خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

سه شنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۲، ۱۰:۳۵ ق.ظ

آن روی آسمان

بالاخره پاییز چهره ی خودشو نشون داد تو این شهر امروز از صبح که شروع شد آسمون گرفته و ابری بود و تا همین الان داره میباره هوا هم سرد تر شده نسبت به دو سه روز اخیر منم کم کم باید به فکر باشم که بخاری اتاقم و بیارم....کلی باید جا به جا کنم واسه بخاری...حسش نیس یه چند روزی یه کم بیشتر تو فیسبوک گشتم و چند تایی آشنا پیدا کردم! همکلاسیای دانشگاه...+ فک فامیلمون البته فک و فامیل قبلا هم بودن...با بعضیا ارتباط نزدیکی نداریم اصولا...یعنی یه جورایی یهو جو زده شدن و یادشون رفت قبلا چی بودن و کی بودن و از کجا اومدن !!!! حالا تیپ و سر و وضع ظاهرشون فقط عوض شده (شدیدا به روز شدن) و فکر میکنن بقیه هم شان شون نیستن.....بماند که زندگشیون در چه وضعیتیه!! اینجاست که میگن آفتابه لگن هفت دست، شام و نهار هیچی و همینا هم هر وقت مشکلی دارن توقع دارن همه کاری براشون بکنی و اگه نتونی به هر دلیلی زودیم بهشون بر میخوره و باز میشن بدتر از بد..... مشکل اینه که آدما این روزا مناسب شان خودشونم راه نمیرن!!! حالا بماند که معلوم نیس به چه دلیل یهو نوک دماغشونو میگیرن بالا و بقیه رو هم شان نمیدونن...بگذریم....اتفاقا اینایی که شرحشونم گذشت فیس بوکشون فقط آلبوم عکسای شخصیشون بود... مدل به مدل از خودشون تو خونه و عروسی و مهمونی با انواع لباسا و مدل موها و آرایشا عکس گرفتن و گذاشتن و بقیه هم هی ازشون تعریف و تمجید کردن! شایدم کارکردش فقط همینه؟؟!! خب من کاری به اون دسته ی خاص از فامیلمون ندارم...یه سری از دوستام (دانشگاه) و دختر خاله و دختر عمه و اینا دارم که بیشتر از دنیای واقعی تو این دنیای مجازی یا فیسبوک و یا مسنجر باهاشون مرتبط میشم یه فامیل نسبتا دوریم داریم (دختر خاله ی مامانم) که البته خونه شون به ما نزدیک بوده از بچگی و خیلی صمیمی بودیم و رفت و آمد داشتیم از قدیما... آدمای خوبین و البته با جنبه...بچه های همین خالم(بهش میگم خاله دیگه) همه شون هستن ، فامیلاشونم هستن...حتی فامیلایی که میدونم سالهای ساله پدر مادراشون با هم مشکل دارن و اصلا گروه خونیشونم به هم نمیخوره به هیچ عنوان و خلاصه اینا همه اونجا هستن و خیلی صمیمی و راحت و بدون قیافه گرفتن و ادا و اطوار با هم ارتباط دارن....اینجوری باشه خوبه این میشه استفاده ی درست و سازنده...با آدمایی که دوسشون داری و میشناسیشون ولی ازشون دوری...یا شهر دیگه یا کشور دیگه یا حتی فقط اون طرف شهر اما گرفتار ولی واسه عده ای فقط همون آلبوم عکسه! =======بگذریم====== دلم میخواست میتونستم پشت پنجره های اتاقم واسه پرنده ها لونه درست کنم تا هر موقع سردشون شد و پناه خواستن برن توش....هر روز براشون گندم بریزم....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۲ ، ۱۰:۳۵
سپیدار
يكشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۲، ۰۱:۰۰ ب.ظ

به یاد روزهای بیخیالی....

امروز قراره بریم خونه ی سمانه من، فاطمه، مهناز ،ملیحه و معصومه مهناز که خط خورد...خانوم مسافرت تشریف دارن معصومه هم که مثل همیشه بیاد و نیاد داره! فاطمه رو هم به زور ساعت 7:30 ازش قول گرفتم.... هی...... این مونده از جمع 10 نفری ما که همیشه با هم میرفتیم مهمونی.... یکی ازدواج کرده و رفته تهران، یکی ازدواج کرده و نیشابور زندگی میکنه، یکی زابل درس میخونه، یکیم که تقریبا 2ماه پیش زایمان کرده و فعلا ازش خبری نیست.... چقدر خوش بودیم با هم اون روزهای دانشگاه..... ******* دیروز رفتیم الماس...از زمانی که نزدیک شدیم انگار قلبم داشت میومد تو دهنم....دلم نمیخواست برم....برم و ببینم که دیگه عمه مثل همیشه با خنده و ذوق و شوق نمیاد استقبالمون الماس بدون تو حتی یه مروارید سیاه هم نیست :( تو مغازه تو نبودی اما عکس قاب شدت با روبان مشکی بهم زل زده بود....دلم برات یه ذره شده پریسا تنها بود...عکس مامانشو صفحه اول دفتر حساب و کتابا نشون داد و گفت دلم براش خیلی تنگ شده.... خدایا چه زود گذشت...انگار همین دیروز بود...دلم خیلی گرفت همین که تو نیستی انگار هیچی سر جاش نیست.... خدایا دلم گرفته....بخشیدن خیلی سخته وقتی که نباید متنفر باشی حتی متنفر بودنم برای همیشه سخته! تمام روزهایی که میان چه شاد و چه غمگین دارن خاطرات منو تو ذهنم به تصویر میکشن راستی چرا باید خواب ببینم؟؟؟ وقتی تو بیداری ازش گریزونم؟؟؟!!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۲ ، ۱۳:۰۰
سپیدار
شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۲، ۰۵:۲۴ ب.ظ

