خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲۴ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۰۲ ب.ظ

قاطی پاتی

امروزم نشد برم هیات یهو بدجوری سر درد شدم و هنوزم هستم...شبم قرار بود فروغ بیاد...دیدم برم و برگردم اونم تو این ترافیک و راه دور پدرم در میاد ترجیح دادم بیام خونه...البته شنیدم که گفتن هر روز بازه .تصمیم گرفتم فردا برم صبح میرم حرم ایشالا...شاید تا ظهر موندم احتمالا مهمون همیشگیمونم فردا از صبح اینجا باشه..ترجیح میدم لااقل صبح نباشم خونه میدونم تمام صبح تا ظهر و در حال چرخیدن تو نت سپری میکنه! اینم شانس منه دیگه....تمام خرجش و درد سراش با منه استفادش واسه بقیه تازه طلبکارم میشن چیزیم نباید تحت هیچ شرایطی بگی که بهشون بر نخوره !!!!!!! ای خدا شکرت دلم میخوا لااقل واسه یکی دوساعتی به این چیزا فکر نکنم برم بشینم یه گوشه ی دنج و با خودش حرف بزنم بالاخره یه کاری میکنه دیگه!! ترجیح میدم بشینم اینجا تا اینکه پای سریالای مزخرف تلویزیون باشم یه سریال میسازن الکی الکی هی کش میدن...مث مار پله میمونه که هی میره بالا و مار نیشش میزنه پرت میشه پایین آخرش که میرسه یهو سَمبَل میشه هم چیو بهشت پیدا میشه!!!! واقعا اعصابم بهم میریزه وقتی میشینم پای اینا :| هِدسِت و میذارم رو گوشام که اصلا صداشم نشنوم آخر سال که میرسه همیشه کلی کار میریزه سرم...ریز ریز و یواشکی ومن ازشون فرار میکنم و نهایتا هم همه رو در آخرین دقایق با کلی اعصاب خوردی تموم میکنم بیخیال کاش یکی بود فردا منو با ماشین میبرد هیات و برمیگردوند.... تازه عکسایی رو هم که به عکاسی سفارش دادمم هنوز نگرفتم فردا رو واسه خودم دارم میرم...پنجشنبه هم باید با مامان برم که تنها نباشه..بهش قول دادم عملا این هفته کار بی کار واسه همینه که دلم میخواد فرار کنم برم یه جایی که کسی باهام آشنا نباشه مشکل اینجاست که دلم برای بعضیا میسوزه و کارشونو قبول میکنم و بعضیا رو هم از روی احترام و در مواجهه ی این دو گروه با هم برای هر دو یه جورایی مجبور میشم کار قبول کنم ازشون جهت انبساط خاطر: یکی از مشتریا امروز خواستگارای منو پروند :))) یه غریق داشتیم که درواقع صرع (درست نوشتم؟) داشت و تو آب بیهوش شده بود..کشیدیمش بیرون و.... خانومه میگفت تا اومدی اینا گفتن عه! این ناجیه.... اومد بعد این خانومه ام کلی خندیده :| به اونا گفته واسه اینا نقشه نکشین اینا همه متاهلن من خودم قبلا آمار گرفتم :| داشت اینارو با خوشحالی تعریف میکرد واسه من!! منم خندیدم و چیزی نگفتم بعدش به سمی گفتم اونم کلی خندید و گفت دیوونه چرا نگفتی ما مجردیم خب ؟؟:)) عصریم یه نفر زنگ زده بود کلی پای تلفن با مامان گفتن و خندیدن :| پسرشون قدش 185 بوده و اولین معیار هم قد دختر بوده که منم 158 ام و مامی با گفتن این جفتمونو راحت کرده :)) به مامی میگم ازش میپرسیدی چیکار کردین قد بچه تون بلند شده اینقد؟ :)) کلا ازین موردا تازگیا زیاد شده!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۲ ، ۱۸:۰۲
سپیدار
يكشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۲، ۱۰:۱۲ ب.ظ

یار مهربان

این موزیک بی کلام قشقاییه من خیلی دوسش دارم...گرچه یاد آور روزای تلخیه اولین بار که اینو شنیدم اصلا نشنیدم!!!! http://s5.picofile.com/file/8109806792/Keivan_Pahlavan_Pouyan_Azadeh_Yare_Mehraban.mp3.html خسته ام اما خوابم نبرد نشستم اینجا شاید بیشتر خسته شم و خواب به چشام بیاد...خسته که هستم شاید ..شاید.. نمیدونم این چه آشوبی بود به دلم افتاد خدایا چرا آروم نمیشم؟؟ چی میشد اگه اون آدمای مزاحم سر و کله شون پیدا نمیشد...شاید لااقل فرصت میشد حرفامو بزنم...بشنوم خدایا من یه اتفاق ازت میخوام! از همون اتفاقای ساده که شاید هر روز برای خیلیا پیش میاد! خدای من باید برام معجزه کنی..... به هر زبونی که لازم باشه التماست میکنم انگار دیگه عید و عزا واسم یکیه هر روز و هر روز همه چیز مرور میشه ...............
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۲۲:۱۲
سپیدار
يكشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۲، ۰۲:۲۷ ب.ظ

روزای مسخره

هوای عجیبیه دو قطره (دقیقا دو قطره) میباره و زودی آفتاب میشه :)) یه جورایی خنده داره :)) من که میگم ما مشهدیا داریم تنبیه میشیم حالا هی باور نکنین !!! شنبه هارو دوست ندارم...بابا از صبح که سر کاره و بعدم میره حرم تا صبح روز بعد که حرمه و بعدم میره سر کار و یکشنبه ظهر میاد... ماشین پری روز مشکلی براش پیش اومد...دیروز بابا دادش تعمیرگاه و فردا برمیگرده این ینی اینکه ما روز عیدی بی ماشین موندیم البته داداشم و خانومش اومدن و با ماشین اونا رفتیم ظهر بیرون یه ناهارری خوردیم و برگشتیم فردا ایشالا بعد استخر میرم هیات شناواسه ثبت نام مربیگری...تا ببینم چی میشه خدای من...انگار هیچی خوشحالم نمیکنه نه مهمون اومدن نه مهمونی رفتن نه بیرون و گردش و تفریح و مسافرت.... حقیقتش با خانوادم هیچ جا دیگه بهم خوش نمیگذره... میخوام تنها باشم مدتی نمیدونم تاحالا چند بار این موضوع رو عنوان کردم.... فقط حس یه زندانی رو دارم... این روزا خیلی غرغر میکنم...فقط همینجاست انگار دیگه هیچ راهی نمونده فقط یه در بازه واسه من! از خودم ناراحتم..از حسی که به اطرافیانم پیدا کردم از شرایطی که باعثش شدن و مطمئنن که نشدن اینقدر دست و پامو بستن که...من واقعا بزرگ شدم!!!! کاش نمیشدم مثل دونه های بافتنی میمونم که یه جا در میرن از توی میل و نمیبینیشونو همینجور میبافی میری بالا زندگی منم داره همینجور میره بالا و من اون وسطا گیر کردم راست گفتی ک پیر شدیم...آره من واقعا پیر شدم...خیلی پیر وقتی به نقطه ای رسیدی که دیدی مدتهاست...حتی سالهاست از چیزی لذت نمیبری ینی پیر شدی کاش میشد به آدما فهموند ...نه ! کاش خودشون میفهمیدن بعضی چیزا تو زندگی هیچوقت نه تکرار میشن نه میشه جایگزینشون کرد این روزا جایی از زندگی هستم که هی چی انگار برام جالب نیست هر اتفاقی فقط جدا کننده ی من از حال و روزمه مث رفتنم سر کار به بابا گفتم از آشناهاش بخواد دست منو تو استخر دانشگاه بند کنه اگه بشه...اینجوری هر روز سر کارم شاید فقط تا مدتی اینجوری باشه شایدم کم کم از اینجایی که هستم بزنم بیرون و فقط همونجا بمونم.... هیچ چیز تو زندگیم روشن نیست...هیچ چیز و من بی تفاوت ترین موجود شدم به همه ی خوشیایی که روزی منتظرشون بودم خیلی بی احساس.... نه امام رضا جوابمو میده نه حتی خود خدا....نه هیچ نذر و نیاز و دعایی خسته ام از همه چیز از اینهمه خوشیای مصنوعی آدمای مصنوعی حتی از خیابونای شهر دم غروب به بعد که میشه نمایشگاه آدمای رنگ وارنگ که دارن از هم سبقت میگیرن واسه نشون دادن خودشون آدمایی که تو فکرن چه طوری سر هم کلاه بذارن.....چه طوری مخ یکیو بزنن و اون یکیو بپیچونن!!!!! حالم از روابط این روزای آدما به هم میخوره آدمایی که ظاهر و باطنشون به هم نمیخوره....دل و زبونشون یکی نیست ادمایی که نمیدونن تا چند ساعت دیگه زنده ان؟؟؟؟ انگار هیچ کدوم خودشون نیستن!!! همش دارن ادای این و اون و در میارن دلم میخواد برای همیشه چشامو ببندم به رو این دنیا
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۱۴:۲۷
سپیدار
شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۴۵ ب.ظ

