خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۳۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

چهارشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۲، ۰۲:۳۶ ب.ظ

وقتی قرار باشه بشه!

دیشب یه اتفاق بد افتاد یکی از دوستام تصادف کرد و به سرشم ضربه بدی خورده هنوز به هوش نیومده.... ازتون میخوام براش دعا کنین... دعا کنین زنده و کاملا سالم از آی سی یو بیاد بیرون دعا کنین خدا به جوونیش رحم کنه به پدر و مادرش رحم کنه حتی به اون کسی که با ماشین بهش زده و پاش گیره.... دعا کنین
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۳۶
سپیدار
سه شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۳:۲۷ ب.ظ

غر

کار زیاد دارم! فکر این کارا خستم میکنه گرچه نسبت به سالهای گذشته کمتر شده اونم به خاطر اینکه استخر میرم و وقت ندارم تو استخرم به همه گفتم تا بعد عید دیگه خیاطی نمیکنم.با این وجود دوتا پارچه چادری هست که بایدببرم و ساده اس زیادم وقتمو نمیگیره...ولی یکی از خدمه هست که بدجور رو اعصابمه! کلی پارچه آورده که ببر خونه تون بدوز...گفتم الان وقت ندارم باشه بعد عید اگه شد کم کم میدوزم باز گیر داده بود یه سارافون واسه دخترم بدوز...هرچیم بهش گفتم بابا من وقت نمیکنم باز این پیله بود خلاصه منم که قبول نکردم...هفته پیش که یه سر زدم استخر دیدم باز پارچه چادری آورده که برا دخترش چادر عربی بدوزم اینقدر عصبانی شدم دلم میخواست باهاش دعوا کنم ولی خب چیزی نگفتم مشکل اینجاست که سن مامانمو داره و بعدم سالهاست که میشناسیم همو و کلا آدم ظاهرا خیلی آروم و بی آزار اما پر رو و راحته..ینی اینقد پیله میکنه که تو رو درواسی بیافتی هرچیم بهش میگم بابا من خودم کلی کار دارم نمیفهمه!!!!!!!! به چنین آدمایی چه جوری باید حالی کرد خب؟؟؟؟ ایشالا بعد عید اگه این خانوم عوض بشه و دیگه نیاد من یکی که کلی از دستش راحت میشم خواهرمم پیشنهاد داده 5شنبه باهاش برم خرید..اصلا حوصله شو ندارم به مامان گفتم من نمیرم باهاش! میتونین هماهنگ کنین خودتون برین چون اولا چون عصرش میرم دندونپزشکی صبح میخوام به کارام برسم دوما کلا دوست ندارم باهاش برم بیرون! کلا آبم با خواهرم تو یه جو نمیره..همینم که میاد خونه مون به زور تحملش میکنم...اصلا برام غیر قابل تحمل شده! خدایا کی میشه من بتونم برا خودم زندگی کنم بدون اینکه اینقد دورو بریام ازم توقع ریز و درشت داشته باشن بدون اینکه هر وقت خواستن رو من برنامه ریزی کنن! روز به روز که میگذره بیشتر باید ملاحظه ی بابا و مامان و بکنم مخصوصا بابا هرچی میگه باید کر بشم و جواب ندم اخلاقش خیلی بد شده و خیلی کم حوصله و مرگ عمه هم که بدترش کرد کاش این کار فعلیش و بذاره کنار به زودی هم خودش اعصابش راحت تر میشه هم ماها چون اونقدری که برای سنش لازمه استراحت نداره نمیگذرم از اون کسی که باعثش شد! از اون ادمای افراطی و بی مغز که همه زندگی شونو خرج کار میکنن گرچه زن و بچه ی خودش راحتن و مشکلی ندارن و کلا سیستمشون با ما فرق میکنه ولی زندگی ما رو بهم ریخت
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۲۷
سپیدار
سه شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۰۳ ق.ظ

سعدی خدابیامرز

آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد
 نه دل من که دل خلق جهانی دارد
 به تماشای درخت چمنش حاجت نیست
هر که در خانه چنو سرو روانی دارد
 کافران از بت بی‌جان چه تمتع دارند
 باری آن بت بپرستند که جانی دارد
 ابرویش خم به کمان ماند و قد راست به تیر
کس ندیدم که چنین تیر و کمانی دارد
 علت آنست که وقتی سخنی می‌گوید
 ور نه معلوم نبودی که دهانی دارد
 حجت آنست که وقتی کمری می‌بندد
ور نه مفهوم نگشتی که میانی دارد
ای که گفتی مرو اندر پی خون خواره خویش
 با کسی گوی که در دست عنانی دارد
 عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود"
"هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
 سعدیا کشتی از این موج به در نتوان برد
 که نه بحریست محبت که کرانی دارد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۰۳
سپیدار
سه شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۲، ۱۰:۵۳ ق.ظ

دندون عقل=دندون درد

صبح بالاخره رفتم دندون زرشکی گفت دندون عقلت کامل در اومده و داره دندونای دیگه تو هی فشار میده واسه همین اینقده درد داری جالبیش اینه که دندون عقلم پایینه ولی بالایی ها هم درد میکنن! قرار شد 5شنبه عصری برم بکشمش البته دوتا دندون دیگه هم پیدا کرد که گفت نیاز به ترمیم داره و خدارو شکر هنوز خراب نشدن زیاد فقط همیشه این برام سوال بوده که دندون عقل واقعا چرا در میاد؟؟؟وقتی اکثر آدما میرن میکشنش یعنی به خاطر درد و مشکلاتی که ایجاد میکنه ناچار میشن بکشن! تو نت خیلی گشم واسه دندون عقل چه طب سنتی چه طب مدرن همه نوشته بودن که باید کشیده بشه تا صدممه به بقیه دندونا نزنه... یه روزی بالاخره این معما هم حل میشه..هیچ کار خدا بی حکمت نیست
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۵۳
سپیدار
سه شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۱۷ ق.ظ

یاد باد آن روزگاران یاد باد!

تنها و دلتنگم ، کجا رفتی؟  ای روزگار کودکی ،برگرد !  بنگر به رویم برف حسرت را  آه ای بهار کودکی برگرد  آن روزها دفترچه های من  سرشار از گلهای رنگی بود  لبخند،یعنی هدیه ای زیبا  آیینه سرشار از قشنگی بود  هر صبح مادر مثل یک خورشید  از آسمان خانه سر می زد  خوشحالی ام بانگ بلندی بود  شب،تا پدر آهسته در می زد  ای روزگار کودکی،دیری ست  از دور با تصویر تو شادم  هر چند دیگر برنمی گردی  هرگز نخواهی رفت از یادم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۰۹:۱۷
سپیدار
سه شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۱۶ ق.ظ

همینجوری

گفته بودند : که از دل برود یار چو از دیده برفت ...
سالها هست که از دیده‌ی من رفتی ، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز !
دفتر عمر مرا ،
دست ایام ورقها زده است
 زیر بار غم عشق
 قامتم خم شد و پشتم بشکست ...
در خیالم اما ،
همچنان روز نخست ،
 تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق ،
دل من بردی و با دست تهی ،
منم آن عاشق بازنده هنوز ....
 آتش عشق ، پس از مرگ نگردد خاموش !
 گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند :
زیر خاکستر جسمم باقیست :
 آتشی سرکش و سوزنده هنوز !
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۰۹:۱۶
سپیدار
دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۴:۵۳ ب.ظ