آفتابِ رنگی

من عاشق معماری سنتی خودمونم عاشق گچ بریا و تاقچه های عمیقش عاشق شیشه های رنگیش...وقتی که نور خورشید از توشون رد میشه و روی دیوار و فضای اتاق رنگ قرمز و آبی و زرد و نارنجی میشه اون وقتا که دلت میگیره...روزای پاییزی که آفتابش کمه و زمستونای سرد همینا دلتو باز میکنه وقتی سر صبح چشاتو باز میکنی و نورای رنگ وارنگ و میبینی که از لای پنجره ها رد شدن اومدن تو اتاق...مثل خونه ی آقاجون و مامان بزرگ کاش هنوزم بودن...تو همون خونه ی کوچیک...میرفتم و پیششون میموندم...کاش اون روزا بزرگتر بودم...کاش میفهمیدم...خیلی وقته به این نتیجه رسیدم باید زودتر به دنیا می اومدم تا بعضی چیزا بیشتر بهم بیاد! مدرن ترین و شیک ترین قصرهای دنیا آرامش سبک معماری خودمونو نداره وقتی میری یزد و اصفهان و شیراز و .... تو بافتای قدیمی...باغای قدیمی...خونه های قدیمی.... شاید یه دلیلی که قدیمیا کمتر واسه گشت و گذار به دل طبیعت میزدن یا سفر میرفتن همین بوده خونه هاشون مثل الان فقط دیوار نبوده...پنجره های رنگی داشتن و حیاطای بزرگ.... مثل حالای ما یه صبح تا ظهر که تو خونه بودن دلشون نمیگرفته میشه خونه های بزرگ و شیک ساخت ولی با همون معماری یا حتی نقلی و کوچیک ولی بازم شبیه همون خونه ها لااقل پنجره ها باید همون باشن...پنجره تو خونه یعنی دریچه ی احساس و نفس آدما جایی که هر موقع دلت گرفت نگاش کنی و بفهمی دیوارا بسته نیستن چه راحت از ما گرفتن و چه راحت تر ما هر چی از قدیم و ندیم بود فروختیم به زباله دونیا یه روزی تو کوچه مون...تو محله مون...همه خونه ها ویلایی بودن...حالا ولی تک و توک ویلایی موندن و حیاط دار میکوبن 8واحد میسازن...تا ساخته بشه پیر میشن...بعد یه 80 متری واسه خودشونو و بقیه هم مستاجر.... مردم آزادیشونو احساسشونو آرامششونو میدن تا پول بیشتری داشته باشن بعد همون پولا رو خرج میکنن تا همینا رو به دست بیارن!! من هنوز تو فکر اون خونه ی بزرگ و مجلل تو شیرازم...نه یکی که تمام اون خونه ها...با سبک و سیاق معماری سنتی خودمون.... یه روزی یه نفر گفت: ما واسه آدما مون تو شهر و کشورمون زمین کم نداریم! میتونیم واسه همه خونه های بزرگ و ویلایی بسازیم...اما......حالا خونه ها از آدما بیشترن!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۲ ، ۱۷:۲۴
سپیدار
جمعه, ۲۶ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۸ ق.ظ

نمیدونم این شعر از کیه

‫ای همه غمگین اگر تنها شدی من با توام خسته دل از هر که ، وز هر جا شدی من با توام گر به کنج بی کسی آمیختی با درد خویش دلگران از مردم دنیا شدی من با توام از غمت گریان منم گر تا سحر مانند شمع اشکریزان در دل شبها شدی من با توام ای عزیز جانم! ای هم نفس! ای آشنا! خسته گر از گنبد مینا شدی من با توام اشک غمگینان دلم خون میکند؛ای وای من! ناله کمتر کن اگر تنها شدی من با توام ای بیابانگرد بی کس! گر زغربت روزها دربه در در کوه و در صحرا شدی من با توام در شب سرد زمستان روح من در کوچه هاست چون اسیر لشگر سرما شدی من با توام کامران بودی اگر جانت سلامت ، شاد باش ور به کام درد جان فرسا شدی من با توام ای دو چشم اشکریزان! در دل شب های تار هر زمان از دست غم دریا شدی من با توام شعر من غم نامه عمر من است ای آشنا هم سخن گر با کلام ما شدی من با توام‬
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۲ ، ۰۹:۱۸
سپیدار
پنجشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۲، ۱۱:۰۱ ق.ظ

