خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۱۴ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

پنجشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۵۱ ب.ظ

بمباران هوایی ذهن من

2هفته اس که سیستم ندارم...البته هنوزم ندارم ایشالا شنبه یا یکشنبه یا دوشنبه به دستم میرسه! نتیجه ی این دو هفته: من نمیتونم بدون اینترنت زندگی کنم!! وقتی سر کارم که هیچ اما وقتی خونه ام تنها سرگرمیم همینه زمان استراحت چون اصلا نمیتونم بیکار باشم و بشینم مثلا پای تلویزیون وقتی از کار خیاطیمم خسته میشم سرگرمیم همینه...چون اصولا مامی هم پای فیلم و سریالا و ... تلویزیونه و من از تلویزیون بیزارم چیز زیادی از این مدت یادم نیست! جز خوابایی که دیدم و حسابیم هواییم کرده.....ای خداااااااااااااا سر کار که میرم میگن تو که میای همه میفهمن دیگه از بس سرصدا میکنی...خوبه اگه سرکار (فقط همین کار) نمیرفتم دیوونه میشدم حالم خوب بودااااااا....... نمیدونم یهو چی شد...این افکار ناخوانده تموم شدنی نیستن انگار صبح حرم بودیم با مامی و بعدم کمی خرید و الان جفتمون از ظهر تا حالا سر دردیم...نمیدونم از سوز سرماست یا آلودگی هوا//////هردو با هم عصری تلفن به صدا در اومد...ازون تلفنا که با اولین کلمه میفهمم جریان چیه حوصله شو ندارم...تازه داشتم به مامان میگفتم از اینکه مجردم خیلی خوشحالم و روز به روزم خوشحال تر میشم مامان مث همیشه با من واضح حرف نمیزنه...کم کم میفهمم اصولا که چی به چیه با هر تلفن این مدلی مامی میره رو اعصاب من تا وقتی بیان و برن و جواب بدیم و تموم شه بره ...و تا مدتی بعد هم همچنان حرفش هست....روزای قبل اومدن قابل تحملن ولی دقایق و ساعات تا یکی دو روز بعد رفتنشون اعصاب خورد کن ترین لحظات زندگیمه که عموما به جر و بحث و گاهیم دعوا بین من و مامی و قهر مامی منجر میشه.... واقعا تقصیر من نیست!!! مامان بیش از حد حساسه و البته رو بعضی چیزام که باید حساس باشن مامان و بابا هیچ کدوم نیستن از اینکه این آدما بدون هیچ شناختی پا میشن میان و ما هم بدون هیچ شناختی باید راهشون بدیم (فقط با چند تا سوال) و بعد حتی بدون اینکه کوچکترین حسی داشته باشی مجبور باشی بشینی با یکی در مورد زندگی آیندت حرف بزنی....تماما احمقانه است استرس زا....استرس من از اونجایی شروع میشه که اونا رفتن و من به هر دلیلی نخواستم و بابا مامان هم قبول نمیکنن کی گفته علاقه باید بعد ازدواج به وجود بیاد؟؟؟؟؟ حرف خیلی بیخودیه نمیگم از قبل باید همه عاشق و شیدا باشن .... من میگم باید یه کمی کشش ایجاد بشه تو وجودت تا بتونی حداقل باهاش حرف بزنی دیگه!!!!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۲ ، ۱۹:۵۱
سپیدار
سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۲، ۱۰:۵۶ ق.ظ

راه حسین...سفینه ی نجات

از همین امروز تا آخر محرم و صفر (اگه تونستین تا آخر سال) زیارت عاشورا یادتون نره خیلی براتون برکت داره....اگه بعد نماز صبح باشه بهتره...اگه نشد هر وقت که تونستین مدتی نیستم...التماس دعا
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۲ ، ۱۰:۵۶
سپیدار
دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۲، ۰۵:۵۸ ب.ظ