شکست غرور

ما دو تن مغرور  هر دو از هم دور  وای در من تاب دوری نیست  ای خیالت خاطر من را نوازش بار بیش از این در من صبوری نیست  بی تو من تنهای تنهایم من به دیدار تو می آیم حمید مصدق
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۲ ، ۲۱:۴۵
سپیدار
شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۴۱ ب.ظ

غمی غمناک

شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده.   می کنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها.   فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی.   نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است. هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است!   خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟   مثل این است که شب نمناک است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من، لیک، غمی غمناک است. شعر از سهراب سپهری
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۲ ، ۲۱:۴۱
سپیدار
شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۳۶ ب.ظ

زندانِ شب

عیدتون مبارک دوباره کیس و بردم و برگردوندم و 75 تومن دیگه هم رفت تو حلقومش! فعلا که خوبه ظاهرا! قرار بود امروز عصری برم هیات شنا...نشد...ایشالا 2شنبه خیلی خوابم میاد و خسته ام اما..... امشب بابا کشیک حرمه...از ظهر رفته تا فردا صبح...زنگ زد ...گفت همه جا چراغونیه و خیلی قشنگ.... دلم میخواست بودم و از نزدیک میدیدم همیشه فکر میکردم و میکنم که این روزای وفات و عید خیلی خاصن....باید یه جور دیگه بخوای و صدا بزنی اما خب....وقتی نخواد بشه نمیشه!! شاید دعاهام یه جایی گیر کرده که بالا نمیره؟؟ هی نوشتم و پاک کردم....نمیشه! یاد اون جمله ی شعر مهرنوش میافتم همش این روزا: حتی دیگه اومدنت بهم کمک نمیکنه... دلم میخواد از همه چیز دور شم...حیف...حیف که نمیشه نمیدونم کی از این قفس آزاد میشم؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۲ ، ۲۱:۳۶
سپیدار
سه شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۲۹ ب.ظ

به روز

مشکلاتم کم و بیش با سیستم جدید حل شده الا اینکه خاموش نمیشه :| ظهر زنگ زدم تا ببینم کی باهام تماس میگیره و میاد رو به راهش کنه! من نمیدونم اینا چه جوری چک کردن سیستم و که متوجه این مشکلاتش نشدن؟؟؟؟ چند دقیقه پیش اس ام اس هیات شنا واسه دوره ی مربیگری رسید یه کم استرس گرفتم...البته استرس که نه! هیجانی شدم :)) ولی خب ساعتش ناجوره! 5 تا 8 شب اونم یه جای خیلی دور و بد مسیر حالا باید زنگ بزنم ببینم اینم فقط روزای زوجه یا هر روزه گه اولی باشه که کلا گاوم زاییده :)) حتی قبولم نشم خیلی برام مهم نیست مهم اینه که دوره ی کلاس داری رو بگذرونم اونوقت بهم کلاس عمومی میدن :) ********* امروز با مامی رفتیم حرم (همه تون یادم بودین) بعدش رفتیم خیابون دانشگاه جهت خرید کاموا خوشحالیم کلا :)) میخواستم واسه شالگردن کاموا بخرم (ینی نمیخواستم مامی گفت بخر) آقاهه یه رنگی نشون داد و گفت اینو بردار گفتم نه یه جور دیگه میخوام و ....خلاصه گفتم تیره تر میخوام دیگه قاطی کرد :| گفت آهان مشکی میخوای! بیا بهت مشکی بدم خسته نشدی اینقد تیره پوشیدی؟؟ تو جوونی این رنگا چیه یه کم شاد باش.... :| هرچی گفتم باباااااا رنگ مهم نیست برام تیره و روشنش ولی اینو این رنگی میخوام چون ست کردنش راحت تره.... گفت آخه کی میبینه تو مانتوت چه رنگیه؟ :| الان این روسریت زرد و سبز  داره گرفتنت؟؟؟؟؟ :| خلاصه کلی آقاهه حرف زد در مذمت رنگ تیره و هیچی دیگه منم همون رنگه رو برداشتم ...کلیم خندیدیم :)) با انبوهی کاموا اومدیم خونه....حالا کی میخوا ببافه اینارو؟؟؟؟ ********* بعدش تو راه برگشت یه کتابفروشی (لوازم فرهنگی) بود ...یه نمایشگاه دائمیه تو اون منطقه رفتیم تو و من یه کتابچه از اشعار اخوان ثالث برداشتم ... پولشو دادم خورد نداشت...همکارشو فرستاد بره خورد کنه و تو این مدت منو مامی باز دور زدیم و کلی چیز برداشتیم ...مامان یه کتاب رنگ آمیزی و یه پازل واسه بچه ها و منم غیر اخوان یه مجموعه غزلیات شهریار و برداشتم...فک کنم بعد از این فروشنده همین روش و به کار بگیره! مردد بودم که بر دارم این شهریار و یا نه؟!... اینکه من کی و کجا علاقه مند به اشعار شهریار شدم سر دراز دارد... یاد روزهای شیرینی میافتم که البته اصلا حواسم به هیچ چی نبود اون زمان...یا دست کم به جریانی که توش بودم و اما شعری که باعث شد بهش علاقه مند بشم: دستی که گاهِ خنده بدات خال میبری******ای شوخِ سنگدل،دلم از حال میبری چالی فتاده به گونت از نوشخند و دل******زان خال اگر گذشت بدان چال میبری و قرار بود یه روزی این شعر و خیلی شعرای دیگش برام خونده بشه..از زبان یک معلم و کارشناس ادبیات شاید به خاطر همین شعر اون کتاب و خریدم...وقتیم سیدم خونه اول دنبال همون شعر گشتم قبل از خرید داشتم فکر میکردم چرا اینو میخرم واقعا؟؟ دارم خاطراتمو زنده میکنم ؟؟؟ تا کی؟؟؟ نمیدونم اما دلم میخواست بخرمش....وقتی نمیتونم فرار کنم بهتره مبارزه هم نکنم هنوز برای اون پدر و مادر دعا میکنم...آرزوی آمرزش...خیلی دلم میخواست زنده بودن و میدیدمشون درست مثل اون خوابی که دیدم...با روی خوش...هیچ وقت حس بدی بهشون نداشتم من اون روزا رو هدر دادم!! ******** قضیه خونه کلا منتفی شده بود ولی باز یه زمزمه هایی از خریدار و فروشنده به گوش میرسه!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۲ ، ۱۳:۲۹
سپیدار
يكشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۱۴ ب.ظ