نقاشی

ویندوز و عوض کردم ولی انگار گیر تر از قبلش شده!!!! حالم بهتره فقط این آبریزش و عطسه های ناگهانی اذیت میکنن خیلی...صدای خودمم خوب نمیشنوم تصویر پروفایل و عوض کردم ولی نمیدونم چرا هنوزم همون عکس قبلیو نشونم میده!!!؟؟؟؟شما چی میبینید؟؟؟؟ آفتاب گرمتر و بیشتر میتابه این روزا (خدا رو شکر) سمانه به شدت موهاش موخوره داشت همیشه طوری که دائم باید کوتاه میکرد و تازه بازم داشت! تارهای موی خیلی نازک و موهای کم پشتی داشت...مدتی پیش از ترکیبی گفت که استفاده کرده و هنوزم میکنه ....هیچ اثری از موخوره ندیدم تو موهاش...تازه خیلیم قشنگ و خوش فرم شده....دیگه هم مثل قبل ریزش نداره و پر تر شده....نمیدونم چه مدته استفاده میکنه...شنبه ازش میپرسم اگه یادم بود...خب منم با امروز 4بار استفاده کردم....جالبه که به خاطر سرماخوردگیم از دیروز سردرد بودم...امروزم صبح که بیدار شدم همچنان سردرد بدی داشتم...اولش فکر کردم اون مواد و بزنم ممکنه به خاطر خیسیش سر دردم تشدید بشه ولی هیچ اثری از سر درد نیست دیگه! مینویسم براتون اگه خواستین استفاده کنین یا به دیگران پیشنهاد بدینش 2قاشق غذاخوری حنا+2قاشق غذا خوری وَسمه+2قاشق غذا خوری سِدر+2قاشق غذا خوری روغن زیتون اینارو حسابی با هم مخلوط میکنید طوری که رنگ مواد تیره میشه کاملا به خاطر وجود روغن...وقتی یک دست شد بهش سرکه ی طبیعی (ترجیحا سیب) اضافه میکنید و اینقدری میریزید که کاملا شکل خمیر به خودش بگیره شاید نصف لیوان لازم باشه...بعد کم کم بهش آب و اضافه میکنید تا کمی رقیق بشه و بتونین بزنیدش به موها... بعدم همینطور لایه لایه میمالید به ریشه و ساقه و سر موها...مخصوصا سر موها اگر موخوره داره یا کم جون شده....بعد از اتمام یه کلاه پلاستیکی روی موها ببندید و سرتونو با روسری بپوشونید بعد از یکی دو ساعت میشوریدش...اشکالی نداره اگه بعدش از شامپو استفاده کنین بهتون اطمینان میدم موهاتون رنگ حنا نمیگیره...خود من تا حالا 4بار زدم و هیچ رنگی ندیدم!...سمانه هم همینطور اما اگه دستکش دستتون نکنین ناخنها و دست کمی نارنجی میشن...گرچه خیلی زود از بین میرن اما خب اغلب خوشایند نیست...اینم بگم که اگه دستکشم استفاده نکنید بازم خیلی خوبه چون از ریشه شدن اطراف ناخن یا پوسته شدن های سر انگشتا جلوگیری میکنه من که به شخصه تو همین 4بار تاثیرشو کاملا دیدم.... فقط اگه خیلی اهل رنگ کردن مو باشید اصولا حنا مانع رسیدن رنگ به مو هست اما اگه داشتن موهای طبیعی زیبا و سالم و درخشان و به موهایی که نهایتا تا 2هفته خوشرنگن ترجیح میدین ازین فرمول هفته ای یکبار استفاده کنید این خانومیم که ازش اسم بردم(سمانه) در حال گذروندن دوره های تخصصی طب سنتی هست ازین فرمولای مو و پوست بازم دارم شاید به مرور همینجا گذاشتمشون
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۲ ، ۱۱:۰۱
سپیدار
سه شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۱۱ ب.ظ

دشمنی به نام ویروس!

اول از همه: ♥♥عید قربان به همگی مبارک♥♥ یکی دو شب یا دو روز یا شایدم ظهر روز قبل از رفتن و سپی و آوی(خروسام) خواب دیدم یه عالمه خروس سفید درست شکل اون دوتا دارم که حتی نمیتونستم بشمارمشون و داشتم همه رو قربونی میکردم.... بیدار شدم گفتم چه ربطی داشت؟؟؟؟منکه قراره اینا رو بدم به سمی نگهشون داره بعدشم دوتا بیشتر که نیستن!!! و درست ظهر روز بعد تکلیفشون روشن شد و قرار شد یه نفر از طرف خیریه بیاد ببرشون(ریا شد دیگه )...بعد از رفتنشون مامان جان شبش یا شایدم روز بعدش بود خواب دیده بود بابا بزرگم(مرحوم شدن 5سال پیش) یه مهمونی داده و همه رو دعوت کرده...حتی کسایی که ما اصلا نشناختیمشون....گفتم بله دیگه اینا خیرات عمه جون خدابیامرزم(که تقریبا 2ماه پیش فوت شدن) بود و پدر بزرگها و مادر بزرگهای گرامی...آقاجونم سریعا مهمونی به پا کرده با خروسام :| حالا نمیدونم این خاطره رو قبلا گفته بودم یا نه ولی هدفی توش بود که در ادامه میگم چند روز پیش مامی خواب دید رفتیم شیراز و اونجا منو گم کرده...بعد به هزار مکافات پیدام کرده ولی ظاهرا بازم گم شدم!! گفتم هیچی دیگه مامی جون قراره من یه شوهر شیرازی بگیرم و برم :))) مامان خیلی ناراحت و افسرده انگار کاملا جدی گرفته بود گفت:نه تورو خدا! به غریبی نرو...اون یکی که نزدیکه مواقع لزوم بابات به زور مارو میبره دیگه اگه دور شی من چیکار کنم؟؟؟؟ :|:|:| حالا نتیجه گیری از این دوتا خواب و تفاسیر با خودتون ***** از روز اسباب کشی خواهرم همه لرزمون گرفت...آخه خیلی سرد بود خونه...مامان و بابا که یه هفته قشنگ افتادن طفلیا...منم کم و بیش سردردای خفیف و دیروزم سر کار یه ذره سرمام شد و الانم به سلامتی تب کردم و دارم میلرزم حسابی..اصن از صورتم حرارت میزنه بیرون...الانم با پتو در خدمت شمام چون خوابم نمیبره و بیشتر اذیت میشم...مامی هرچی اصرار کرد بریم دکتر نرفتم چون هیچ اعتقادی به اون داروهای شیمیایی ندارم...نتیجه ی دلخواهم نمیگیرم عموما و مریضیم طولانی تر میشه...حالا از عصری نوشیدنیهای گیاهی و سیب و لیمو شیرین و این چیزا رو خوردم...ایشالا خوب بشم که اصلا دوس ندارم روز عید افتاده باشم...حالا بماند که چقدر کار دارم! خلاصه که امروز قسمت نشد بریم حرم :( مامان هنوز خوب خوب نشده و منم که از صبح حالم دگرگون بود و آبجی جانم که امروز قصد سفر داشتن از صبح اینجا بود و صبحم منو برد بیرون ....خلاصه کلا پابند بودیم تازگیا بی پرده تر مینویسم...نمیدونم چرا...شاید چون میدونم هرکی اینجا رو میخونه یا تا حالا میخونده تا حدودی فهمیده قضیه چیه... امروز بعد از دعای عرفه گفتم خدایا بخشیدمش ولی دلم آروم نیست!! و چیزاییم که از دست دادم دیگه برگشت پذیر نیست...ولی بخشیدم چون میگن از شرایط قبولی دعا اینه که کینه تو دلت از هیچ کی نباشه...من بخشیدم بقیش با خودته که منو ببخشی و این وضعیت و زودتر خاتمه بدی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۲ ، ۱۸:۱۱
سپیدار
دوشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۲، ۰۴:۲۲ ب.ظ

