خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۲۳ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۴۹ ب.ظ

60 ثانیه بیشتر

رسید از راه شب یلدا ...زمستونه دل فردا...زمستون رو نما میخواد...که اون چشماش بشه پیدا...شب طولانی قصه...شب چله شب بارون...نشستن دور یک کرسی...شب دل بستگیامون ... قدیما بچه که بودیم... یک آینه روبرومون بود...یک عالم برف بیاد امشب... الهی آرزومون بود...شب یلدا و هندونه... انار سرخ صد دونه...بوی مادر بزرگ پیر... تو چار دیواری خونه... آره مادر بزرگ ناز... تو انگشتش بود انگشتر... دعا روی عقیقش بود...می خوندش قصه را بهتر... بوی بابا بزرگ پیر... مثل بوی گلاب و گل ...می پیچید توی اون خونه... رو لبهاش سوره و چار قل مادر اسفند دود میکرد... پدر تیکه اش به بالش بود ...پدر شاهنامه را می خوند ...پدر دنیای سازش بود...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۲ ، ۱۶:۴۹
سپیدار
جمعه, ۲۹ آذر ۱۳۹۲، ۰۱:۰۹ ب.ظ

نمیگم که کسی گوش کنه

مینویسم فقط برای اینکه حرف بزنم حرفایی که نمیتونم به زبون بیارم و باید تو خودم بریزم درونم شده یه سطل زباله ی بزرگ از حرفای انبار شده و خیالات  دور و نزدیک خیلی وقته دلگبرم اما اغلب تو جمع به زورم که شدم میخندم! حتی شاید قهقهه هایی که به نظر از ته دل میان خنده هایی که دیگران و بیشتر از خودم به شوق میاره و سر و صدایی به پا میکنه روز آخری که خیلی تو خودم بودم ..چندان توجهم به رفتارای دیگارن نبود سعی کردم مث همیشه به مشتریا لبخند بزنم حتی بیشتر و با شاگردا گاهی حرفی بزنم و بخندم و ایراداشونو بگیرم.... دو از همکارام که ساعت اول وربین و ساعات بعدی مثل من ناجی و بیشتر وقتمونو با هم میگذرونیم (البته سرکار) دچار سوء تفاهماتی شده بودن یکی شون که بزرگتره قبل از شیفت آخر بهم گفت....فکر کرده بودن من ازونا ناراحتم و باد کردم! خودمو گرفتم ...روشنش کردم که اصلا اینجوری نیست و با خودم درگیرم جالبیش اینه که جفتشونم به این نتیجه رسیده بودن که من دارم براشون ادا در میارم و اونا هم هیچ کدوم حوصله ی ناز کشیدن ندارن و با خودشون گفته بودن ....به جهنم بذار همینجور بمونه.............. یادم نمیاد حتی وقتی خیلی کوچیک بودم واسه مامان و بابام ناز کرده باشم!!!! چه برسه به این دوتا غریبه ای که گرچه خیلی وقته همو میشناسیم اما مدت زیادی نیست که همکاریم حقیقتش خیلی دلم گرفت از فکری که در موردم کردن..در واقع بدم اومد دخترای خوبین ولی خب تصمیم گرفتم بعد ازین باهاشون زیاد شوخی نکنم مث قبل... اون روزم شیفت اخر و با بهانه ای قابل قبول تنها نشستم رفتم پیششون چند دقیقه ای کمی خندوندمشون و باز برگشتم سر جام حوصله ی بعضی حرفایی که تو جمع پیش میاد و ندارم گاهی سمی از همکارا دیگش تو محل کار دیگش میناله و از رفتاراشون میگه و من فقط با شنیدنش اعصابم خورد میشه گاهیم بحثای دیگه ای پیش میاد که یا از مشکلات و اتفاقات ناجوره جامعه اس که به نظرم هیچ خوب نیست دائم این حرفا زده بشه و در واقع تعریف بشه!!! یا مسائلی مربوط به خودمون پیش میاد که در مواقعی متاسفانه منجر به غیبت میشه بقیه مواردم که خب اصولا شرایط زندگی و فکریمون متفاوته و اونا به خصوص سمی نسبت به من خیلی ساده و ابتدایی فکر میکنن و من ترجیح میدم باهاشون وارد بحث نشم....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۳:۰۹
سپیدار
جمعه, ۲۹ آذر ۱۳۹۲، ۱۲:۳۰ ب.ظ

