خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۲۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۰۶ ق.ظ

عید به بعد.....

30 روز ماه رمضون نیم کیلو جا به جا نشدیم هیچ اضافه هم شد حالا تو این دو روزه 2کیلو کم شدم یهو!!!! هنوز عادت نکردم نهار بخورم.....البته گرمی هوا هم اصلا بی تاثیر نیست آبجی جان در مسافرت به سر میبرن به اتفاق خانواده ی همسر!!!!!!!!!!!! قربونت برم خدا چه جوری بعضی ادما از این رو به اون رو میشنااااااااا!!!!!!!!!!!!!! هیچ زوریم در کار نبوده...کاملا خودخواسته...همینه که جالبه ببخشید فعلا جواب نمیدم این کمر درد مسخره نمیذاره زیاد پشت میز بشینم شب عید خاله جان یه سکته ی خفیف نمودن ..بچه ها به زور بردنش بیمارستان الان 3روزه بیمارستان بخش مراقبت های ویژه است این خاله جان ما مث مامان بنده یه توهماتی دارن مثلا چون مامانشون تو سن40سالگی به خاطر بیماری قلبی تو بیمارستان فوت کردن این دونفرم به سن 40 که رسیده بودن میگفتن :منم مث مامانم دارم میمیرم تو این سن!!!!!!!!!!!!! حالا چه ربطی داره خدا میدونه کلا سن دپرسی بود خودمونو کشتیم تا از سرش در بیاریم بچه های خالمم همین درگیریو با مامانشون داشتن(خالم 10 سالی از مامانم بزرگتره) حالا هم خاله جان تو همون بیمارستانین که مامانشون بوده و با خودش به این نتیجه رسیده که داره میمیره واسه همین اینجاست!!! حسابی خودشو باخته آخه عزیز من کی به تو میگه وقتی حالت خوب نیست به زور روزه بگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا که نماز روزه ی اینجوری نمیخواد آخه اونایی که باید میگرفتن نگرفتن اونوقت عده ایم مث این خاله جان از اون طرف بوم میافتن دکترا هم که قربونشون برم اینقده وقت شناسن!!!قرار بوده 10 بیاد واسه آنژیو هنوز نیومده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۱ ، ۰۹:۰۶
سپیدار
يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۱، ۱۰:۵۴ ب.ظ

حرم

چقدر شلوغ بود خدایا شب آخر از میدان بسیج تا خود حرم مجبور شدیم پیاده بریم به خاطر طرح ترافیک فقط تاکسیا و موتوریا حق ورود داشتن اون مسیرم که کلا تاکسی کمه بیشتر شخصیا کار میکنن....و یه عالم مسافر..... خیلیم هوا گرم بود تو حرم نماز دوم بود که رسیدیم بعد نماز رفتم واسه مامی آب بیارم دو بار غلغله بود جلو آبخوریا...فشار آبم که حسابی کم شده بود ما هم که اولش لنگ آب بودیم بعدشم کلی دنبال سرویسای بهداشتی وقتمون گذشت خلاصه دهن من یکی که حسابی آسفالت شد دست آخرم پدر محترم کارشون یه ساعت جلوتر تمومم شد و اومد گفت :خب! بریم؟؟؟ که من مخالفت نمودم و یه 15 دقیقه ای رفتیم زیارت کردیم ولی خب خوب بود....خیلی خوب...همینکه پام رسید اونجا بازم شکر دیشبم مث اون شبی که تو جمکران بودم بی اختیار اشک ریختم بی اختیار شکایت کردم دلم خیلی تنگ بود عیدا که میشه دلم خیلی میگیره ولی فک نمیکنم دیگه هیچ موقع مث اون شب کسی جوابمو بده......................... شایدم هنوز وقتش نرسیده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۱ ، ۲۲:۵۴
سپیدار
شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۳۱ ق.ظ

♥♥♥♥♥

♥♥♥♥♥عید همه مبارک♥♥♥♥♥
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۱ ، ۰۹:۳۱
سپیدار
جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۵۶ ب.ظ

یه جا به جایی سنگین

خدایا! جای چیو با چیا دارم عوض میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۱ ، ۲۱:۵۶
سپیدار
جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۱، ۰۸:۲۴ ب.ظ

آخرین نفس

فردا روز آخره ...مثل برق و باد گذشت هم به اونایی که روزه هاشونو گرفتن و سعی کردن بهتر باشن گذشت هم اونایی که این ماه با ماه های دیگه براشون هیچ فرقی نداشت هیچ تازه سخت ترم بود.... چقدر خوشحال بودن از اینکه تو خیابون راه برن و سیگار بکشن تو ماشیناشون بطری آبو نوشابه سر بکشن و بعدم به اطراف نگاه کنن ببینن که میخواد چیزی بگه؟؟؟!!! دوس ندارم چیزایی که دیدم و یادآوری کنم.................. خدا جای حق نشسته و هم چیزو میبینه و میدونه هم پاداش میده و هم عذاب منم که اصن نفهمیدم چه جوری گذشت.......................هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ... فردا قراره با مامی بریم واسه افطار حرم برگشتنا هم 10 یا 10:30 که بابا کارش تموم میشه مارو برمیگردونه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۱ ، ۲۰:۲۴
سپیدار
پنجشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۱، ۱۰:۲۷ ب.ظ