یه آدم لِه شده

بالاخره تموم شد! یه روز خیلی سرد و خیس و گذروندم اول امتحان تئوری که 11سوال بود و باید 10تاشو جواب میدادیم تشریحی و عموما همون مسائلی که تو کلاس در موردش صحبت میکردیم ..یعنی تکنیکها و تمرینا بعد تکنیک ها رو یه نفر یه نفر رفتیم....تصور کن یه جای سرد روی سنگا مجبور باشی بشینی و تا دور بعد که نوبتت میشه حداقل 30-40 دقیقه میگذره..باز تا خشک میشی نوبتت میشه از ورودی که خیلی بهتر رفتم ولی اینکه چقدر برای خروجی خوب بودم بستگی به نظر مدرس و ممتحن داره استرس تکنیکا رو نداشتم فقط نگران کلاس داری بودم و بیشتر از همه هم سرما اذیتم میکرد تا وقتی ساعت شد حدود 12:30 و رفتیم استراحت بچه ها رو پله های بالا نشسته بودن و چایی میخوردن...منم کبابایی که مامان زحمتشو دیشب کشیده بود و خوردم نماز خونه نداشت.باید تو همون محیط استخر پله ی آخر (قسمت تماشاگران) نماز میخوندیم چون جو یه جوری بود که میدونستم خیلیا اهل نماز نیستن کلا و یه عده هم براشون مهم نبود شاید نمازشونو بخونن  یا نخونن و قضا بشه مردد بودم که برم بخونم یا نه! چون یه جورایی همه میدیدنت...وقتی تو همچین جوی گیر میکنی سخته بخوای انتخاب کنی که چیکار کنی! با خودم چادر و جانماز برده بودم گفتم بی خیال میرم میخونم بذار هرجور میخوان فکر کنن.... خوبم شد که خوندم چون وقتی رسیدم خونه جنازه بودم بعد یه استراحت حدود نیم ساعته رفتیم واسه آزمون کلاسداری من تو 15نفر اول بودم...بچه هایی که دیدن گفتن خوب بود کارت.خودمم سعی کردم خوب همه چیزو توضیح بدم..البته بخوای نخواب اونجا هول میشی و ممکنه یه کم پس و پیش بگی به من هماهنگی پروانه افتاد اصلا بهش فکر نکرده بودم ولی هی تو ذهنم بود که یه چیزی از پروانه شاید بهم بیافته زمان کم نیاوردم خداروشکر بچه ها اغلب زمانشون کم میومد .به خصوص اونا که باید یک دست کامل یا پای کامل و آموزش میدادن فرصتشون قبل از تموم شدن آموزشها تموم میشد به بعضیا فقط استارت یا برگشت میافتاد که اونا هم وقتشون اضافه میومد به بعضیا هم یه چیزایی افتاد که ماها فکر میکردیم کلا این یعنی چی دقیقا؟؟؟ مثل هماهنگی کرال پشت یا کرال سینه! به خصوص اولی خیلی مبهم بود تا حدود 3 تموم شد و من حسابی سرماخوردم سشوار درست حسابیم که نداره ... وقتیم اومدم بیرون دیدم هوا کمی سرده و خلاصه تا رسیدم خونه کمی لرزیدم و الان تمام بدنم درد میکنه .گوشام گرفته.و تمام علایم سرماخوردگی خفن و دارم منتظرم فردا بشه تا برو اول دندونپزشکی فک کنم تا مدتی اصلا دور و بر آب نرم...گرچه آمادگیای نجات غریق نزدیکه به هر حال خوشحالم که زود تموم شد این دوره و من آخر دوره افتادم نه مث بعضیا وسط کار
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۱۶:۵۳
سپیدار
يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۲۷ ق.ظ

قدم آخر

این راننده که چند روزه میاد دنبالم ماشالا چونش گرمه البته آدم پخته و مودبیه..ازونجاییم که راه طولانیه نمیشه که صم بکم نشست! بالاخره امروز پرسید واسه چی هر روز این مسیر و میام .... :)) فردا هم که روز آخره دیگه.قراره تا 4 بعد از ظهر طول بکشه.البته امبدوارم خیلی زودتر از 4 تموم بشه یکی از بچه ها امروز خودجوش اومد و ایرادات مارو دید و بهمون گفت و کلی باهامون کار کرد واثعا دستش درد نکنه.دختر خوبیه...از این تریپا که خودشو بگیره و اینا نیست منم تا یه مسیری رسوند این که حتما قبول میشه چون هم کارش خیلی خوبه و هم سابقه ی مربیگری داره.امیدوارم به هرچی که لایقشه برسه این دو شب و با ژلوفن به صبح رسوندم از دست این دندون درد بچه ها همه یا گوش درد دارن یا تبخال یا آفت دهان و ....سرماخوردگی و تب و اینا هم که بماند.... دلم میخواد فردا زودتر بیاد و تموم بشه و امیدوارم تا 4هم طول نکشه فقط یه کمی کلاسداریش نگرانم میکنه...از اینکه یادم بره و بیانم نتونه معلوماتم و نشون بده!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۲۷
سپیدار
جمعه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۰۸ ب.ظ

تَهِ لیوان

فقط3روز دیگه مونده! گرچه من از همین حالا فردا رو حساب نمیکنم چون الان خیلی نزدیکم به ساعت 5:30 فردا صبح دست بابا درد نکنه که هر روز پول آژانس برام میذاره و یه روزم یادش نمیره.صبح ها اگه خودم بخوام برم باید از 6:15 بزنم بیرون.تازه استرسم دارم که میرسم به موقع یا نه؟! همیشه 70نمره کلاس داری داشته و 30 نمره تکنیک و امروز فهمیدم این نمره کاملا برعکس شده این خانومم از بس به ما تمرین داده همه عضلاتمون گرفته..امروز بچه ها خیلی با تاخیر تمرینا رو اجرا میکردن من که خودم حس میکنم تغییر کرده تکنیکم و خیلی بهتر شده..تا جواب امتحان چی باشه مهم نیست یه عده بچه های تیمن و شناشون هرچی هست قراره قبول شن...یا یه عده بدون ارفاق اومدن و خیالشون راحته..به قول فاطمه اگه خدا بخواد میشه! من که دارم تمام سعیمو میکنم دیروز یه مهمونی و یه عروسی رو از دست دادم.موقعی که داشتن میرفتن مهمونی خونه ی خاله من تازه از راه رسیده بودم و بسی خسته بودم.غذامو خوردم و خوابیدم شبم که میرفتن عروسی گفتم نمیام چون شب باید 10 بخوابم دیگه و عروسیا هم که زودتر از 11-12 نمیرسی خونه معمولا بعدم با اون خستگی و بی حالی اصلا حوصله مهمونی و عروسیم ندارم کلا دندونم نمیدونم چرا هر از گاهی درد میکنه.دلمم نمیخواد برم دکتر...شاید مجبور شم برم.آخه یکی دوتا هم نیست.کلا یه سمت این درد میپیچه...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۰۸
سپیدار
پنجشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۲، ۰۶:۵۵ ب.ظ

یاد

مشغله ی بیش از حد این روزا فقط یه خوبی داره! نمیذاره به بعضی چیرا فکر کنم چون اصلا وقت نمیکنم از بس خسته بودم امروز تو اتوبوس خوابم برد.حتی خوابم دیدم ...خانوم موسویان داشت ایراداتمو میگرفت 2شنبه آزمونه خروجیه فقط 4روز دیگه مونده این روزا خیلی به سرعت تر ازونی که فکرشو میکردم داره میگذره نصف روز تمرین سخت و بقیشم خسته.... تموم شو دیگه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۵۵
سپیدار
چهارشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۲، ۰۴:۰۷ ب.ظ