الفبای امروز

الف) فواید شلوغ بازی صبح که منو سمی رسیدیم همه بیرون در منتظر بودن تا مدیر بیاد و شیفت و تحویل بده (پدر بنده) منم که مث همیشه تا پیاده شدم سلام و احوالپرسی و با سر و صدا....بابا اومد بیرون و گفت شما چرا اینجا وایسادین؟ حوا جون(مدیر شیفت خانوما)گفت: گفتیم شاید هنوز وقتش نرسیده... بابا در حالی که مارو دعوت به داخل کرد و داشت میرفت داخل ساختمون گفت: چقدم سر صدا میکنید :)) همه برگشتن منو نیگا کردن گفتم نگران نباشید بابام صدای منو از بین هزاران صدایی که به هوا بلند شده تشخیص میده و مقصر هم میدونه همیشه :)) تازه اگه من سر صدا نمیکردم که شما هنوز باید میموندید پشت در :| ب) کمر بند ایمنی با سمی که سوار ماشین میشیم (منو نرگس) تا میشینیم میگه نفری 11تا قل هوالله و 1 آیة الکرسی بخونید...ااینبار هنوز تو اتاق رختکن داشتیم حاضر میشدیم سمی گفت بچه ها از الان شروع کنید بخونید نرگسم گفت آره دیگه نفری11تا توحید و آیتة الکرسی و جوشن کبیر با صدای بلند تا سمی راه بیافته :)) پ)آرزوهای ریز صبح داشتم فک میکردم از وقتی نرگس صبا با سمی میاد من باید صندلی عقب بشینم همش .خب دوس ندارم! حس بی توجهی بهم دس میده :| تا اینکه سمی رسید و دیدم صندلی جلو خالیه :) .... وقتی رسیدیم نرگسم گفت امروز دیگه من نبودم تو جلو نشستی D: ... گفتم کاش یه چیز دیگه خواسته بودم ج)فردا عرفه است...شبای قدر و از دست دادم حقیقتا...خیلی پشیمونم... فردام که این آبجی جان کلی باز برنامه ریخته برا خودش...کاش میشد بریم حرم...بابا که میره...میمونیم منو مامی... خدایا :( د) خنثی اگه نفرتمو تقویت نکنم بازم به روند احمقانم ادامه میدم و یه روزی بیشتر از امروز پشیمون میشم!! رویاها ثروتای بزرگ و تموم نشدنین .... رویاهام خاکستر شد ج)خدایا باور کن به خاطر تو بود :( پس لطفا کمکم کن :(
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۲ ، ۱۶:۲۲
سپیدار
يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۲، ۰۱:۳۲ ب.ظ