روزمرگی

گیر کردم بین روزا و دقیقه ها و کارای تکراری که میان و میرن حتی نمیدونم چی باید بخوام از خدا؟؟؟؟؟!!!!!!!!! این چند وقته خیلی خواستم......ولی ناشکری نباشه هنوز رو هوام نمیدونم نمیدونم نمیدونم.................................... ذهنم مسموم شده تو فکر بودم بعد ماه رمضون یه برنامه ای بریزم که حوصلم سر نره, برنامه خود به خود جور شد!! باز باید از این خانوم دکتره وقت بگیرم برم پیشش معلوم نیس چقد الاف بشم نمیدونم چرا درمانای قبلیش جواب نداد لعنتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فک کنم واسه همینم اینقد دپرس میشم!!!! هرچند آخرای داروهاشو ریختم سطل آشغال از بس زهرمار بود و خفن گرمی بود!! کلا هر موقع پیش دکترای معمولیم که میرم بهم قرص و دارو میدن حال میکنم آخرشو بریزم دور شده یه دونه قرص مونده باشه تهش نمیخورم دیگه خدایا من چم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۱ ، ۲۲:۲۷
سپیدار
سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۱، ۰۷:۴۸ ب.ظ

آب

دو سه سال پیش ماه رمضون یه مقداریش تو مهر بود و همون موقع ها من دانشگاه میرفتم مشهدم همیشه اوایل مهر هوا گرم میشه یادمه یه روز خیلی شدید و بی سابقه تشنه بودم تا ظهر دانشکده کلاس داشتم وقتی رسیدم خونه واقعا حس کردم میخوام از تشنگی جون بدم هیچ وقت چنین عطشی رو حس نکرده بودم با اون تشنگی خوابیدم در واقع سعی کردم بخوابم اما هی چشام باز میشد و میدیدم هنوز تا اذان خیلی مونده تو دلم میگفتم خدایا یه کاری کن این تشنگی از بین بره بالاخره خوابم برد تو خواب (جزئیات یادم نیست)رفتم سراغ یه شیر آب و شروع کردم به خوردن آب سرد و گوارایی بود و داشتم با دست میخوردم گوشه ی دهنم خیس شده بود دستمو کشیدم روی لبم که از خواب بیدار شدم کامم کاملا سرد بود و مزه آب هنوز تو دهنم بود حتی اون قسمت صورتم که آب ریخته بودم سردی آبو داشت!!! اصلا احساس تشنگی نمیکردم!!! انگار همه ی اون آب و تو بیداری سر کشیده بودم!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۱ ، ۱۹:۴۸
سپیدار
يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۱، ۱۲:۲۰ ب.ظ

ایمان خود ساخته

عسل و خونوادش کلا اهل نماز و روزه و این برنامه ها از اول نبودن و نیستن اما یه وقتایی یه کارایی میکنن!!!! به خرافات بیشتر اعتقاد دارن تا نمازی که تماما واقعیته مثلا یه کاری چند ساله مد شده بعد از محرم صفر انجام میدن که دیگه بالاخره سال پیش کلی تو تی وی راجع بهش صحبت شد و گفتن بابا!!!ملت این کار من درآوردیه نکنین این کارو!!!! میرن در 10 تا(فک کنم)مسجد و میزنن و توشون شمع روشن میکنن و میگن امام حسین ما برات عزا نگهداشتیم دوماه تو هم حاجت ما رو بده!! حالا اگه کسی واقعا عزا نگه داشته باشه باز میشه یه جوری توجیهش کرد ولی.... همین خونواده که گفتمم این کارو میکنن هرسال.و جالبه که تمام اون دوماه جشن تولدا و مهمونیای آنچنانی با دوستاشونو مسافرتای... همه سرجاشه کلا براشون فرقی نمیکنه عید باشه یا عزا.... چند روز پیش که رفتم باغشون و شب و با عسل گذروندم فهمیدم همچین بگی نگی یه ذره تغییذات کرده البته تو ظاهرش صلا معلوم نیست و رفتار و ...همه همونه ولی دیدم نماز میخونه! اما روزه نمیگیره تا صبح بیدار میمونه هر شب تا نماز صبح خواب نمونه وضو میگیره اما با دست و پای همیشه لاک زده! خلاصه هنوز همونه اما شبای قدرم احیا میگیره چند ماهی هست اینجوری شده.....حالا دقیقا دلیلش چی بوده نمیدونم اما بازم جای شکر داره و البته یه اتفاقاتیم داره تو زندگیش میافته که ظاهرا خیره و من آرزو میکنم آخرشم ختم به خیر بشه شاید به خاطر همین که مدتیه نماز میخونه من که از ته دلش خبر ندارم اما دیدم نمازشو تند تند و سر به هوا نمیخوند دیشب به این فکر میکردم که عسل با همین نماز خوندنش که مدت زیادیم نیست شروع کرده امید داره به خدا که کمکش کنه و این خیلی خوبه همینم ازش یاد بگیرم کلی هنر کردم آنی هم یه دختر دیگه است که کلا خیلی خیلی راحته و تو هیچ قید و بندی نیست(نه به اندازه ی عسل) و مشکلاتشم کمتر از عسل بوده و هست و من فکر میکنم دلیلشم اینه که آنی از اول همیشه نمازاشو میخوند و روزه هاشم میگرفت نه از روی زور و اجبار ...کاملا خود خواسته(خواهراش اینجوری نیستن) اینو به این خاطر با یقین میگم که ما حدیث داریم که "هرخلافیم که مرتکب میشید باز هم نماز و ترک نکنید چون نجات بخشه" (متاسفانه دقیقشو یادم نبود که بنویسم) خود من اینو کاملا تجربه کردم!!!! اما همیشه همه فرصت تجربه کردن بعضی چیزا رو ندارن.فرصت جبران رو هم ندارن! وگاهی وقتام کلا نمیفهمن چیو از دست دادن؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۱ ، ۱۲:۲۰
سپیدار
يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۱، ۰۷:۳۱ ق.ظ