دنیای جدید

بالاخره این سیستم و نو نوار کردم گرچه خیلی طول کشید... خیلی خوب شده...بهتره بگم عالی شده 430000 تومن ناقابل تو گلوش مونده بود دیگه و تازه 2ساعته که به دستم رسیده و هنوز باهاش درگیرم ایمیل و باز نمیکنه!! میگه آپگرید کن و وقتی میخوام ورژن جدید دانلود کنم میگه نمیشه!! نمیدونم چرا...باید کشف کنم در آینده یکی از فلش هام هم گم شده...در واقع فلش مال بابا بود که به خاطر کمبود جا زمان تخلیه اطلاعات ازش گرفتم و کلی چیزی توش ریختم ولی الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کجاست؟؟؟ اتفاقا تمام آدرساییم که از خیلی وقت داشتم و لازمم میشه همه اونجاست این مشکل ایمیل خیلی بده...خب من الان از همه جا قطع شدم انگار :(( معتادو ببیناااا :)))
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۲ ، ۲۰:۱۴
سپیدار
جمعه, ۲۰ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۲۰ ب.ظ

شبهای روشن

بعضی شبا هست که دوست داری زودتر صبح بشه! مثل امشب. خیلی دلتنگم ... خیلی.اما به فردا خوشبینم.(این پست و با موبایل گذاشتم)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۲ ، ۲۱:۲۰
سپیدار
پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۲۱ ق.ظ

