خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۳۱ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۴۳ ق.ظ

هلال ماه

چقدر این ماه رمضون به سرعت داره میگذره...دیگه تقریبا نصف شده چقدر با افتخار میگن : من ک روزه نمیگیرم! بعدم ک میفهمن مثلا یکی روزه اس میگن: مگه روزی میگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدم میشینن فلسفه میبافن که این کار معنی نداره............ عجب دوره زمونه ای شده خدا جون همه چی برعکس شده حالا نمیتونی یا نمیخوای (به هر دلیلی) دلیل نمیشه که جار بزنی یا مسخره کنیااااا!!! این از شعور و انسانیت به دوره دوستان روشنفکر!!!!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۲ ، ۰۹:۴۳
سپیدار
دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۲ ق.ظ

سفر

وقتی خودت کم میاری و میذاری میری یهو! یه مشکل بزرگ ایجاد میکنه: تا یه مدتی به خودت حق میدی اما هرچی میگذره بیشتر دنبال مقصر میگردی ولی مقصر تر از خودت پیدا نمیکنی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۲ ، ۰۹:۳۲
سپیدار
يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۶:۰۰ ب.ظ

تلخترین حقیقت

مشکل خیلی از ماها با پدر مادرامون اینه که حاضر نیستن بهمون اعتماد کنن! همیشه فکر میکنن کاری ک میخوایم بکنیم اگر با تفکر و منطق اونا جور در نیاد پس داریم اشتباه میکنیم و در مقابل خودشون مرتکب اشتباه نمیشن اگه ما اشتباه کنیم باید عمری سرزنش بشیم و تا مدتها از هر تصمیم گیری و کاری بکشیم کنار ولی اگه خودشون اشتباه کنن چون پدر و مادرن اشکالی نداره نمیخوان قبول کنن ما بچه هاشون!انسانهای مستقلی آفریده شدیم ما هم حق داریم مثل اونا گاهی اشتباهات رو تجربه کنیم آدما تا اشتباه نکنن و تجربه نکنن بزرگ نمیشن نمیفهمن قدر داشته هاشونو نمیدونن نمیتونن اصلا زندگی کنن مگه پدر و مادر تا کی هستن که بخوان همیشه از اشتباهات جلوگیری کنن؟؟؟؟ من نمیگم اعتماد 100 درصد از اول باشه اما اگه به تربیت خودشون از اول اعتماد دارن باید به بچه شونم اعتماد کنن.اگرم نقصی هست برمیگگرده به اشتباهاتشون تو تربیت و دیگه همیشه با امر و نهی نمیشه جلوی اشتباه و گرفت از یه سنی به بعد دیگه شنیدن این امر و نهیا ظرفیت آدمو تموم میکنه یه عده اینجورین که حتی بچه ها متاهل میشن و کاملا هم مستقل میشن باز میخوان سر در بیارن ک چیکار میکنن و هی مراقبن و بعضی جاها هم منجر ب دخالتهای زیادی و دلخوری میشه مقابلشم عده ای هستن اینقدر از اول بچه هارو ول کردن که ....... تو رو خدا یه کم کوتاه بیاین این همه مراقبت از یه جایی ب بعد میشه اسارت زنجیر قفس زندان........ و از ی جایی ب بعد دیگه زندانی از قفس فرار میکنه حالا ب هر شکلی این دنیای مجازی هم یه جاییه واسه فرار
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۸:۰۰
سپیدار
يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۱۰:۲۶ ق.ظ

قاصد

کاش قاصدکای خبر رسون واقعی بودن بچه که بودیم هر موقع قاصدک میدیدیم میگفتن خبرتو در گوشش بگو و فوتش کن بره بالا پیش اونی که میخوای تا حرفتو بهش بگه منم همین کارو میکردم :)) چقدر برام لذت داشت گرچه میدونستم دروغه کاش راست بود
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۰:۲۶
سپیدار
يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۱۰:۲۲ ق.ظ

ساکت

خیلی به سکوت عادت کردم حرف زدنم نمیاد حتی با خودم! بچه که بودم و جوجه داشتم خیلی باهاشون حرف میزدم هر موقع ناراحت میشدم میرفتم زیر زمین پیش جوجه هام و اونام که موجودات کوچیک و ضعیفی بودن میومدن سمتم بغلشون میکردم و تو چشاشون زل میزدم باهاشون حرف میزدم و گریه میکردم....... حالا میفهمم چرا اون بیچاره ها زودی مریض میشدن و میمردن حالا دیگه با جوجه هام حرف نمیزنم .فقط نگاشون میکنم و ناز و نوازش دیگه دارن بزرگ میشن اینقدر به سکوت عادت کردم که وقتی باید حرفامو میزدم نزدم...الان که میخوام بزنم دیگه گوشی که باید میشنید نیست
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۰:۲۲
سپیدار
شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۵۸ ب.ظ