شبهای طولانی

شب چله مونو امشب میگیریم..خواهرم و داداشم با همسراشون میان اینجا... دل من که گرفته...آسمونم مث دل من اخماشو کرده تو هم صبح یه ذره برف اومد ولی الان هیچ اثری نیست جز سرمای خشک و یه آسمون خاکستری تیره انگاری قهره و بغ کرده نشسته یه گوشه! همi چیز برای مهمونی شب و دور همی آماده است آهان علت اینکه امشب همه میان: بابا فردا از ظهر کشیک حرمه دیگه...تا 11 هم نمیاد وقتیم بیاد خسته اس طفلی یاد اون روزایی افتادم که بچه بودیم...همه میرفتیم خونه آقاجون و مامان بزرگ...یاد آب انار...یاد اینکه منو مینا خدا خدا میکردیم برف بیاد فرداش تعطیل شه....هییییی گرچه باید اعتراف کنم مامان بزرگ و بابابزرگم عموما رو به کسی نمیدادن..به نوه ها و مخصوصا نوه های پسری!! یه کمی سرد و سنگین بودن اما ...نمیدونم من اون زمان بچه بودم...راهنمایی بودم که مامان بزرگ فوت کرد و من خیلی ناراحت شدم چون دوسش داشتم با همه ی سردیش اما مهربون بود...میگم سرد نه اینکه بی توجه باشه یا دعوا کنه اما مث خیلی از مادربزرگا نبود و من اون موقع این تفاوت و درک نمیکردم و فکر میکردم همه مامان بزرگا همینجورین...ولی خیلی مهربون بود..خیلی دیروز صبح رفتم حرم...حقیقت اصلا حوصله نداشتم صبح زود تو این هوای سرد بلند شم و برم حرم دو هفته شد که نرفتم..دیروزم گفتم میرم حرم و بعدشم خریدایی که دارم از اون نزدیکا میکنم و میام از رواق اما که بیرون میومدم تو صحن جمهوری پیر زن و پیر مردایی رو دیدم که تورکی حرف میزدن و شدیدا منو یاد اون روزای شیرین خونه ی مامان بزرگ و بابابزرگ انداخت..روزایی که همه دور هم جمع میشدن و  صدای حرف زدناشون با لهجه ی تورکی تو خونه ی میپیچید...همیشه از اون خونه روشنی و گرمیش و یادمه با پنجره های رنگی بهارخواب.... خیلی دلم گرفت و بعض کردم.انگار منتظر بهانه بودم رفتم کتاب دعا برداشتم و شروع کردم به خوندن و اشکام میریخت..واسه اولین بار صورتمو نپوشوندم...دیگه برام مهم نیس غریبه ها اشکامو ببینن..دلم میخواست ساعتها بشینم و فقط گریه کنم اما مونده بودم چی بگم؟؟؟ حرفای تکراری همیشه!!! ؟؟؟ درد بی درمونی که هیچ جوری درمون نمیشه جز با یه معجزه میگن واسه همه آدما فقط یلدا نیست که طولانیه، واسه کسی که یارش نیست همه شبا یلدان و طولانی.... شبای منم خیلی طولانی شدن از روزی که ... خیلی گیج و ویجم روزامو گم میکنم..تاریخ و روز هفته و ... هرچیزی که بخوام به حافظم بسپارم آهان داشتم از حرم میگفتم که یهو زدم جاده خاکی! بعد از فکر کنم حدودا نیم ساعت پاشدم رفتم بیرون و دنبال خریدام یه نخ میخواستم(کاموا) و یه پارچه آستری...رفتم خریدم و برگشتم و دیدم رنگایی که خریدم با رنگایی که قبلا خریده بودم (و کم اومده بود) کاملا متفاوتن!!!! اولین چیزی که به ذهنم رسید اینکه چرا به حافظم اعتماد کردم وقتی میدونم و میبینم که این روزا مدام دارم سوتی میدم!!!‌؟؟؟ و مهم ترین چیزیم که به ذهنم رسید این بود: صبح به زور از جام بلند شدم...میخواستم بخوابم اما خودمو مجبور کردم که پاشم و برم اما نه به خاطر زیارت بیشتر و بیشتر به خاطر خریدام..همین دو تیکه ای که اشتباهی خریدم اینجوری شد که خدا هم گذاشت کف دستم ولی از اون روزا بود که گرچه میلی به رفتن نداشتم اما انگار قصد فقط رسیدن پام به اونجا بود... حس میکنم یکی مثل من تنهاست...غمگینه و درست مثل من مغروره و تا جایی که میشده این غرور و شکسته و دیگه بیشتر از این نمیتونه یلداتون مبارک.دلتون شاد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۲:۳۰
سپیدار
سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۵۹ ب.ظ

قفس ِدل

دلم که میگیرد قفسی میشود بس تنگ و تاریک پرنده ی دلم مدام میپرد و پر و بال به در و دیوار قفس میکوبد شاید لحظه ای میله های قفس باز شوند ... خسته میشود گوشه ای کز میکند و خاطراتش را به آتش میزند شاید قفس روشن شود شاید دلم به سختی تنگ است برای تمام روزهای شیرین گذشته روزهای کوتاه و شیرینی های کوتاهتر دلم تنگ است دلم تنگ است
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۲ ، ۱۹:۵۹
سپیدار
دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۱۷ ب.ظ