روزهای خسته ی من

دوست دارم هرچه زودتر برگردم به زندگی عادی خودم و برنامه های گاها بی سر و ته روزانم از کلاس 4روز گذشته و 5روز دیگه باقی مونده روز پنجم کلا آزمونه بهم خوردن خواب و استراحت + گرفتگی شدید عضلات خیلی آزار دهنده است اینکه میگن حسود هرگز نیاسود یک واقعیته محضه! نجمه هم خیلی حسوده و هم خیلی پرتوقع و بی سیاست واسه همینم خیلی براش مسکل پیش میاد! از نظر اون که همه به درد نخور نا بلدن و همه عالمم که باهاش لجن! خیلیم واسه خودش دردسر درست کرده اما هنوزم دست بردار نیست میدونم از اینکه من قبول شدم و اون نشد هم خیلی ناراحت شده! من اهمیتی نمیدم به افکارش...در ظاهر که جور دیگه ایه باهام ولی امروز شنیدم باز یه چیزایی گفته... آدم اگه شخصیت و منش درست خودشو حفظ کنه بقیه هم شخصیت و حد و حدودش و نگه میدارن ولی وقتی خودش یه کاری میکنه که زیر سوال ببره خودشو دیگه بهتر از اینم نمیشه! خدایا آخر این دوره رو هم بخیر کن دوس دارم زودی تموم شه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۱۶:۰۷
سپیدار
دوشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۲، ۰۴:۰۷ ب.ظ

این روزها هم میگذرند

دیشب ساعت 3 از درد پام یهو بیدار شدم و به سختی خوابم برد از بس بهمون هی گفت برو بیا برو بیا .... واسه نجات غریق اینقدر خسته نشدم!!!! حالا یه صحنه ی جالب و تصور کن! از 5:30- 6 صبح بابد بیدار شی از ساعت 7:30 تو آبی تا 10:20 و حق اینکه از آب خارج شی برای انجام هیچ کاری رو نداری!!! آب سرد.محیط سرد...مدت زمان تو آب بودن طولانی ...نیاز شدید به دستشویی داری (گلاب به روت) ولی امکانش هست که اگه همچین درخواستی کنی به عنوان یه آدم وقت نشناس شناخته بشی و قبولی کلا هوتوتو حالا بعدشم یه سیانس دیگه هست هنوز تا ساعت 12:30 که دیگه تعطیل میشیم امروز بعد تمرین رفتم سرکار خیلی حالم بهتر شد و با انرژی بیشتری رفتم خونه هم کلی خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم هم از بچه ها مشورت میگیرم واسه کلاس گرچه به قول فاطمه جنازه بودم همین دو روز که گذشته کلی زیر چشام گود رفته و قیافم تابلو شده..هم بی خوابی و هم فعالیت زیاد و غذای کم غذای کم چون وقت نهار خوردن که میگذره دیگه میل چندانی به غذا ندارم تا 6یا 7 شب
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۲ ، ۱۶:۰۷
سپیدار
يكشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۱۹ ب.ظ

خسته ام

اولین روز کلاس گذشت نمیگم خسته نشدم از اینکه از 5:30 صبح بیدارم و از 8هم تا 12:3خ تمرین میکردیم...اما شاید کمتر از بعضیا فکر میکنم تمرینا و استرسی که تو ناجی داشتیم خیلی بیشتر بود که من قبلا تجربش کرده بودم شایدم برام مهم نیس قبول بشم یا نشم به قول سمی مث یه دوره ی رفع اشکال خصوصیه ظاهرا که قراره تعطیلات رسمی مث 3شنبه و جمعه هم ما کلاس داشته باشیم اینجوری بهتره.زودتر تموم میشه...کلا دوس دارم هرچیزی تگلیفش زودتر روشن بشه دیروز که با سمی بیرون بودیم 2-3باری زنگ زدم اما قصد حرف زدن نداشتم قصدمو خودم میدونم اما اونم جواب نداد و بار آخرم قطع کرد یه اس زد که ...اه اصلا ولش کن و امروزم چندتا اس ام اس و برای همیشه ی همیشه تموم خدایا چرا خواب میبینم؟؟؟؟؟اونم اینجوری؟؟؟؟ چرا دست از سرم برنمیداره این کابوس لعنتی تحملم دیگه تموم شده دلم میخواد از این شهر برم....نه از این دنیا باید برم...خیلی خسته ام...به کدوم دلخوشی؟ زندگیم مال خودم نیست زندانیم آره سالمم و ....خدارو شکر ولی...به خدا این رسمش نیست خدا داری جون کندن تدریجی منو میبینی و هیچ کاریم نمیکنی کاش میتونستم تا آخر عمر تنهایی زندگی کنم و برای خودم و با آرزوهای خودم آرزوهایی که هیچ وقت بهشون نرسیدم با حسرتام خدایا این چه جور نسلیه که خلق کردی؟؟چه موجوداتین این آدمات که ....... این زندگی باید تموم بشه خدایا سپردمش به خودت..................
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۱۹
سپیدار
شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۶:۱۷ ب.ظ

همایش

امروز مادر جان به اتفاق خواهراشون همایش داشتن و رسما منو از خونه بیرون کردن! صبح یه کار اداری داشتم که باید انجامش میدادم و مامانم لطف نمود گفت بعدشم با سمی قرار بذار برین پروما قبل از اینکه به سمی بگم خودش زنگ زد و گفت فردا هم که استخر (به دلیل افت فشار گاز) تعطیله بیا بریم پروما.... آخر شبم اس زده بود که زود نیا من میخوام امروز یه کم بخوابم منم بعد نماز ساعتو کوک کردم رو 8 یه خواب خیلی عالی داشتم میدیدم....خیلی خوب بود...کاش واقعیت داشت...به شدت هوایی شدم....البته این قصه ی همیشه منه تو این 2-3سال...به محض اینکه میام فراموش کنم یه چنین خوابایی میبینم...ینی درست روزایی که بهش فکر نمیکنم و تصمیم میگیرم یه چیزایی رو تغییر بدم...بی تفاوت میشم و ....درست همون شبا خوابای شیرینی میبینم که انگار میخوان پشیمونم کنن!! داشت کار به جاهای خوب میرسید که مامان زنگ زدد به خونه (صبح رفته بود حرم) برداشتم گوشیو..گفت مگه نمیخواستی بری......... تو زمستون از سخت ترین کارا اینه که از زیر پتو بیای بیرون خلاصه پاشدم حاضر شدم و رفتم..دم در مامانو دیدم که داشت برمیگشت خونه..خداحافظی و ... کلی رفتم اون سر شهر و به مغزم فشار آوردم آدرسی رو که 5سال پیش رفته بودم و به خاطر بیارم....رفتم دیدم از اونجا نقل مکان نمودن جناب آقای...و من باید برم یه ورزشگاه دیگه تو یه نقطه ی دیگه....بالاخره 10:30 کارم تموم شد و تا 11:15 منتظر سمی جان بودم تو پروما پروفا جنساشو آف زده بود...از اون طبقه فقط یک عینک شنا گرفتم که خوب بود بعدم طبقات بالایی دوتا جنس دیگه که قیمتشون مناسب بود و ...برگشتیم از اونجا میخواستیم بریم احمد آباد واسه سمی که میخواست کفش بگیره گرچه ساعت 2بود و میدونستم بسته اس ولی خب رفتیم وای خدای من سمی با 40تا رانندگی میکرد و لاین وسط هم بود!!! تازه وقتی بهش چراغ میدادن و بوق میزدن که بره کنار نمیرفت بماند ناراحتم میشد :| وااااای از فردا کلاسام شروع میشه و من عملا از 5صبح باید بیدار باشم! تازه روزای زوج که بعدشم باید برم سر شیفت و ظهرم نمیتونم بخوابم باید ساعت خواب شبمو ببرم جلو تر :)) ینی فقط استرسای من سردی هوا و دیر خوابیدنمه :))
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۱۷
سپیدار
پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۳۴ ب.ظ