آذربایجان در مه!

چند ماه پیش که اینجا یه زلزله خفیف اومد.فقط خونه ها تکون خورد و همه ترسیدیم یه نفرم از ترس همین نزدیکا سکته کرد و مرد خدا میدونه دیروز که آذربایجان شرقی به اون وضع بوده چی به مردم گذشته روستاهایی که زیر و رو شدن و دیگه چیزی ازشون نمونده بچه های یتیم و پدر مادرایی که فرزند از دست دادن............. وحشتناکه هیچ کی نمیتونه درک کنه جز اونایی که اونجان خدا خودش کمکشون کنه...... **هنوز از عمم تو تبریز خبر نگرفتیم.میگن اونجا هم دیوارای بعضی خونه ها ترک برداشته ینی بابا اینقدر سرش شلوغه که وقت نداره حال خواهرشو همشهریاشو بپرسه............... *** واسه شون اناانزلنا بخونیم واسه ماهایی که دوریم و کاری ازمون ساخته نیست ____________________________________ ***************** میدونستی کسی که غیبت میکنه تا 40روز نماز و روزش قبول نیست؟؟؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۱ ، ۰۷:۳۱
سپیدار
جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۱، ۱۰:۳۲ ق.ظ

شیطان

در زمان امام رضا(ع) روزی مردی شیطان رو میبینه که در شبهای قدر داره گریه میکنه و خدا رو به حضرت علی (ع) قسم میده که از گناهانش بگذره و بیامرزتش!!! مرد که خیلی متعجب میشه از این حرت شیطان ازش میپرسه تو چرا اینکارو میکنی؟؟ شیطان میگه من شش هزار سال از فرشتگان مقرب درگاه الهی بودم و از حضرت علی چیزهایی میدونم و شناختی دارم که شما آدمها نمیدونید!!اینه که امید دارم.... یه شب دیگه مونده هنوز! کسی که حتی ذکر اسمش جزء عبادات محسوب میشه و حتی شیطان امید داره که شفاعتش کنه قطعا میتونه سرنوشت ما رو هم به بهترین شکل تغییر بده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۱ ، ۱۰:۳۲
سپیدار
پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۱، ۰۶:۵۴ ق.ظ

تقدیر سال

حتما شنیدین که شبهای قدر میگن مقدرات یک سال هر کسی رقم میخوره تا حالا شده وقتی به این نقطه ی زمان میرسی برگردی پشت سرت و ببینین سالی که گذشت تو تقدیرت چی نوشته بود؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۱ ، ۰۶:۵۴
سپیدار
سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۱، ۱۰:۴۰ ق.ظ