لطفا لبخند

زمانی که وارد مکانی میشید و کاری دارید یا حتی برای تفریح میرین ,و مسئولی اونجا هست که باید باهاش مواجه بشید حتما با لبخند بهش سلام کنید و بعد کارتونو بگید یا دنبال تفریحتون برید این کار خیلی حس خوبی رو تو کارفرما ایجاد میکنه! از وقتی سرکار میرم خیلی خوب اینو درک میکنم قبلا توجه چندانی نمیکردم.... وقتی وای میستم جلوی در ورودی یا حتی سرجام نشستم آدمایی که میان رد میشن، بعضیا بار اوله که میان و بعضیا هم مدتهاست که مشترین و مدام میان از اینا یه دسته هستن که تا میرسن بهم لبخند میزنن و خیلی گرم سلام میکنن و منم متقابلا جوابشونو به گرمی میدم گروهیم هستن که اصلا نگاهم نمیکنن که یه موقع باهات چشم تو چشم نشن!! این وسط رفتار اونایی که مدتهاست میبینیشون یه مقدار دور از ادبه بعضیا چنان با غرور از جلوت رد میشن که انگار همه اونجا خدمتکارشونن و وظیفه شونه به اونا خدمت کنن.... بگذریم...اما کلا یه رفتارای کوچیکی هست که خیلی میتونه به اطرافیان اانرژی مثبت بده.از اونا غفلت نکنیم با یه لبخند ساده و یه سلام گرم میتونید هم در دیگران نسبت به خودمون حس خوبی ایجاد کنیم و هم بهشون انرژی بدیم و نشون بدیم که کارشون برامون ارزشمنده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۲ ، ۱۶:۱۷
سپیدار
يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۴۴ ب.ظ

دو میل

شدیدا به بافتنی علاقه مند شدم! گفته بودم قبلا؟؟؟ یادم نمیاد که!!! یه ژاکت با مامان با هم بافتیم..یه آستینش مونده فقط و البته نخ هم تموم شده باید منتظر بمونم تا نخ بخریم و ادامه بدیم تازه یه چیزای دیگه هم گرفتم (عکس مدل) تا ببافم (فعلا جوگیر شدم) کادوهای تولد آبجیمو دادیم (4شنبه است) یکی شو که با خودش رفتیم خریدیم اون یکیشم چون باید پرو میکرد دیده بود فقط کادوی بابا رو ندیده بود که از اون بیشتر ذوق کرد البته کلا کسی نیست که ذوقشو نشون بده! گاهی فکر میکنی خوشحال نشده اصلا!!!! و دقیقا سوالی بود که مامان بعد رفتنش از من پرسید "خوشحال بود وقتی میرفت؟؟‌" اینکه چرا اینقدر این بشر آذر ماهی سرده واقعا درک نمیکنم!! بعد از یک هفته میاد انگار همین دیروز همو دیدیم...کاملا سرد و بی تفاوت...واسه خودم نمیگم...دلم واسه مامی میسوزه ...فکر میکنه دخترش از دیدنش خوشحال نیست....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۱:۴۴
سپیدار
يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۰۳ ب.ظ

تو توانایی بخشش داری

در میان من و تو فاصله هاست.گاه می اندیشم، میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری دستهای تو توانایی بخشش دارد. دستهای تو توانایی آن دارد که مرا زندگانی بخشد. چشمهای تو به من می بخشد،شور عشق و مستی... راستی شعر مرا می خوانی؟نه دریغا هرگز... باورم نیست که خواننده شعرم باشی! کاشکی شعر مرا می خواندی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۱:۰۳
سپیدار
شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۲، ۰۸:۵۳ ب.ظ

زیاد بخواه

انسان در همه امور محتاج خداوند است و برای برآورده شدن حاجت نباید متکی به وسایل عادی و ظاهری باشد. هر چه هست از خداست، هر چند خداوند نعمت‌های خود را با واسطه به بندگان می‌رساند. در حدیث قدسی آمده است که خداوند به موسی(ع) فرمود: " هر چه را که احتیاج داری از من بخواه حتی علف گوسفند و نمک طعامت را 1". امّا بهتر است وقتی بنده محتاج در مقابل خداوندی بی‌نیاز می‌ایستد و از او درخواست می‌کند، نعمت‌های بزرگ و ارزشمند بخواهد چرا که برای خداوند، اعطای نعمت هیچ زحمتی ندارد و کوچک و بزرگ آن نزد خداوند مساوی است. پیامبر خدا(ص) فرمودند: " از خداوند بخواهید؛ و زیاد بخواهید، زیرا هیچ چیز برای او زیاد و بزرگ نیست2". امام باقر(ع) نیز می‌فرمایند: "هیچ خواسته‏‌ای را زیاد مشمارید؛ زیرا آنچه نزد خداست بیش از آن است که می‏‌پندارید3". همچنین درباره این که چه چیزهایی از خدا بخواهیم؟ احادیث زیادی وارد شده است. امام علی(ع) در وصیت خود به فرزندشان امام حسن(ع) فرمودند: " باید برای خود آن چیزی را (از خدا) بخواهی که جمال و نیکی آن برایت بماند و وبال و آزارش از تو دور ماند.مال و ثروت برای تو نمی‏‌ماند و تو نیز برای آن نخواهی ماند4". پیامبر خدا(ص) نیز می‌فرمایند: "برای هر حاجتی که دارید، حتّی اگر بند کفش باشد، دست خواهش به سوی خداوند عز و جل دراز کنید؛ زیرا تا او آن را آسان نگرداند آسان (و برآورده) نشود5". منابع روایات: 1- شیخ حر عاملی، وسایل الشیعه، ج 7، ص 32. 2- بحار الأنوار: 93 / 302 / 39 منتخب میزان الحکمة: 198 3- مکارم الأخلاق: 2 / 97 / 2275 منتخب میزان الحکمة: 198 4- بحار الأنوار: 77 / 205 / 1 منتخب میزان الحکمة: 198 5- بحار الأنوار : 93 / 295 / 23 منتخب میزان الحکمة: 196 http://www.forums.mihandownload.com/thread256741.html#post751932
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۲ ، ۲۰:۵۳
سپیدار
شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۰۵ ب.ظ