یاد باد

اینقدر همه از امتحان و درس میگن این روزا که منم یاد اون موقع ها افتادم هم تمام سختی هاش و هم تمام شیرینی هاش یه جوری انگار تمام دوران تحصیلم اومده جلو چشمم خوندن این پست طولانی رو بهتون پیشنهاد نمیکنم..خسته کننده اس اگه دوست دارین میتونید بخونید نمره ها و معدلم از ابتدایی کلا خوب بود..20 تا سوم و برای چهارم و پنجمم 19/90 یا 98.... راهنمایی معدلم 18 و خورده ای بود  خواهرم 3سال از من بزرگتر بود و یکی معلماش تو ابتدایی معلم منم بودن و یکیم از معلمای داداشمم معلم چهارم من بود...اما تو راهنمایی خیلی بدتر بود چون چندتا از معلمای خواهرم معلم من بودم و چون خواهرم همیشه نمره هاش 19 و 20 بود و به شدت درس میخوند و خیلیم حرص میخورد و استرس داشت همه توقع داشتن منم همون باشم!!! من درس خون بودم اما نه مث خواهرم...استرسم عموما نداشتم خیلی  و به خاطر درس از تفریح و استراحت و مهمونیم نگذشتم پشیمونم نیستم! اما انتظار اطرافیان منو به هم میریخت به خصوص دبیرای راهنماییم بگذریم.... اول دبیرستان به دلیل مشکلاتی که پیش اومد برام به شدت افت معدل پیدا کردم ...فک کنم 15 هر وقت از اون سال یادم میاد انگار همه چیز و فقط سیاه میبینم گرچه از ترم دوم تصمیم گرفتم جبران کنم و تغییر رویه بدم ولی خب ترم اولم حسابی کارو خراب کرده بود و این شد که نتونستم برم رشته ی مورد علاقم (ریاضی ) رو بخونم و در عوض رفتم انسانی(متنفر بودم ازش) و به معنای واقعی زجر کشیدم 3سال بعدی رو حتی با یکی از دبیرام که صحبت کردم بعدها اونم تایید کرد که نباید تو این رشته میومدم.... سالای بعدش چندان بد نبود...با وجود مشکلاتی که بود و خیلیم حقیقتا روم فشار بود اما شیطنتای دبیرستان یه چیزیه که هیچ وقت قابل برگشت نیست ما انسانیا تو مدرسه به شری و شیطونی معروف بودیم...دوتا کلاس بودیم و خیلی پر سر صدا و پر انرژی و شاد با مدیر و ناظمم دوست بودیم کلی... یادش بخیر وقتی با بچه ها میزدیم به در شلوغ بازی...یه بار درو رو معلما تو دفتر قفل کردیم...بزن و برقصای رو میزو مسخرگیامون بماند....وای خدا چه دنیایی بود انگار اون زمان هیچ کیم ازمون توقعی نداشت.. پیش دانشگاهی رو با چندتایی از دوستام رفتیم یه مدرسه دیگه تو یه منطقه ای که حدود 4 ایستگاه از خونه فاصله داشت منطقه خوبی بود و دوره ی خوبی....دلم برای آقای بهرامی تنگ شده...خیلی دوسش داشتم و دارم و عاشق کلاساش بودم (عکسش تو یکی از پستای قبلیم هست با همین اسم) امیدوارم هرجا که هست سلامت باشه سال اول رتبم شد 13500 ..اون موقع با این رتبه تو مشهد سراسری هیچی نمیشد فقط شهرستان اونم یه سری از رشته های پایین اونقدرا درس نخونده بودم که توقع داشته باشم مشهد قبول شم...یادمه مونا با هیجان زنگ زد گفت 31000 شده اون خیلی بیشتر از من درس میخوند...یا نمیدونم شاید مث بعضی کارای دیگش کلاسشو میذاشت..اما معدلش بالاتر بود و حقیقتا هم درس میخوند واسه کنکور اونجا به خودم امیدوار شدم...+ کسایی رو که میدونستم کانون میرن یا تو آزموناش هستن و رتبه شون با من تفاوت چندانی نداشت سالی که تو خونه بودم واسه کنکور خیلی نمیشد درس بخونم...هما همون سال اول روانشناسی بالینی قبول شده بود و تمام کتابای کنکورشو داد به من تا بخونم....منم میخوندم اما نه زیاد جدی فک کنم هرچی مهمونی و بیرون رفتن داشتیم تو همون سال بود....هر وقتم میگفتم درس دارم میخوام بخونم میگفتن پاشو بابا تو که قبول نمیشی... شاید به خاطر خواهرم بود چون با تمام زحماتی که شب و روز کشید و از خواب و استراحتش زد و هیچ مهمونی و عروسی نرفت و حتی عید نوروز و به خودش زهر مار کرد تو رشته ی تجربی رتبه 13000 آورد و دانشگاه آزاد قبول شد و همه فکر میکردن من دیگه قطعا هیچی قبول نخواهم شد.... و هیچ همکاری هم نکردن که من قبول شم...ناراحت بودم و فکر و خیال عصبیم میکرد اون یه سالی که تو خونه بودم بهم ثابت کرد اگه دانشگاه قبول نشم بمونم تو خونه طاقت نمیارم و کارم به جای باریک میکشه یادمه همون سالی بعد کنکورم به اصرار مامان رفتم دوره آرایشگری ثبت نام کردم...آموزشگاه مال همسایه مون بود و آدم خوبی بود ولی محیطش کلا خوب نبود و به سختی برام گذشت.... فکر کنم آبان بود که تموم شد دوره یه خانوم معلمیم اونجا بود و به من میگفت اینجوری تو قبول نمیشی باید بری کلاس و ..... من اهمیتی به حرفای بیخودش نمیدادم اصولا بعد از عید تصمیم گرفتم هرطوری که شده بشینم حسابی درس بخونم...چند تا از آزمونای آخر سنجش و هم شرکت کردم...ولی تو همون دوره به فاصله ی کمتر از یکماه دونفر از دوستای خیلی قدیمی خانوادگیمون فوت شدن و واقعا شوک بدی بود من فقط تمام اردیبهشت و خرداد و تا 15تیر که کنکور بود فرصت داشتم و با هر دعوا و حرفی و اعصاب خوردی که بود نشستم تو خونه به درس خوندن آخه نمیذاشتن تنها بمونم خونه و یه سره هم این ور و اونور بودن..... یادم نیس قبل کنکورم بود یا بعدش یه روز که خیلی عاصی بودم و جونم به لبم رسیده بود با خواهرم رفتیم حرم.اون رفت از کتابخونه کتاب رمان بگیره و منم رفتم نشستم تو رواق...یک ساعتی طول کشید تا بیاد و من تمام اون یک ساعت و نشستم یه گوشه سرم و گذاشتم رو پام و تا تونستم به اندازه تمام اون یکسال گریه کردم و التماس امام رضا رو کردم که کمکم کنه هر طور شده قبول شم تا کمی مشکلاتم رفع بشه ....فقط نمیخواستم زیاد تو خونه باشم یادمه یکی از خادما اومد نشست کنارمو گفت مشکلمو بگم شاید بتونه کمکم کنه ولی چیزی نگفتم و فقط تشکر کردم و اونم برام دعا کرد و رفت... روزی که نتایج و زدن و رتبه مو دیدم....4525 سفره نهار پهن بود و من خیلی خونسرد از پای سیستم بلند شدم و اومدم سر سفره پرسیدن چی شد؟؟ (با تمسخر) گفتم مجاز شدم (خندیدن....) گفتن الکی میگی حالا چند؟؟؟؟؟ گفتم... (باز خندیدن و گفتن برو بچه تو کی درس خوندی که .....و اینطوری بود که واقعا بهت زده شدن از اینکه قبول شدم....بعدش من فقط به این فکر میکردم که اگه فرصت داشتم بیشتر بخونم رتبم بهتر میشد.... زمان انتخاب رشته تربیت بدنی میخواستم...تمام دفترچه رو زیر و رو کردم اما انگار کور شدم و ندیدم!!!!! اولین سالی بود که معدلها اعمال میشد ولی واسه ماهایی که سالهای قبل یا سال قبل دیپلم گرفته بودیم نه!!! و اینجوری بود که رتبه ی من پایین تر از اونی شد که باید میشد و رشته هایی که قبلا با همون رتبه میشد قبول بشی رو دیگه نشد... کلا26تا انتخاب داشتم که شامل 13 رشته ی روزانه و شبانه ی فردوسی میشد و این به نظرم نوزدهمین انتخابم بود...ازش متنفر بودم...وقتی دیدم اونو قبول شدم کلی گریه کردم!! و گفتم که نمیرم.... دانشگاه رفتن من شروع شد و همراهش مشکلات دیگم.... تمام دوران دانشجوییم به چشم خیلیا یه دختر مغرور و از خودراضی بودم که انگار از دماغ فیل افتاده...ولی به چشم دوستام یه دختر خیلی شاد و شاید سرخوش و شلوغ که فکر نمیکردن ممکنه مشکلی داشته باشم ... نمیدونستن گاهی وقتا زمانی که تو هوای سرد ساعت 8:30 -9 میرسم خونه و از صبح هم کلاس داشتم و آش و لاشم به جای احوالپرسی با نیش و کنایه رو به رو میشدم و میرفتم تو اتاق تمام مدتی که لباسامو عوض میکردم اشک میریختم و این تقریبا برنامه ی همیشه ی من بود...وقتایی که بابا خونه بود بلا استثنا وضع همین بود...وقتیم نبود مامان دائم حرف میزد و .....وای خدا وقتی به اون روزا فکر میکنم عصبی میشم هیچ وقت دست از پا خطا نکردم..نه از ترس!! دلیلی نداشتم...کلا یه سری کارا رو بی معنی و احمقانه میدونستم پسرای دانشگاه و فقط بچه میدیدم و اونقدری براشون اهمیت  قایل نبودم که بخوام حتی بهشون سلام کنم چه برسه که وقتمو بزارم به حر و شوخیای بیخود و .... میدیدم گاهی با دوستام چه شوخیایی میکنن که بعضیاش خیلی دور از شان و ادب بود اما خب وقتی زیادی صمیمی بشی همین میشه! یه بار واسه مون چایی آوردن که مثلا .... و یه سری کارای دیگه که به نظرم همون زمانم خیلی احمقانه اومد و ما فقط میخندیدیم....یه بار پای تخته برامون پیغام گذاشته بودن.... کلا از رفتارای بچگانه خوشم نمیومد و پسرای کارشناسی اغلب همینطور بودن....کلاس ما هم که کلا تابلو بودن...اینو از بچه های دیگه شنیدم اون زمان تو داشنگاه پر انرژی و شاد بودم و پام که میرسید به خونه باز حرفا و نیش و کنایه ها شروع میشد...حساسیتهای بیش از حد بابا و مامان داشت دیوونم میکرد نمرات دانشگاهم معمولی بود...فقط یه دونه 20 دارم تو کارنامم اما نمره های دیگه فراوونن :))) یه درس 2 واحدی خیلی مزخرف و ترم سوم افتادم! کلاس بیخودی بود...ازونا که بیش از نصف کلاس افتادن و بقیه نمرات 13-14- و لب مرزی و نمره ی اولم هم یادم نیست 18 بود یا 17...اونم از کسی که تمام نمراتش همیشه 20 بود منم با 9:75 افتادم! از اون درسا که همش باید تو کتابخونه دنبال تحقیقات یه صفحه ای استاد باشی و نهایتا هم تک و توک جوابهارو میپذیرفت به شدت سخت گیر بود استادمون تجربه ی خوبی نبود ....اما بعدها اون استاد شد یکی از بهترین استادهام 2ترم بعد یه درس 3واحدی نسبتا مشکل داشتیم که با یکی دیگه برداشتیم اما به دلایلی کلاس و واگذار کردن به همین استاد!! همه ازشمیترسیدن و فرار میکردن ولی من خیلی خونسرد و آروم بودم سر کلاسش از سخت گیریش کمی کم کرده بود اما همچنان سخت میگرفت...درسشو فکر میکنم شدم 18 و بعد هم پایان نامه مو برداشتم که شدم 20 یادمه وقتی گفتیم ما با این استاد پایان نامه برداشتیم همه گفتن شماها دیوونه این... ترم آخر..... روزای آخر .... و شروع یه فصل جدید تو زندگیم....یه خوشی کوتاه و یه ناخوشی طولانی..... نزدیک کنکور ارشد بود.زیاد نخونده بودم و به دلیل مشکلات کارشناسیم ترجیح میدادم اصلا طرفش نرم تا بیشتر از این داغون نشم..حس میکردم ظرفیتم داره تموم میشه ولی با این حال واسه کنکور رفتم خیلی فشار عصبی روم بود...چند باری پیش اومده بود یهو بیهوش شده بودم و افتاده بودم اما کسی دور و برم نبود و متوجه نشد....تا اینکه یه روز عصری که از خواب بیدار شدم...مثل همیشه یه دنیا غم تو دلم ریخت و دلم میخواست گریه کنم  اما به خودم گفتم اخماتو باز کن تا سین جیم نشی و خرابتر نشه! رفتم پیش مامان تو آشپزخونه...به نظرم داشت آلبالو میشست یا.... برگشتم تو اتاق...وایسادم نماز بخونم یک ان حس کردی یه جریانی با فشار زیاد از پایین پاهام داره میاد بالا و منکاملا اینو حس کردم و بعد دیگه هیچی نفهمیدم بیهوش شده بودم و همونطور که صاف ایستاده بودم از رو به رو افتاده بودم زمین ...درست چند میلی متری گوشه ی میز!! قبل از اینکه چشامو باز کنم یه عالم آدمایی رو میدیدم که همه با لباس سفید دورتا دورم جمع شده بودن...بعضیاشون میدونستم که مردن ... یه جایی که خیلی پر نور بود ....چیز زیادی یادم نیس فقط یادمه که همه با یه صداهای ملایمی میگفتن چیزیش نیست الان خوبه میشه...الان خوب میشه...و یه همهمه ی زیادی بود... که چشامو باز کردم و دیدم مامان و بابا و خواهرم دورم نشستن و مامان و خواهرم به شدت ترسیدن گریه میکنن و هی صدام میزنن و بابام میگفت چیزیش نیست هیچی نشده الان بیدار میشه.... چشم چپم دورتا دور کبود شده بود و کمی هم گوشش زخمی شده بود و همون سمت چپ صورتم تا بالای لبم کلا زخمی شده بود و خون میومد ولی هیچ کی نپرسید چرا اینطور شد؟؟؟ گفتن سردی خورده بعد از اون بود که یه روز دیدم خیلی لبریزم و جایی ندارم رفتم حرم مثل 4سال قبل از اون نشستم یه گوشه و فقط گریه کردم..به اندازه ی 4سالی که گذشته بود و تو خودم ریخته بودم و نتونسته بودم حرف بزنم و نه گریه کنم از آقا خواستم یا مرگم و برسونه چون کوچکترین انگیزه ای برای ادامه ی زندگی نداشتم یا یه دلخوشی و یه انگیزه ای بهم بده که به خاطرش حاظر باشم سختیارو تحمل کنم و به زندگیم ادامه بدم غیر از این دوتا واقعا هیچ چی تو دلم نبود و بیشتر هم به اولی متمایل بودم حتی تصویری از دلخوشی نداشتم! یعنی اینکه هیچ مورد خاصی تو نظرم نبود ... مهم نبود چی باشه فقط میخواستم یه دلخوشی باشه که از این وضع بی تفاوتی بیام بیرون دومی شد... خیلیم زود... ولی همون دلخوشی شد مایه ی عذابم اولش خوب بود...حس خوبی بود...اتفاقات و مشکلاتی که میافتاد برام اهمیتی نداشت دیگه... مدتی بعد دانشگاه تموم شد و فقط مونده بود پایان نامه که گاهی به خاطرش میرفتیم با بچه ها دانشکده...همون تابستون بعد از آخرین امتحان دانشگاهم رفتم آموزشگاه خیاطی ثبت نام کردم و تا 3تا دوره هم ادامه دادم که حدود 2سال طول کشید من همون موقع هم ترجیح میدادم اول برم سراغ شنا و مربیگری و نجات غریق که تو دوره ی دانشگاه نذاشتن ادامش بدم اما اون موقع هم به اصرار مامان رفتم خیاطی...و اتافاقا روزای خیاطی با روزایی کهمن میرفتن تمرین یکی شد...تا وقتی که حدود فک کنم یکی دو ماه بعد (شایدم یه کم بیشتر) کلاسای خیاطی روزاش عوض شد و تونستم برم تمرین....همه چی خوب بود...خوش بودم...دلگرم بودم...انگار تها روزایی بودن که حس میکردم هیچ مشکلی وجود نداره... یه نفر بود که اعتماد به نفس مرده ی منو بهم برگردونده بود و به همه چی خوشبینم کرده بود...به زندگی...به خدا...به خودم... دیدگاه سفت و سختی داشتم که از چهار چوب خودم بیرون نمیرفت اما باعث شد نرم بشم و چشمام یه دنیای جدید و ببینه... تفاوتها و زیباییشون...اختلاف نظرها و افکار و پذیرششون همون زمان اعتقاد و ایمانم به خدا هم خیلی تغییر کرد...خیلی محکم شد...اصلا یه جور دیگه شد که قبلا نبود... البته بعد 10-11 ماه همه چی عوض شد...اون آدم دیگه نبود اما تمام زندگی من تغییر کرده بود و من دلخوشی و تغییر دیدگاه امروزم و واقعا مدیون اون آدمم گرچه خواسته یا ناخواسته یاعث عذابم شد... چقدر نوشتم....فکر نکنم پستی اینقدر طولانی داشته باشم! خیلی خلاصه کردم تازه :))
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۲ ، ۰۸:۲۱
سپیدار
يكشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۲، ۱۲:۵۲ ب.ظ