بودن یا نبودن؟؟؟

چند روز پیش پای کامپیوتر بودم بابا گفت بود و نبود تو تو این خونه هیچ فرقی نمیکنه دائم پای اون کامپیوتری!!! مثل یه تیکه سنگ....(قبلا هم گفته بود) منو باش مامانتو به هوای تو تنها میزارم میرم سر کار!!!! ..................... مامانم پیشش بود اما هیچ دفاعی از من نکرد تگفت که همیشه اینجوری نیست(آخه بابا زیاد خونه نیست وقتی دو بار یه چیزی ببینه بقیه رو با یقین حدس میزنه) نگفت منم از خیلی کارام میزنم تا تنها نباشه نگفت پیش دوستام نمیرم تا پیشش بمونم نگفت دوره ای رو که دوست داشتم و نرفتم تا پیشش بمونم نگفت من که از این فیلمای بیخود تی وی بدم میاد اما پا به پاش میشینم میبینم خیلی وقتا تا کنارش باشم ....... خیلی چیزا رو نگفت و اینجوری تایید کرد که حق با باباست من چیکار کردم؟؟؟ اونجا جواب ندادم و با خودم یه کم غر غر کردم (البته یه چیز کوچیک گفتم ولی ادامه ندادم) در عوض پریشب که مهمونی داشتیم بعد از مهمونی با دختر عمم رفتم باغشون و روز بعد ساعت5 برگشتم مامان با تردید گفت میخوای بری واقعا؟؟؟؟ ینی دوس داری بری؟؟؟ گفتم آره! بابا وقتی دید من حاضر شدم بسیااااااااار متعجب پرسید:کجا؟؟؟؟؟؟ تو ماشین به عسل و...گفتم بابام شوکه شده حسابی...و بعد خنده.... کلا اون شب خیلی خوب بود دوسالی بود که عسل و ندیده بودم و خیلی دلم براش تنگ شده بود پری رو هم یه سال وقتی رفتم تو حیاط...عسل دوید و پریدیم تو بغل هم و کلی جیغ و ویغ کردیم از ذوق!! با پری هم تمام شب به گفتن و خندیدن ما سه تا+آبجیم گذشت حیف مریم نتونست بیاد والا جمعمون تکمیل بود دیگه یه ریز جفنگ گفتیم و خندیدیم... شبم تو باغ تا اذان صبح با عسل بیدار بودیم...از بس خندیدیم دل درد شدم بعد نماز خیر سرمون خوابیدیم....اون که قشنگ خوابش برد تا 12 ظهر من بیچاره که جام عوض بشه از این اتاق به اون اتاق خوابم بهم میریزه اونجا دیگه کلا نتونستم بخوابم!!! شاید کلا یکی دو ساعت خوابم برد به قول سمیرا باید کلا اتاق خوابمو با خودم همه جا ببرم! ساعت10 دیگه بلند شدم و یه کم راه رفتم تو باغو (آفتاب بود برگشتم تو) فیلم گذاشتم که دیگه کم کم عسل پاشد..... مامان صبح یه بار زنگ زد.... گفت خوب رفتی دیگه عین خیالت نیست ..... یه بار دیگه هم ظهر زنگ زد پرسید کی میای؟؟؟ فهمیدم تنهاست بابا جان رفتن دنبال کار خودشونو بقیه هم سر زندگیشون میخواستم اون شبم بمونم ولی دیدم تنهاست دلم سوخت (مخصوصا که دوبارم زنگ زد) این بود که عصری برگشتم خونه.... جلوی تی وی رو کاناپه دراز کشیده بود رفتم بغلش کردم گفت برو من باهات قهرم! موندم همونجا و یه کمی شوخی کردمو بعد که وسایلمو گذاشتم تو اتاق و کمی بگو بخند و حرف زدم گفتم شماها که میگین بود و نبود من تو این خونه مث یه تیکه سنگه!!!!! *نکته اخلاقی: 1- بابا مامانم باید بدونن من حتی پای کارای خودمم که باشم باز بودنم تو خونه ترجیح داره به نبودنم 2- مامی هم باید یه وقتایی از من دفاع کنه (کاری که هیچ وقت نمیکنه و بعد از اینم چشمم آب نمیخوره) چون میدونه بابا از کارش نمیزنه که پیشش بمونه تا تنها نباشه!! 3- به خاطر خودمم که شده گاهی وقتا باید یه کار خارج از عادت خودم و دیگران(مخصوصا دیگران!) بکنم تا هم به خودم و هم دیگران ثابت بشه خیلیم بیخودی نیستم حداقلش اینه که بیشتر واسه خودم ارزش قائل میشم و میشن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۱ ، ۱۰:۴۰
سپیدار
سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۱، ۱۰:۰۱ ق.ظ

برای خیرین

این پست فعلا ثابت است...پستهای جدید زیر این پست قرار میگره همین اول بگم که این شخصی که اسم و شمارش اینجاست دوست صمیمی بنده تو دوران دانشگاه بوده و الانم هست  کارشناسی ارشد فلسفه میخونه کلا آدم خیریه و تو اینجور برنامه ها همیشه هست اینارو محض این گفتم که بدونین آدم مطمئنیه و این تبلیغات یا خدایی نکرده کلاه برداری نیست بقیش با خودتون ************************ یا علی (ع) گفتیم و عشق اغاز شد ....... چندسالی است که یا علی(ع) گفته ایم.... تا به رسم مولا... کیسه عشق به دوش کشیم.... امسال نیز به مدد مولا سبد غذایی راجهت یاری رساندن به نیازمندان تهیه میکنیم . شایدکه ... دوستانی که تمایل به کمک دارندبا ذکر یا علی (ع) می توانند با این شماره تماس بگیرند یا به شماره کارت زیر مبلغ خود را واریز کنند. شماره تماس 09353118282 شماره کارت بانک ملی6037991455076608 الهام صباحی . اجرتان با مولا علی (ع) یاعلی(ع)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۱ ، ۱۰:۰۱
سپیدار
شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۱، ۰۷:۵۰ ب.ظ

نگران

این روزا حال و حوصله ی هیچ کاریو ندارم دائم پشت کامپیوترم اغلب اینترنت و بقیشم بازی واقعا کمرم درد میکنه....تازه من عادت دارم صاف میشینم چیزی واسم جذاب نیست خواب درست حسابیم ندارم دلم آدم میخواد آدمایی که باهاشون حرف بزنم بخندم از ته دل.....(شاید واسه همین اون روز گفتم خونه ی خاله بیشتر بمونیم) یه جایی عضوم که میان چرت و پرت مینویسن...منم مینویسم..جواب میدن..جواب میدم...میخندم.....ولی اینا واقعی نیست اگه بود من امروز درد نداشتم این روزا دارم به خواسته ای فکر میکنم که میخواستم واسه همیشه فراموشش کنم میخواستم دیگه نخوامش اما این خوابهای هر شب و روزم بهم میگن باید بخوامش.... نمیدونم برام مهمه یا نه.....نیست....اما باید بخوامش.....بی تفاوتم از شنیدن حرفای تکراری خسته شدم....ولی گوینده رها نمیکنه.....منم مدتهاست نمیشنوم دلم آدم میخواد...آدمای واقعی...حرفای واقعی...محبت واقعی...خنده های واقعی.....خواب واقعی..... ***************************** آخرین بار که این ابر بارید، اولین باری بود که چتر نداشتم خیسِ خیس شدم اونقدر خیس که بعدش چاییدم و تب کردم هنوزم لباسام بوی نم بارون میدن ********** وقتی اینهمه پای این کامپیوتر لعنتیم از خودم بدم میاد مامان تنهاست
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۱ ، ۱۹:۵۰
سپیدار
چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۱۴ ب.ظ