تقویم پر تکرار

محرمم رسید بالاخره دوس دارم این ماه و مخصوصا دهه ی اول هرسال روز تاسوعا عمه خونش برنامه داشت و شله میداد ...یادش بخیر گرچه چندان تمایلی به شرکت تو مراسمش نداشتیم هیچ وقت...به خاطر مسائلی که بود فقط فامیلا بودیم...ماها+فامیلای شوهرای دختراش ولی خب حالا که دیگه نیست.... از طرفی اون روزا رو دوست دارم بریم حرم...از طرفیم نه...به خاطر شلوغی بیش از حدش... روزای محرم و دوست دارم...قبلنا بیشتر دوست داشتم...خیلی بیشتر...نکنه دلسرد شدم؟ نه اینا چیزایی نیستن که ازشون دلسرد بشم...موضوع اینه که  سرریز شدم یه جایی تو همین تاریخا بود که جا موندم ====== چند روزه کمر درد داشتم که امروز بیشتر شد...تمرینمو کم کردم که بدتر نشه ولی اصلا بهم حال نداد این بود که زودی تمومش کردم.... فک کنم از نشستن زیاد این چند روزه است...اعصابم که نداشتم بدتر شد امروز خیلی بهم سخت گذشت...ناخودآگاه اعصابم خورد بود!! نمیدونم شاید جریان مُطی هم تو این یکی دو روزه دخیل بوده تو ناراحتی امروزم همش فک میکنم تو این مدت چی کشیده و الان چه حالی داره دختره طفل معصوم...... ولی امروز یه تاریخ بود که ناخواسته فکرم درگیرش بود تو ذهنم به خودم میگفتم هیچ مهم نیست! واقعا هم فکر میکنم نیست! اما چرا اینقدر به هم ریختم و نمیدونم؟؟!! این روزا از حالا به بعد زیادن...خدای من ...چطور باید باهاش کنار بیام!! نمیخوام به چیزی فکر کنم...گاهی حس میکنم فکرم کاملا خالیه...متمرکزش میکنم رو چیزای دیگه...گاهی یه حواس پرتیایی میکنم که یهو بهم میگن " هیچ معلوم هست حواست کجا بوده؟؟؟؟؟ " ... خودمم نمیدونم....در واقع هیچ جا و همه جا حتی این علامت تعجب!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۷:۵۸
سپیدار
يكشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۱۵ ب.ظ

دستِ زمان

فنجان واژگون شده‌ی قهوه‌ی مرا بر روی میز تکان داد با ادا یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی‌ام تکرارکرد : .. ودرطالع شما قلبم تپید ریخت عرق روی صورتم گفتم بگو مسافر من می‌رسدو یا... با چشم‌های خیره به فنجان نگاه کرد گفتم چه شد؟! ... سکوت و تکرار لحظه‌ها آخر شروع کرد به تفسیر فال من با سر اشاره کرد که نزدیک‌تر بیا این‌جا فقط دو خط موازی نشسته است یعنی دو فرد دل‌شده‌ی تا ابد جدا انگار بی‌امان به سرم ضربه می‌زدند یعنی که هیچ وقت نمی‌آید او خدا؟ گفتم درست نیست از اول نگاه کن فریاد زد : ... بفهم! رها کرده او تو را داری همه چیز و به دست فراموشی میسپاری ولی!! ولی چیزایی که میخوای بهشون فکر نکنی تاریخایی هستن که تو تقویم قرمزن... بدون اینکه بخوای میری عقب از اینجاست که مدام سعی میکنی بر خلاف جهت آب شنا کنی نتیجش؟؟ : گرداب تو رو میکشه پایین تا غرقت کنه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۲ ، ۱۹:۱۵
سپیدار
جمعه, ۱۰ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۳۰ ب.ظ

دل دل

این دو روز زیاد نوشتم...خالی نمیشم چیزی که میخوام بگم به قلم نمیاد و هی از این طرف و اون طرف میگم گرچه اتفاقات این دو روز مزید بر علت شد... وقتایی که پای این میشینم به نظرم عمرم داره هدر میره ولی چاره چیه؟؟؟؟ مثلا امروز میخواستم کلا استراحت کنم...بابا که نبود و فردا میاد ایشالا...ولی اگرم بود بازم میدونم که همین وضع بود و ما تو خونه بودیم مامان میشینه پای تی وی و سریالای اعصاب خورد کن و نگاه میکنه...منم که میشینم پیشش باید همونارو ببینم به اندازه کافی بی اعصاب شدم دیگه وای به حالی که بشینم این مزخرفاتم ببینم چیزایی که یادآوریشون لبخند به لبم میاوردن حالا از اینکه بی هوا یادم میان فراریم حس انزجار بهم دست میده فک کنم خیلی داغون شده...دلم میخواست بدونم دقیقا چقدر؟؟ و اینکه دقیقا چی شده؟؟ تو یه زمینه هایی از خودم هیچ راضی نیستم! مث معتادی که داره ترک میکنه و مواد بهش نرسیده.... دلم نمیخواد این حس رخوت همیشه باهام باشه! وقتایی هست که دلت میخواد چشاتو ببندی و وقتی باز کردی بعضی اطلاعات پاک شده باشن یه چیزی خوندم که ناخودآگاه یاد شیراز و فالی که از پیر مرده کنار سوئیت خریدم افتادم.... یه زمان ته دلم میلرزید....حالا ته دلم خالی میشه مثل حس سقوط از بلندی مثل ساعت طاووسی روی میز پذیرایی که مدام میافته از رو میزو گردن طاووس از تنه جدا میشه نمیدونم تا حالا چند بار چسبش زدم و چسبوندم...ولی هر بار که میافته نرمه هایی ازش جدا میشه و گم میشه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۲ ، ۱۹:۳۰
سپیدار
جمعه, ۱۰ آبان ۱۳۹۲، ۰۵:۰۱ ب.ظ