1-2-3-4-5-6-7

1- اینکه در مورد بعضی مسائل دیگه بحث نمیکنم معنیش این نیست که پذیرفتم! بلکه میبینم کلا نگرش اون فرد با من متفاوته و تمام شرایط و موقعیتاش هم همینطور و شاید ماه ها و ماه ها وقت لازمه تا به یه نفر چیزی رو بقبولونی یا در واقع نگرش اشتباهی رو از ذهنش خارج کنی...و این خیلی عادیه!...و من هم نه حوصله و نه اعصاب و نه وقت چنین کاریو ندارم.... 2- نفرت یکی از بهترین نعمتهای خداست...باور کنین! یه جاهایی شدیدا نجاتت میده 3- هوا سرد و سرد تر میشه...گرچه فکر میکنم اینجا(مشهد) یه سرمای موقتی باشه...اصولا هوای اینجا همینه تا اواسط آبان گرم و سرد میشه...همین الانم کلیا سرما خوردن...من که راضیم...خدارو شکر 4-تا حالا چند بار خواب خروسامو دیدم!!!!! دو-سه شب پیش خواب دیدم سِپی رو بغل کردم و دارم باهاش حرف میزنم...اونم جوابمو میداد و میگفت دلش برام تنگ شده :( انگار با رفتنشون خیلی تنها شدم...حیف که جای مناسب واسه نگهداریشون نداشتم...یاد روزی افتادم که با چشم گریون رفتم زیر زمین و این دوتا هم خیلی آروم اومدن نشستن کنارم...حتی سپی یکی دوبار آروم پرید رو زانوم و نشست....محبت بی زبون 5- آدم باید مسئولیت کاری و که شروع میکنه رو داشته باشه...وبلاگ خیاطیمو خیلی وقت بود درست حسابی سر نمیزدم و جوابارو نمیدادم...طفلیا میان سوال میپرسن و میبینن خبری نیست....شاید فحش میدن! 6- بالاخره پیش این خانوم دکترمونم رفتیم..به سلامتی ویزیتش با دفترچه بیمه شد13000 تومن و چیزاییم که برا درمان داده بود خریدم (همش گیاهی) حدود 45000 تومن...البته باید تا 4ماه مصرفشون کنم یعنی ممکنه بعضی اقلام تموم بشه و باز باید برم بخرم...فقط چون به دکتر مطمئنم خرج کردم...آدم باید به فکر سلامتیشم باشه دیگه! 7- کفشهای پلاستیکی رو پای خانوما دیدین دیگه لابد!!! خیلیم زیاد و متنوع...تماما پلاستیکه هم کف کفش و هم روش...عموما روش بازه و بدون جوراب باید پوشیده بشه....جریان اینه که این کفشا مخصوص کار ما تولید و فروخته میشد!! حالا به شکلای دیگه ولی من هنوزم اول اینارو تو لوازم ورزشیا دیدم خب! چون سر نمیخوری باهاش جایی که خیس باشه...نهایتا برای رو فرشی خوبه یا استفاده تو سالن ..مثل سالنهای آرایشگاه و ... ولی از بس اومدن ازینا خریدن و تو کوچه خیابون پاشون کردن گرون شد....حالا قیمتش به جهنم چون از قیمت کفشای معمولی ارزون تره در هر صورت! من میخوام بدونم آخه عزیز من!خانوم عزیز!دختر عزیز! با چه عقلی با این کفشایی که کف تخت داره و جنسش پلاستیکیه روی آسفالت و سنگفرش و بعضی جاهام که خاکیه دیگه...راه میری؟؟؟؟؟؟ بعد از مدتی فاتحه ی کمرت و پاهات خونده میشه آخه!!! ینی کمترینش اینه که پاهات آفتاب سوخته میشه و در اثر ضربه های ناخودآگاه و گرد و خاک لکه لکه و سیاه و زخمی میشه...پوست میندازه! اصلا نه از نظر بهداشتی نه ورزشی نه هیچ نظر دیگه ای این کفشا برای محیط بیرون استاندارد نیست! نمیدونم چرا مردم بدون اینکه ببینن چیزی که مد شده براشون چه ضررایی داره استفاده میکن ازش اونم در سطح وسیع...این توریستا بیان ببینن میخندد بهمون والا...یه ذره قبل از استفاده از هر چیزی فکر کنیم.خب؟؟ بدون شعار! نمیگم چیزیو از دست ندادم...دادم ولی اون چیز تو نبودی! زمان و اعصابی بود که از کفم رفت... ولی تو از دست دادی خودتم خوب میدونی! کسی که براش مهم نبود چی هستی و کی هستی چی داری و چقدر داری گذشتت چی بوده ...... خوب میدونی اینایی که برات سر و دست میشکنن واسه چیه؟؟؟؟ کوچکترین اهمیتی برام نداشتن همه ی این داشتنها و نداشتن ها و حتی آدمای اطرافت ولی تو لایقش نبودی هیچ وقتم نخواهی شد من اما هر روز خدا رو شکر میکنم بابت تموم شدنت و نفرتی که ازت دارم.... گفتی نفرینت کردم...پسش بگیرم نه نکردم! اما حالا آرزو میکنم تقاصشو پس بدی...هنوز اینایی که سرت اومده خیلی کمه بهت گفته بودم خدا جای حقه...تو و تمام اون آدما رو میسپارم به خدا...خودش جواب تک تکتونو میده همونطور که جواب تو رو داد...ولی هنوزم کمته فقط یه مشکلی هست!اونم اینکه من کینه ای نیستم...نگران نباش...یه روزی اینقدر غرق خوشیام میشم که شاید فراموش کنم ازت متنفرم اون موقع هر وقت رسید میبخشمت.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۲ ، ۱۳:۳۲
سپیدار
يكشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۲، ۰۵:۲۶ ب.ظ

