خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۱ ثبت شده است

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۱، ۱۰:۵۴ ق.ظ

لجباز

برای اولین بار از اینکه داروهامو کامل نخوردم و باقیشو ریختم دور به شدت پشیمونم!!! به خاطر یه سری عوارض ظاهری ریختمشون بیرون اما مدتی پیش فهمیدم این نوع داروها رو باید حداقل 6ماه کامل مصرف کرد! داشت درست میشداااا فقط سرعتش کم بود تقصیر این خانم دکتره که هیچ چی نمیگه فقط نسخه میپیچه الان عذاب وجدان دارم!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۱ ، ۱۰:۵۴
سپیدار
پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۱، ۰۸:۵۰ ق.ظ

تلخ

خدای عزیزم نمیشد منم مثل خیلیا بدون تجربه کردنش ازش بگذرم؟؟؟ نمیشد منم مث خیــــــــــــــــــــلیا که هنوزم نمیفهمن نمیفهمیدمش؟؟؟؟؟ آخه فهمیدنش واسه همه گرون تموم میشه ولی این وسط یه عده پرداخت میکنن یه عده هم بی خبر از همه چی نمک میپاشن رو زخم و شعار میدن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۱ ، ۰۸:۵۰
سپیدار
چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۱، ۰۴:۲۵ ب.ظ

برای الهام عزیزم

امروز بین بچه ها جات خیلی خالی بود........ همه چاق شدن غیر از یه نفر البته! معصومه سر کار بود و امروزم خیلی سرش شلوغ بود نتونست بیاد سارا انتقالی گرفته رفته تهران درس میخونه اونم دیروز رفته بود تهران و خیلی ناراحت شد که دیر بهش خبر دادیم و نمیتونه بیاد طیبه گفت قوچانه سمانه هم که چهار روزه بچش به دنیا اومده و سختش بود بیاد اما گفت وضعیتم که رو به راه شد حتما دعوتتون میکنم بیاین خونم بچه ی ملیحه 7ماهه شده و خیلیم شیطونه همش تو بغل ماها بود فاطمه ، الناز، وجیهه که درگیر پایان نامه ی ارشدن مهناز و نرگسم که تو فکر جمع کردن منابع و درس و... ولی فقط فکرش خیلی خوش گذشت کلی جیغ و ویغ کردیم و چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و واقعا جات خالی بود.....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۱ ، ۱۶:۲۵
سپیدار
چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۱، ۱۰:۳۶ ق.ظ

مشترک مورد نظر

مشترک ام تی ان ایرانسل مورد نظر شما دستگاه تلفن همراه خود را خاموش کرده است.... این ینی......................................................هیچ کاری از هیچ کسی ساخته نیست اما خدایی که من دارم بزرگتر از ایناست...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۱ ، ۱۰:۳۶
سپیدار
سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۱، ۰۷:۲۴ ب.ظ

اس ام اس

خیلی دلم گرفت یهو..... باز خوابم پرید گوشی رو برداشتم هی ور رفتم اما اون فکر از سرم نرفت که نرفت با شماره ی دیگم یه اس خالی زدم............انگار راحت شدم!! ولی نرسیده به چند دلیل میتونه باشه: 1- گوشیش این وقت شب همیشه خاموشه 2- سیم کارت کلا غیر فعال شده 3- اصلا دیگه اینجا نیست.........
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۱ ، ۱۹:۲۴
سپیدار
سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۱، ۰۳:۵۱ ب.ظ

مهمونی

قرار شده فردا دوستام بیان خونه ی ما در جریان این خبر دادن ها مطلع شدم یه نفر زایمان کرده و پسرشم چهار روزه است!!! اسمشم سهیل!! خونه شم با خونه ی ما چند تا کوچه فاصله داره این نشون دهنده ی ارتباطات تنگاتنگ ما بعد از دانشگاهه !!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۱ ، ۱۵:۵۱
سپیدار
دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۱، ۰۵:۲۷ ق.ظ