پخش و پلا

صبح با مامی طبق قرار رفتیم حرم (2رکعت به نیابت از دوستانم به جا آوردیم) وقتی رسیدیم تازه دعای ندبه تموم شده بود و جمعیت داشتن از رواق خارج میشدن...با توجه به فزونی جمعیت و تابلویی که اونجا بود فهمیدیم که درا بسته بوده و حدس زدم درای دیگه ی ورودی های رواق ها هم کلا بسته بوده احتمالا و اگه زودتر میرسیدیم میموندیم پشت در!! واسه این به این نکته توجه کردم که موقع اومدن مقداری معطل شدیم و میگفتم 2دقه زودتر رسیده بودیم به ماشین زودترم میرسیدیم....ولی فهمیدم اگه 2دقه زودتر میرسیدیم به ماشین نیم ساعت باید سرما میخوردیم....خیلی سرد بود تصمیم گرفتم بعد از این جمعه ها صبح برم ایشالا ...چون روزای دیگه یا سر  کارم یا چون روز قبل سرکار بودم و شبا هم که دیر میخوابیم خسته ام حال ندارم ظهر دعوت دختر خاله مامانم بودیم که از مکه اومده...خوب بود خیلی کلا دختر خاله های مامانم خیلی خانواده های باحالین...خیلی انسجام دارن...کلا یه کلاس خاصی دارن...خوشم میاد ازشون...با اینکه دامادا چشم دیدن همو ندارن یا بین خواهرا با برادراشون مشکلاتی پیش میاد اما روابط خواهرا و کلا بچه ها با هم خیلی عالیه...نه مث فک و فامیل داغون ما قبل از چهلم عمم دایی کوچیکم پسرشو داماد کرد که خب ما طبیعتا نرفتیم و گفته بودیمم نمیریم...و دلیلمونم موجه بود کاملا...یه آدم آداب دان و متشخص میدونه که بعد عروسیشون اونا باید میومدن خونه ی ما و مثلا کیک یا شیرینی عروسی میاوردن و ....  کیک و شیرینی ارزونی خودشون حتی یه زنگم نزدن!!!!! کلا چنان قیافه گرفتن (مخصوصا زن داییم) که انگار طلبکارن؟؟؟؟!!!! تازه مامی 2-3بار از اون موقع زنگ زده حالشونو پرسیده یا عیدارو تبریک گفته بازم خیلی سرد بودن....امروزم اومدن همونطور...زن دایی رو به روی من بود اصلا نگامم نمیکرد!!!!!!! حالا خوبه که اینا هیچی نیستن!!!!! آدم میمونه...ینی چی خب آخه؟؟؟؟ اگه مشکلی پیش اومده یا حرفی شنیدی بیا مث آدم بگو تا ما هم بدونیم یا قبول میکنیم مقصریم یا تو میفهمی اشتباه کردی اینقد ازین ادا اطوارا و قیافه گرفتنا بدم میاد که خدا میدونه....خدابیامرزه عمه مو هر اخلاقی داشت تو این یکی نمونه بود به خدا....اگه ناراحتم بود ازت اصلا اینجوری باد نمیکرد جالبیش ااینجاست که با این کاراشون تا گیر میکنن بدو بدو میان سراغت و توقع دارن زودم جواب بدی رفتار اینطور آدما خیلی برام سوال انگیزه!به یاد ندارم مامانم تا حالا همچین حرکتی کرده باشه! اصولا از بس این اداها و مسخره بازیا زیاد شده که فامیل از هم فاصله گرفتن .اونوقت مشکلی مثل مشکل دختر عموی بیچارم پیش میاد و وقتی کار از کار میگذره تازه میان میگن شمام یه خاکی بریزین!! فامیل مامانم کلا سردن...این داییم و زنشم بدتر از همه....بعدم یهو میرن تو قیافه...جالبه وقتی حالشون خوبه همین کارا رو از این و اون نقد میکنن....دسته جمع ازشون خوشم نمیاد...خدا هدایتشون کنه اصلا نمیخواستم این چیزا رو بنویسم!!! ولی خیلی رو اعصابم بود
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۲ ، ۱۷:۰۱
سپیدار
جمعه, ۱۰ آبان ۱۳۹۲، ۱۲:۳۵ ب.ظ