[عنوان ندارد]

اشتباه کردم.قبول اما همه چیز از اونجایی شرو شد که اعتقاد صد در صد داشتم بهت به اینکه هیچ کاری واسه تو نشد داره فقط باید ازت بخوام هنوزم میگم تو هر کاری بخوای میشه فقط باید خود خودت بخوای خدایا پس چرا نمیخوای؟؟؟؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۲:۵۸
سپیدار
شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۵۴ ب.ظ

[عنوان ندارد]

من افسرده نیستم! فقط خیلی خسته ام نیاز به استراحت مطلق و دائمی دارم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۲:۵۴
سپیدار
شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۵۲ ب.ظ

[عنوان ندارد]

خدایا گاهی فکر میکنم کاش اون روز فقط یه خواسته ازت داشتم! اگه فقط یکی بود شاید تا حالا بهم داده بودی وقتی گفتم یا این یا اون تو دلت نیومد دفتر زندگیمو خلاصه کنی من مدتی دلخوش شدم و حالا روزها و هفته و ماه ها و سالهاست که تاوان میدم تاوان حرفای تلخ و فکرای زهر دیگران
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۲:۵۲
سپیدار
شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۸ ب.ظ

[عنوان ندارد]

فکر میکردم یه روزی یه جایی تموم میشه و راحت میشم اما نمیدونستم هر روز همینجا آروم آروم تموم میشم و هیچ کس نمیفهمه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۲:۴۸
سپیدار
شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۶ ب.ظ

راه

کلافه ام از این همه خیال میترسم یه روزی چشمامو باز کنم ببینم هیچ چی وجود نداشته! وقتی که هیچ رد و نشونه ای نداری به خودتم شک میکنی من خسته تر ازونم که بخوام از اول شروع کنم نمیخوام که شرو کنم من همون راه نصفه و نیمه ی خودمو باید به آخر برسونم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۲:۴۶
سپیدار
شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۱ ب.ظ

[عنوان ندارد]

اینروزای خسته کننده ای که دارن میگذرن همون روزایین که بهشون فکر کرده بودم فقط فکر نمیکردم اینهمه سخت باشن! پس چرا فرداهایی که بهشون فکر میکنم نمیان؟؟ خدایا باید یه کاری بکنی....لطفا
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۲:۴۱
سپیدار
شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۵۹ ق.ظ

نزدیکتر

کاش آدما مثل قدیما ارتباطاتشون محدود بود کاش فقط میتونستن  همسایه های خودشون، هم محلیای خودشون، هم طبقه ایای خودشون و ببینن و باهاشون آشنا بشن حتی نه همه ی همشهریایشونو فقط همشهریای هم طبقه شونو اگه اینجوری بود دل آدما اینهمه از خودشون دور نمیشد وقتی دلت از یکی میگرفت محله تو عوض میکردی نه خودتو!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۱:۵۹
سپیدار
سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۰۵ ق.ظ

یه تیکه گوشت قرمز!

از هر کاری سخت تر نگهداشتن زبونه! از چندین سال پیش تاحالا تونستم خیلی چیزا رو تغییر بدم اما نگهداشتن زبون خیلی سخته خدایی منظورم تندی و تیزیش نیست اونم باز میشه یه جوری کنترل کرد ولی غیبت! انگار تو هر حرفی پیش میاد تو هر رفتاری این یه تیکه گوشت همینطور میچرخه و خواسته و ناخواسته همه چی رو به باد میده.....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۲ ، ۱۱:۰۵
سپیدار
دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۵ ب.ظ

یاد

یادش بخیر روزایی که ....... چه زود حالم عوض میشد شاید یادم میرفت بعدش خدا رو شکر کنم زوال اومد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۲ ، ۱۲:۰۵
سپیدار
دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۰ ب.ظ

شبها

غروب بود مسیر طولانی تهران تا پرند چشای خیس زیر عینک آفتابی که زل زدن به آب شدن خورشید در مقابل ابرهای سیاه شب چه شب طولانی بود انگار تو یه نقطه ی کور بودم و منتظر کمک..... روز بعد گذشت تا غروب جمکران تنها و گم شده هرکسی از کنارم رد میشد و طعنه میزد و زیر لب غر غر میکرد انگار هرجایی بودم بازم سر راه بودم کاش هیچ وقت پیدا نمیشدم! شب تلخ و شیرینی بود کاش هیچ وقت پیدا نمیشدم! شب سوم دریا کنار موجها فکر فرو رفتن تو ماسه های خیس دریا زده کاش هیچ وقت پیدا نمیشدم!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۲ ، ۱۲:۰۰
سپیدار
يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۲، ۰۷:۱۹ ق.ظ