♥روز دختـــــــــــــــــــــــــــــــــــر♥

این روز به همه ی گل دخترا مبارک به همه اوناییم که دختر دارن هم مبارک از صبح کلی اس ام اس زد منتظر بودم بالاخره یکیش تبریک روز دختر باشه اما نبود..... خیلیا بهم تبریک گفته بودن مگه میشه معلم یه مدرسه ی دخترانه باشی و همچین مناسبتی رو یادت نباشه؟؟؟؟؟!!!! اما انگاری اون یادش رفته بود!! بالاخره ظهر شد و زنگ زد بازم منتظر بودم تبریک بگه اما بازم نگفت آخرش خودم گفتم: روز دختر مبارک!! با شنیدنش چنان خنده ای کرد که هنوز تو گوشمه گفت ببخشید شرمنده اصلا یادم نبود از بس این روزا سرم شلوغه که مناسبتا یادم نمیمونه.... بعدش اومد درستش کنه مثلا گفت تو دیگه دختر نیستی که من باید روز زن و بهت تبریک بگم!! (منظورش بزرگ شدن بود) گفتم دستت درد نکنه.......... گفت باشه حالا نوبت منم میرسه باز 13 آبان میشه و تو یادت میره به من تبریک بگی من میام همینجوری اذیتت میکنم چقدر زود این دو سال گذشت .... بدون هیچ تبریکی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۱ ، ۰۵:۲۷
سپیدار
شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۱، ۰۳:۱۴ ب.ظ

پله برقی

این پله برقی رو به روی حرم واسه مسافرا شده هم بازی هم درد سر بازی واسه بچه ها که هی میرن و برمیگردن دردسرم واسه اونایی که تو شهر یا روستاشون ندارن و از پله برقی میترسن یهو میبینی یه عالم آدم وایسادن جلو پله ها که چی؟؟؟؟ یه خانومی میخواد بره بالا ولی میترسه!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۱ ، ۱۵:۱۴
سپیدار
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۱، ۰۲:۳۱ ب.ظ

/////

دوس دارم یه روزی برسه که به حال امروزم بخندم و بگم چقدر احمق بودم!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۱ ، ۱۴:۳۱
سپیدار
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۱، ۱۲:۵۱ ب.ظ

انتخاب

وقتی انتخابِ خودت باشه، از اولش با لذت شروع میشه اگه خوب باشه که تا آخرش از اینکه خوب انتخاب کردی خوشحالی اگرم مشکلی پیش بیاد بازم میگی انتخاب خودم بوده پس حلش میکنم! و برای اینکه به خودت یا حتی دیگران ثابت کنی اشتباه نکردی همه ی سعیتو میکنی اینجوری تا تقی به توقی بخوره نمیگی اونا خواستن....اونا مجبورم کردن...اونا گفتن.... پس از کسیم دلگیر نمیشی... ولی وای به روزی که برات انتخاب کنند اولش با دلخوری شروع میشه به امید روزی که باهاش کنار بیای اولین بادیم که بوزه میتونه همه چی رو بهم بریزه اونوقته که هی غر به جون اینو اون میزنی................
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۱ ، ۱۲:۵۱
سپیدار
چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۱، ۰۹:۲۵ ب.ظ

قدم

شنبه بعد از استخر با سمیرا تو راهنمایی قرار داشتیم کاردانی به کارشناسی دانشگاه علمی کاربردی قبول شده بود دانشگاهشون اونجا بود .رفته بود واسه ثبت نام چقدر کاغذ بازییییییییییی چقدر کند بود سرعتشون...چقد وقت مردمو گرفتنننننن بعد از 5-6 دقیقه ای که رسیدم سمیرا گفت بیخیال بریم به کارمون برسیم ظهر بیایم اینجا خلوت تره رفتیم دنبال یه خانوم دکتر تو بیمارستان امام رضا از بس بهمون داغون آدرس دادن یه دور کامل بیمارستانو زدیم و از پا افتادیم ولی این خانوم دکترو آخرشم پیدا نکردیم!! یه جا رفتیم میگفتن نمیشناسیم! یکی میگفت تو درمانگاهه یکی گفت بخش دیالیز دیدمش!!!!!؟؟؟؟ یکی گفت برین بخش قلب یه نفر میگفت آقای دکتر به این اسم داریم اما خانوم نه!!!! آخریم یه آدرسی بهمون داد که برگشتیم سر نقطه اولمون خیییییییییلی خسته شدیم جفتمون دیگه پا واسه مون نموند.....آخرشم دست از پا درازتر رفتیم بیرون رفتیم آلتون.....(فروشگاه) فقط یه نفر از فروشنده ها وقتی رفتیم داخل گفت بفرمایید و یه نفرم از جاش بلند شد و اینو گفت بقیه اصلا انگار نه انگار به قول سمیرا اینا شکمشون سیره مشتریم براشون مهم نیست هرچند کسی که همچین جایی مغازه داشته باشه بایدم اینجوری باشه دیگه!! بعد باز ساعت1 رفتیم دانشگاه .خدارو شکر خلوت بود فقط نیم ساعت معطل شدیم ولی خیلی راه رفتیمااااا پاهام تاول زد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۱ ، ۲۱:۲۵
سپیدار
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۱، ۱۲:۳۴ ب.ظ