زندگی معکوس

داره طلاق میگیره!!تازه یه ماهه که از عروسیشون میگذره! یه ازدواج کاملا اشتباه که با بی عقلی کامل پدر و مادرش ادامه پیدا کرد ... از اولشم بد شروع شد حالا یه دختر 19ساله ی مطلقه!!!!!!داره میمونه رو دستش تازه یادش اومده فامیل داره و بزرگتریم هست..... خدا پدر و مادر بی عقل به کسی نده که نتیجش یه بچه ی سیاه بخته... سمیرا طفلیم سر همین بی فکری مامان باباش به این روز افتاد....2هفته تو عقد بودن و بعد دنبال طلاق و بعد از 2سال تونستن طلاق بگیرن...حالا 5ساله که اسم مطلقه روشه....یه اعصاب داغون ازش مونده و مشکلات دیگه..... دختر عموی بیچاره ی من...دلم براش میسوزه...البته فک میکنم چون انتخاب و اصرار خودش بوده تا اینجا ادامه پیدا کرده......منتهی مامانش آبرو داری میکنه و همه چی رو نمیگه!! کلا خانواده ی شوهرش عوضین...گرچه مثل خیلیا اصلا به ظاهرشون نمیخوره !!!!! خدا لعنتشون کنه.... یه چیزو درک نمیکنم اصلا!! اینا فک نمیکنن یه روزی میمیرن؟؟؟؟؟؟ تو مهمونی امروز ظهر دوتا بچه ی طلاق و دیدم...یه خواهر و برادر که خیلیم خوشگل و خوش تیپن...چقدر بزرگ شده بودن...خیلی وقت بود ندیده بودمشون...پسره 18 و دختره 17 مادرشون مثل دسته ی گل بود..همه چی تموم بود..اون زمان دیپلم ریاضی داشت دادنش به یکی که تا کلاس پنجم به زور خونده بود و معتاد بود....فقط چون پدر مادراشون با هم دوست بودن و تشخیص دادن!!!! خیلی خانوم خوبی بود...شوهر عوضیش کارو به جایی رسوند که خانومه با بچه هاش فرار کرد و رفت و تا چند وقتم پیداش نشد...بعدم طلاق غیابی... پری روزم فاطمه از مادر شوهر خواهرش میگفت که زندگیشو جهنم کرده.... مشکل امروز آدما اینه که فکر نمیکنن یه روزی میمیرن و باید جواب پس بدن و قبل از مردنم البته باید همینجا تقاصشو بدن!!!! باور کنین هر کاری بکنید همینجا سرتون میاد!!!!!!  خیلی به هم ریختم از دیشب....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۲ ، ۱۲:۳۵
سپیدار
چهارشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۲، ۰۹:۰۰ ب.ظ