یاد

آهنگ "عروس مهتاب" آصف و دوس دارم ینی داشتم!! الانم دارمااا ولی نمیدونم چرا وقتی میشنومش غصم میگیره اولین بار تو عروسی مریم شنیدمش فکر میکنم 7سالی عاشق و شیفته ی هم بودن اما خانواده ها راضی نمیشدن دلایلشونم کاملا منطقی بود(با هم فامیل بودن) مریم دو سال بزرگتر بود و اونم کار درست و حسابی نداشت و برادرشم که خوب میشناختش میگفت بداخلاقه.... خلاصه من که نمیدونم چی شد که این شد و قضاوتیم ندارم اما با روحیات مریم و شرایط زندگی خونه ی پدریش ....خواستگارای بهتریم داشت که خیلی اصرار داشت یکیشون بعد 7سال عقد کردن و یک سال بعدم عروسیشونو گرفتن و این آهنگ منو یاد روز عروسیش میندازه "مخصوص عروس و داماد بود" اون زمان نمیشد به مریم بگی بالای چشم فلانی  ابرویه حالا دیگه اسمشو اکثر وقتا با فحش میاره "هردوشون مقصرن" ولی هنوزم نمیدونم چرا دلم میخواد با این آهنگ گریه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۱ ، ۲۱:۱۴
سپیدار
سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۱۳ ب.ظ

اولین مهمونی افطاری

امشب خونه ی خاله بودیم(خاله ی بزرگ=نامبر وان) خونه شونو عوض کردن قبل از این مستاجر بودن الان دیگه اینجا مال خودشونه اما بر عکس خونه های قبلی کوچیکه خلاصش اینکه زوجهای جوان که مستقل شدن هیچ کدوم دعوت نبودن(به دلیل کمبود جا) برعکس مهمونیای قبلی خیلی خلوت بود اما خیلیم خوش گذشت نکته ی خیلی مهم این بود که تلویزیون کلا خاموش بود!(خیلی با این حال کردم) ساعت 9 همه رفتن ما هم داشتیم میرفتیم ولی من نذاشتم چون میدونستم بابا میخواد بره و منو مامی مث مداد باید تا ساعت 1 بشینیم  خلاصه در حالی که بابا دم در بود و مشغول صحبت با پسر خاله ها من به پشتیبانی دختر خاله (چون چند بار صداش زدم جواب نداد) گفتم یه کم دیگه بشینیم !!!! یه کم شد 1 ساعت...کلیم خندیدیم...اینقدر که گلوم درد گرفت(نه که حساسم!) یه نفرم شاکی شد از بزرگترها!!! چون منو دختر خالم داشتیم از راه دور با پسر خالم بحث میکردیم بابا و شوهر خالمم داشتن مثلا حرف میزدن ولی از بس ما خندیدیمو ... صداشون بهم نمیرسید!! یاد اون روزایی که با دختر عمه هام دور هم جمع بودیم افتادم به همین افتضاحی میخندیدیم و سر صدا میکردیم..... خدایا شکرت
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۱ ، ۲۱:۱۳
سپیدار
دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۱، ۰۸:۲۷ ب.ظ

افطاری

چند سالی بود افطاریمونو تو رستوران نزدیک خونه میگرفتیم و همه رو یه جا دعوت میکردیم.بعدم تا آخر ماه رمضون حالشو میبردیم تنها مشکلاتی که پیش اومد تو این مدت: 1- شوهر عمه کوچیکم دیگه به افطاری ما نیومد(خانوادشم نیومدن دیگه طبیعتا) چرا؟چون فرمودن افطاری تو رستوران خوب نیست و ما دوست داریم تو خونه باشه تا دور هم باشیم و ..... و این آقا سالهای ساله که هیچ مهمونی تو خونش نداده!!!!فقط دوس داره برن خونش ببیننش یکی دوساعتی و برن(کلا آدم نرمالی نیست) 2-خاله بزرگ هم افاضه کلام نمودن که رستوران خوب نیست تو خونه بهتره و دور همیم و بعدش یه کم میشینیم و....... ایشونم کلا سالی یه بار همین ماه رمضونه که دعوت میکنن (چند سالیه که دعوت میکنن) حالا وقتی مهمونی تو خونه بود: کلا دخترای فامیل مامانم فقط یه دختر داییم بود که گاهی کمک میکرد بقیه حتی بلند نمیشدن یه ظرف جا به جا کنن هنوز سفره جمع نشده دستور میدادن چایی بیار!!! و دور هم میشستن پای سریالای مسخره تلویزیون و زل میزدن بهش و تموم که میشد همه سریع میرفتن تا به فیلم بعدی برسن البته بنده طی عملیاتی این رسمو که همه ی دخترای فامبل میشستن و دست به سیاه و سفید نمیزدن تو هیچ خونه ای رو شکستم و شوخی شوخی از خونه ی داییم هم خودم بلند شدم و هم بقیه رو بلند کردم که کمک کنن و از اون به بعد بود که روابط بچه ها تو خانواده مامانم روز به روز بهتر شد و الانم دیگه همه تو مهمونیا بلند میشن کمک میکنن(هنوز نوبت ما نشده چون تا پارسال رستوران بود) خلاصه که امسال چون یه هفته قبل ماه رمضون داداش محترم خونه دار شدن و بسیار بسیار خرجهای فراوان روی دست پدر بنده گذاشتن امسال از رستوران خبری نیست اصلا حسش نیست خداییش!! خانواده بابام اینا پایه ان تو کمک.قبلنا فقط دختر عمه هام بودن چقدر میخندیدیم با این عسل.تمام مدت با هم کل کل داشتیم و هر و کرمون بلند بود تو آشپزخونه حیف که دیگه نیست....نیستن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۱ ، ۲۰:۲۷
سپیدار
شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۱، ۰۷:۵۴ ب.ظ