دولتی یا خصوصی؟؟؟

به معنای واقعی به این نتیجه رسیدم که هر چیزی وقتی به بخش خصوصی واگذار میشه بهتر عمل میکنه!!! ینی معمولا خیلی بهتر!!! شرکت قبلی که ازش اینترنت گرفته بودم به دلایلی خطمو تخلیه کردم که عوضش کنم با وجود مشکلی که داشت اما پشتیبانس عالی بود شارژ کردنش سه سوته!! اصلا معطلس و ...نداشت بعدش چند نفری که از مخابرات خط گرفته بودن گفتن برو طرح طلایی مخابراتو بخر خیلی خوبه!!!! منم گول خوردم(دقیقا گول خوردم!!) رفتم خریدم از همون روزای اول پشیمون شدم از بس پشتیبانیش افتضاح بود سه روز که طول کشید تا اینترنتم وصل شد!! البته یه روزش واسه این بود که یوزرنیم و کامل بهم نداده بودن!!! گاهی وقتام که یهو وسطش قطع میشه!!! (زیاد) حالا قطع و وصلیش فدای سرم حجم دانلودم تموم شد ولی سه هفته زمان داشتم گفتم یه گیگ شارژ کنم به خاطر یک گیگ باید میرفتم به یه دفتر خدماتی!!!!(پرداخت الکترونیکی و کارتی و تلفنی ...نوچ) ینی تا این حد غیر حرفه ای!!!!تازه بعد از کلی تلفن بازی....هر شماره ای میگرفتی یه شماره دیگه میدادن غیر از مبلغ اصلی شارژ 1000 تومنم گرفت که واریزش کنه!!!!!!!!!!!!!! بازم تا دو روز وصل نشد بعد دو روز خودم زنگ زدم میگه پورتتون مشکل داره بالاخره مشکل حل شد ولی به محض تموم شدن قراردادم خطمو تخلیه میکنم از یک شرکت خصوصی درست حسابی میگیرم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۱ ، ۱۲:۳۴
سپیدار
پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۱، ۰۹:۱۶ ق.ظ

توجیه

وقتی با بابا حرف میزنم (کلا هرکی با بابام حرف میزنه) اینقدر توجیهات رنگ و وارنگ میاره تا حرفشو قبول کنی بالاخره قبول نکنی همینطور ادامه میده تا بالاخره بهت ثابت کنه حق با خودشه خب دیگه منم میدونم که تا یه جایی میتونم حرف بزنم و نظرمو بگم اما از یه جایی به بعد دیگه هیچ فایده ای نداره ساکت میشم و فقط گوش میدم بعدش تو خلوت خودم میگم خدایا خودت که میدونی......من فقط چشم امیدم به تویه نذار اتفاقی که فقط رو اعصاب و روانمه ولی اونا خوب میدونن چون درک نمیکن بیافته و مطمئنم که خدا با منه همونطوری که تا الان بوده ♥♥
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۱ ، ۰۹:۱۶
سپیدار
چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۱، ۱۰:۰۹ ق.ظ