نتایج اولیه

هرچقدر واسه نتیجه ی ناجی هر روز میرفتم سایتو میدیدم و هرچقدر اونا فس فس میکنن و کلا همه چیو دیر خبر میدن....واسه مربی کاملا برعکسه! اونو بعد یکماه فهمیدم اینو بعد 2-3روز! دیروز ظهر یه نگاهی کردم دیدم خبری نیس گفتم بی خیال حالا حالاها خبری نیس مخصوصا که هوا هم اینطوریه ... امروز مهمون داشتیم و منم سخت مشغول فعالیت که حوا جان زنگ زد و گفت نتایج و زدن برو ببین و خبرشو بده رفتم دیدم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــله اینجانب قبول گشتم!!! 30 نفر قبول شدن که احتمالا حدود 15 نفر خروجی میدن البته من به اتفاق 13نفر دیگه با ارفاق قبول شدیم!!! حالا کجاش مشکلش حاد بوده که ماهارو زده با ارفاق من نمیدونم!!!!! جالب اینجاست بعدش زنگ زدم به حوا جان که خبرشو بدم. میگه فلانی و فلانی اسمشون بود؟؟؟ میگم نمیدونم .ندیدم اصن :| میگه کلاسا کی برگزار میشه؟؟؟ میگم نمیدونم :| گفت پس تو چی دیدی؟؟ گفتم فقط دنبال اسم خودم میگشتم :))) گفت باز خوبه اسم خودتو دیدی :))) اینم از مربی و مدیر باحال ما♥ یکی از بچه هایی که همونجا روز تست اول دیدم و اتفاقا ازشم خوشم اومد و فهمیدم که اونم ناجیه و شناشم خیلی عالی و مسلط بود نفر دوم شده 2-3نفرم از بچه های دوران نجات غریق اسماشونو دیدم و شناختم که اونام با ارفاق قبول شدن گرچه کاملا ریسکه ولی خب میرم ثبت نام و کلاس و اینا تا ببینم چی میشه دیگه...قبولم نشم یه تجربه ی کلاس داری به دست میارم حالا اگه حوا جون صبح زنگ نزده بود عمرا من تا شب نمیرفتم ببینم سایتو!!! بدتر از اون اینه که امروز تنها روز ثبت نامه..در واقع امشب چون از ساعت 5هست تا 8 منِ خوشحال اصلا سراغ عکسایی که تلفنی سفارش داده بودم نرفتم!خدارو شکر دیدم دوتا عکس از قبل دارم تازه کارت بیمه ورزشیمم باید مال امسال باشه که تازه فهمیدم نیست :| کارنامم هم که میدونم یه درس اضافه شده و من اون زمان که گذروندم اون نبوده و من اصلا پیگیریش نکردم ..امیدوارم از زیرشون بتونم در برم اگه نشه که معلومه اصلا قسمت نبوده دیگه....ولی خب از اونجایی که این هیاتا در پی پول جمع کردنن احتمال اینکه همه رو نادیده بگیره و ثبت نامم کنه خیلی زیاده حالا شب میرم دیگه ... من فقط با هوا مشکل دارم :))) چرا همه ی این برنامه ها تو هوای سرده؟؟ :)) خونه ی ما هم که از همه دنیا دوره نامرد :)) بعد باز 10 روز پشت سر هم کلاس میذارن...خب بازم هوا سرده دیگه :)))
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۳۴
سپیدار
چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۲، ۰۶:۰۳ ب.ظ

آب تعطیل

امروز رادیو اعلام کرد کلیه مجموعه های آبی به دلیل افت فشار تعطیل تا اطلاع ثانوی ما هم که شیفت دوم تموم شده بود و ذوق مرگ شدیم چون تعطیلیمون با حقوقه :)) از نشانه های ذوق مرگی منم اینکه زدم قابلمه غذای سمانه طفلی رو چپه کردم رو فرش :P بیشتر از این هیجان زده شدم که مامان یکی دو ساعت قبلش به اتفاق بابا رفته بودن خونه ولی فهمیدم که نرفتن!! بلکه رفتن طرقبه...زنگ زدن و اومدن دنبالم D: تازه با سمی هم یادم رفت خدافظی کنم..قطعا شاکی خواهد شد امروز اون گروه آموزشی ترم یک که کارمندای ...هستن خیلی سرخوش بودن! یه جلسه دیگه بیان ترمشون تموم میشه سمی هم اینارو برده بود عمیق و دو نفر دونفر یک عرض مسابقه میدادن یک آن دیدیم صدای دست و جیغ و صوت اینا بلند شد !!!!! به فرزانه گفتم انگار اینا مست شدن!! تو حال خودشون نیستن والا ..شایدم آب خیلی روحیه شونو عوض کرده روزای اول (و هنوز هم)حتی یه سلامم نمیکردن به ماها! امروز که رفتم گفتم لطفا سر صدا نکنین چون اگه غریق داشته باشیم متوجه نمیشیم گفتن چشم!!! داشتم از چشم گفتن این گروه نابه کار شاخ در میاوردم گرچه ما از اینا خلاصی نداریم و بازم قراره بیان چشم مارو روشن کنن به جمالشون امروز حواجان بهمون میگفت لبخند بزنین با مشتریا مهربون باشید....بعد از این حرکت بچه های کلاس سمی و همکاری شدید سمی با شاگرداش متعجب اومده میگه این چشه امروز؟؟زده به سرش که وسط شیفت تفریحی اینجوری سر صدا راه انداخته؟؟؟ سمانه تا منو دیده میگه سپی چیکار داری میکنی با خودت؟؟چرا اینقدر لاغر شدی آخه؟؟؟من هی میخوام برات خواستگار بفرستم ولی میبینم هر روز بدتر از دیروز میشی :| :))))) شاید دکترمو عوض کردم...سمانه و همکاراش تو گروه طب سنتی، یه دوره هایی دارن تو هتل درویشی که من دقیقا نمیدونم چطوریه و چه جویه و اینا...ولی ظاهرا مهمان خارجی هم دارن حالا قراره یه روز حسابی خوش تیپ کنم و منو با خودش ببره اونجا که یکی از دوستاش ویزیتم کنه :))) فک نکنم هیچ کی اندازه این سمانه نگران شوهر کردن من باشه  :)))))) یکی از کیسایی که منو سمی با هم پیدا کرده بودیمم دیروز فهمیدم متاهله و یه بچه هم داره :)))) خداییش اصن بهش نمیومد خب ...امروز به سمی گفتم میگه اه :| این دفه میرم با ماشین میکوبم به ماشینش که مارو سر کار گذاشته حالا اون بدبخت از همه جا بی خبر :))) یاد دوران شیرین دبیرستان افتادم اون روزا که فکر میکردیم همه تو نخ مان...هرکی نگامون میکنه ینی از ما خوشش میاد...هرکی تیکه میندازه ینی براش جذابیم...و ازین جور فکرای خل و چلی :)))))))))))))) چقدرم خداییش حال میکردیم اون زمانا...خیلی حس خوبیه که حس کنی یکی تو نخته خیلیم حس بهتری میشه وقتی یکی تبدیل میشه به تعدادی :)))) حالا قراره با یمی بریم تو نخ کیس بعدی این کیسا که میگم ناجیای شیفت برادرانن :)))) حالا من اینطور میگم شماها باور نکنین :| ما ازوناش نیستیم سرمونو میندازیم پایین میریم میایم :| واسه همین میبینیم کی کفشاش چقد برق میزنه :))
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۰۳
سپیدار
سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۵۵ ق.ظ