فعالیتهای مفید من

دیروز سمی ماشینشو بالاخره آورد بیرون و تصمیم گرفت که رانندگی رو شروع کنه به تنهایی! مارو هم بی نصیب نذاشت.صبح زنگ زد گفت سر بولوار وایسا میام میبرمت منم که آن تایم.سر وقت رسیدم...10دقیقه دیر رسید هی میخواستم زنگ بزنم بهش گفتم پشت فرمون هول میکنه میزنه یا ماشینو نو میکنه یا یه بدبختی رو روانه بیمارستان بعد میگه تقصیر تو بود.....بالاخره خانوم اومدن گفتم مشعوف شدم ازینکه سالمی و هنوز تصادف نکردی رسیدیم جلوی در پارکینگ.میگه وای پری ینی از در جا میشم؟؟؟؟ :|:| گفتم اگه میخوای بزنی به در و دیوار اونم جلو اینهمه مرد که اینجا وایسادن صبر کن من پیاده شم که نفهمن با هم بودیم آبروم نره :|:| گفتن همانا و باز شدن دهن سمی از این گوش تا اون گوش همانا خیلی مفرح وارد پارکینگ شدیم و همون اولین قسمت پارک کرد.من پیاده شدم .گفت خیلی کج زدم؟؟ گفتم نه بابا خوبه در حد میلی متره فقط از جدول جلو خیلی فاصله داری یه ذره بیا جلو من: بیا بیا بیا...نیا!!! کوبیدی به جدول :| سمی: در حالی که زیر سپر جلو یه ذره مالیده شده بود به جدول و باز دهنش گوش تا گوش باز شد داشت منو فحش میداد خب به من چه .من به بابامم همینجوری فرمون میدم دیگه :| با شعف بسیار وارد شدیم..... ++ این مدت که مانتوهای جورواجور پوشیدم و اینام فهمیدن که خیاطی بلدم و خودم دوختم ذوق زده شدن دیدن کارم تمیزه گفتن پارچه میخریم برامون بدوز منم دیروز بهشون گفتم من هیچ مشکلی با خیاطی ندارم فقط وقتی خیاطی میکنم اعصابم خیلی خورد میشه و یه عالم فحش میدم....به پارچه و صاحب پارچه و مدل و ....ازین حرفا فاطمه هم گفت عیب نداره ما هم وقتی ازت گرفتیم هر موقع پوشیدیم فحشت میدیم....میگیم دستت خشک بشه با این دوختنت :))) منم این معالمه ی پایاپای رو پذیرفتم که بعد ازین بدون عذاب وجدان کار کنم :)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۲ ، ۱۷:۲۶
سپیدار
شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۱۸ ب.ظ

افعال معکوس

روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش آرزو بـاز می کـشد فـریـاد: در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۲ ، ۱۸:۱۸
سپیدار
پنجشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۲، ۰۸:۰۰ ب.ظ

[عنوان ندارد]

خیلی عصبی شدم.خودم میفهمم..یه جوری که هر روز صبح که پامیشم اول باید دعا کنم کسیو آزار ندم!! کارمم یه جوریه که هی باید حواسم جمع باشه...تذکر بدم...تذکرم که همیشه با لبخند نمیشه دیگه ...بعضیا یه کارایی میکنن و لجت در میاد...بعضیام زبون درازن....وای خدای من خیلی باید رو خودم کار کنم خب اونا هم نمیخوان مشکلی براشون پیش بیاد که اشتباه میکنن.... مینویسم و پاک میکنم..................................... امروز از تی وی یه چیزایی میشنیدم که هی دلم میسوخت...میگفت حتما از امام رضا بخواین کمکتون کنه و مطمئن باشین میکنه...منم هی یادم اومد از چیزی که خواستم،چیزی که گرفتم و نتیجه ای که حاصل شده!! باز نمیدونم کیه به هر دو سیمم تک میزنه و قطع میکنه!منکه تحویل نمیگیرم ولی بدم میاد ازینایی که اینکارارو میکنن این یکی احتمالا از دوستام باشه...هرکی هست خیلی کارش بیخوده.که چی مثلا؟؟؟ چهارشنبه که با سمی رفتیم واسه خرید نهایی با خودم گفتم دیگه با این نمیام خرید! یه کم زیادی راحته! فروشنده هم یه پسر جوون بود البته فک نمیکنم سن و سالی داشت ولی خیلی بلند و هیلکش بزرگ بود...خدا رو شکر آدم با شخصیتی بود ولی سمی با اینکه 30 سالشه و دختر خیلی خوبیم هست دیگه زیادی راحت بود ....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۲ ، ۲۰:۰۰
سپیدار
پنجشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۲، ۰۵:۱۷ ب.ظ

خروس...پَر

امروز صبح این خروسه از ساعت 4 صبح هر نیم ساعت قوقولی میکرد..مگه گذاشت بخوابم؟؟؟ دیوونه شدم ظهر زنگ زدم ریحانه...عصری یکی از مددجویاشونو فرستاد اومد جفتشو برد خیرات روح عمم کردمشون...هر کدومو گذاشتم تو یه کیسه برنج و زیپشو بستم...فقط یه کم باز گذاشتم که نفس بکشن...وقتی خانومه اومد اینا تازه داشتن میخوابیدن و بی حال بودن دیگه...میخواستم ببرمشون زیر زمین که زنگ زد... حالا من موندم و قفس خالی و بزرگی که خودم با حصیر براشون درست کردم...باید فردا اون گوشه رو تمیز کنم دیگه گرچه خیلی سر صدا میکرد و نمیذاشت بخوابم ولی دلم براشون تنگ میشه...خیلی باحال بودن...کلی تو این 4-5 ماه سرگرمم کردن...کلی از دستشون خندیدم...خداییش با خون دل بزرگشون کردم  :)) اینم تصاویر برگزیده از بین 80تا عکسی که ازشون گرفتم از اول تا همین دو سه روز پیش :)) سپی و آوی روز اول-پشت به جمعیت :)) در حال آب خوردن P: آخی!چقد کوچیک بودن..آرومم بودن ...فقط زیاد جیر جیر میکردن 2-3 هفته اول سپی (بزرگه) (بعد از 4ماه و نیم) آوی روحشون شاد ;)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۲ ، ۱۷:۱۷
سپیدار
يكشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۰۴ ب.ظ