دعا

آدما وقتی میفهمن درد داری که دیگه نفست بند اومده..... نمیشه به زور فهموند بهشون یا قاطیشون کرد...نهایتش چند دقیقه ای باهات همدردی میکنن و باز هرکی پی کار خودش..... ولی آدم تا نفس داره باید درداشو به یکی بگه درمونشم فقط از همون بخواد آدما که نمیتونن در هر صورت کاری برات بکنن ولی قضاوت تا دلت بخواد !!! اما اون یه نفر اگه اینجا برات کاری نکنه نگه میداره یه جای دیگه چند برابر جبران میکنه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۲ ، ۱۲:۵۲
سپیدار
يكشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۲، ۱۱:۳۹ ق.ظ

خرید سرد

صبح با مامان رفتیم زیست خاور جهت خرید البسه زمستانی با رنگ شاد مثلا! هر 4طبقه رو از فیض حضورمون بهره مند کردیم و آخر سرم اذان شد نماز خوندیم همونجا و برگشتیم ( البته خریدامونم خدارو شکر انجام دادیم) تو نماز خونه خیلی گرمم بود چون تمام مدت با پالتو و شالگردنم بودم و دو تا اتاق پروم رفتم تو این فاصله دیگه داشتم خفه میشدم این بود که تا رسیدیم نماز خونه چادر و در آوردم و پالتومم درآوردم و شالمم باز کردم و تو فکر این بودم که روسریمو یه تکونی بدم که چشمم خورد به کاغذایی که دور تا دور نماز خونه بود و نوشته بود: " بانوان گرامی لططفا حجاب خود را رعایت کنید . این مکان مجهز به دوربین مداربسته است" دوربینا رو هم دیدم اتفاقا ...هیچی دیگه کار از کار گذشته بود سریعا خودمو جمع و جور کردم جالبه که تا حالا اون کاغذا رو ندیده بودم اونجا!! شایدم نبوده و تازه گذاشتن! ساعت 10 اونجا بودیم و اغلب مغازه ها بسته بود...ساعت 11:30 آخرین خریدمونو انجام دادیم و مغازه داره دشت اولش بود تازه!! ساعت 1 هم خونه بودیم و بعد از دقایقی بابا که از روز قبل کشیک حرم داشت و تا صبح نیومده بود هم از راه رسید و چشممون روشن شد دستمونم خوند که ما تازه رسیدیم ما مشهدیا همچنان در تنبیه و ریاضت بارشی به سر میبریم...صبح که میرفتیم یه سری نقطه های سفید کم حال از آسمون فرود میومد اونم به فاصله ی نیم ساعت یکی ...ظهر که برمیگشتیم آفتاب بود با سوز خفن انگار 1متر برف اومده اینجوریاست دیگه...مگه امام رضا بهمون رحم کنه عاخه به چیمون رحم کنه؟؟؟ خود ما تو این 4طبقه قیمت یکی دوتا جنس مشابه رو که میپرسیدیم کلی متفاوت بودن... یه حسایی هستن که جز خدا هیچ کی نمیفهمه شون میتونی با جزئیات بشینی برای خدا تعریف کنی و از چشمایی که بهت زل زدن و افکار جور واجوری که تو مغزها میگذره در امان باشی چون قبل از اینکه تو بگب خدا خیلی خوب و حتی کامل تر از خودت میدونه مساله ی مهم زندگی من اینه که : از خودم توقع اشتباه و خطا و گناه دارم (نه که به عمد باشه ها) اما از خدا انتظار ندارم وقتی ازش کمک میخوام تنهام بذاره! این غیر ممکنه... میدونم که میبینی و میشنوی و میدونی حالم چیه ولی نمیدونم چرا سکوتت و نمیشکنی...شاید این امتحان سخت هنوز تموم نشده...اما من صبر میکنم چون تنها کسی که بهش 100% خوش بینم تنها و تنها خودتی پی نوشت: در جریان یاد آوری خاطرات
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۲ ، ۱۱:۳۹
سپیدار
شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۰۶ ب.ظ

