خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۴۹ ب.ظ

چهار لیتری عزیز

اگه یه شب دیدین یه خانوم کنار بزرگراه داره راه میره شک نکنین نیاز به کمک داره! مخصوصا اگر یه چهار لیتریم دستش بود!

بازم خدارو شکر نزدیک پمپ بنزین تموم شد.

اول زنگ زدم به نارسیس اونم ماشین نداشت که به کمک بشتابه ولی آدرس پمپ بنزین نزدیکمو بهم داد و از زنگ زدنم به ددی جان نجاتم داد!

اعتراف میکنم اون یه تیکه راه کمی تا قسمتی ترسیدم ولی با سرعت و نگاه های پیاپی به اطرافم ( که نکنه کسی دور و برم باشه و بلایی که قبلا سرم اومده باز نازل بشه) به طرف ورودی بولوار سید رضی حرکت کردم. و البته تمام مدتم خدا رو شکر میکردم که قضیه بنزین بوده نه چیز دیگه!

داشتم از یکی آدرس پمپ بنزین و میپرسیدم که یه تاکسی نگهداشت..یه اقای پیر مهربون بود. بهش گفتم پمپ بنزین نگهداره  و ادامه دادم که بنزین تموم کردم.. (چون بلد نبودم مکان دقیقشو خواستم بهش بفهمونم که یکم عجله دارم) اونم خدا خیرش بده لطف کرد منو برد جلو پمپ بنزین و همونجا وایساد تا برگشتم و دوباره منو برد اول میدون امام علی. یه بطری کوچیکم داشت میخواست با چاقو تهشو ببره که جای قیف ازش استفاده کنم ولی چاقوشو پیدا نکرد. گفتم خودم چاقو دارم

چاقوی زنجانی تیزی که چند سال پیش یه دوست اینترنتی که تو یکی ازین سایتای دوست یابی به هم آشنا شده بودیم و ساکن زنجانم بود برام هدیه اورد.یه دختر ترک به اسم زهره که اون موقع ها با اسم ( قره گز = سیاه چشم) میشناختمش. خدا حفظش کنه هرجا هست.

مسیری که برمیگشتم سمت ماشین برام رعب آور تر بود! ماشیناهم هی بوق میزدن.. بالاخره رسیدم کیفمو گذاشتم رو صندلی عقب و درشو قفل کردم(حرکت امنیتی خخ) نور ماشینا که میافتاد و سایه ها حرکت میکردن هی فک میکردم کسی پشت سرمه. چاقو باز شده تو دستم بود. چادرمم انداختم رو صندلی ماشین که در حین دفاع یا فرار مزاحمم نباشه. بعد از بریدن ته بطری چاقو رو بهمون شکل باز و ایستاده تو جیبم گذاشتم برای احتیاط! گرچه یادمه دفعه قبلیم که بهم حمله شد همین چاقو تو کیفم بود ولی چنان ترسیده بودم که حتی جرئت نکردم درش بیارم! ضمن انجام کارام به همه چیز از جمله فنون دفاع شخصی که در حال یادگیریشون هستم هم فکر میکردم! ولی به هر حال معتقدم قوی ترین سلاحم آیه الکرسی بود، همون چیزی که در حین اون حادثه ام خوندم و به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کردم.. بگذریم

بعدش رفتم پمپ بنزین و باک و پر کردم و رفتم سر قرارم با نسرین.. در حال عذرخواهی بابت معطل گذاشتنش و تشکر بابت کمک فکری و دعوت به آرامشش بودم که گفت درس عبرتی بشه برات دیگه مث وحشیا باهام حرف نزنی. منظورش دیروز بود که من اعصاب نداشتم و یه تذکری رو خیلی بد بهش گفتم..البته بعدش کاملا براش توضیح دادم ولی اون لحظه خیلی رفت تو خودش..

و البته به اینم فکر میکردم که صبحم با مامی بد حرف زدم و ناراحتش کردم ... هعی که ادم وقتی گیر میکنه همه غلطایی که کرده یادش میاد


پ.ن: خونه در معرض فروش قرار گرفته و ظاهرا والدین محترم دنبال خونه ان.. امیدوارم بهترین انتخاب و انجام بدن و پشیمون نشیم بعدش

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۰۷
سپیدار

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.