یه بغلِ محکم

امروز روز زیارتی امام رضا بود من که نمیدونستم ولی از هفته قبل تصمیم داشتم امروز برم حرم و بعدشم یه مقدار خرید از اون اطراف به مامی گفتم به جای شنبه که ظهر با بابا میره وساعت 2-3 تنها برمیگرده،  یکشنبه با من بیاد که تنها نباشه صبح رفتیم..جاتون خالی...اونجا فهمیدم روز زیارتی بوده..خیلی خیلی شلوغ بود طبقه بالا که اصلا جای نشستن نبود...رفتیم زیر زمین اونجا هم خیلی شلوغ بود ولی بالاخره یه جایی پیدا کردیم و نشستیم... خوندن دعا و زیارت نامه که تموم شد مامی گفت بریم رو به روی ضریح از دور سلام بدیم و بعد بریم وایسادیم و مامان غرق دعاها و راز و نیاز خودش شد و منم فکر میکردم از صبح که راه افتادم به یه چیزایی فکر میکردم اینکه فقط و فقط برای زیارت میام حرم و چیزی نمیخوام......خلاصه کلی دلگیر و بی حال و حوصله بودم پشت سرم صدای گریه بچه اومد...علوم بود بی قرار بود و مامانشو میخواست.زیر یکسال بود و تو بغل مامان بزرگش که البته سنیم نداشت یه کم باهاش بازی بازی کردم از بالا ولی فایده نداشت تا اینکه مامان بزرگه دید بچه آروم نمیشه بلند شد وایساد..منم برگشتم یه ذره با بچه هه حرف زدن و بازی کردن که یهو بچه خود جوش اومد تو بغلم (کاملا بدون تعارف) و کاملا ساکت شد و محکم منو چسبید مامان بزرگش هم متعجب شد و هم خندش گرفته بود...بهش با لهجه ی مازندرانی میگفت : تو بغل کی رفتی؟؟؟ بچه یه بار برگشت منو نگاه کرد و دوباره بی توجه منو چسبیدو سرشو گذاشت رو شونم خیلی با مزه بود...از این حرکت ناگهانیش خندم گرفته بود....ولی خب دیگه باید میرفتیم و اجبارا بچه رو دادم با مامان بزرگش وقتی رفتیم برگشتم یه لبخند بهشون زدم اما بچه طفلی جیغش رفت هوا و بیشتر از قبل.... اتفاق ساده ای بود اما حال منو به شدت عوض کرد فک میکنم امام رضا میخواست بهم نشون بده اونقدرا که فکر میکنم بهم بی توجه نیست...بالاخره از هر راهی شده حال و روزمو عوض میکنه من همیشه منتظر این اتفاقات ساده هستم♥
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۲ ، ۱۹:۰۴
سپیدار
شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۱۱ ب.ظ

آسم

روز اول تو مغازه ها و پاساژای سعدی دنبال سوئی شرت ....اونم با عجله و بدو بدو روز دوم پروما امروزم سجاد ولی هنوز نخریدیم چون سوژه ی خرید عوض شد با وساطت حوا جون  کاش از اول میومدیم همین مغازه تو سجاد... گرچه امروزم نخریدیم و قراره فردا بیاره و سمی بره بخره و راحت شیم! یه جنسی دیدیم در ابعاد کوچک! روش قیمت زده بود 2,200,000 ریال سمی خوند 22000تومن .بهش میگم 220,000 تومنه این خوشحال!! تازه وقتی اومدیم بیرون کلی خندیده و فهمیده من چی گفتم!!خوب شد که اونجا تو مغازه مورد پسندش واقع نشد خیلی وگرنه کلی سوتی بود کلا اون منطقه قیمتاش همینه اصولا...مغازه های شیک و قیمتای آنچنانی و بعضی جنسا هم انصافا تک! آدماشم خاصن یکی دوتارو به سمی نشون دادم میگم از الان به بعد کم کم آدم فضاییارو میبینیم اینجا!جدنم معلوم بود تو فضا سیر میکنن از کنارشون که رد میشدم از بوی شدید لوازم آرایشی که رو صورتشون خالی کرده بودن نفسم تنگ تر میشد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۲ ، ۱۸:۱۱
سپیدار
جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۲، ۱۰:۰۱ ب.ظ