مطرب

هر شب ساعتای 10 به بعد یه نوازنده ی دوره گرد میاد تو کوچه و میزنه و میخونه اول سلطان قلبها .... چقد غم داره تو صداش ولی دوس دارم بشینم پشت پنجره و گوش کنم به آوازش میگن مطربه... ماه رمضون بعد افطار.... میگن درست نیست.... میگن این نون ...... بعضیا (شاید یکی دو نفر) میان بیرون یه پولی بهش میدن بعضیام بهش میگن آهنگای اینجوری نخون لااقل.... ولی هیچ کس نمیره ازش بپرسه دردت چیه؟ چرا کارت اینه؟ زندگیت چه جوری میگذره؟ ...گفت خب حالا بدوننم مگه کاری از دستشون بر میاد براش؟؟؟؟ گفتم آره همونجور که واسه نور چشمیاشون به هزار و یک در میزنن تا یه کاری جور کنن واسه اینم میتونن شایدم نتونن همه (که خیلیا میتونن)ولی همین که بشینن پای درد دلش بازم خوبه آهای روزه گیره آهای نماز خونا آهای شیعه های علی(ع) آقامون علی(ع) مرامش این نبود که تو خونش لم بده و بهترین افطاریو بخوره و مطرب دوره گردی و که چاره ای نداره مذمت کنه! اگه بود حتما میرفت دستشو میگرفت اون دور میشد و من با این افکار آهنگشو زمزمه میکردم میرفت اما سوز صداش تو کوچه بود سلطان قلبم تو هستی تو هستی دروازه های دلم را شکستی.............
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۲ ، ۰۷:۱۹
سپیدار
جمعه, ۲۱ تیر ۱۳۹۲، ۱۰:۰۱ ق.ظ

بی هوا

اون دفعه که بی دعوت اومدی اینبارم غافلگیرم کن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۲ ، ۱۰:۰۱
سپیدار
پنجشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۶:۲۷ ب.ظ

خواب

اول هفته بود خواب بدی بود تمام مدت تو خواب گریه میکردم ترسناک و ..... نبود مربوط به ماجراییه که دو سالی ازش میگذره اما .... گریه ی غم بود صبح که پا شدم انگار تمام انرژیمو گرفته بود همه میگفتن امروز چته حال نداری؟؟؟ گفتم خواب خوبی ندیدم زهرا گفت صدقه بنداز.....خوب یادم انداخت خدایا میشه بهترین تعبیرو توش بذاری؟؟؟؟؟ تعبیری که اشک شوق توش باشه نه اشک ماتم و درد بی درمون
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۲ ، ۱۸:۲۷
سپیدار
پنجشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۷:۲۱ ق.ظ

اتفاق

دلم یک حضور ناگهانی میخواد وقتی که فکرشم نمیکنم...... شاید اتفاق نمیخواد بیافته چون همیشه فکرشم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۲ ، ۰۷:۲۱
سپیدار
سه شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۲، ۰۲:۲۳ ب.ظ

شعر

در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی من به بی سامانی ، باد را می مانم من به سرگردانی ، ابر را می مانم من به آراسته گی خندیدم منه ژولیده به آراسته گی خندیدم سنگ طفلی اما خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت قصه ی بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت باد با من می گفت : " چه تهی دستی مرد ! " ابر باور می کرد من در آئینه رُخ خود دیدم و به تو حق دادم آه ... می بینم ، میبینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور ؟! هیچ ! من چه دارم که سزاوار تو ؟! هیچ ! تو همه هستی من هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری ؟! .... همه چیز تو چه کم داری ؟! ...هیچ ! بی تو در می یابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را کاهش جان من ، این شعر من است آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی راستی .... شعر مرا می خوانی ؟! باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی نه .... دریغا ، هرگز کاشکی شعر مرا می خواندی !!! از : حمید مصدق
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۲ ، ۱۴:۲۳
سپیدار
سه شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۲، ۰۲:۱۹ ب.ظ

.....