سرد آب

اینم از تست امروز که منتظرش بودم برنامه ریزی و زمان بندیشون که خیلی خوب بود فقط محیط خیلی سرد بود و منم کلا یادم رفت یه چیزی ببرم که بین تستا یه ذره گرم شم هوای اینجا تا دیشب که 18- بوده البته فکر میکنم اون مال وسط شهره اینجاها به نظرم خیلی سرد ترم شده دیروز بخاری اتاقمم خود به خود خاموش میشد این بود که رفتم تو پذیرایی خوابیدم کلی تمهیدات ویژه اندیشیدم که از هیچ کجا سرما نفوز نکنه.کنار بخواری بودم و دوتا پتو هم کشیدم روم از نظر گرمایی خوب بود فقط یه مشکلی هست :| جام عوض بشه خوابم نمیبره :|تا صبح چند بار بیدار شدم متوجه شدم دندونامو تو خواب بدجور فشار میدم اینه که صبحا دندونای عقبیم کلا درد میکنه!!! یه بارم که در یخچال خوب بسته نشده بود شروع کرد به بوق زدن هرچی سعی کردم نشنیده بگیرم دیدم نمیشه این نمیذاره من تا صبح بخوابم پاشدم رفتم بستم و اومدم خیلی وقت بود که ساعت 6صبح بیدار نشده بودم به قصد بیرون رفتن از خونه خیلی سرد بود آژانس سر ساعتیکه دیشب گفتم اومد...البته مامان گفت و طبق پیش بینی من زود رسیدم سطح اون گروهی که من توشون بودم خیلی پایین بود فقط 2نفر بودن که خیلی خوب بودن و یکی دو نفرم معمولی و یه نفرم که همزمان با خودم بود و نمیدیدمش ولی به نظرم خوب بود خودمم که فعلا هیچ اظهار نظری ندارم تا آخر هفته که نتایج بیاد نمیدونم چرا همیشه این تستا و آزمونا تو زمستون برگزار میشه؟؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۰۸:۵۵
سپیدار
يكشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۲۰ ب.ظ

سرد و سخت

هوا به شدت زیر صفره :O خیلی سرد شده اینقدر که وقتی کاملا دوتا پتو رو میکشم رو سرم بازم احساس سرما میکنم دیروز استخر و تعطیل کردم .... البته آب خوب نبود و مشتریم خیلی کم داشتیم چون هوا سرد بود ولی این مسخره ها میخواستن همینجوری ادامه بدن ماها هم که دو شیفت الکی بیکار بودیم منم که چند نوع درد مختلف داشتم و کلافه شده بودم خلاصه یواشکی چند تا تماس تلفنی و ....ساعت 2:30 بعد خوردن نهار برگشتیم خونه درگیری فکریم این روزا زیاده تست روز سه شنبه...رفت و برگشت اون مسیر اصلا خودش کلی مشغله ی فکریه اونم 7صبح کارایی که باید تا قبل عید تموم کنم...تازه امسال از هیچ کی کار قبول نکردم جز سمیرا که اونم خودم دیر جنبیدم وگرنه تا الان تموم شده بود داده بودم بهش آمادگی که قبل عید برگزار میشه....نمیدونم چرا همیشه همه ی فشارا قبل عیده؟؟؟؟ انگار بعد سال تحویل قراره دنیا تموم شه به فرضم که تموم شه! خب همه این کارا به چه دردمون میخوره اون موقع؟؟؟؟ و خود روزهای عید و سال تحویل و اون 13روز برای من مثل مصیبت نامه ای میمونه که قراره باز تکرار بشه باز بیرون رفتنایی که خوشی توش نیست لااقل برای من نیست لازم نیست دعا کنم این روزا زودتر تموم بشن چون زودتر از اونی که فکرشو کنیم میگذره زمان و میره پارسال همین موقع ها استرسای بیشتری داشتم که خدارو شکر به خیر گذشت ایشالا پرونده ی همه اینا هم همین طرف سال بسته میشه و راحت میشم هوا بس ناجوانمردانه سرد است...... سرمای خشک...تابستون هم گرمای خشک....شاید واسه همین آدماشم اخلاقای خشکی دارن.... این روزا این آهنگه که مدام گوش میدم و وقتیم نیست خود به خود پلی میشه... http://s5.picofile.com/file/8111673984/Shohreh_Bargard_128_.mp3.html دلم برات تنگ شده هنوزم برات نذر و نیاز میکنم امیدوارم امیدوار به هر چی که خیر باشه اگه تو بودی این وقت شب من اینجا نبودم!! یادته اون شبایی که تا صبح بیدار بودیم؟؟ یادته؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۲۰
سپیدار
جمعه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۳۱ ب.ظ

شمارش معکوس

دیروز از هیات تماس گرفتن که تست ورودی شده سه شنبه خدارو شکر همه چی فعلا رو به راهه ********* صبح رفتیم بازار گل خیام...گل مصنوعی و طبیعی تمام لوازم برای تزئینات و کادو ...خیلی جای خوبیه..قبلا هم رفته بودم یه بار آیینه و شمعدونو چند تا ظرف واسه هفت سین خریدیم که قشنگ بودن با قیمت خیلی خوب+دوتا گلدون مصنوعی و .... چیز زیادی تا سال جدید نمونده! حدود 47-8روز دیگه چه زود میگذره روزها...و من هر سال فکر میکنم سال دیگه زنده ام؟؟ یا تو این خونه هستم یا نه...یا چیزی تغییر میکنه؟؟؟؟؟؟؟ و امسال هم ظاهرا نه.....مهم اینه که همه مون سلامتیم.خدارو شکرت *********** داره برف میاد...حالا تا کی بیاد معلوم نیست..بازم شکر امروز چقدر جات خالی بود هروقت اینجور جاها میرم همش یادتم اینکه اگه بودی و قرار بود برات هدیه بگیرم چقدر زیبا تزئینش میکردم برات یاد اون کادوهایی افتادم که برات درست کردم نمیدونی با چه عشقی اونارو پیچیدم...پشیمون نیستم...به خصوص از اون تابلو هنوزم داریش؟؟؟بهش نگاه میکنی؟؟؟وقتی میبینی یاد من میافتی؟؟؟اصلا هنوزم دوسم داری یا از اینکه نیستم راحت شدی؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۳۱
سپیدار
پنجشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۰۸ ب.ظ

یه پیشنهاد به موقع!

