راجع به خودمون! (اصل جمله ای رو که میخواستم بگم یادم رفت)

ازینکه گاهی از کوره در میرم خیلی ناراحت میشم حقیقتا

از آخرین بار ( چهارشنبه ی گذشته) فکرم بشدت مشغول بود.. برای چندمین بار تصمیم گرفتم عصبانی نشم و به خشمم غلبه کنم! فکر کردم هر وقت عصبانی شدم بشمارم.. یا مکث کنم یا هر چیزی شبیه این.. بالاخره امروز از همون سر صبح هر موقع اعصابم خورد میشد با خودم فکر میکردم الان که دارم این تذکر و میدم از حرص دلمه (دلم باید خنک بشه که زورم میرسه به یه عده!!) یا صرفا در جهت وظیفه اس؟؟

و همین باعث شد تا آخر روز به آرومی تذکرات و بدم . حالا نه اینکه با آدما دعوام بشه یا دائم عصبانی باشم اما همیشه گرچه آروم میگم (و یه جاهایی که طرف پررو بازی در میاره با خشم) ولی ته دلم همون خشم و حرص بود

فقط باید اینو حفظ کنم والا یه شب از اعصاب خوردیای سرکارم سکته میکنم و صبح دیگه بیدار نمیشم

هرچند شاید خیلیا فکر میکنن حرص و عصبانیت نداره دیگه! ولی توضیحات زیر و فقط تصور کنین چند لحظه! تا ببینید حقی برای ناراحتی و عصبانیت هست یا نه؟!

یه استخر معمولی 12/5 در 25 و تصور کنید

از ساعت حدود 7:30 صبح وارد محیط میشین.. هوا گرمه و بخار آب و گاز کلر قاطی شدن و چشما و ته گلوتونو میسوزونه

شیفت شروع میشه و میان

تعداد زیادی بچه تو سانسای آموزشی.. سر و صداشون کنار تحمل بی توجهی و بی نظمی مربیایی که موقتا دعوت به کار شدن و خطر آفرینن هم کنار

بچه ها اطراف استخر میدون و میپرن و هر آن ممکنه بیافتن و اتفاقی براشون رخ بده و دائم باید صوت و داد بزنید و تذکر بدین ندون اطراف استخر

سانس تموم میشه و بای داد بزنین که بیاین بالا! تخته هارو جمع کنین..لاینارو جمع کنین.. تخته هارو رو هم نریزین...

سانس تفریحی شروع میشه.. مادرایی که با اصرار میخوان بچه های کوچیکشونو بیارن تو استخر بزرگسالان یا با خودشون ببرن سونا و جکوزی.. دمپایی هایی که جلوی در رویهم تلمبار شدن و سبدای دمپایی که خالین!! همون دویدن و جیغ و سر صدای بچه ها هم هست..حالا عده ایم اومدن که دوست دارن دست بزنن و جیغ بکشن.. کسایی که شنا بلد نیستن و اصرار دارن برن تو عمیق!! کسایی که تو شنا طول و عرض استخر و رعایت نمیکنن.. کارای خطرناک مثل هل دادن و زیر آب کردن همدیگه.. قوانین خاص استخر که حتی برای لباس تنشونم باید تذکر بدی!!! وقتایی که گروهی میان دیگه معرکه میشه حسابی!! گروه هایی که بعضیاشون بار اولشونه میان استخر و استخر در اینجا تبدیل به یک باغ وحش انسانی میشه!! در هر موردی هم تذکر میدی باهات بحث میکنن و بد و بیراهم بهت میگن.. اینا یک طرف قضیه ست و حالا سو استفاده یکی از همکارا و استراحت نداشتن از 8صبح تا 3:30 ظهر! و برنامه ریزی افتضاح سرناجی که باعث میشه تو یه زمان شلوغ دوتا از همکاراتون کلاس خصوصی یا نیمه خصوصی داشته باشن و تذکراتی که باید بده و نمیده تا خودشو خراب نکنه و شما ناچار طرف بحث میشین و هم بهش اضافه کنین بعلاوه برنامه های احمقانه و خرکی مدیر مجموعه که ناگهان به گوشتون میرسه! از حقوق و مزایا دیگه چیزی نمیگم چون کاملا حل شده اس!

و باید بگم اگر برای هر کدوم وارد جزئیات بشم خیلی بیشتر ازونیه که دیده میشه...

واقعا میشه با وجود همه ی اینا همیشه لبخند ژکوند زد و مهربون بود؟؟

اینا نک و ناله نیست فقط روشن کردن زوایای این کار به چشم همگان زیبا و پرنشاطه! و البته که من کارمو دوست دارم و خودم انتخابش کردم و اگر بازم برگردم عقب خیلی زودتر ازینهم میرم سراغش!

امروز به شدت با همه ی حسای بدم مبارزه کردم و اعتراف میکنم چند جایی لبخند زدم اما در واقع فحششون میدادم تو دلم


برای کلاس عصرم که مدرسه شناست چون از نصفه کلاسو دادن دستم نگران بودم ترم تموم بشه و درس من تموم نشه یا بچه ها اونجوری که باید یاد نگیرن چون به شدت شلوغن و حواس پرت!

بدیش اینه که عده ایم این وسط هستن واقعا استعداد ندارن اما متاسفانه باید مثل سایرین آموزش بگیرن..

به هر حال از اینکه همش با تهدید و تشر و دعوا درسشون بدم ناراحت بودم..امروز آخر ساعت فهمیدم جریان به کلی متفاوته!! در واقع من یه وقت نامحدود دارم برای آموزش کامل بچه هام و میتونم هم باهاشون بازی کنم تا خسته نشن از فضای کلاس و هم خلاقیت به خرج بدم برای یادگیریشون و روشهای خودمو به کار بگیرم از این بابت خوشحالم چون یه بار استرسی و بی اعصابی هم از رو دوشم برداشته شد

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۲۲
سپیدار

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.