یا دلتنگیامو بگیر یا دلمو پس بگیر
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۲ ، ۱۴:۱۹
سپیدار
سه شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۲، ۰۲:۱۴ ب.ظ

نقطه سر خط

دیروز آخرین روز کاری قبل ماه رمضان بود اینقدر خندیدم و جیغ جیغ کردم و شرارت به خرج دادم که شب از خستگی داشتم میمردم دیروز ناهار نبردیم قرار گذاشته بودیم از بیرون غذا بیارن برامون و همه دور هم غذای یک شکل بخوریم سفارش دادن از بیرون ساندویچ اوردن اسمش اژدر بود اندازه 3-4نفر توش پر بود قدشم خیلی بلند بود توش کباب و جوجه و کالباس و ....بود من که نصفشو فقط تونستم بخورم تازه اونم بعد کلی فعالیت روز خوبی بود.خدارو شکر.... یه مقدار کار دارم که باید تو ماه رمضون تموم کنم که نکشه به بعدش ایشالا به زودی اونارو هم تموم میکنم فقط کاش آخر تمام شادیا یه لبخند تلخ و پر حسرت نبود
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۲ ، ۱۴:۱۴
سپیدار
يكشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۲۰ ق.ظ

هست

خدا همیشه هست همونطور که قبل از هر اتفاقی هست، بعدشم هست
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۲ ، ۱۱:۲۰
سپیدار
يكشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۲، ۱۰:۵۵ ق.ظ

کوله بار

کجا ببرمش؟ کجا که سنگینیشو بتونه تحمل کنه؟ پیش کی؟ کی میتونه سبکش کنه؟ لطفا خودت بگیرش شونه هام دارن میافتن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۲ ، ۱۰:۵۵
سپیدار
يكشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۲، ۱۰:۳۵ ق.ظ

سر

وقتی سرت زیادی خلوته.حوصله نداری...... وقت واسه خدا نداری چون حوصله شو نداری وقتی سرت زیادی شلوغ میشه .....بازم وقت واسه خدا نداری چون همش داری کار میکنی! نتیجه: باید نصفش کرد وقتی مجبور نیستی! *************** سوء تفاهم نشه! کارار رو باید نصف کرد نه چیز دیگه! اون نصفه رو هم باید گذاشت واسه خدا هرچی هست دست خودشه♥ این روزا خیلی دلم تنگ میشه خیلی زیاد نمیدونم چرا؟؟؟؟ تو چطور؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۲ ، ۱۰:۳۵
سپیدار
پنجشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۲، ۱۰:۱۹ ق.ظ

گره ی کور

تمام خانواده ی پدریم اصالتا تبریزین وقتی بچه بودیم و مادر بزرگ هنوز زنده بود مدام دور هم جمع میشدیم تو خونش ترکی یه مقداری از اون موقع ها یاد گرفتم اما خیلی کم .در حد فهمیدن کلیات اونم نه همیشه چچون این جمع ها با رفتن مامان بزرگ از هم پاشید..... ولی هنوز یه جورایی با این لهجه درگیرم چیزی که زمانی ازش بیزار و متنفر بودم حالا چنان بهم گره خورده که نمیتونم از خودم جداش کنم کافیه هرجایی بشنوم تلخی بی پایان که میگن اینه گرچه قرار بود فقط یه پایان تلخ باشه!برای همیشه و فقط در یک نقطه به آخر برسه گفته بودم این دوتا جمله یه معنی میدن............
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۲ ، ۱۰:۱۹
سپیدار
پنجشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۲، ۱۰:۰۸ ق.ظ