بی ارزش

چقدر ارزشها زود عوض میشه برای بعضیا با افتخار میگن هیچ چیو قبلو ندارن...در واقع به هیچ چی اعتقاد ندارن...خدا و پیغمبر و امام و ...... با افتخار قلیون و سیگار میکشن و از اینکه اینچنین زنهای آزادی تو زندگی هستن خوشحالن!!!!! سیگارشونو ترک نمیکنن بعد میپرسن چطوری اینقدر پوستت صاف و شفافه؟؟ هزینه های زیادی برای کرمهای مختلف میدن تا پوستشون خوب بشه!!!! یکی متاهله و شوهرشو مزاحم میدونه و اون یکی طلاق گرفته و دلش میخواد خونه ی مستقل از پدر و مادرش داشته باشه تا آزاد باشه...مستقل و دور... یکیم که مجرده و کلا با ازدواج مخالفه...پسرای زیادی شماره شو دارن و باهاش در ازتباطن اما میگه دوست پسر ندارم! (به اون معنی خاص نداره) علاقه ای به رفت و آمد با فامیل ندارن و چند سالی هست نمیان مشهد!! مادرشونو جلوی دوستاشون به عنوان خدمتکار معرفی میکنن احساسیم به فامیل ندارن و براشون عجیبه وقتی میگی من فلانی رو دوست دارم!! همه اینا از وقتی شدت گرفت که پایتخت نشین شدن و فکر کردن دیگه کسی همسطهشون نیست!! از سالها پیش که پدرشون برای درآمد بیشتر منتقل شد اونجا و شب و روز کار کرد و دیر وقت اومد و نفهمید بچه ها چطوری بزرگ شدن؟؟!!! و مادر با قرصای خواب بیشتر و قوی تر همیشه خوابید و خوابید و نفهمید بچه ها کی راهو عوضی رفتن؟؟؟!!! و همینطور همه چیز نادیده گرفته شد....عادی شد....تا شد این!  با سابقه ای که از بیخیالی این پدر و مادر داشتم انتظار چنین وضعی از بچه هاشون خیلیم عجیب نبود! امروز بیشتر از کسی تعجب کردم که پدر و مادرش ادعاشون کم نیست! شاید از همه ایراد گرفتن...کمترینش اصلاح صورت خود من با وجودی که مجردم! امروز دیدم شازده که تازه داماده عکس عروسیشو گذاشته تو پروفایل یاهو!!!!!!!!!! از این همه بی غیرتیش خیلی بدم اومد این همونی بود که همه میگفتن خیلی پسر خوبیه! یه جوجه ی کم سن و سال (24 ساله) که مادر و پدرش خیلیا رو مسخره کردن و ایراد میگرفتن و هنوزم میگیرن و دل بعضیارم خیلی شکستن ولی خودش مدتها مشغول بود با جفتش جفتی که هیچکی ازش خبر نداشت! تا اینکه یهو و خیلی عجله ای همه دعوت شدن عروسی و مثل بمب ترکید!!!! و کلیم سوال  دنبالش بود!!!!؟؟؟ مشکل اینجاست که میبینی بعضی آدما یه ایرادایی از اطرافیانشون میگیرن و دائم هم تکرار میکنن ولی خبر ندارن بچه های خودشون چند برابر همون ایراداتو دارن کاش به جای اینکه دنبال نقطه ضعفای این و اون باشیم یه کم خودمونو درست کنیم تا نشیم نقطه ضعف واسه بقیه! و من با همه وجود برای خودم دعا میکنم تا راه خطایی نرم که اینطور رسوا بشم! و مهمتر اینکه لحظه ای به خودم واگذار نشم!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۲ ، ۲۲:۰۱
سپیدار
پنجشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۲، ۰۴:۲۹ ب.ظ

شباهت خروسی

دو روز تخلف کردم از قوانین! اینکه بعد کار ساعت 5 با بچه ها رفتیم بازار واسه خرید فرم گرچه چیزی نخریدیم و به نتیجه مورد نظر نرسیدیم ولی من هر دو روز کلی غرغر شنیدم چون ساعت 8 رسیدم که هوا تاریک بود! فک کنم اگه ما تو قطب زندگی میکردیم هر موقع که بیام بیرون حس اصحاب کهف دست بده بهم چون 6ماه شبه!! حالا فک کن ایرانم تو قطب باشه ...بعد 6ماه قیمتا به آسمون رسیده و کلی مسیر تاکسی و اوتوبوسا عوض شده و کلی راه ها مسدود و در دست تغییره.......... سِپی و آوی (خروسام) بزرگ شدن خیلی.البته هنوزم جا دارن واسه بزرگ شدن.آوی(همونی که گربه بهش حمله کرد) چاقتر شده و تاجش بزرگتر اما همچنان خیلی از سپی کوچیکتره سپی صبح ها درست موقع اذان صدای خفنشو بلند میکنه و باز بعد یکی دو ساعت (فک کنم گشنش میشه) باز صدا میکنه بدیش اینه که صداش کاملم نیست آخه! میگن یا اینا رو بکش یا بده ببریم بفروشیم به یکی از این فروشگاه های مرغ و خروس :(( من اینا رو واسه تنهاییام آوردم...براشون گریه کردم...باهاشون حرف زدم...هر روز یا روز درمیون که میبینمشون بهشون میگم دوستون دارم...کلی درد دل کردم...اندازه یه کف دست بودن و یه ریز جیر جیر میکردن و من اینا رو ظهرا پیش خودم میخوابوندم...نمیتونم بکشمشون و بخورمشون که :(( خیلی نامردیه :(( قراره بدمشون به سمی .اونم قراره وقتی ماشینشو راه انداخت بیاد ببره که شانس من اینم همچنان میترسه از رانندگی....ای بابا!! اینم قالب پاییزیه.پاییزتر ازین پیدا نکردم دیگه وقتی دلتنگی ناخودآگاه منتظرم هستی منتظر یه حرف ...یه تماس...و هر شماره ی ناشناسی فکرتو درگیر میکنه...به خصوص اگه شباهتایی ببینی..مثل یه پیش شماره! وقتی دلتنگ میشی دنبال بهانه میگردی که .... حتی اگه این بهانه دعوا کردن باشه دادن یه پیغام پر از دعوا و گرفتن یه جواب 2-3 کلمه ای از سر حرص! و فکر و فکر و فکر و...هیچی دیگه باقیش کات. جالبه که از اون روز مزاحمیم پرید دیگه!!! شایدم ربطی نداشت حقیقتش دلم میخواد یه وضعی مشابه 1ماه پیش درست شه و حسابی دعوا کنم!! آخه اون موقع نشد دعوا کنم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۲ ، ۱۶:۲۹
سپیدار