مفید!!!

دیروز با یه دوستی حرف میزدم.پرسید چرا ادامه تحصیل نمیدی؟؟(ارشد) گفتم ضرورتی نمیبینم.تا لیسانس مث دیپلم لازم بود به نظرم اما از اینجا به بعد خیلی تخصصیه و به درد کسی میخوره که میخواد کار کنه اما من از کار بیرون اصن خوشم نمیاد... پرسید کاری که الان میکنی (سرگرمی تو خونم) برات مفیده؟؟ به دردت میخوره؟؟ گفت حیفه از فرصتی که داری استفاده نکنی و درس نخونی............. امروزم مونا زنگ زد (شانس آورد چون داشتم از گردونه ی دوستام خارجش میکردم.کلا خیلی نامردم) گفت سر کارم تو شرکت....حسابدار (رشته ی دانشگاهش) پرسید تو چیکار میکنی؟ درس؟ نه کار؟ نه پس کلا یه موجود بی مصرفی (البته با شوخی) منم به دل نگرفتم اصولا حرف زدنمون همینجوریاس اما بعدش از حرفای دیروز و حرفای امروز مونا خیلی تو فکر رفتم منم واسه خودم آرزوهایی داشتم اما انگار هیچ کدوم قسمت نبود!!!!!!! چون تلاشمم کردم (تا جایی که امکان داشت) میخواستم تربیت بدنی بخونم اما انگار موقع انتخاب واحد کور شدم و کد رشته شو تو تکمیل ظرفیتا ندیدم بیشتر از اون وقتی دلم سوخت که نادیا(یه دختر خیلی تپل که اصن اهل ورزشم نبود) ترم اول رفت آزمون عملیشو داد و قبول شد!!!!! بعدش گفتم بیخیال بدون مدرک دانشگاه میرم دنبال علاقم(شنا)مدرکمو میگیرم و بعدم مشغول کاری میشم که خیلی دوس دارم (نجات غریق یا مربی) خیلی واسه این یکی تلاش کردم و زحمت کشیدم الان که یادم میاد راستی راستی میخوام گریه کنم ولی همش بد شانسی بدشانسی بد شانسی....اصن به هر دری زدم نشد که بشه به خصوص این آخری با اون اتفاق خفن.... بازم تصمیم گرفتم ادامه بدم اما یه مشکلاتی بود و هنوزم هست که ترجیح دادم به جای درگیری دائم تو خونه از این خواستمم دست بکشم(چون دیگه چاره ای برام نموند) خواستم واسه ارشد تغییر رشته بدم و برم تربیت بدنی اقدامم کردم دنبال منابعش رفتم پرس و جو کردم و ....اما بازم مشکلاتی بود از جمله اینکه ریاضی و فیزیولوژی و فیزیک و زیست شناسی داشت درسایی که من فقط سال اول دبیرستان خوندم حالا حساب کنید اگه بخوام برم این رشته باید واسه تک تکشون معلمی میگرفتم که از اول هم رو بهم یاد بده+درسایی که تو دوره کارشناسی نگذروندم و همه شو باید میخوندم آخر سر رفتم (بردنم) سراغ چیزی که بدم نمیاد ازش (البته اوایل زیاد دوس نداشتم) اما هیچ موقع فکر نمیکردم من با اون همه رویای ادامه تحصیل و شنا و ورزش و این روحیاتم بشینم پای این کار (خیاطی) هرچند الان خیلی دوسش دارم و خیلی خیلی خوشحالم که یاد گرفتم(مدیون مامانمم) برای آدمی با سخت سلیقگی من که چند دور میزد بازار و تا یه چیزی پیدا کنه که خوشش بیاد بهترین کار همینه البته باهاش کار نمیکنم فقط واسه خودم و مامی و آبجیم چون فکر نمیکنم پول اونقدر ارزش داشته باشه که بخوام به خاطرش سلامتی خودمو به خطر بندازم (البته یکی دو تا دوتسم دارم که گاهی خیلی پیله میشن) نهایتا اینکه این تصمیم ادامه تحصیل ندادن و کار نکردن و انتخاب این هنر به این راحتی نبوده برام شرایط خیلی پیچیده تر از اونی بوده و هست که ظاهرا دیده میشه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۱ ، ۱۹:۵۴
سپیدار
جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۱، ۰۷:۱۲ ب.ظ