دردِ کمک

چیزی که این وقت شب و با این خستگی منو اینجا کشوند حرفای سمانه یا خود سمانه نبود سمانه یه جورایی برام درمان درده...خیلی کمکم کرده ومیکنه....گرچه کم فرصت میشه با هم حرف بزنیم حرفای آوا بود که پریشونم کرد یه سایتی بود حدود 2سالی عضوش بودم تا اینکه دیشب تصمیم گرفتم خودمو ریمو کنم...به دلایل زیاد و الیته اینکه یه سری آدما زیادی سعی داشتن تو زندگی شخصیم کنجکاوی کنن و زیادی خودشنو نزدیک کنن و من حالم ازونا به هم میخوره یه جورایی وابستگی پیدا کرده بودم به اون سایت و بچه هایی که مدتهاست میشناسمشون اونجا هر موقع بیخواب بودم و حال و حوصله نداشتم میرفتم سر میزدم و اگه دوستای باحالم بودن پستای خنده دار و بحثای ادامه دار و شاید یکی دوساعتی پای یه پست مینوشتیم و میخندیدیم..... نمیدونم! شاید جاهای خالی زندگیمو داشتم اونجا پر میکردم ولی مدتهاست دیگه حال و حوصله ی اونجا و آدماشو نداشتم...حال و حوصله ی خندیدن و حتی و .... این بود که یه تصمیم ناگهانی گرفتم و بعدم همه چی تموم..... آوا هم آی دی مو داره و هم تلفنمو...حدود 10 دقیقه از اینکه ریمو کردم و بعدم سیستممو خاموش کردم نگذشته بود که اس ام اساش اومد که این چه کاری بود........... عصری زنگ زد که گوشیم سایلنت بود و نشنیدم و (البته اولیشم به دلایلی نشنیده گرفتم!) آنلاین که شد با هم حرف زدیم و گفتم که کدتیه حال ندارم و ...... بالاخره یه چیزایی از اونایی که رنج میداد و گفتم که شاید نباید تا اون حد میگفتم.....تازه خیلی کم گفتم اونم یه راه حالایی داد که اصلا به گروه خونی من نمیخوره....گفت که بیشتر با هم در تماس باشیم و همه جوره حاضره کمکم کنه و شاید یه مدت دیگه بیاد مشهد و همو ببینیم...... وقتی اینارو میگفت به این فکر میکردم که شاید نباید براش بعضی چیزا رو باز میکردم حتی در همون حد کمش چون افق فکری منو اون خیلی متفاوته دختر خوبیه و مهربونو واقعا هم قصد کمک داره اما موضوع اینه که کمکاش برای من بیشتر از کمک ممکنه دردسر ساز بشه...نه اینکه اون اینطور بخواد...شرایط من متفاوته منو اونطوری که هستم درک نمیکنه و فکر میکنه من باید تغییر کنم تا شرایطم بهتر بشه تقصیریم نداره...چون چیزی از روحیات واقعی من نمیدونه امیدوارم که اینطور نشه خدایا خودت مثل همیشه بهترین راه و جلوی پام بذار...نمیخوام پشیمون شم سمانه بهم پیشنهاد داد یه دعایی رو تا 40 روز نذر کنم و بخونم اما مدام یادم میره! دعاش تو مفاتیحه و باید بنویسمش..2-3صفحه اس ********** باید تغییر کنم اما نه اون تغییری که آوا میگه...من یه تغییر روحی اساسی نیاز دارم فکر میکنم لازمه اون دعا رو شروع کنم باید فراموش کنم...فراموش نه! باید اهمیت ندم...باید برام بی اهمیت بشن این افکار پوچ و آزار دهنده باید بخوام تا درست شه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۲ ، ۲۱:۰۶
سپیدار
شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۴۴ ب.ظ

سخت تر از سخت

سمانه و خانواده شو خیلی وقته میشناسم اما از زمانی که میرفتم واسه تمرین و بعدشم که همکار شدیم ارتباطمون قوی تر شد یه خانوم 31ساله متاهل فوق لیسانس تربیت بدنی و در حال گذروندن دوره های طب سنتی بیشتر از بقیه باهاش راحت بودم از اول به لحاظ عقلانی بیشتر قبولش دارم...و اینکه خیلی همفکریم و کلا یه سری چیزای مشترکی با هم داریم شاید بشه به اون مشترکات گفت ویژگی های حسی! ممکنه افکارمون یه جاهایی با هم متفاوت بوده باشه اما احساسمون خیلی به هم نزدیکه اینقدر که بارها بهم گفته  تو تنهاییاش با من حرف میزنه...منم این کارومیکنم حتی یه وقتا تو خیالاتم براش گریه هم میکنم...و بعد هم آروم میشم باهاش راحتم چون چیزایی که برام سخته به خیلیا بگم اون تجربه کرده حتی اخلاقیات پدر و مادرامون (به خصوص پدرامون) خیلی شبیهن و همین باعث تجربیات مشترکمون شده.... لازم نیست راجع به حسم براش توضیح بدم... اونم منو دوست داره (خودش گفته) و بارها گفته که هیچ وقت بین همکاراش با کسی اینقدر احساس راحتی نکرده حتی وقتایی که خیلی بی حوصله اس وقتی میاد یه کمی سر به سرش میذارم و میخنده...منم خوشحال میشم و اونم دلش باز میشه طبعمون خیلی شبیه همه.... امروز یه حرفی زد که مدتهاست بهش فکر میکنم و باز با خود میگم نه! چرا باید اینطوری فکر کنی؟ اینا که چیزی نیست! و..... گفت حس منو تو رو جز کسی مل خودمون نمیتونه درک کنه حسایی که نمیتونیم به زبون بیاریم و دردایی که میریزیم تو خودمون و ممکنه کسایی بشنون و بگن فقط همین؟؟؟؟؟ و این مارو رنج میده ازونجایی که کسی رو پیدا نمیکنیم تو خودمون نگهمیداریم و صبر میکنیم و صبر میکنیم و صبر میکنیم جسما قوی هستیم و از پا نمی افتیم اما روحمونه که عذاب میکشه و هیچ جوریم نمیشه تخلیش کرد....و ممکنه یهو بعد مدتی طولانی یه بیماری سخت سراغمون بیاد.... ولی به هر حال این در واقع روح ماست که داره عذاب میکشه همه ی این حرفا انگار حفای منم بود...به ندرت مریض میشم اما اگه بشم و بیافتم طوری میافتم که دیگه نمیتونم از جام بلند شم...ممکنه در سال یکبار یا دوسالی یکبار این اتفاق بیافته که برای من همیشه همینطور بوده... میگفت ما داریم دائم امتحان پس میدیم اما نه امتحان معمولی...یه امتحان فوق تیزهوشان...خودمم خیلی به این موضوع فکر میکردم نه اینکه بخوام خودستایی کنم و بگم ما خیلی خاصیم و خوبیم...نه...ولی حقیقتا خیلی جاها به این نتیجه رسیدم جاهایی که خیلی ساده و راحت جواب گرفتم و کارم راه افتاده اما تو همون برهه اتفاق سخت تری افتاده و به نظر رسیده انگار خدا یه گوشه ایستاده و فقط نگاه میکنه.....یه وقتایی که حسابی نا امید میشم و البته متعجب از اینکه چرا تو همین زمانی که جواب موضوع به این مهمی رو نمیده وقتی مشکلات خورد خورد پیش میاد و صداش میزنم سریع جواب میده؟؟! و این همون نقطه ایه که به قول سمانه به سختی داریم امتحان میشیم یه امتحان خیلی خیلی غیر معمول....شاید کسی که اینو بشنوه یا بخونه خیلی ساده برداشت کنه یا اونطور که باید درک نکنه اما خود من کاملا میفهمم خدایا شکرت
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۲ ، ۲۰:۴۴
سپیدار
پنجشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۲، ۱۲:۱۱ ب.ظ

[عنوان ندارد]

خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو........
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۲ ، ۱۲:۱۱
سپیدار
سه شنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۱۴ ق.ظ