پناه یا.....نمیدونم

یه آقای از خدمه ی آستان قدس که تو حرم کار میکنه میگفت روزی نیست که چند تا از این دختر پسرا رو که با هم دوستن و میان حرم نگیریم!! ینی اصن کارشون اونجا همینه بهشون میگن "هادی" تو صحنا قدم میزنن و کلا هر مورد مشکوکی ببینن یا مشکلی جایی باشه رفع و رجوش میکنن این گروه ورزشکارم هستن واسه مقابله ی احتمالی در مقابل حملات!! (بعدا توضیح میدم) میگفت خیلی میبینیم دختر و پسرای جوونی که با هم دارن راه میرن و نگاه میکنیم از دور اگه احساس کنیم رفتارشون عادی نیست نگهشون میداریم و بعدم میبریم بخش منکرات حرم تحویل میدیم اونجا هم ازشون ارتباطشونو میپرسن و بعدم شماره ی خونه هاشونو میگیرن و تماس میگیرن تا پدر مادراشون بیان دنبالشون غیر از این عده ای هم هستن زن ها و مردهای سن بالا تر که برای صیغه میان.....اونا رو هم میگیرن اگه ببینن و مطابق قانون رفتار میکنن..... در مورد اولی یه نفرو میشناختم .یه دختری بود.خیلیم دختر خوبی بود.میگفت یه نفر بهم پیله شده بود خیلی شدید و میخواست منو ببینه.منم هیچ جوری نتونستم فرار کنم از زیر این قضیه بهش گفتم فلان روز میرم حرم توام میتونی بیای اونجا همو ببینیم خلاصه رفته بودن و همدیگه رو هم دیده بودن و تو حرم چند قدمی راه رفتن و بعدم رفتن بیرون ازش پرسیدم چرا حالا حرم؟؟؟ گفت تنها جایی بود که به نظرم امن رسید هم از نظر اینکه کسی گیر نمیده(قضیه رو نمیدونست) و یه موقعی دچار سوء تفهم نمیشه هم اینکه از امام رضا خواسته بودم پناهم بده و هیچ مشکلی پیش نیاد و همینطورم شد حالا این که شانس آورده بود کسی بهشون شک نکرده بود و مشکلی براش پیش نیومد میدونم خیلیا هم دنبال سو استفاده از این مکانن و .... ولی خب این مدلیم هستن کسایی که اینجا رو کلا مکان امنی میدونن واسه اینکه طرفشون نتونه دست از پا خطا کنه خب این عده هم ممکنه کشیده بشن به هر جای دیگه ای غیر از اینجا و ممکنه هر اتفاقیم بیافته حالا کوچیک یا بزرگ فرقی نمیکنه بالاخره همه چی از کمش شروع میشه دیگه...... نمیدونم.......................از هیچ کدوم دفاع نمیکنم ردشم نمیکنم نظر شما چیه؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۱ ، ۱۰:۰۹
سپیدار
دارم باز میرم تمرین تمرینای نجات غریق البته هنوز تمرینا رو شروع نکردم ولی از جلسه پیش رفتم جز خودم کسی نیست باید تنهایی شروع کنم...تاااااااااااااااااا.............بهمن که آزمونه فردا صبحم میخوام 8-10 برم الانم ساعت 2گذشته و من خوابم نمیبره با اینکه خیلی خسته ام و خوابم میاد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۱ ، ۲۱:۴۶
سپیدار
دوشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۱، ۰۷:۵۸ ب.ظ

خواب

چند شب پیش اومد به خوابم تو جمع نشسته بودیم داشت میگفت من ازش خواستم حلالم کنه یهو با خشم برگشتم نگاش کردم و گفتم مطمئنی حلالت کرده؟؟؟؟؟؟؟؟ با تعجب و ناراحتی پرسید ینی تو هنوز منو نبخشیدی؟؟؟؟ تو خوابم نگفتم اما مدتهاست نفرت دارم......کار از حلالیت و بخشش گذشته
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۱ ، ۱۹:۵۸
سپیدار
دوشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۱، ۰۹:۰۲ ق.ظ

منِ من

از بس همه رو عادت دادم که به خاطرشون از خودم بگذرم دیگه واسه خودمم عادت شده دیگه امروز این عادت و شکستم به خاطر خودم رفتم استخر توجهیم نکردم که میگفت بمون واسه من این کارو بکن... بمون امروز خواهرت بعد از یه هفته اومده.... از دیدن مربیم همیشه ذوق زده میشم اونم همینطور چقدر لذت بخشه کسیو که دوس داری بعد از مدتها میبینیشو به محکم ترین شکل ممکن همدیگه رو بغل میکنین خیلی خوب بود هرچند تنها بودم تقریبا.... و بعد از مدتها خیلیم خسته شدم دارم برنامه میریزم که دیگه برم تو ماه رمضون بود که گفتم بهشون امروزم حوا خانوم گفت دیگه نشین تو خونه!!! حرفاتو بزن به کارتم ادامه بده.... راس میگفت...این مدت داغون شدم  کاملا.....یه کم دیگه همینجوری بگذره منهدم میشم عصریم میرم پیش سمیرا نه برام مهمه که آبجیم بعد یه هفته اومده نه اینکه زن داداشم همون موقع ها میخواد بیاد خونه مون من دیگه باید واسه خودم باشم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۱ ، ۰۹:۰۲
سپیدار
جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۱، ۱۲:۵۹ ب.ظ

