خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۱۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۱۴ ب.ظ

فوقِ "فان" های خیس

امروز روز شلوغی بود

دو گروه اومدن در دو سانس مختلف که گروه اول به شدت فان بودن!!

تا جایی که من هر لحظه سوت میزدم و یه موردی رو به همکارام نشون میدادم و همه با هم میزدیم زیر خنده

حیف که نمیتونم تعریف کنم تا در شادی ما شریک باشید ولی خب تمام این خنده ها به خاطر این بود که یه عده جدا از فرهنگ دورن انگار!!!! و استخر رو با جاهای دیگه ای اشتباه میگیرن -_-

صحنه هایی پیش اومد که من دلم و گرفته بودم و خندم قطع نمیشد و همکارم که میخواست تذکر بده هم نمیتونست جلوی خنده شو بگیره

سرناجی که البته اون شیفت شاگرد خصوصی داشت ماتش برده بود و بعضی جاهام مدیر مداخله میکرد

بعضی مشتریای قدیمی هم که بودن میخندیدن و سر تکان میدادن

خلاصه یه فیلم کمدی زنده بود

گرچه که حنجرم پاره شد بسکه سوت زدم و داد زدم و همچنان هم میسوزه

یه آشنا هم دیدم تو گروه دوم و یه خانم پیریم توشون بود که منو با دختر عموم اشتباه گرفته بود (ما اصلا شبیه هم نیستیم -_-) چون از اقوام مادریش بودن و خانومه با خوشحالی از اینکه منو میشناسه اومده بود گیر داده بود مامانی شما فلانیه؟؟؟

اول خواستم اصلا اشنایی ندم ولی ازونجا که یه نفرشون منو شناخت و احوالپرسیم کردیم گفتم لابد بهش میگه... و خلاصه گفتم اون مامانی که مد نظرشون بود نسبتش با من چیه!

تو دلم گفتم اگه اون مامانی من بود که من الان باید بچه به بغل یا تو مهمونیای خاله زنکی بودم یا خونه مامانم ولو بودم

سانس آخرم یه قهرمان اسکیت باهام درد دل کرد منم تشویقش کردم 5جلسه خصوصی برداره ^_^

یکی دنبال مربی بداخلاق میگشت گفتم من بداخلاق نیستم :/ ولی خب اسممو پرسید شاید به نظرش بداخلاق اومدم یکم و مورد قبول واقع شدم -_-

ازین شلوغیا که بگذریم صبح که وارد شدم یادم اومد سویچمو تو ماشین جا گذاشتم..گرچه که ماشین تو پارکینگ مجموعه بود و امن هم هست و درا هم قفل بود! ولی خب گفتم برم بردارم بهتره..رفتن همانا و سر صبحی 120-30 (شایدم بیشتر) خسارت بهمون وارد شد همان

چادر عزیزم گیر کرد به دستگیره و قشنگ دستگیره از توش رد شد و دو سوراخ ایجاد شد :(

اینم از معایب چادر عربی لبنانی که اضافاتش زیاده و گیر میکنه یهو :( چه میدونم نو شد دیگه

همونجا به مدیر شیفت گفتم الان که مدیر مجموعه هست بهش بگین به من یه چادر بده خسارت دیدم :(

خوب شد اون یکیمو ندادم خیریه وگرنه نداشتم دیگه :|

یکی از همکارامون در شیفت مخالفم رویت کردیم خخخ

حالا همه ی اینا به کنار..فردا میخواستم قشنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ بخوابم بعد بیدار شدم برم لباسمو بدوزم که عصریم مامان جانو باید ببرم ددر

ولی فردا باید برم تعویض پلاک اونم کی؟؟؟7:30 صبح باید اونجا باشم!!!! حالا کجااا؟؟؟ یه جای خیلی دوورررر..این ینی باید 6صبح پاشم (گریه ی حضار لطفا)


برای سرگرمی و اینکه شبا زودتر خوابم ببره(مثلا!!!) یه رمان ایرانی دان کردم تو گوشیم میخونمش

همین که ایرانی باشه کافیه دیگه توضیح نمیخواد

درست مثل اینه که یه دختر بچه ی 14-15ساله (به زمان ما البته) تمام رویاهاشو نوشته باشه!