همین روزا

دو روز دیگه تا پایان این دوره ی کاری بدون دستمزد مونده بعدش ماه رمضان تعطیلم  بعد ماه رمضان دیگه یکی از ناجی مربیا نمیاد (حامله اس) منو به جاش معرفی کردن قراره بهم کلاس بدن اینجوری بهتره.مستقل میشم به جای اینکه بالا سر یکی دیگه وایسم ولی تمام ماه رمضون کار خیاطی دارم دو سه تاشو روزای اول ایشالا تموم میکنم و میدم.اگه بشه تو همین چند روز باقی مونده به نیمه برسونمشون خیلی خوب میشه خونه ی رویا خلوت و ساده و قشنگ بود ازون خونه هایی که توش احساس آرامش میکنی خیلیم روشن بود................................................. مهمونیای اعصاب خورد کنی زیاد شدن امشبم داریم یه چیزایی به شدت آزارم میدن و کاریم نمیشه کرد انگار دارم میرم به سمت مسیر از پیش تعیین شده ای که هیچ تمایلیم بهش ندارم ولی مجبورم!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۲ ، ۱۰:۰۸
سپیدار
وارد صحن شدن تازه از دور حوض و میبینه یادش میاد وضو نگرفته 7-8متر قبل چادرشو میده به مامانش و با مانتوی خوشگلش! میدوه میره کنار حوض جوراباشو در میاره .آستیناشو میده بالا تا آرنج و مقنعه شو شل میکنه و موهاشو ...... پشت سرشم کلی مرد وایسادن دارن اذن دخول میخونن و عده ایم در رفت و آمدن و بعضیا هم تو آبخوری نزدیک........ همه ی این کارا رو میکنه که وضو بگیره تا بره تو حرم نماز مستحبی بخونه و زیارت مستحبی انجام بده! آخه عزیز من یه جوری رفتار کن که معقول باشه و به اصطلاح به هم بیاد کارت! این صحنه ها و صحنه های مشابه و حتی ناجور تر هر روز چندین و چند بار تو حرم دیده میشن مخصوصا این موقع ها که شلوغه.............
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۲ ، ۱۰:۳۰
سپیدار
جمعه, ۷ تیر ۱۳۹۲، ۰۵:۵۵ ب.ظ

!

اونایی که باید حرفتو بفهمن نمیفهمن! چه توقعیه از دیگرانی که بایدی ندارن؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۲ ، ۱۷:۵۵
سپیدار
پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۳۳ ب.ظ

شلوغی

دیروز تا رسیدم خونه شد 5:15 تقریبا  چهار راه ستاری واسه ساعت 6:30 قرار گذاشتیم که بریم هیات نجات غریق کلی خسته بودم .....من واسه مدرک موقت و اونم برا آمادگی امسال بماند که یه 10 دقه یه ربعی دیر تر اومد جفتمونم گیج اصن به ساعت نگاه نکردیم و با اتوبوس رفتیم یهو بین راه ساعت و نگاه کردم دیدم شده 7:30 و ما هنوز به نیمه راهم نرسیده بودیم هیات هم تا 8 بازه فقط! اونجا به فکر افتادیم که چرا با تاکسی نرفتیم؟؟!! (تو راه برگشت فهمیدیم که هیچ فرقی نمیکرد) از بس شلوغ بود و ترافیک....طفلی زوارا هم سوار همین اتوبوسای شلوغ میشن.... به هر بدبختی بود 8:10 رسیدیم هیات و خداروشکر آقای مهندس تشریف داشتن البته یه نفر پشت در بود که نمیخواست مارو راه بده ولی ما رفتیم دیگه :)) 5دقه هم کارمون طول نکشید و هردو هم مجبوریم دوباره بریم البته اون که نه ولی من باید 2یا 4شنبه برم باز(خدا کنه باهام بیاد.دوس ندارم تنها برم) برگشتنا چقدر وایسادیم تا یه تاکسی پیدا شه مارو برسونه خونه! اونم تو اون مسیر طولانی همش شخصیا نگه میداشتن :| از قیافه هاشونم میترسیدی چه برسه که بخوای 45 دقه تو ماشینشون بشینی :| خلاصه بعد از 40دقه کنار خیابون به اون شلوغی و خفنی بالاخره یه تاکسی با یه راننده ی خوب پیدا شد.... 10 دقه به 10 رسیدم خونه تازه به پیر مرده گفتم منو برسونه سر کوچه مون.از بس اونجاها تاریک و خلوت بود میخواستم بگم تا دم در بیاره ولی دلم سوخت براش باز بخواد دور بزنه طفلی تا برسه به خیابون اصلی کرایه هم کم گرفت بنده خدا.خدا خیرش بده ولی از سر کوچه تا خونه مون که وسط کوچه بود دویدم دیگه..... ما هردومون خسته بودیم.من که چشام کاسه ی خون شده بود و سرم درد میکرد آخرای مسیر یکی از دوستای سمی رو دیدیم تو همون 10 دقه ای که باهامون بود اینقدر خندیدیم که دلدرد شدیم.خیلی دختر باحالی بود خیلیم به موقع پیداش شد....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۲ ، ۱۲:۳۳
سپیدار
دوشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۵۶ ق.ظ

♥♥♥

**عید نیمه شعبان به همگی مبارک** مدتهاست این عیدایی که میان و میرن فقط و فقط غمگین تر و دلتنگ ترم میکنن... به یاد روزایی که با امید منتظر رسیدنشون بودم... به یاد جمکران و شب پر از نگرانیش به یاد معجزه ای که هنوزم نمیدونم چرا اتفاق افتاد؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۲ ، ۱۱:۵۶
سپیدار