پیشنهادای خوب باید به موقع باشن یعنی اگه به موقع باشن کسایی که پیشنهادای خوب بهت بدن کلی مسیر زندگیت تغییر میکنه مثلا اگه اون زمان که من تازه 18سالم شده بود از اول پیشنهاد ناجی بهم میدادن و مربیم باهام واسه نجات غریق کار میکرد اینهمه مدت طول نمیکشید.... شاید الان حداقل 4سال بود که مدرکمو گرفته بودم ( با احتساب معطلی و کلاسای دانشگاه) شایدم بیشتر! ولی متاسف شدم از نتیجه ای که این چند روزه بهش رسیدم اینکه یا واقعا نمیخواسته یا براش اونقدرا مهم نبوده یا؟؟؟؟؟ حوا جونو میگم...این روزا یه شاگرد دیگه هم داره که واسه مربیگری تمرین میکنه من که دارم میبینمش میتونم تشخیص بدم اون تست ورودی رو هم قبول نمیشه! مخصوصا که برای مربی شدن تو مشهد باید از چند تا فیلتر بگذری...یعنی از یکی از این 4تا و این خانوم از هیچ کدوم رد نشده! اما مربی بهش گفت به نظر من خوبی !!! چرا بهش نمیگه ....نمیدونم!!! چند روز پیش مثلا اومد موج پروانه ی منو درست کنه...حرکتی که گفت و انجام دادم..خودم حس میکردم که جالب نیست اما میگفت این خوبه!!!! وقتی بچه ها بعدش دیدن میگفتن چرا اینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سمانه گفت همون شنای خودتو برو دیگه ام این کارو نکن که میزنی همه شو خراب میکنی و من داشتم فکر میکردم چرا وقت منو تو اون 3-4سال هدر دادن واسه مربی با این شرایط خاص!!!!!! این حرف از اونجایی شکل گرفت که جلسه پیش حرفش شد و محبوبه گفت تو اگه به من هی نمیگفتی بیا این دوره شرکت کن من شرکت نمیکردم واقعا واگه این کارو نکرده بود باید تا آبان سال دیگه صبر میکرد1(این که شرکت نکنه هم پیشنهاد حوا جون بود!!! میگفت هنوز آماده نیست) اما من بهش گفتم برو تو تست ورودی خودتو محک بزن تا استرست بریزه....اینقدر گفتم که محبوبه شرکت کرد و خدارو شکر قبول هم شد من کمی دل چرکین شدم از سالهایی که همینجوری گذشت و کسی نبود به من پیشنهاد به موقع بده پیشنهاد تو هم یه کم زود بود...کاش یه کم دیگه زمان میگذشت و بعد تو میومدی و حرفت و میزدی اونوقت شاید یه چیزایی فرق میکرد همه چی فراهم بود برای یه جواب قطعی اونوقت شاید الان دیگه من به تو فکر نمیکردم همه ی این اتفاقاتی که افتاده میافتاد جز حضور تو و نه غصه ی تو به غصه هام اضافه میشد و نه خوشی بودنت به خوشیای نداشتم اونوقت موقع خندیدن یهو دلم نمیگرفت و ساکت نمیشدم لجبازی نمیکردم شاید موقعیتم خیلی با الان فرق داشت خوب و بدشو نمیدونم... امشب به خاطر تو دارم اهنگای هایده رو دانلود میکنم....تو دوست داشتی...شاید منم خوشم بیاد!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۰۸
سپیدار
چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۷:۲۵ ب.ظ

منو سمانه

امروز با سمانه کمی حرف زدم گفتم حالم خیلی بده سمانه...نگام کرد و گفت معلومه! گفتم چند روزه که خیلی بده گفت حس کرده بودم...میخواستم بهت بگم ولی دو به شک بودم.... یه کمی با هم راه رفتیم و حرف زدیم تا شیفت تموم شد و حدود 10 دقیقه بعدش هم حرف زدیم.... حرفاشو خوب میفهمیدم و حس میکنم اونم خیلی خوب منو شناخته البته همه چی رو توضیح ندادم فقط بهش فهموندم که مدتهاست حالم هی بد میشه و ..... یه سری دردامون مشترکه و من از گفتنشون بهش نگران نمیشم...خوب درک میکنه حرف زدن باهاش کمی آرومم کرد حالم و بهتر کرد کلا کاش میتونستم همه چیو بهش بگم بشینم پیشش و تمام گریه هامو واسه اون بکنم....ولی خب دلم نمیاد خودش خیلی بیشتر از من گرفتاری داره تو نقطه ای گیر کرده که من میترسم یه روزی بهش برسم و خودشم مدام بهم میگه حواست باشه! ********************* امروز یه پیشنهاد کاری داشتم خودم که بدم نیومد...مخصوصا با اوضاعی که این روزا دارم ترجیح میدم کمتر تو خونه بمونم تا کمتر اصطکاک بوجود بیاد جاش خوبه ساعتشم واسه من خوب بود.روزای فرد 7صبح تا 2 بعد از ظهر اما خب مامان و بابا که طبق معمول مخالفن من کاری به مخالفت و موافقت کسی ندارم...سپردم به خود خدا ...اگه مصلحتی توش باشه خودش برام جور کنه برم جالبه که دیشب داشتم به یه همچین چیزی فکر میکردم و امروز بهم گفتن..... جدا از اینکه دلم اندازه ی تمام دنیا برات تنگ شده و آرزو میکنم بازم ببینمت و با هم حرف بزنیم اینکه نمیتونم هیچ کسیو جای تو بذارم اینکه تو خیلی از چیزایی که سمانه میگفت و داری حیف فقط حیف که یه کمی زود به دنیا اومدی حیف که ما آدما اسیر خیرخواهی هایی شدیم که بزرگترامون تشخیص میدن حیف...حیف که من یه کم دیر تر پا به این دنیا گذاشتم جدا از همه ی دوست دارمایی که تو دلم فریاد میزنن و بغض میشن اینکه هیچ وقت نمیتونم ازت دل بکنم اما باز میگم خدایا هرچی خودت میدونی اگه تو نمیخوای باشه قبول! فقط بهم صبر بده...خیلی زیاد اونقدر که بتونم تحمل کنم تمام این دلتنگیارو لحظه هایی که با همه وجود کنارم تو رو حس میکنم اما نیستی باید باشی ولی نیستی خدایا باز دارم دیوونه میشم کاش از کوره در نرفته بودم و باهات حرف میزدم کاش اون زمان که تو ام میخواستی منم میخواستم کاش موقعیتش پیش میومد کاش کاش کاش کاش لال نمیشدم و حرفامو میزدم من موندم حسرتی که داغش به دلم مونده بیزار از آدمایی که نمیخوام و میان و تویی که میخوام و دیگه نمیای شاید دیگه حال و حوصله ی ناز کشیدن نداری از دختری که میگفتی عاشقشی اما اون هیچ وقت نفهمید شاید منم به حال و روز تو بودم بدتر ازین میشدم.... ولی واقعا چطور میتونی؟؟؟؟ دوست دارم هرچند نتونستم اینو بهت بگم هیچ وقت
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۲۵
سپیدار
چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۳:۰۶ ب.ظ

روز موعود

یک ساعت پیش باهام تماس گرفتن و خبر دادن تست ورودی یکشنبه 13 بهمن ساعت 7:30 صبح استخر هاشمی نژاد.....کلا خوشحالم که تکلیفم زودتر معلوم بشه...فقط از یه چیزی یه کم نگرانم هرچی خیر باشه دیگه امیدوارم که هم ورودی و هم خروجی قبول بشم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۰۶
سپیدار
سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۳۱ ب.ظ

بسطامی

کی رفته ای زدل که تمنا کنم ترا
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا
 غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
 با صد هزار دیده تماشا کنم ترا
بالای خود در آینه چشم من ببین
 تا با خبر ز عالم بالا کنم ترا
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
 تا قبله گاه مومن و ترسا کنم ترا
 خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
 خورشید کعبه ، ماه کلیسا کنم ترا
زیبا شود به کارگه عشق کار من
 هر گه نظر به صورت زیبا کنم ترا
رسوای عالم شدم از شور عاشقی
 ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
سپیدار
سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۱۰ ب.ظ

نشد

به خداحافظی تلخ تو سوگند ،نشد
 که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع،ولی لبهایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند ،نشد
 با چراغی همه جا گشتم وگشتم nرشهر
 هیچ کس ،هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی ،در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه ،خداوند نشد
 خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند ، که نشد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۱۰
سپیدار
سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۰۵ ب.ظ

نع !