از هر دری

بابا از دوشنبه رفته سفر کاری و انشاالله شنبه عصر مشهده این خواهر و برادرم که نمیذارن ما به حال خودمون باشیم...یه شب این میاد با شوهرش یه شبم اون میاد با خانومش!!! قرار بود امشب با مامی بریم نمایشگاه کتاب...کلا دیر یادم اومد :| البته فرقیم نداشت چون آبجی جان تشریف داشتن و نمیرفتیم ولی قراره ایشالا چشم شیطون کور گوشاش کر جمعه صبح بریم حرم فردا هم که مهمون دارم...یعنی داریم...خاله و دوتا دختراش... دخترا با من کار دارن...تو زمینه خیاطی و اینا.... یک شنبه با سمیرا رفتیم بیرون واسه خرید ...به قصد خرید پارچه رفتیم ولی همه چی دیدیم....کیف و کفش و ساعت و شال و روسری و کتاب و.....از فلکه آب (درست رو به روی حرم) تا اول تقی آباد (بازار زیست خاور) پیاده رفتیم!!!!! اگه مشهدی باشی یا اومده باشی میدونی این مسیر یعنی چقدر!!!!! به قدری که پاهامون درد گرفته بود و دیگه حوصله گشتن نداشتیم و فقط میخواستیم برسیم خونه درست 5ساعت طول کشید تو " آلتون " رفتیم طبقه دوم واسه کیف تو یه مغازه ای که قبلنم رفته بودیم...از زمانی که وارد شدیم صاحب مغازه (حدود 33-34 بهش میخورد) داشت با تلفن حرف میزد تا زمانی که ما رفتیم بیرون....از حرفایی که میزد کاملا مبرهن بود داشت با یه خانوم حرف میزد و قصدش به هم زدن رابطه شون بود و بهانه ها و ... ما هم تا تونستیم کیف ها رو امتحان کردیم ولی آخرشم هیچ کدومو نخواستیم و رفتیم :| در واقع من میخواستم بخرم که پشیمون شدم **یه زمان میگفتن مرده و غیرتش و ناموسش! کی جرات داشت نگاه کنه؟؟ عروس خانوم تو ماشین کاملا اوپن نشسته بود!!نگاه تمام ماشینا و موتوریا هم بهش بود البته چیز جدیدی نیست...بی غیرتی خیلی وقته مد شده..از بس دیدیم دیگه کسی متعجب نمیشه! فاطمه از مادرشوهر خواهرش میگفت...از اینکه خیلی خواهرشو عذاب داده و همچنانم میده و زندگیشو زهر کرده.... یه چیزاییم تعریف کرد کهخیلی غصه خوردم....ولی خب میگفت من که نفرینش کردم...نه من که همه مون نفرینش کردیم به سرش بیاد حق داشتن کاملا....سمی گفت نفرین نکن فاطمه بسپارش به خدا منم گفتم دعا کن خدا به خواهرت صبر بده و به اونم یه عقل و شعوری تا دست برداره....خدا جای حقه خودش میدونه چیکار کنه...بچه هاش که گناهی ندارن!  شب قدر..اس ام اس زد گفت نفرین و پس بگیر و تو این شب عزیز برام دعا کن گفتم نفرین نکردم! اما این مدت خیلی برام بد تموم شد...حقیقتش چند باری از خدا خواستم فقط بفهمه با من چیکار کرده...همون به سرش بیاد...ولی بازم پشیمون شدم و فقط دعاش کردم.... با اینکه نفرینش نکرده بودم اما آهم دامنشو گرفته بود....به بد وضعی افتاده...اونقدر بد که حتی حالا که باید ازش متنفر باشم دلم براش میسوزه....نفرین نکردم و این شد! چون خدا جای حقه و میدونه و میبینه تنها چیزی که باعث شد بعد از اونم نفرین نکنم همین بود...دیگه بدبخت تر از این؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۲ ، ۲۱:۰۰
سپیدار
سه شنبه, ۷ آبان ۱۳۹۲، ۱۱:۵۲ ق.ظ