سایلنت

روزامو گم کردم صبح ها که بیدار میشم باید کلی فکر کنم که امروز چند شنبه اس؟؟؟؟؟ امروزم عصری که برمیگشتم یادم نبود شنبه است!!! سمانه برام یه شربت سحرآمیز آورده...واسه درمان گرمای بیش از حد درونم و اعصاب و کبد و ......کاملا گیاهیه البته و یکی از استادای طب سنتیشون درستش کرده... فاطمه میگفت من حاضرم از این شربتا برات بگیرم دائم اگه بدونم با اینا آروم میشی و دیگه سر صدا و جیغ و ویق نمیکنی :))) حوا جون میگه شما دوتا(منو سمی) که میاین انگار یه لشگر اومدن...از بس سر صدا میکنین جیغ یکی از سالمترین تفریحات دخترانه ی منه ;) جیغای هیجانی به خصوص...وقتی ذوق زده گیمو میخوام نشون بدم چنین حالتی رخ میده ممکنه واقعا اونقدرا هم ذوق مرگ نشده باشم ولی واسه تزریق هیجان به جمع اینکارو میکنم حالا از خواص این شربته آروم شدنم هست...ولی فک نکنم تا این حد دیگه بتونه منو آروم کنه که دست از جیغام بردارم :))
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۲ ، ۱۹:۰۵
سپیدار
شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۳۲ ق.ظ

پروانه

من روحـــم را در شعرهایم میدمم پروانه می شود تو برای دفتر خاطراتت پروانه خشک میکنی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۲ ، ۰۴:۳۲
سپیدار
شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۳۰ ق.ظ

نفس

اینجا برای از تــــــــــــــــو نوشتن هوا کم است!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۲ ، ۰۴:۳۰
سپیدار
جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۱۶ ب.ظ

رویا

بالاخره این افزایش قیمتا به اینترنتم رسید این بار شارژ نتم 12000 تومن بیشتر شده!!!!!! و من متعجبم که چرا یهو اینهمه؟؟؟؟؟ گرچه این روزها از هیچ چی نباید متعجب بود!! کلی واسه خودم کار تراشیدم...فک کنم تا عید یه ریز مشغول باشم ازون مشغولیتا که دیگه اعصاب و روان برام نمیمونه امروز صبح مونده بودم چند شنبه اس؟؟؟ فک میکردم 4؟ 2؟ یادم اومد دیروز سر کار بودم پس امروز تعطیلم...آخرش رسیدم به 5شنبه بعد که مامی صدام زد و از اتاق خارج شدم دیدم بساط تخم مرغ به راهه و بابا هم نشسته فهمیدم جمعه اس آخه ما همیشه جمعه ها صبح صبحونه تخم مرغه و گاهی +یه چیزای دیگه :)) کلا کارامو دارم سر و سامون میدم...از جمله وب خیاطیم.... امروز رویهم رفته بهتر بودم... امروز و با رویاهام سپری کردم اونایی که قبلا فکر میکردم...که میخواستم چی بشه و چه جوری بشه و ...به خودم و افکار کودکانم خندیدم... قبلا یعنی سالها پیش.... امروز به اتفاقایی فکر کردم که دوس داشتم غافلگیرانه رخ بدن...شایدم بدن!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۲ ، ۱۶:۱۶
سپیدار
جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۲، ۰۳:۲۵ ب.ظ

چه سود؟

لب بوم اومد و قالیچه تکون داد قالیچه خاک نداشت! خودشو نشون داد.... حالا که اومدی دیگه نرو...بمون..............رفتم.....رفتی....یا موندی....یا من موندم؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۲ ، ۱۵:۲۵
سپیدار
پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۲، ۰۱:۰۰ ب.ظ

آرزوی سیاه

8-9سال پیش که میخوندم واسه کنکور سراسری یه روز رفتم نشستم یه گوشه ی حرم و با یه ساعت گریه و زاری خواهش کردم کمکم کنی تا هرطوری شده قبول شم میدونستم بمونم تو خونه روزگارم سیاهه شاید این روزامو میدیدم....یه کم عقب تر ،روزایی که تو خونه بودم و سرکارم نمیرفتم دعاهام جواب داد و با 2-3ماه خوندن دانشگاه فردوسی قبول شدم....رشته ای که دوست داشتم نبود اما خب...بازم شکر خوب بود...نتایج خوبی داشت 4سال بعد با همون حال، شاید بدتر اومدم و نشستم و ازت خواستم اگه میدونستم اینجوری میخوای جوابمو بدی هیچ وقت ازت نمیخواستم لااقل اون موقع از مردن نمیترسیدم که هیچ آرزوشم داشتم من اینو ازت نخواستم!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۲ ، ۱۳:۰۰
سپیدار
پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۲، ۱۰:۲۳ ق.ظ