از " نه " هایی که این روزا به درخواستهای اطرافم میدم خوشحالم اعصابم راحت تره سفارشات خیاطی هیچ وقت تمومی نداره به همکارام گفتم تا بعد عید هیچ کاری قبول نمیکنم دوستامم 2-3تایی درخواست داشتن که گفتم " وقت نمیکنم اصلا! " و از این بابت خوشحالم از اینکه تمام وقتمو برای دیگران بذارم هیچ حس خوبی ندارم از اینکه به خاطر کار دیگران خسته و بهم ریخته بشم عصبانی بشم و به کارای خودم نرسم...هیچ خوشم نمیاد آزمون ظاهرا آخر این ماهه همه چی خوبه جز پروانم که داغون شده!!!! از بس هرکی یه چیزی گفت....باید درستش کنم امروز از اون روزا بود که از دنده ی چپ بلند شدم خواهرمم قبل از بیدار شدنم اومده بود دیشب دیر خوابیدم...تا 5هم که سرکار بودم....شبم که داداشم و خانومش بی موقع اومدن و تنهایی منو بهم زدن تازه بحثم با مامان و بابا تموم شده بود سر اینکه: میخواستن خونه ی یکی برن و میگفتن بیا و منم اصلا حوصله شو نداشتم!اونقدرا هم نزدیک نبود که بخوام برم...گفتم میخوام تنها باشم....که مزاحما از راه رسیدن حالا با این اوصاف دیشب 12:30 میگذشت که من خوابیدم...صبح ساعت 8 با خنده های ناشی از هیجان مامان از اومدن خواهرم پریدم از خواب! خوابم برد...باز بعد چند لحظه با صدای بلند حرف میزد که من باز پریدم.... آخر سرم ساعت 9 نشده بود که از تو حال صدام زد که پاشو دیگه بسه!!!!!!! بارها و بارها گفتم هیچ وقت منو اینجوری بیدار نکنین...دیوونه میشم...تا شب عصبیم.... مامان کم میخوابه...البته ظهر ها میخوابه که من نمیخوابم ولی شب هر موقع بخوابه صبح 7بیداره کم پیش میاد که 8 بلند شه و توقع داره وقتی بیدار میشه همه بیدار باشن حالا شب گذشته چقدر خوابیدن و چی بهشون گذشته مهم نیست!!! مورد دیگه اینکه...وقتی صبح چشامو باز میکنم و میفهمم خواهرم اومده اصلا خوشحال نمیشم! تازه حالمم گرفته میشه... چاره ای نیست سرم هنوز درد میکنه پدر و مادر من هیچ وقت درک نخواهند کرد که: من نه سن و سالم باهاشون جوره نه سلایقم! نباید توقع داشته باشن از هرچی که لذت میبرن منم لذت ببرم یا از هرچی بدشون میاد منم بدم بیاد من هم سن و سالامو بیشتر نیاز دارم!!!! من مجبورم ساعتایی که بابا خونه نیست جاشو گاهی برا مامان پر کنم....مامان دائم پای تی ویه و وقتیم میشینم کنارش فرقی نمیکنه تا اینکه اینجا باشم یا تو اتاقم مشغول کارام هیچ وقت درک نکردن و نمیکنن که من بزرگ شدم...نیاز به استقلال دارم تحمل این وضع همیشه برام سخت بوده و هست فاجعه است زندگی با آدمایی که صداتو نمیشنون! از اینگه کارایی مثل خیاطی و آرایشگری رو بلدم خیلی خوشحالم اما... اما باعث میشه هرکی هر وقت تو هر کدوم از این موارد باهام کار داشته باشه توقع داشته باشه که انجامش بدم! چه حال و حوصله دارم چه ندارم....بیشتر منظورم مامان و خواهرمه...بیشتر بیشتر هم دومی هفته ی دیگه مهمونی داره و قراره دوستاشو دعوت کنه اصلا حوصله ی خودشو دوستاشو ندارم...ولی مامان از همین الان انداخته تو دهنش که کمک خواست من میرم نمیخوام برم!!!!! عذاب میکشم از اینکه دائم برای من برنامه ریزی میشه خدایا دارم منفجر میشم خیلی دلم میخواد بدونم از اینکه وضع و حالمو میبینی و هیچ کاری نمیکنی چه حسی داری؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۰۵
سپیدار
دوشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۰۰ ب.ظ

نیایش

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۷ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۰۰
سپیدار
يكشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۲۹ ب.ظ

پیاده

با دلتنگی چیکار میشه کرد؟ کسیو که مرده میدونی برای همیشه دستت ازش کوتاهه اما لااقل یه قبری هست که میدونی اونجاست و میری براش فاتحه میخونی از سر همه تقصیراتش میگذری به راحتی چون دیگه کاری ازش برنمیاد ولی اونی که هست اما نیست! زنده است اما انگار مرده.... با اون باید چیکار کرد؟ اونه که روحتو ذره ذره مثل موریانه میخوره راه میرم و راه میرم و راه میرم گاهی اینقدر راه میرم که میگن چرا اینقدر راه میری تو؟؟؟ تازه میبینم اوووه چند دور زدم و واقعا پاهام درد میکنه...میرم و میشینم اما طاقتم نمیاد نشسته گاهی از تمام افکارم فرار میکنم و بعد انگار یهو هجوم میارن به سمتم فرار راهش نبود! اشتباه کردم همیشه نه فقط از حرفایی که نگفتم!از حرفایی که نشنیدم عذاب میکشم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۲۹
سپیدار
يكشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۲، ۰۱:۱۴ ب.ظ

روحِ ناراحت

بعضی وقتا یه جوری پُلای پشت سرمونو خراب میکنیم که دیگه خودمونم رومون نمیشه برگردیم! خیلی بستگی به شرایط روحی آدمم داره ها! واسه اینه که میگن وقتی عصبانی هستی هیچ حرفی نزن و هیچ کاری نکن! ولی یه وقتا انگار همه چی با هم جور میشه تا تو یه رفتاری بکنی که بعدها با خودت بگی میشد یه جور دیگه رفتار کرد! بعضی آدما بدجوری تو زندگیشون تقاص پس میدن چون بد موقع ای میان تو زندگیت و باعث میشن کار خرابی کنی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۱۴
سپیدار
يكشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۵۳ ق.ظ

****

امام علی سلام الله علیه: :    اِذا اَبْطَـاَتِ الاَْرْزاقُ عَلَیْکَ فَاسْتَغْفِرِ اللّهَ یُوَسِّعْ عَلَیْکَ فیها؛     هرگاه در روزى تو تأخیر و تنگى پدید آمد، از خداوند آمرزش بخواه تا روزى را بر تو فراوان گرداند.      تحف العقول، ص 174؛ نهج الذکر، ج 4، ص 86
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۵۳
سپیدار
جمعه, ۴ بهمن ۱۳۹۲، ۰۱:۲۷ ب.ظ

