خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ب.ظ

لیوان داغ

همه تو اتاق جمع بودن و همهمه بود.. خانوم آقای ایکس هم اونجا نشسته بودن تا اومدم گفت سپی بیا این دمنوش برا تو..منم که خیس بودم و سردم بود گرفتم و فکر کردم آماده ی خوردنه که داده دستم تو اون شلوغی! لیوانش اونقدرا داغ نبود..خوردن همانا و سوختن تا فیها خالدون هم همان!! تمام پرزای زبونم آتیش گرفتن و در حال حاضر هم چشاییمو از دست دادم

تصمیم به یه اردوی اخلمد گرفته شده که طبق معمول رفتن من در هاله هایی غلیظ از ابهام قرار دارن! اونا قراره از شب برن تا فردا عصرش!

یه کارت عروسیم گرفتیم که مال 5شنبه دیگست.. تعداد پایه ها اینجا بیشترن

اینقدر بدم میاد سر شیفت کسی مخصوصا مشتری به حرف بگیرنم که حد نداره!! واقعا تصورشون اینه که ما بیکاریم نشستیم به حرف زدن با اونا!
من اغلب جواب کوتاه و سربالا و بی توجه میدم که طرف دیگه ادامه نده یا حتی بعدش چند قدمی دور میشم و اطراف و نگاه میکنم که بفهمه قرار نیست بشینم به فک زدن با اون!
امروز اما یه نفر که متاسفانه آشنا هم بود ول کن نبود! استخر خلوت بود البته ولی میخواستم برم استراحت! چند باریم گفت اصلا ناراحت نباش که مجرد موندی!! ازدواج کردن هزار و یک مشکل داره ولی تو فقط یه مشکل داری دیگه میگن شوهر نکرده!!
گفتم من کلا مشکلی ندارم خیلیم راحتم!! ولی طرف تو کتش نمیرفت خلاصه یه ریز فک میزد..آخر چند لحظه فرصت بین حرفاش پیدا کردم و به هوای تذکر به یکی از مشتریا ازونجا دور شدم.. چند لحظه بعد یه آشنای وراج دیگه که چندان هم ازش خوشم نمیاد و نسبت فامیلی هم داریم پیداش شد...وای خدایا همکار جان به موقع رسید و گفت سپی بیرون کارت دارن...و بالاخره خلاص شدم..
دقیقا فهمیدم که بار آخرم بود به این آدم رو میدم!

چقدر بدن آدمایی که همه رو از بالا به پایین نگاه میکنن.. و به خودشون اجازه میدن با کسی که بنا به ضرورت زندگیش تو فقر و موقعیت بدی قرار داره رو تحقیر و توهین کنن
قبول ندارن حرف خدا رو که میگه روزی بعضی از شما رو به دست بعضی دیگه قرار داده!
آدمایی که ثروت زیادی دارن فکر میکنن همش مال خودشونه! از کجا آوردن دقیقا؟؟ یعنی نمیتونست همه چیز برعکس باشه؟؟
چقدر کوته بینن که فکر میکنن این مالی که با حرص و ولع جمع میکنن و مواظبن ذره ایش از دستشون نره اونجایی که باید به دردشون نمیخوره!!! به قول باباطاهر:

به قبرستان گذر کردم کم وبیش

بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بیکفن در خاک رفته

نه دولتمند برده یک کفن بیش

خیلی حماقت لازمه که تصور کنیم این مال و ثروت به هر قیمتی که بمونه و زیاد بشه به دردمون میخوره تا ابد!

به کسی که نیازمنده بی منت ببخشیم و تمیز!

دوست جان از مادر بزرگ تازه درگذشتش میگفت و اینکه به خانومی که میومده کمکش کنه چقدر میرسیده!

اینکه همیشه در کمال ادب و احترام باهاش حرف میزده نه دستوری!

مثل یک مهمون ازش پذیرایی میکرده و قبل اومدنش براش چایی تازه درست میکرده و همیشه چایی با بیسگوییت یا شیرینی بوده!

همیشه نهار سوپ بوده بعلاوه یه غذای اصلی!

همیشه سفره رو خودش پهن میکرده به بهترین شکل ممکن درست همونطور که برای یه مهمون رودرواسی دار سفره مینداخته!

همیشه غذا زیاد درست میکرده که خانوم سیر بخوره و برای بچه هاشم ببره...

حالا بعضیا انگار برده گرفتن


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۰۸
سپیدار

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.