درک

درک کردن آدما چه اونا که نزدیکن مثل خانواده و دوست و فامیل چه اونا که دورن مث همکار و همسایه و رهگذر ..... سخت ترین کار دنیاست وقتی که نتونی خودتو حتی برای لحظه ای جای اونا بذاری! بچه ها تا زیر6-7سال این توانایی رو ندارن...متاسفانه اکثر ما آدمها هنوز نمیفهمیمش یه وقتایی هست که خیلی به هم میریزم صبرم لبریز میشه حال و حوصله ی هیچ کی و هیچ کاریو ندارم زیاد نیست..هر از گاهی پیش میاد تمام روزهای باقی رو نمیگم عالیم ولی همه ی سعیمو میکنم خوب باشم...بهتر باشم وقتمو با خانواده بگذرونم...کارایی که دوس دارن انجام بدم و خلاصه هرجوری هست به سازشون برقصم تا راضی باشن... حتی وقتی ته دلم نیست وقتایی که خسته از سرکار میام و تا میگن بریم فلان جا پا میشم میرم باهاشون وقتایی که خسته ام اما میخندم.... وقتی گاهی ناراحتی بهم فشار میاره و دیگه نمیتونم تحمل کنم سعی میکنم کمتر تو جمعشون باشم تا یه موقع بدخلقی نکنم و باعث ناراحتیشون نشم یا میشینم اینجا و مینویسم یا میگردم یا میشینم پای کارام تا زورکیم که شده تمومشون کنم کمتر حرف میزنم ..... ولی واقعا درک نمیکنن درست همون روزا بیشتر بهم گیر میدن و ایراد میگیرن مامان و بابای خیلی خوبی دارم و روزی هزار هزارم ک شکرشو کنم کمه اما زبون تیزی دارن نیش و زخم زبون میزنن...اینقدر که گاهی دلم میخواد گریه کنم اما نمیشه! وقتی میگم گاهی ناراحت و بی حوصله ام و نمیخوام کسی کاری به کارم داشته باشه انگار اصلا متوجه نمیشن!!!! میگن هرجوری که هستی باید خودتو کنترل کنی! این یعنی توقع دارن تو هر شرایطی بودم به روم نیارم و بریزم تو خودم...انگار نه انگار نمیدونن دائم در حال خود خوریم چه روزای خوشیم چه روزای ناخوشیم دائم نصیحت و ایراد و نیش و کنایه....وای خدا هرچی کنترل میکنم چیزی نگم گاهی واقعا نمیشه همون موقع ها هم تا یه جایی ادامه میدم و دیگه هیچ چی نمیگم.... نمیدونن مشکلم چیه و نمیتونمم بگم اونوقت میشینن یه فکرایی میکنن و اونارم به زبون میارن و حقیقتا روحم و به آتیش میکشن با حرفاشون...مخصوصا مامان گاهی اصلا توجه نمیکنه تو چه جمعی هستیم و هر شوخی میکنه و من میخندم و دم نمیزنم....اونوقت به من میگن تو... چرا همیشه توقع دارن من دائما شرایطو درک کنم ولی اونا نه! همیشه حق دارن و من ندارم دارم دیوونه میشم دیوونه خدا! گاهی فکر میکنم تو اصلا به حرفام گوش نمیدی یا اینکه میشنوی و اهمیت نمیدی آخه من که صبر ایوب ندارم! ایمان قوی که استقبال کنم از مشکلاتم ندارم میدونم بدتر از اینم هست ولی من خودمم!!! تو زندگی خودم!!!! با مسائل و مشکلات خودم!!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۲ ، ۱۰:۲۳
سپیدار
پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۵ ق.ظ

هوای دلم

این سکوتی که به لب دارم و فریاد به دیدههرگز نه کسی محرم دل بود و نه یک تن بشنیده می خندم و زهر آبه آن نوش بجانماین نیش که می نوشم از اندیشه خنده تنهایی و رسوایی من ورد زبان استفریاد رسی نیست از این خیل بظاهر شنونده این آینه بخت من است ، از پی آن سنگهر جا که روم سست تر از سنگم و آخر شکننده یادم به ادیبی است که از زخم سخن گفتزخمی که بروحم زده چون موش جونده کو مسند عدلی و چه کس قاضی دهر استکو جرم که این حکم نوشتند به پیشانی بنده این گردش و این ها همه ظلم از طلب چیست ؟سخت است بفهمم ، عادل همانی است که این دایره کنده !!! دلم گرفته ای دوست...هوای گریه با تو! یعنی واقعا اینقدر منطقی بودی و نمیدونستم؟؟؟؟؟ اینقدر برات مهم بود مزاحم نباشی و باعث ناراحتی نشی و نمیدونستم؟؟؟؟؟ پس چرا از اول اینجوری نبودی؟؟؟ چرا هر وقت گفتم انکار کردی؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۲ ، ۰۹:۱۵
سپیدار
چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۵۶ ب.ظ