تکه های به هم پیوسته

چیزی که بیش از همه بهش نیاز دارم این روزا یه کم تنهاییه! چشم میکشم مامان اینا بخوان برن یه جایی که من خوشم نمیاد یا کار دارم و اونا هم بدون کلید کردن رو من برن وقتی میرن شاید حتی به کارامم نرسم مث بچگیام دوست دارم از تنهاییم سو استفاده کنم ;) وقتایی که مث الام خالی از هر فکر و احساسی میشم فقط دوست دارم تنها باشم، کمتر حرف بزنم ، کمتر برم تو جمع حتی بهترین دوستامم دلم نمیخواد تو تنهاییم وارد بشن امروز فکر میکردم یه زمان خیلی دوست داشتم با صدای بلند آواز بخونم! ولی حالا نهایتا یکی دو جمله شو میخونم و بعد بدون اینکه خودمم بفهمم صدام میاد پایین و کلا قطع میشه آدما وقتی بزرگ میشن چقدر تغییر میکنن!! وقتی از جلوی مغازه های اسباب بازی فروشی رد میشیم همش آرزو میکنم کاش هنوز کوچیک بودم و با تمام پولم کتاب داستان و پازل و ...میخریدم و به شدت هم ذوق میکردم! میرفتم خونه و بارها و بارها میشستم پازلمو درست میکردم و هیچ وقتم خسته نمیشدم عاشق بازیای فکری بودم هنوزم هستم و موقعیتی پیش بیاد بازی میکنم! حالا هم پازل دارم یه پازل به هم ریخته که نمیتونم قطعاتشو سر جاش بذارم حتی وقتیم همه چی سر جاش باشه بازم درست نمیشه! چون یه قسمتایی هست که دیگه سر جای اول خودش جا نمیشه به سرعت داریم به سمت سال جدید پیش میریم و این قطار عمر ماست که میره
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۲۷
سپیدار
چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۲، ۰۶:۳۶ ب.ظ

آب

دیروز عصری که داشتم میرفتم بابا اومد گفت آژانس گفتی بیاد؟ گفتم نه خودم میرم گفت زنگ بزن بیاد خودم کرایه شو میدم منم انگاری لجم گرفته بود گفتم نه باآژانس خودم بلد نیستم اونام هی راه و میپرسن باز کلی دور میزنه..... البته خیلیم بی راه نگفتم...بعضی راننده هاش تازه کارن انگار خوب بلد نیستن شهرو هی هر یه قدم میپرسن از اینجا برم؟از اینجا برم؟ ولی دلم میخواست خودش میومد دو دقه منو میرسوند و کارمم که زیاد طول نمیکشید زودی برمیگشتیم ولی خب دیگه..... رفتم...اتوبوس اونجایی که فکر میکردم نگه نداشت و من مجبور شدم یه مسیر زیادی رو پیاده برم بین راهم از یه نفر پرسیدم که اشتباه گفت و در نتیجه رفتم و برگشتم باز.... خلاصه..... البته فک کنم خوب شد که دیر رسیدم چون همون زمان رو باید وای ممیستادم تو صف اینو خانومی که تو هیات شنا ثبت نام میکرد گفت بهم.... بعدشم رفتم اتاق رو به رو ، هیات نجات غریق، واسه کارتم...که فهمیدم کارت بچه های قبل از ما و بعد از ما اومده اما دوره ی ما نبود!!!!!!! گفت زنگ میزنم تهران پیگیری میکنم...احتمالا یکی دو هفته دیگه باز برم سر بزنم البته قبلش زنگ میزنم دیگه خدارو شکر ظاهرا وضعیت هیات با رئیس جدید رو به راه شده قبلا هر موقع زنگ میزدم تلفن و جواب نمیدادن دیر میومد و زودم میرفت و یه لحظه ام معطل کسی نمیشد این خیلی بهتر جواب میده و با حوصله تر ظاهرا برنامه های خوبیم داره ایشالا که خوب بمونه تا آخر برگشتنا دیگه دیر شده بود از همونجا آژانس گرفتم و برگشتم.... تو ماشین یه آهنگی از سالار عقیلی گذاشته بود که حقیقتا اشکم داشت در میومد حالا تست ورودی 15بهمن به بعده...از اونجا که مربیگری اونم تو مشهد بسیار مزخرفه انتخابیش و یه سریا همیشه از قبل انتخاب شده ان و تعداد هم خیلی محدوده نمیتونم هیچ پیش بینی بکنم فقط امروز فهمیدم پروانم معلوله :| یا یک پا داره یا 3تا!!! نمیدونم تو این مدت چرا هیچ کی نفهمید! به هرکی از مربیا گفتم نگاه کنن کسی متوجهش نشد ولی خودم فهمیدم امروز کلا باهاش درگیر بودم تا اینکه کم کم داشت رو فرم میومد خوبیش اینه که تکلیفش همین طرف سال روشن میشه اگه ایشالا تست ورودی قبول بشم کلاساش هر روزه و 2هفته اس مث ناجی بهم ریخته و بی برنامه نیست امیدوارم نتیجه ی مطلوب بگیرم...وای چی میشه؟؟؟ دیگه شیفت اول حوصلم سر نمیره و منم کلاس برمیدارم :)) دیروز شاید خیلی منتظر معجزه بودم نمیدونم اتفاق افتاد یا نه.... فقط وسط گریه هام (تو حرم) یه خانومی اومد کنارمو گفت خانوم؟اینجا (کنار من) جای منه همین کفشاتو بذار کسی نشینه تا من برم کتاب دعا بیارم من چیزی نگفتم خودش گذاشت و رفت بعدشم که برگشت تشکر کرد و دعا کرد برام بعدم یه شوکولات بهم داد و گفت بعد گریه هات اینو بخور حاجت روا بشی:)) خانوم جالبی بود ولی من زیاد حال و حوصله نداشتم تشکر کردم و .... ولی یه جوری حالم خوب شد کمی...نمیدونم شاید معجزه بشه بعدا یا شایدم مث دفعه قبل شده و مدتی دیگه میفهمم شایدم قرار نیس حالاحالاها اتفاقی بیافته ========= خواب دیدم پیر شدی...خیلی پیر...کلا قیافت عوض شده بود...خیلی شکسته با موهای جوگندمی.... حتی تو خوابم قلبم تند میزد........................ خواب دیدم خونه عوض شده خیلی بزرگ و دلباز اما انگار تو یه بیابون بود....همه جا خاکی و ا مغازه و شهر خیلی دور.... کلی تو خواب غصه خوردم....البته بقیه راضی بودن و میگفتم چرا اون خونه رو (اونی که قرار بود بخریمش) نخریدیم؟؟ هی خدا...... ینی هنوزم نگرانم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۳۶
سپیدار
سه شنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۳۸ ب.ظ

یه نصف روز شیرین

صبح تا ظهر حرم بودم 10 رسیدم و تا نماز موندم...بعد نماز برگشتم..1 خونه بودم خیلی خوب بود..اصلا دلم نمیخواست برگردم خونه :( یه خانومی بهم شکلات داد سر سفره گفتم عصری میرم هیات.پاشدین دیدین نیستم باز نگین بی خبر رفتی.... اصلا یه تعارفم نزد این باباجان که خب وایسا خودم ببرمت :(( اینجور جاها که فقط کار خودمه باید خودم برم و بیام....حالا بماند اگه از اون طرف دیر شه کلی غرغر میکنن!!! ولی....ای بابا راستش اصلا حسش نیست راه به این طولانی اونم این وقت روز خودم پاشم برم و بیام...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۳۸
سپیدار