کودکِ زمانه

میگن بچه های این دوره زمونه خیلی باهوشن!!!!! میگن دوره زمونه خیلی عوض شده و بچه ها هم خیلی عوض شدن!!!!! میگن دیگه نمیشه مثل قبل با بچه ها رفتار کرد!!!!!!!!!! و همینطور بی ادبی و پر رویی بچه هاشونو که خودشون مسببشون شدن و توجیه میکنن!!!!! ولی من میگم نع! بچه ها عوض نشدن این پدر و مادرای الن هستن که عوض شدن اکثرا حال و حوصله ی بچه داری ندارن..... یه چیزایی نصفه و نیمه شنیدن از کتابا و کلاسای روانشناسی و میخوان همونو پیاده کنن بدون اینکه بدونن حقیقتش چیه؟؟ حالا بچه با موبایل، تلویزیون،کامپیوتر،دستگاه های صوتی و ... ور میره و یه چیزی یاد میگیره همه متعجبن که از کجا یاد گرفته؟؟؟؟؟ پس این بچه خیلی باهوشه! همه ی مادرا هم سخت معتقدن که خیلی بچه شون باهوشه!!! این خیلی طبیعیه که هرچی سن پایین تر باشه دل و جرات بیشتره و بیشتر قدرت کشف امور و داریم.... موضوع اینه که: اون زمان که ما بچه بودیم فقط یه تلویزیون بود ! بعدش رادیو و بعدتر ها دستگاه های سگا و میکرو و ویدئو اومد....ولی ما حق نداشتیم با هیچ کدوم اینجوری ور بریم! داشتیم ؟؟؟؟؟ اونوقت چطوری میخواستن بفهمن ما باهوشیم ؟؟؟ اونقدر پدر و مادرای ما درگیر جنگ و مسائل و مشکلات دیگه بودن اغلب تو فکر این چیزا نبودن چیزی که براشون اهمیت داشت این بود که بچه های مودب و حرف گوش کن و سر به راهی بار بیارن اکثریت هم موفق بودن (نسبت به پدر و مادرای الان) به موقعش دعوا یا تنبیه بود و به موقعشم تشویق...حتی شده زبونی الان بچه ها کاملا آزادن که هر کاری بکنن..فرقی نداره تو خونه ی خودت باشن یا خونه ی پدر بزرگ و مادر بزرگ یا بقیه فامیل....لبته برای بعضیا تفاوت داره...خونه ی خودشون دائم مادر دنبالشه که خربا کاری نکنه ولی تو مهمونی کلا بی خیاله ما سر سفره یا تو مهمونی پیش پدر و مادرامون میشستیم و تا اجازه نمیدادن جامونو تغییر نمیدادیم...حالا بچه سر سفره مستقل میشینه و کلی غذا هارو دستخورده و حیف و میل میکنه و بی ادبی میکنه و اعصاب بقیه رو هم خورد میکنه و مادر انگار نه انگار! نهایتش اینه که از دور شااااااااااااااااید بگه فلانی این کارو نکن! نمیگم من خیلی خوبم یا همه ی بچه های نسل ما خیلی بی عیب و نقصن اما مقایسه که میکنیم میبینیم ماها و امثال ما خدارو شکر به خیلی از انحرافات دچار نشدیم و به خیلی از مشکلات گرفتار! مودب تر و مراقب تر بودین تا امروز...و همینطور قبل از ما نسل پدر و مادرای ما که شاید خیلیاشون سواد آنچنانیم نداشتن و ندارن و خیلیم از ما بهتر بودن برای پدر مادراشون (به لحاظ احترام) خیلی از ماها به دلایلی کاملا یا به طور نسبی بدون پدر بزرگ شدیم....زمانی که نیاز داشتیم پدر بالای سرمون باشه نشده و مادر جور همه چیزو کشیده....مادرای ما چقدر دانشگاه رفتن و کتاب خوندن؟؟؟ پس چطور شد که مارو بهتر تربیت کردن نسبت به بچه های الان؟؟؟ کسی منکر تغییر فضای این زمانه نیست اما چیزی که بیشتر اهمیت داره رفتار و برخورد و تربیت پدرا و مادراست!!!! اول خوانواده بعد بیرون
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۲ ، ۱۱:۵۲
سپیدار
يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۲۳ ب.ظ

آسم

وقتی که آسمان دلت ابریست انگار نفس هم کند و آهسته می آید من میگریزم تا دست خاطرات به یادم نرسد ولی  به اولین پناهگاهی که میرسم خاطرات آماده ی پذیرایی اند! باید باران ببارد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۲ ، ۱۹:۲۳
سپیدار
شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۲، ۰۶:۰۹ ب.ظ

از اون روزا

صبح من زودتر از همه رسیدم...با مامی بودم...فک کردیم شیفت و تحویل گرفتن و مامی رفت در زد چون جفتمون گوشیامونو جا گذاشته بودیم خونه!!!! وقتی کسی نیومد فهمیدیم هنوز نیومدن...چند لحظه بعد یکی از آقایون اومد بیرون و متعجب مارو نگاه کرد و رفت :| وقتی رفت تازه دیدیم بله حوا جون (مدیر شیفت) دارن تشریف میارن از دور تا اینجا شد دوتا!! گوشی+ضایع شدن چون همه دیر اومدن من سریع رفتم سر شیفت و یادم رفت غذامو ببرم بذارم تو یخچال======= موقع ناهار ظرفمو همونجا پیدا کردم...یادشون رفته بود ببرن پایین گرمش کنن و من غذای سرد خوردم :| شیفت آخر ظرفمو تو کفشداری پیدا کردم....یادشون رفته بود بشورن :| برگشتنا اتوبوس لعنتی ایستگاهی که میخواستم پیاده شم و نگه نداشت در نتیجه یک ایستگاه تو تاریکی و خلوتی برگشتم عقب :|
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۲ ، ۱۸:۰۹
سپیدار
جمعه, ۳ آبان ۱۳۹۲، ۱۰:۰۴ ب.ظ