نذر زورکی

هفته ی پیش حرم بودم یه خانومی کنارم نشست.نماز خوند و ... بعدم یه برگه رو به من نشون داد و گفت: این یه نذره که توش یه سری ذکر هست که باید بگین.خیلی موثقه بعدشم که تموم شد باید با 14تا تسبیح به 14 نفر دیگه بدینش خیلی حاجت میده و.... منم قبلا یکی مشابه همینو یه جا دیده بودم که یه نفر پخش میکرد اتفاقا مامانم همون روزا زنگ زد به یه نفر که میشناخت تو این زمینه ها و بهش گفت جریانو.اون خانومم گفت تمام اذکارش درسته اما آخرش که باید 14تا تسبیح بگیری و بین 14 نفر با دعا تقسیم کنیش من درآوردیه اصلش در اینه که در واقع تا وقتی انجامش میدی کسی متوجه نشه میخواستم به خانومه بگم اما منبعش یادم نبود و فقط گفتم من نمیتونم بعدش تقسیمش کنم! اونم دیگه بهم نداد و پاشد رفت از حرم که اومدم رفتم سراغ پاساژی که توش کار داشتم واسه خریدم هنوز اول راه بودم که یه خانوم با دخترش منو نگه داشتن خانومه ازم پرسید یواد دارین شما؟؟؟!!!! (ینی بهم نمیخورد؟؟) خندم گرفت گفتم بله یه برگه بهم داد گفت تو این یه سری ذکر هست که نذر "حاج حسن نخودکی" هست (این آقا آدم بزرگی بودن و کرامات زیادیم داشتن که الان تو حرم دفن شدن) گفت باید این اذکارو بخونید منم از اون قبلیه یادم نبود فقط پرسیدم چقدره؟ گفت کمه.منم اینبار قبول کردم.بعدم یه عالمه تسبیحای شیشه ای خیلی ظریف و رنگارنگ گرفت جلوم و گفت یکیشونو انتخاب کنم منم طبق معمول بنفششو برداشتم.... اومدم خونه دیدم جریان همون 14تا تسبیح و پخششه قبل از اینا دفعه اولم تو یه جمع دیگه بودم که وقتی میخواستن اینا رو پخش کنن من پاشدم رفتم یه جا دیگه سرمو گرم کردم که به من ندن ولی انگار باید میگرفتم آخرش! تو خونه هم فهمیدم یکی یه خواسته ای داره و نذر و واسه اون شروع کردم ولی خب تو دلمم گفتم حالا اونیم که خودمم میخوام در کنارش اگه بشه خوبه! و اینجوری بود که ما زورکی یه نذر به گردنمون افتاد .....تا ببینیم آخرش چه میشود.. ************************* دیروز به مامانم با قاطعیت داشتم میگفتم الان ما تو سال 92 هستیم! خیلیم اصرار داشتم .مامی هم که دید من لجباز حرف حرف خودمه تقویم دیوارری آشپزخونه رو که در چند سانتی من بود با اشاره نشونم داد و من در جا سرکوب شدم!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۱ ، ۱۹:۱۲
سپیدار
جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۵۳ ق.ظ

خواب یا واقعیت؟؟؟

میخواستم یه چیزای دیگه بنویسم ولی این خواب لعنتی نذاشت دم صبح بود که دیدم.....چند بار این خوابو به شکلای مختلف دیدم همیشه تو خواب خیلی پشیمون و مضطربو ناراحتم و همیشه میبینم که کار از کار گذشته و من دارم به خدا التماس میکنم که یه جوری درستش کنه و انگار در عین اینکه میدونم غیر ممکنه ولی باز امیدوارم که بشه....... مثل یه کابوس میمونه حتی تصورشم برام عذاب آوره نمیدونم باید چیکار کنم.در واقع کاری که ازم بر نمیاد شاید میخواد بهم بگه اشتباهی که کردم جز پشیمونی نداره نه نه اصلا نمیخوام اینجوری فکر کنم از طرفیم فکر میکنم شاید این خوابها میخوان بهم بگن که باید تا دیر نشده از خدا بخوامش این خوابا درست وقتی میان سراغم که دارم بیخیال میشم ********************** واسه اینکه خودمم راحت تر باشه لینکتون کردم اینایی که آخریا بهم سر زدن یا از اول همراه بودن و لینک کردم اگه کسی احیانا از قلم افتاده بگه(ولی بعید میدونم)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۱ ، ۰۹:۵۳
سپیدار
پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۱۸ ق.ظ

مَنِ نمونه!