جادوی آب

تو فکر دوره مربیگریم که احتمال زیاد اسفند برگزار میشه (اگه بشه!) فاطمه میگه وقتی داریم تمرین میکنیم به تکنیکت فکر کن.... فکر میکنم...به تکنیکم و اون موقع اس که سرعتم کم میشه و وقتی آروم میرم به خیلی چیزا فکر میکنم آب آدمو سحر میکنه ساعت اول که میشینم رو صندلی دیده بانی و خیره میشم به آب ..به آدما...فکر میکنم ولی هرچی فکر میکنم زمان نمیگذره اون زمانی که نباید به اون سرعت میگذشت تموم شد و رفت و حالا انگار متوقف شده حوصله ی هیچ حرف و نصیحتی رو ندارم حتی حوصله ی شوخیا و خنده های سرکارم چندان ندارم...سمیه گاهی زیاده روی میکنه تو مسخرگی... مدتیه واقعا به زور میخندم !! امروز آروم بودم...همه آروم بودن حتی حال نشستن پای حرفاشونم ندارم...اینکه از بعضی مشکلات یا آدما حرف میزنن یا یه موضوعی رو بیخودی کش میدن و هی با جملات تکراری ادامه دارش میکنن حوصله ی زن داداشمم ندارم...داداشم و خانومش هر موقع بیکار میشن اینجان...زودتر از 11 هم نمیرن معمولا...بدون توجه به اینکه من سرکار بودم و خسته ام....کلا آدم جذابی نیست(الانم اینجان) نه ظاهریاااا...اخلاقا....میشینه یه جا و یا دائم تلویزیون نگاه میکنه یا صم بکم میشه تا حرف و باز کنی حرفم فقط  در مورد خرید و لباس و این مزخرفاته کلا رفتارای این دوتا چندان عاقلانه هم نیست...داداشم دائم به پرو پاش میپیچه و اونم انگار بدش نمیاد ولی اعصاب ماهارو خرد میکنه مخصوصا سر غذا....وای خدایا...صبر میکنه تا براش غذا بکشه داداشم...اونم همیشه زیاد تر از حد میریزه و تا آخر غذا همینجور پچ پچ هی حرف میزنن و هی داداشم تو ظرفش خورشت میریزه و .....واقعا سبک سرن کلا از اینکه تا بیکار میشن میان اینجا خوشم نمیاد....خب برن بیرون یه دوری بزنن...پارکی برن...نه که دائم مث مرغایی که رو تخماشون میشینن اینا هم میشینن یه جا!! من همچین شوهری داشته باشم واقعا دق میکنم البته هیچ موقع اذیتش نمیکنم و کاری به کارشون ندارم..خیلیم هواشو دارم...چاره ای نیست..میگن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد که این دوتا هم خدارو شکر به دهن هم شیرینن خواهرم هم اخلاق درست و درمونی نداره...عصبی و اغلب بد زبون و طلبکار...ما هیچ وقت با هم کنار نمیومدیم خدارو شکر که من سرکار میرم وگرنه دیوونه شده بودم رسما...واقعا خدارو شکر... گاهی تو فکر میرم...از زمان آشنایی تا ازدواج زوری داداشم با خانومش تو شرایطی که هیچ کس راضی نبود اما حرف خودشو پیش برد..کوچکترین شرمی از گفتن حرفشم نداشت (برخلاف تصور همه )!!! کاش منم میتونستم حرفمو بزنم...کاش جایی که لازم بود میتونستم از خودم دفاع کنم گرچه اون زمان هیچ گوش شنوایی نبود!! از زخم زبوناشون حالم به هم میخوره...زخم روی زخم روی زخم.....خدایا چی بگم آخه؟؟ میگی احترامشونو نگهدار باشه چشم ولی صبرم یه جاهایی بد سرریز میشه هااا
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۲ ، ۱۶:۵۶
سپیدار
يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۲، ۱۱:۴۷ ق.ظ

:(

یه مشکلی پیش اومده! بدون فیلتر شکن بلاگفا برام باز نمیشه !!!!!! هرچیزی که حدس میزدم مشکل سازه تغییر دادم یا حذف کردم ولی فایده نداره! حتی موزیلا رو دوباره نصب کردم با آپدیت جدیدش .......... مث همیشه حرفام یادم رفت...! هوای این روزه مث دل منه...گاهی گرفته و گاهی آفتاب زودگذر ولی در هر دو صورت سرد و سوزان و آزار دهنده نه میباره نه دست بر میداره داشتم فکر میکردم به اینکه چقدر دوست داشتم اون روزا برگردن...و من یه جور دیگه باشم! یه کار دیگه...یه حرفای دیگه...روزای خوبی بودن که خرابشون کردم...مهم نیست همیشه گفتم مهم نیست! ولی امروز اعتراف میکنم مهم بود...همه چیز مهم بود هر چیزی که در مقابلش به آدما میگفتم مهم نیست واقعا مهم بودن حالا که زمان گذشته ،من اونی نیستم که بودم...هیچ کس نیست شایدم بودم و نشون نمیدادم!! نگران آینده نیستم...نگران دیروزم نیستم...همین لحظه ی حال منه که مضطربم میکنه مساله های بدون راه راه حل, تنها راه حلی که دارم اینه که دائم مشغول باشم میرم سر کار...وقتی برمیگردم به شدت خسته و خواب آلودم ولی بازم نمیتونم بیکار باشم...قبلنا پای پی سی بودم ولی دیدم مامان اون طرف تو حال همش تنهاست.... حالا رفتم نخ خریدم و بافتنی میکنم...وقتایی که حال هیچ کاری نیست...یا شرایط بعضی کارا نیست چشامو به زور باز میذارم گاهیم میدم مامان میبافه...اونم خیلی وقته از این کارا نکرده و ذوق داره.... بقیه روزا یا به هوای بچه ها (خواهرم و زن داداشم) میرم باهاشون خرید و حسابی خسته بر میگردم یا خیاطی میکنم.... و همیشه ام به پایان کارام فکر میکنم و تقویم و میبینم که نکنه عقب بیافتم اینقدر شلوغ شدم که نمیفهمم روزام چطوری دارن میرن و منو جا میذارن.... تاکید میکنم: من افسرده نیستم! فقط ذهنم مشغوله ********** خدایا خسته ام نه از خودم آز آن که مرا غرق خودش کرد و نجاتم نداد......
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۲ ، ۱۱:۴۷
سپیدار
چهارشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۴۳ ب.ظ