سوء تفاهم

همیشه ما آدما توسختیا خودمونو نشون میدیم...... خدایا خودت بهشون برش گردون لطفا! تا قبل از اینکه ایمانشونو کاملا از دست بدن وضعیت خیلی حاد شده باورم نمیشد همچین آدمی که همه به ایمان و اعتقاد میشناسنش اینجوری حرف بزنه!!!!! شاید منم بودم بدتر از این میگفتم خدایا اون روزو نیار نه! اشتباه نکن من نه چیزی میخوام نه از بیماریهام ناراحتم مشکل دقیقا همینجاست! همین چیزایی که نمیخوام
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۱ ، ۱۲:۵۹
سپیدار
جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۱، ۱۲:۵۳ ب.ظ

انرژِی

یادم باشه اگه یه روزی مادر شدم حواسم باشه که براش یه قفس طلایی درست نکنم! این همه انرژی بالاخره یه جوری باید خالی بشه دلم یه عروسی میخواد دلم میخواد حسابی برقصم با تمام این آهنگای شادی که که این روزا فقط بلدن اشکمو در بیارن.....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۱ ، ۱۲:۵۳
سپیدار
پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۱، ۰۸:۳۸ ب.ظ

بازگشت به جاهلیت

زمان جاهلیت جنگ بین عرب و عجم خیلی پر رنگ بوده الانم دوباره همون اتفاق داره میافته با این تفاوت که اون زمان عرب به خاطر وجود افراد مقدسی مثل پیامبر(ص) و مکانهای مقدسی مثل بیت المقدس و خانه ی کعبه به خودشون میبالیدن و خودشونو برتر میدونستن حالا بعضی غیر عرب ها (ایرانی ها) هر چیزی که مربوط به خدا و پیغمبر و دین باشه پس میزنن و حتی به زشتی توهین میکنن و میگن ما عرب نیستیم!ما ایرانی هستیم پیامبر ما کوروش بود!!! حتی سلام هم نمیکنن ....میگن ما عرب نیستیم!! این یعنی فاجعه مطالبی که دو روز پیش تو این فضای مسوم به چشمم خورد خیلی ناراحتم کرد............. دلم تنهایی میخواد میخوام جایی برم که کسی نشناستم گوشیام خاموش باشن مدتی هیچ کسی خبری ازم نگیره خودم باشم و خدام تا بالاخره پیداش کنم داره از دستم میره چه جوری بگم آخه....نیاز دارم....نیــــــــــــــــــــااااااااز به قول الهام از این همه محدودیت متنفرم داره دیر میشه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۱ ، ۲۰:۳۸
سپیدار
پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۱، ۰۸:۱۲ ب.ظ

فقط یه سایه بون لطفا!!

روز عید فطر و بعدش که بیرون یه چرخی زدیم خیلی ناراحت شدم از دیدن این صحنه ی تکراری! کسایی که میشینن سر چها راه ها واسه جمع کردن فطریه و کفاره رو دیدین؟؟؟ نمیدونم جاهای دیگه چه جوریه اما اینجا چیزی که من دیدم این بود: خانومهایی با چادر و مقنعه و مانتوی مشکی لاغر و نهیف با لباسایی کهنه و رنگ و رو رفته بعضیا با دمپایی روشونو گرفته بودن که زیاد دیده نشن...انگار از یه چیزی شرم داشتن بعضی ها هم دیگه حال جمع و جور شدن و پنهان شدن نداشتن قیافه هاشون خیلی خسته بود بعضیا با بچه هاشون بودن بعضی جاها بچه ها تنها پای صندوق نشسته بودن تو چشاشون که نگاه میکردی غمشونو به وضوح می دیدی یه سایه بون کمترین کاری بود که شهردار میتونست واسه شون انجام بده!اما اینکارو نکرد.... زیر آفتاب داغ میسوختن چون نیاز داشتن چون اگه نیاز نداشتن هیچ وقت تو اون روز و اون شرایط اونجا نبودن ما چه بد مردمی هستیم که وقتی میبینیم کسی نیازمنده بدترین شرایط و بهش تحمیل میکنیم ********************** خدا مادر شهردارو بیامرزه با اون همه آگهی تسلیت رنگ و وارنگ و مجالس ختمی که شرکتها و سازمانهای مختلف براشون گرفتن و گلهای گرون قیمت و........... حتما جاشون تو بهشت راحته خدا بیامرزه مادر شهردار که تقصیری نداشت ********************** این چرندیاتو واسه خودم نوشتم واسه همین تو ادامه مطلبه انگار قرار است هر جای دنیا هم که بروم بازگشتم همین نقطه ی کور باشد رفتن هایم دوامی ندارند به قدر پا کردن کفشهایم همین که آخرین بند را میبندم میگوید : هی! گره نزن مقصد همینجاست!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۱ ، ۲۰:۱۲
سپیدار