به بهانه ی شهادت

سلام بر خاتم مهربانى و عشق! سلام براو که گام هاى مهتابى اش شب هاى جهل بشر را به جاده هاى راستى کشاند!شهادت جانکاه پیامبر مهربانی و رحمت تسلیت باد امام صادق (ع) فرمودند: "پیامبر اکرم (ص) در جریان جنگ خیبر مسموم شده و هنگام رحلتشان بیان فرمودند که لقمه ای که آن روز در خیبر تناول نمودم، اکنون اعضای بدنم را نابود نموده است و هیچ پیامبر و جانشین پیامبری نیست، مگر این که با شهادت از دنیا می رود".[2] در این روایت، علاوه بر تصریح به مسموم شدن رسول خدا (ص) و شهادت ایشان در پی مسمومیت، به اصلی کلی نیز اشاره می شود که مرگ تمام پیامبران و اوصیا با شهادت بوده و هیچ کدام، با مرگ طبیعی از دنیا نمی روند! روایات دیگری نیز وجود دارد که این اصل کلی را تقویت می نماید.[3] بسیاری از دانشمندان شیعه، با استفاده از این اصل کلی، نیازی به جست و جوی مورد به مورد در ارتباط با چگونگی شهادت هر کدام از معصومان (ع) احساس نمی کنند.[4] بر این اساس، هر چند دلیل متقنی بر شهادت پیامبر (ص) نیز ارائه نشود، باز هم می توان معتقد بود که رحلت ایشان طبیعی نبوده است!* کتب اهل سنت:تنها شیعیان نیستند که معتقد به شهادت پیامبر (ص) هستند، بلکه روایات فراوانی در صحاح و دیگر کتب اهل سنت وجود دارد که همین موضوع را تأیید می نماید که به عنوان نمونه، به دو مورد آن اشاره می نماییم:روایت اول: در معتبرترین کتاب اهل سنت، نقل شده که پیامبر (ص) در بیماری منجر به رحلتشان، خطاب به همسرشان عائشه فرمودند: "من همواره درد ناشی از غذای مسمومی را که در خیبر تناول نموده ام، در بدنم احساس می کردم و اکنون گویا وقت آن فرا رسیده که آن سم، مرا از پای درآورد".[5] همین موضوع در سنن دارمی نیز بیان شده است. علاوه بر این که در این کتاب، به شهادت برخی از یاران پیامبر (ص)، بر اثر تناول همان غذای مسموم نیز اشاره شده است.منبع:http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa4348
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۲ ، ۰۹:۱۴
سپیدار
يكشنبه, ۸ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۳۵ ب.ظ

قدم زنان

تصمیم گرفتیم با مامی هر روز پیاده روی کنیم تو برف و بارونم فرقی نمیکنه حتی اگه سنگ بباره از آسمون زبونم لال... دیروز که میرفتیم استخر حدود نیم ساعتی رو پیاده روی کردیم برفم یه نم نمکی میومد و یه ذره هم نشسته بود امروزم صبح ساعت 9:30 سه تایی(با آبجیم) رفتیم پیاده روی حدودا شد 1ساعت یه کمی پاهام گرفته ولی خب اولشه خوب میشه قبلا زیاد پیاده روی میکردم عادت داشتم حالا دیگه نه به هرحال باید عادت کنم چون چاره ی دردم همینه فعلا هیچ وقت با خواهرم راحت نبودم خیلی سرده..خیلی و خیلیم پرتوقع!! تقصیر مامان ایناست زیادی بهش پا دادن چون بچه ی اول بوده هر وقت میاد و میره هر رفتار اشتباهی میکنه مامان توقع داره من ساکت بشینم و نگاش کنم!! حالا اگه بعد چند تا حرفش من یه جواب بدم میشه بده تازه خانوم باهام قهرم میکنه که این اصلا برام مهم نیست از این ناراحت میشم که مامان به خاطر اون با من بحث میکنه قبول داره رفتار دخترش افتضاحه اما توقعش اینه که من در هر صورت همیشه باید کوتاه بیام و حرفی نزنم و تحمل کنم!!!!!!! که چی؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی اعصابم و خورد میکنه تازه الان هفته ای یک بار میاد...خدا رحم کرده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۲ ، ۱۷:۳۵
سپیدار
جمعه, ۶ دی ۱۳۹۲، ۱۲:۵۵ ب.ظ

درون و بیرون

اینجا واقعی ترین خود منه! گرچه هنوزم خودسانسوری دارم ولی خیلی کمتر.... کمتر از بیرون بیرون رفتارم دیده میشه و اینجا افکارم و در واقع این افکار علت اون رفتارا هستن بهتر از این بودم اینی که الان هستم در واقع ساخته ی دست تویه! یه آدم بد اخلاق که زودی عصبی میشه و از کوره در میره و حوصله ی هیچ کیو هیچ چیو نداره! دائم دارم با خودم میجنگم یه عقرب کوچیک هست که باید دائم مواظب باشم نیش نزنه!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۲ ، ۱۲:۵۵
سپیدار
پنجشنبه, ۵ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۱۵ ق.ظ

آخرین یادگار

شب به گلستان تــــنهاا منتظرت بودمباده نا کامیــــــ در هجر تو پیمودممنتظرت بودم منتظرت بودمآن شب جان فرسااااا من بی تو نیاسودموه که شدم پیر ااااااز غم آن شب و فرسودممنتظرت بودم منتظرت بودمبوووودم همه شب دیـــــده به ره تااااا به سحر گاهناگـــــه چو پری خــــنده زنان آآآآمدی از راهغمهااا به سر آمدزنــــگ غم دوران از دل بزدودممنتظرت بودم منتظرت بودمپیش گلهاااااشاد و شیداااااامی خــراامیـــد آن، قامت موزونتفتنه ی دوراندیده  ی تواز دل و جان من شده مفتونتدر آن عشق و جنووووون، مفتوووون تو بودماکنووووون از دل من، بشنووووو تو سرودممنتظرت بودم منتظرت بودممنتظرت بودممنتظرت بودم منتظرت بودم-داریوش رفیعی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۲ ، ۰۹:۱۵
سپیدار
چهارشنبه, ۴ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۴۳ ب.ظ

کوچه ی سیاه

همچنان نمیتونم نظرات وبلاگ دوستان و باز کنم.شرمنده! البته با گوگل کروم به زور باز میشه گلوم از صبح یه ذره درد میکرد الانم همینطور+یه کمی هم گوشام...باید درمانهای خانگیمو شروع کنم یک قدم به تغیر خونه نزدیک شدیم ولی یک قدم خیلی کوچیک! از این خونه بدم نمیاد اما از این محله و محدوده چرا از وقتی که اون اتفاق برام حوالی استخر افتاد (یه روانی بهم حمله کرد تو خیابون و سرم شکست و پام داغون شد....) از این مناطق بدم اومد نا خودآگاه حالا هزارم که بیان بگن اینجا منطقه خوب و خوش آب و هواییه...زمین گرونه...ارزشش میره بالا.....دیگه برام مهم نیست اینجا چه خاطراتی داشتم وقتی تمام خاطراتم داره نابود میشه زیادی خلوته...برام فقط تداعی نا امنیه و بس شبا که از سرکار برمیگردم از سر خیابون تا کوچه ی خودمون خلوت و تاریکه....واقعا با ترس میام و دائم حواسم به پشت سرمه از همون روز (2سال پیش) حس کردم تمام خاطرات خوشم تو این محله و خونه مرد هیچ کس منو درک نکرد و نمیکنه...حتی اون موقع هم بهم سرکوفت زدن!! بگذریم.... شهرداری مدتیه تو ایستگاه های مختلف ایستگاه دوچرخه گذاشته یه دکه که توش فک کنم 10تایی دوچرخه باشه واسه کرایه البته نمیدونم شرایطش چیه و چه جوریه و ..... ولی دلم خیلی برای دوچرخه سواریای بچگیم تنگ شد امروز همش داشتم فکرمیکردم چقدر دوست دارم دوچرخه سواری کنم بازم کاش واقعا اینقدر فرهنگ و اخلاق و امنیت بود + یه پدر یا برادر همراه که با هم دوچرخه سواری کنیم ولی خب واقعا نیست و من خودمم میترسم تنهایی برم دوچرخه سواری حالا بماند که اصلا چنین اجازه ایم بهم نمیدن ..... ولی دلم میخواد یه جایی باشه برم بدون مزاحمت و راحت دوچرخه سواری کنم و اینجاست که یه حسرت قدیمی دوباره خودشو نشون میده اینکه از وقتی فهمیدم دارم بزرگ میشم آرزو کردم کاش پسر بودم!!!! انگار جای منو داداشم عوض شده!!! اون احساساتی تر از منو خواهرمه...رفتارای دخترانه زیاد داره....و کلا آدم راحتیه کاملا برعکس من....اگه موقعیت اونو داشتم تو عالم پسر بودن...وای خدای من خدایا شکرت از اینکه سالمم ولی جنس مرد یعنی زندگی! و زن بودن تماما محدودیته.... محدودین منظورم حجاب و اینجور چیزا نیستااااا...کلا زن به خاطر زن بودنش محدود میشه خواه ناخواه حتی تو به اصطلاح آزاد ترین مناطق دنیا!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۲ ، ۱۷:۴۳
سپیدار
سه شنبه, ۳ دی ۱۳۹۲، ۰۷:۴۱ ب.ظ