خواب شیرین

اولین برف از یکی دو ساعت پیش شروع شده....نشسته و باغچه رو سفید کرده شب که اومدیم بیرون سوز برفی میومد به سمیه گفتم بیا آزانس بگیریم .... گفت نه هوا خوبه پیاده بریم دم در موقع تحویل شیفت آقای آ (مسئول شیفت و پدر یکی از همکارا) گفت سریع برین سوار ماشیناتون بشین که خیلی سرده....ما هم خندیدیم و گفتیم ماشین نداریم...اونم کلی بهمون خندید که تو هوای سرد ماشین ندارین؟؟؟ خودمونو جا کردیم تو ماشین حواجون(مدیر شیفت) دو نفر جلو بودن و 4نفر عقب بودیم و پسر کوچیکش راننده...کلی خندیدیم تا رسیدیم سر بولوار و پیاده شدیم.... خلاصه که این برف خیلی جالب بود ++++++++++ دیشب یه خوابی دیدم که....کاش بیدار بودم و تو بیداری این اتفاق میافتاد....واسه اولین بار خوشحال شدم ++++++++++ این مزاحم روانی دست از سرم بر نمیداره...داره اعصابمو خورد میکنه....با اینکه جوابشم نمیدم ولی نمیدونم چه مرگشه نمیدونم باز زنگ بزنم به ... ببینم واقعا کار اون طرفیاست یا نه؟؟؟؟!!!! باز میگم بیخیال +++++++++ فردا هم قرار حرم ایشالا اگه زنده بودم...فک کنم حسابی سرد باشه و سوز داشته باشه عصریم بالاخره تونستم وقت حجامت بگیرم که فک کنم خیلی واجبه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۲ ، ۱۹:۴۳
سپیدار
دوشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۲، ۰۸:۳۷ ب.ظ

لحظه ی آخر

دو شب پیش طوفان وحشتناکی اومد...امروز سر کار حرفش بود...همه خیلی ترسیده بودن...بیشتر اونایی که طبقات بالا مخصوصا 4 بودن ما که همکفیم خیلی هولناک نبود برامون اما اونا به قدری ترسیده بودن که چندتاییشون از خونه هاشون خارج شدن طوفانی شبیه زلزله بوده براشون که خونه ها رو تکون میداد من صدای شکستن شیشه های بالای سقف زیر زمینای همسایه ها رو میشنیدم.....درهایی که محکم به هم میخوردن و .....خلاصه صبح پاشدیم دیدیم برگ به درختا نمونده فاطمه میگفت همش فکر میکردم اگه الان زلزله بشه و ماها بمیریم این بچه (پسرش) چیکار میکنه خلاصه تو اون لحظات همه توبه و انابه کردن و بعضیا به امام رضا و 5تن قسم دادن خدا رو که بلا رفع بشه جدی جدی وحشتناک بود...یاد بعضی آیات قرآن می افتادی...اونجا ها که از قیامت و آخر زمان تعریف میکنه..... خدا به خاطر امام رضا خیلی به ماها رحم میکنه...چقدرم ماها بی حیاییم پری شب همه از ترس و وحشت توبه کرده بودن و باز صبح روز از نو و روزی از نو..... من از مرگ میترسم....قبلا نمیترسیدم اما هرچی میگذره بیشتر میترسم مرگ که شاید ترسی نداشته باشه از کرده های خودم میترسم.... چندین بار خواب دیدم مردم یا قراره بمیرم....و همیشه استرس و ناراحتی شدیدی داشتم.... جون کندنم تو خواب راحت بوده اما از اعمال خودم و سوال و جوابم میترسیدم... جالبه که خیلیا از مرگ میترسن اما وقتی میمیرن خیلیا هم خواب میبینن جاشون راحته و خوشن... ====== خیلی خسته ام...رفتیم طرقبه جیگر و پاچین و سیرابی...بعدم ویلاژتوریست یه دوری زدیم همراه با داداشم و خانومش مردا که اصولا حوصله ی گشت و گذار تو بازار و ندارن و هی غر زدن....ولی مامان میگفت توجه نکن و میرفتیم تو مغازه ها تا جنساشونو از نزدیک ببینیم :)) خیلی خلوت بود... فردام قراره با خواهرم و خانوم داداشم بریم خسروی واسه پارچه....چندان حسش نیست ولی خب چاره ایم نیست.... بعضی وقتا جاهای خالی چقدر به چشم میان گاهی خدارو شکر میکنم بابت بعضی چیزایی که میخواستم و نشد و گاهیم شاکیم.... +++++++++ به امثال مطی که برمیخورم ته دلم خالی میشه....از زمانیم که تو عقد بوده شوهرش بهش میگفته ازت بدم میاد!!!!!! حتی فحش میداده.....و اصلا برام قابل قبول نیست که چرا با این وجود مطی ادامه داده و عروسی رو گرفته که حالا 40 روز نشده مشغول دادگاه و طلاق و .... بالاخره آدم غرور داره...من حتی یه بارشم نمیتونم بشنوم و تحمل کنم...حتی اگه به زبون نیاد و فقط تصور خودم باشه و برداشتم از رفتار مقابلم چه برسه که به روم بزنن!!!!!!!!! آخه چطور تونسته تحمل کنه؟؟؟؟؟برام هیچ جوره قابل درک نیست چیزایی که شنیدم تو این 2سال اتفاق افتاده و دیدن و شنیدن و باز پشت گوش انداختن ++++++++++ این روزها مدام در حال مرورم...مرور شنیده ها و خونده های نه چندان دورم...این مرور ها آخرش به بمبست سوالای بی جواب میرسه...خسته میشم از فکر کردن به هرکسی و هر چیزی....دلم میخواد ذهنم خالی بشه...گاهی انگار واقعا میشه...همه چیز برام بی اهمیت میشه....دلم نمیخواد به هیچ چی فکر کنم...وا نمیکنم و تو ذهنم مدام دنبال موضوعیم واسه اینکه بهش فکر کنم...اینجوریه که خسته میشم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۷
سپیدار
جمعه, ۸ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۲۳ ب.ظ