دیروز فکر میکردم اگه یه مسابقه ی خواهر شوهر نمونه برگزار بشه من اول میشم!!! خیلی زجر آوره که زن داداشت هم سن خودت باشه(حتی چند ماهی بزرگتر) ولی رفتارش اینهمه بچه گانه باشه!!! فکرش کوچیک باشه....................بدتر از اون اینه که داداشتم عقل درست و حسابی نداشته باشه دیگه گلستون میشه زندگی هی باید به روی خودت نیاری و بهش لبخند بزنی!!!! وای خدا بعضیا چرا دیر عاقل میشن؟؟؟؟؟؟؟؟ دیروز اینقدر کفرمو درآورد که از صبح همش حرص میخوردم(عروس) گفتم شب که بیان اگه باز حرفو پیش کشیدن یه جوابی میدم که دیگه بشینه سرجاش اینقدر نره رو اعصاب ولی.......حیف که اصن دلم نمیاد ناراحتش کنم و هی ملایم باهاش چه میشه کرد وقتی محبت تو ذاتمه میگم خب این دختر تو اون خونه با اون پدر و مادر اینجوری بار آومده دیگه مشکل اصلی از آقا داداش خودمونه که یه سر سوزن سیاست نداره بماند عقل درست حسابیم نداره خدا آخر عاقبتشونو بخیر کنه عاقبت ما رو هم با اونا بخیر کنه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۱ ، ۰۹:۱۸
سپیدار
سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۱، ۰۸:۴۱ ق.ظ

درمان

این ماه رمضونی واسه من و امثال من خیلی خوبه! وقتی اعصاب ندارم وقتی حوصلم سر میره وقتی تنهام وقتی بیکارم وقتی خسته ام وقتی بی حالم اولین جایی که میرم آشپزخونه+سریخچال خوب نیست دیگه!! ****************************** یادش بخیر اون روزا  دور هم چه حالی میکردیم وقتی سفره رو میخواستیم جمع کنیم عسل هنوز غذاش تموم نشده بود میذاشت زیر کاناپه پشت سرش و کنارشم دسرشو میریخت بعد که جمع و جور میشد باز مشغول خوردن بود وقتیم زولبیا میاوردیم میذاشت لای نون و ساندویچ میکرد میخورد......... دلم واسه شون خیلی تنگ شده وقتی دور هم جمع میشدیم ما پنج تایی با هم اینقدر بلند میخندیدیم که همیشه از جمع بیرونمون میکردن ولی اصلا ناراحت نمیشدیم میرفتیم تو اتاق و بازم صدای قهقهه هامون میومد بیرون به خصوص منو عسل (بابام میگفت شماها بلند گو قورت دادین) هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری از هم دور بیافتیم که حتی سالی یه بارم نشه همو ببینیم به خاطر دوتا آدم خودخواه و بی عقل جمعمون از هم پاشید دلت واسه بعضی آدمایی که به هر دلیلی زمانی تو زندگیت بودن (کم یا زیاد) تنگ میشه نمیتونی برگردی بری پیششون یه چیزایی هستن که بهت اجازه نمیدن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۱ ، ۰۸:۴۱
سپیدار
دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۱، ۱۲:۵۱ ب.ظ

قول

قول خیلی مهمه ولی مهمتر از خودش عمل کردنشه تنها زمانی قول بده که کاملا مطمئنی انجامش میدی اگه شک داری بیخودی کسیو دلخوش نکن عواقبش یه وقتایی خیلی سنگینه شاید تا اون دنیا هم دامن گیرت بشه ************************* خدایا میشه بیاد؟؟؟بیاد و من فقط ازش سوالامو بپرسم.شاید راحت شدم - دیروز آقاجون تو خوابم مریض و ناراحت بود...نذاشت بغلش کنم!!!!!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۱ ، ۱۲:۵۱
سپیدار
يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۱، ۱۱:۲۴ ق.ظ

از 12 شب به بعد تعطیل!

هرشب از 12-1 به بعد صدای بوق بوق شدید ماشینا(در سایزهای مختلف) میاد که دارن عروس کشون میکنن گاهی همراه با جیغ و سوتم هست صدای تیکاف کشیدن ماشینا.... صدای آمبولانس و همه اینا درست تو مسیر طرقبه  به مشهده حالا ما نزدیک بولوار نیستیم.چند خیابون فاصله داریم و صداها رو ضعیف میشنویم ..... یه نفر که خونش حاشیه ی بلواره میگفت ما هر شب شربت آبلیمو به دست با تجهیزات اولیه آماده میخوابیم و نصف شبا هراسون بیدار میشیم میایم بیرون و تلفنم دم دسته که زنگ بزنیم آمبولانس میگفت اینجا هر شب ماشینای زیادی تصادف میکن که کوبیدن به ستون و جدول و .... و همه یا مست بودن یا روان گردان مصرف کردن و همون ساعتای 1 به بعد از سمت طقبه و شاندیز میان بیچاره میگفت اصلا آرامش نداریم از این صداهای وحشتناکی که میاد و بعدم جیغ و گریه و صدای آمبولانس و .... حالا از وقتی این قانون جدید و گذاشتن که از 12 شب به بعد همه رستورانها و ...تعطیل میگفت تازه داریم میفهمیم خواب راحت یعنی چی؟؟ *************** پارسال ماه رمضون مردم طرقبه خیلی شاکی شده بودن مامان یکی از همسایه هامون ک اونجاست تعریف میکرد تازه بعد افطار میان اینجا تو خیابونا و باغا تا صبح بزن و برقص دارن و هوار میکشن و ماشینا هم که دیگه هیچ.... ما دیگه چه جور آدمایی هستیم؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۱ ، ۱۱:۲۴
سپیدار