پشت پرده

گاهی فکر میکنم با خودم که.....اگه این مشکلات دو-سه ساله اخیر پیش نمیومد و این وقفه طولانی ایجاد نمیشد شاید نمیتونستم به چیزی که اینقدر بهش علاقه داشتم و دارم (کارم) برسم اینو تو رفت و آمدایی که تو این مدت شد فهمیدم...تو نگاه اول کارم خیلی وجهه ی خوبی نداره....به خاطر آدمایی که تو این رشته مشغول هستن و چیزایی که خودمم خیلی شنیدم و دیدم و بابتشون متاسفم به خاطر همین مسائلم هنوز وقتی جایی میپرسن و میگم ناجیم متعجب میشن!!! بعضیا هم خیلی زیاد متعجب میشن...چون توقع ندارن یه دختر چادری بدون اون رنگ و لعابایی که خیلیا لازمه ی کارشون میدونن اصلا اهل ورزش باشه چه برسه به این ورزش و مخصوصا تا این مرحله! برخلاف حرف بعضی اطرافیانم که سعی کردن منو دور کنن از این رشته و بعد هم گفتن تو مرحله اول به هر کسی نگم ...اما من به راحتی میگم...میگم تا ببینن و بدونن که اگه یه عده یه جایی بد میشن معنیش این نیست که الزاما همه باید تو اون زمینه بد باشن! نمیدونم گفتنش اهمیتی داره یا نه.....ولی من خودمم...یه دختر چادری....با یه تیپ مناسب چادرم نه الزاما مناسب مدایی که میبینم....به روزم و به اندازه کافی شیک پوش و مرتب (نه قیمتی پوش) معمولی اما مرتب با چادر عربی ولی جمع و جور....8سال پیش مدرک آرایشگریمو گرفتم و تو این زمینه هم تاحدی آزاد بودم...حداقلش اینه که پدر و مادر همه جا دنبال آدم نیستن نه؟؟!! و منم آدمیم که اگه بخوام چیزی رو مخفی کنم هرچقدرم بزرگ باشه فقط کافیه بخوام کسایی که نباید متوجهش نشن! با وجود این فکر میکنم هرکسی باید همه چی تو تیپ ظاهریش با هم بخونه.....از دخترایی که چادر میپوشن اما آرایش مو و صورتشونو لباسشون خیلی زننده و تابلویه هیچ خوشم نمیاد...همه ی کارای ما معنی دارن مخصوصا ظاهرمون جایی که لازم باشه به اندازه کافی به خودم میرسم...از اون تیپهاییم که میبینم همه جا یه جور میرن خوشم نمیاد! مثل همین دیشب که نامزدی داداش نرگس (همکارم)بودیم...دو سه نفر دیگه ایم که اومده بودن واقعا متعجبم کردن!!! یکیشون حتی صورتشو اصلاح نکرده بود....یه بلوز شلوار که اصلا مناسب اون مجلس نبود و بدون هیچ آرایشی....به نظرم بی احترامی به میزبانه...هرچیزی حد و حدود خودشو میطلبه شاید کساییم که منو سر کار میبینن یا یکی دوتا دیگه از همکارامو...تصور نمیکنن که بیرون از اون محیط چادر میپوشیم....چند باری که داشتیم میرفتیم بیرون و هنوز مشتریا تو سالن بودن نگاهای متعجبشون اینو میگفت وقتی از امام رضا میگفت تصورم این بود که خیلی بهش اعتقاد داره...واقعا هم داشت...شاید...لااقل اینطور به نظر میومد وقتی گاهی به جای خداحافظی و گاهیم قبلش میگفت "یا علی" فکر میکردم حتما اعتقاد قلبیشه...شاید واقعا بود...اینطور به نظر میومد اینا تنها چیزایی بودن که مایه دلگرمی شدن! ولی اعتراف میکنم وقتی که گریه کرد حالم بد شد! گریه ی یه مرد اصلا قشنگ نیست وقتی دلیلش مستعصل شدن باشه....اونم از چیزی که شاید راه حلش دست خودشه خدایا من هنوز حیرونم!به خصوص از اون روز که اون قصه رو شنیدم اونم به نتیجه رسید و دلیلی داشت ولی دلیل برای من چی بوده؟؟؟جواب چی بود؟؟؟هنوز نفهمیدم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۲ ، ۲۲:۰۴
سپیدار
جمعه, ۳ آبان ۱۳۹۲، ۰۲:۱۰ ب.ظ