تولد دوباره

چند روزه تو فکر پر کردن فرم اهدای اعضا بودم چند روز که نه خیلی طولانی تر...شاید چند ماه یا حتی یکی دو سال... چند دقه پیش فرمشو پر کردم...یه ترسی تو وجودم اومد شاید ترس از مرگ آره از مرگ...از اینکه میگن مرده رو تا خاک نکنن آروم نمیشه و مرگشو باور نمیکنه... پرش کردم دیگه شاید یه روزی لازم شد شمام اگه خواستین یه سری بزنین یا لااقل به دیگران معرفیش کنین http://www.ehda.ir/
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۲ ، ۱۹:۲۳
سپیدار
پنجشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۲، ۱۱:۴۱ ق.ظ

حقیقت وارونگی

حقیقت اینه که دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم از چی و کجا؟؟؟ واقعیتی که تو دنیای بیرون هست یا واقعیت درونم که مدام انکارش میکنم! انتخاب سختیه نمیخوام از نوشته هام حس انزجار و بی حالی و افسردگی به خواننده دست بده افسرده نیستم، فقط جوابی برای سوالم پیدا نکردم! سر در گمم انتظار میکشم...همین ذهنم آشفته است...گاهی از افکارم خسته میشم مثل خیلی وقتا که میخواستم حرفی بزنم و کلی حرف داشتم اما درست تو لحظه ای که باید میگفتم لال میشدم..... حالا همه ی حرفام تلنبار شده...همه شون شدن سوالای بی جواب و من از خودم متعجبم که چرا چنین کردم؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۲ ، ۱۱:۴۱
سپیدار
پنجشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۲، ۱۰:۵۴ ق.ظ

منِ بی حال

هنوز برنامه هایی که ازشون استفاده میکنم و نصب نکردم...فایلامم منتقل به سیستم نکردم واسه همین بوکمارکامو ندارم هنوز ...نمیتونم تو وب بعضی دوستان برم! خیلی حال و حوصله ندارم به کارای نتیم برسم...مخصوصا اون یکی وبم که آموزشیه و کلیم کامنت تایید نشده و ایمیل و درخواست دارم...... خیلی خواب آلودم...با علایمی که به سمانه دادم تشخصیش کم خونی شدید بود+گرمی زیاد طبع حالا داریم همینطور با تجویزات پیش میریم دیگه هفته ی پیش تو مترو قشنگ خوابم برد..اولین بار بود که تو ماشین میخوابیدم..البته نه خواب سنگین..در حد چُرت بود و هی بیدار میشدم وسطش ولی یه صحنه چنان بیهوش بودم که یهو چشامو باز کردم دیدم بغل دستیم نیست!جالب بود برام :)) راستش حتی حال ندارم بنویسم...ای باباااا حرم که میرم گاهی از یه جاهایی عبور میکنم که قبلا یه جور دیگه گذشتم...با یه افکار و احساس و موقعیت و حتی آدمای دیگه..... امروز از همون مسیرا عبور کردم البته نه همه شو....همون گوشه "سینه ی دیوار" که رو به آفتاب بود همون آبخوری و لیوانای سفید آب اون ضریح فولادی رو به صحن که عده ی کمتری نسبت به داخل رواقها اونجا می ایستن.... رفتم جلو دستمو گذاشتم کنار پنجره ی فولاد...گفتم منو ببخش آقا اگه هر موقع میام اینجا چیزایی یادم میاد که نباید! شاید این گره از همینجا شروع میشه؟! دلم یه معجزه حسابی لازم داره....هرچند تا همینجای زندگیمم معجزه بوده خدا رو شکر به خاطر هرچی که گذشته...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۲ ، ۱۰:۵۴
سپیدار