دفتر شعر

نشسته بودم جلوی تلویزیون و مشغول بافتن پاپوشم بودم...یه لحظه سرم و اوردم بالا یه نفر داشت با زبان ترکی از روی یه دفتر شعر میخوند داشتم فکر میکردم به شباهت! و در همون حین چشامو انداختم رو بافتنیم و مشغول شدم و فکرم همچنان پیش اون شباهت بود دوباره سرمو سریع آوردم بالا یهو دلم ریخت!! گاهی انگار همه آدما شبیه هم میشن یا بهتر بگم همه شبیه اونی میشن که فقط تو میبینیش!! خیلی شبیه بود ..چشماش...ابروهاش...بینی عقابیش و لبای باریکش و حتی موهاش....فقط جوونتر.... و دیگه اینکه...... غیر از شماهایی که اینارو میخونید هیچ کس نمیدونه من این روزا چمه؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۱۹:۴۱
سپیدار
سه شنبه, ۳ دی ۱۳۹۲، ۱۲:۴۵ ب.ظ

؟!

نمیدونم مشکل از منه یا همه اینجورین؟؟؟ نمیتونم کامنت بذارم!!!! یعنی برام باز نمیشه !!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۱۲:۴۵
سپیدار
دوشنبه, ۲ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۱۳ ب.ظ

اربعین

صبح رفتیم خدمت اموات چقدر سرد بود هوا..مخصوصا تو اون فضای باز... بعد از اونم رفتیم حرم یه مسیر خیلی طولانی رو پیاده رفتیم چون جا واسه پارک نبود از مسیر پایین خیابون رفتیم مدتها بود که اون طرفا رو ندیده بودم مگه گذرا با ماشین چقدر فرهنگ مردم از این سر شهر تا اون سر شهر متفاوته!! نمیگم ههم اما اکثریت.... خیلی سعی کرده بودن تیپای به روز بزنن!! ولی کاملا مشخص بود که مال این طرفان شاید تقصیریم ندارن بنده های خدا اغلب ساکنان اون قسمتهای شهر کسایی هستن که از روستاها و شهرستانای کوچیک اطراف اومدن و ساکن شدن بعضیاشون میخوان خودشونو هم سطح شهر نشینا کنن و به اصطلاح کم نیارن که دیگه میزنن جاده خاکی! و البته یه بار شنیدم از کسی که میگفت شهرداری به عمد اون قسمتهای شهر و پایین نگه میداره و کمتر رسیدگی میکنه و این یکی از سیاستهای شهرداریه!!!!!! خیلی جای تاسف داره ولی هست دیگه...کاریشم نمیشه کرد یه بدی هم که عزاداریای مشهد داره همین چند دستگی دسته های عزاداریه دسته های مختلف از شهرا و روستاها میان و هرکی ساز خودشو میزنه و اغلب اونایی که از روستاها میان با طبل و سنچ و زنجیر زنیای شدید!! میان حالا بماند که بعضی گروه ها هم هستن که با قهمه و تیغ میان!! این موضوع باعث میشه خیلی به هم ریخته و شلوغ بشه اطراف حرم خدا از همه قبول کنه بالاخره اونا هم اونطوری فکر میکنن قبوله دیگه! ******* ما هنوز تو فکر خونه ی نو هستیم و بابا هنوز انکار میکنه البته اعلام کرد باید یه تحقیقاتی بکنه بعد....هرچی خدا بخواد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۲ ، ۱۳:۱۳
سپیدار
يكشنبه, ۱ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۵۳ ب.ظ

ساکنان پلاک 13

یه چیزایی تو زندگی هستن که هم قدیمین و هم دوست داشتنی دوست داشتنی به اندازه ی تمام خاطرات با ارزشت اما ناچار میشی ازشون دست بکشی تا بتونی بری پله ی بالاتر یا اینکه کمی راحت تر زندگیتو ادامه بدی یا به اصطلاح پیشرفت کنی!! مثل خونه! خونه ای که 24سال توش زندگی کردی و کلی خاطرات شیرین و تلخ از گوشه گوشش داری اما وقتی کلنگی شد و دیگه نتونستی براش کاری بکنی باید بذاریش و بری و شاید بعد ها برگردی و ببینی جای خونه ی خاطراتت و باغچه ی کوچیک و حیاط دلنشینش یه آپارتمان 4-5طبقه رفته بالا! ولی چاره چیه؟؟ این قصه ی خونه ی ماست.دوسش داریم اما مشکلاتی داره که جز با کوبیدن و از نو ساختن قابل حل نیستن خیلی از همسایه ها و هم محلیا این کارو کردن یا فروختن و رفتن و یکی جاشون اومده چند طبقه ساخته یا خودشون ساختن و رفتن بالا موضوع اینه که یا باید خودت اونقدر پول زیاد داشته باشی که به راحتی بسازی خونه تو و ضمن نوساز شدنش حیاطتم حفظ کنی و نهایتا اگه خواسته یه طبقه اضافه کنی .... یا اینکه از راه مشارکت پیش بری که در این صورت باید زمینو بدی برات مثلا 4واحد بسازن ، دوتاشو بدن خودتو دوتاشم خودشون بردارن ولی زندگی آپارتمان نشینی مشلاکتی داره اگه چند طبقه ای که داری مال خودت باشه میتونی انتخاب کنی کی بیاد باهات همسایه بشه ولی اگه غیر از این باشه باید هرکسی اومد تحمل کنی! معلوم نیست آدمای مطمئنی باشن یا نه؟ فرهنگ لازم و دارن یا نه؟و ................ گذشته از این بنایی هزار و یک دردسر و اعصاب خوردی داره...پیر میشی تا تموم بشه بابا هیچ وقت دنبال ساختن یا عوض کردن نبوده مخصوصا دومی چون حیاط و ترجیح میده ولی الان دیگه حیاطمون معنی سابق و نداره چون تمام ساختمونای بلند اطراف مشرف به حیاطمون شده و کاملا دید داره... یکی از دوستای سابق بابا خونه ی خودشو کوبیده و ساخته و الان آخرای کاره...خودش میشینه و بچه هاش و برای یک یا دو واحد باقی مونده هم دنبال آدمای مطمئن و حتی الامکان آشنا میگرده! منطقه ی خیلی خوبیه و امنه و خودشونم آدمای خوبی هستن و از قدیما میشناسیم همو...خونه هم متراژ و قیمتش خیلی خوبه و خلاصه همه چی جوره جز بابا که ته دلش دوس نداره اما گاهی به حرفایی میزنه کاش حداقل بره یه بررسی بکنه..... نمیدونم...مامانم راضیه.....تا خدا چی بخواد شاید شد و اونوقت باید به فکر اسباب کشی بعد 25سال باشیم اینجا رو دوست دارم اما به دلایلی خیلی وقته دلم میخواست ازینجا بریم.....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۲ ، ۱۸:۵۳
سپیدار