بهانه

وضعیت روابط منو والدین طوری شده که حداقل هفته ای یک بار وضعیت زیر اتفاق میافته: منو مامان داریم حرف میزنیم..............................بعدش میرم آویزونش میشم محکم بغلش میکنم دستشو میبوسم، پاشو میبوسم و کلی لوس بازی در میارم و میگم غلط کردم ببخشید.....تا قضیه فیصله پیدا میکنه!!! گاهیم این اصطکاک با بابا پیش میاد ...ولی به ندرت چون بیشتر وقتمو با مامان میگذرونم بهانه ی خوبیه که دست و پای مامانمو ببوسم ولی دلم نمیخواد ناراحتش کنم یا ناراحتشون! ولی به این دلایل پیش میاد و جدادا هم زیاد 1- من تو سنی هستم که نباید دیگه دائم تو خونه باشم و تو دست و پای مامان و بابا .یعنی تا حالا باید میرفتم سر زندگی خودم تا بعضی چیزا رو نبینم و ناخواسته دخالت نکنم و یا دلسوزی بی جا واسه یکی از طرفین.... بماند که باعث میشه اونا هم تا تو خونه ام میخوان خواسته هاو تمایلاتشونو مثل بچگیم بهم تحمیل کنن و تو هر موردی اظهار نظرشونو به زورم که شده بهم بگن و بقبولونن 2- سنشون که رفته بالا حوصله شون کمتر شده و خیلی خیلی حساس تر نسبت به قبل 3- مشغله ی بابا خیلی زیاده و خسته میشه و چون خیلی کمتر از اونی که لازمه ی سن و سالشه وقت استراحت داره و فوت عمه هم به قدری داغونش کرده که زود از کوره در میره و بهم میریزه..... ****خدایا کمکم کن این زبون لعنتی رو نگهدارم __________________________ پ.ن: عصبی شدن خودمو یادم رفت اضافه کنم به این مشکلات....زودی از کوره در میرم تازگیا
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۲ ، ۱۴:۱۰
سپیدار
چهارشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۲، ۰۳:۲۰ ب.ظ

♥یا علی♥

امیرالمؤمنین حضرت علی (ع) در سفری با یکی از یهودیان خیبر، همسفر گردید، آنها با هم حرکت کردند تا به رودخانه ای که عرض طولانی داشت و آب در آن بود رسیدند، در آن جا پل یا وسیله دیگری نبود که به آن طرف رودخانه بروند، با توجه به این که یهودی، علی (ع) را نمی شناخت. یهودی آهسته دعایی را خواند و بر روی آب به راه افتاد، بی آنکه غرق شود، خود را به آن سوی رودخانه رساند. سپس رو به علی (ع) کرد و گفت: «اگر آنچه را که من می دانم تو نیز می دانستی (آن را می گفتی) همانند من از روی آب به این طرف می آمدی، بی آنکه غرق شوی. علی (ع) فرمود: « ای یهودی! همان جا توقف کن تا من نیز بیایم.» حضرت علی (ع) متوجه خدا شد و به اذن پروردگار از روی آب قدم برداشت و خود را به آن سوی رودخانه رساند. یهودی تعجب کرد و به دست و پای علی (ع) (آن حضرت را نمی شناخت) افتاد و عرض کرد: ای جوان! چه گفتی که آب در زیر پای تو مانند سنگ سخت شد و از روی آن به این طرف آمدی؟ امام علی (ع) به او فرمود: «تو چه گفتی که بر آب قدم نهادی و رد شدی؟» یهودی گفت: من خدا را به وصیّ اعظم محمّد (ص) خواندم، خداوند به من لطف کرد و از روی آب گذشتم.» حضرت علی (ع) فرمود: «آن وصّی محمّد (ص) من هستم.» یهودی گفت: به راستی که حق می گویی، آنگاه قبول اسلام کرد و در حضرت علی (ع) به افتخار اسلام نایل آمد. علی از اسامی اعظم خداست... عید غدیر بزرگترین عید ماست به همه مبارک
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۲ ، ۱۵:۲۰
سپیدار