دخترای نقش اصلی خیلی خوشگل و همه چی تموم و پولدارن اون اصلی اصلیه هم که اصن از بهشت افتاده دیگه همه ام بهش چشم دارن ..روابط کاملا آژاده..ولی خیلی خوبن و پاک و فلان ازین حرفا..و کلا هم تو این فازا نیست و بعد پسرای مهم و خوب داستان هم دقیقا همین خصوصیات و دارن و بدا نه ولی!! زندگیشونم بهشته و بابا مامانا عاشق همن تو زندگی نقش اصلیا و مسافرت و گردش و تفریح و...اصن همه عاشق همن

یعنی یه حال بهم زنی کامل

ولی خب به علت نبود امکانات فعلا مجبورم تحمل کنم این اراجیف و

من واقعا نمیدونم این رمانای زرد و که تعدادشونم خیلی زیاده!! اینکه چطور روشون میشه ببرن برا چاپ بماند!!! چطور روشون میشه اسمشونو پاش بنویسن؟؟؟ -_-


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۱۴
سپیدار
سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۵۰ ب.ظ

زبان سرخ و ماست مالی فجایع

دیشب مهمونی همکار سابق خوش گذشت

شیرینی بنزمو بردم هرچی گفتم این شیرینی منو عباس آقاست باور نکردن :/

مدیر زل زد تو چشمام گفت دروغ میگه  :|

اینقده جیغ جیغ کردیم برگشتم خونه صدام گرفته بود..کلا یه سری احساسات هست که فقط با جیغ بیان میشه

بنده هم به سلامتی ساعت 10 رسیدم و تمام طول راه فکر میکردم چه جوری ماست مالیش کنم؟؟

بعله ساعت 10 شب رسیدن خونه برا خیلیا حل شده است ولی ما ازون خانواده هاشیم که نهایتا تا 9 باید خونه باشیم -_-

تازه 9 ام دیره!!! :/

باز خداروشکر بنزم بود و آویزون کسی نشدم

به محض ورود قبل از اینکه کفاشمو بِکَنَم و توسط والدین محترم رویت شم صدای ددی رو شنیدم که مثلا!!!با لحن شوخی گفت دختره فلان ساعت و دیدی؟؟؟

منم دیدم الان دیگه جای پررو بازی نیس دیگه! روش دیگری مطلبه

خلاصه در دو الی سه جمله کلا ورق برگشت و پدر جان بسی آرام با من دست داد و خوش آمد گفت ^_^

همین زبون دو مثقالی کلی آپشنهای مختلف داره

بخندونه..بگریونه..خوشحال کنه..غمگین کنه..دل به دست بیاره..دل بشکنه..فریب بده..و یه دنیا رو برای همیشه نابود کنه...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۵۰
سپیدار
يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۱۰ ب.ظ

زیر آبی های چالش برانگیز

ناچار شدم جای یه نفر اضافه بمونم .زنگ زدم خبر بدم

...

من: من جایگزینم منتظرم نباشین برا نهار 4 میام

مامی: جایگزین کی؟ :|

من: یکی از بچه ها (حالا مامان من اصن اونارو نمیشناسه و بشناسه هم فرقی در اصل قضیه نداره هااا )

مامی: غذا نبردی بدبخت میمیری از گشنگی :O

من: -_- نه نمیمیرم :|

...

...

مامی: یه پیشنهادی دارم!

من: در چه موردی؟ چی؟

مامی: منم برا مهمونی سمی میام D: میام دوقلوهای خواهرشو ببنم ^_^

من: برا چی؟ :| من که میدونم از کجا آب میخوره :/

مامی: فقط من میدونم و تو دیگه ینی چی از کجا آب میخوره؟؟ :||

من: میام خونه صحبت میکنیم :|

مامی: از جایی آب نمیخوره میخوام بیام دوقلوهای خواهرشو ببینم D:

من: میام خونه صحبت میکنیم حالا -_-

مامی: اوف خیلی خب خدافظ :/

من: :|


عاخه چرا با من اینجوری رفتار میکنی مادر من؟ :|


حالا با اینکه نگرانن من از گشنگی بمیرمااااا باز وقتی اومدم خونه محض رضای خدا یه ذره غذا رو بخاری نذاشته بودن :/

من اومدم میبینم قابلمه آبگوشت رو گازه و سرد :/ خو آبگوشت و چه جوری گرم کنم با اینهمه گشنگی تو مدت کم :/

هیچی دیگه ماکارونی دو قاشق بود گذاشتم گرم شه که تا اومدم رخت و لباس عوض کنم اونم یه قاشقش زغال شد :|

منم روشون سس کچاب ریختم و با نون خوردم :(((

تصور کنین!!!! ماکارانی سوخته با سس کچاب و نون فری :((

تازه بعدشم سیر که نشدم یه لقمه ام نون و پنیر و خرما درست کردم رفتم بالا :(

الانم ...نه دیگه ولش کن :(


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۱۰
سپیدار
شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۳۵ ب.ظ

نشست های انفجاری

من یه دعایی دارم حقیقتش حسش نیس توضیحش بدم ولی استجابتش به نفع خیلیاست از جمله خودم و سایر همکارام و شاید منهای یه نفر که اونجا زیادی داره جولان میده!
خلاصه شما هم از ته دلتون بگین خدایا دعای این بشرو مستجاب کن -_-

یه بلا از سرم دفع شد.. بلا که نه البته ولی خب یه کار اضافه و زورکی بود که یه جور دیگه حل شد
چیزیم تا آخر ماه نمونده! و طبق معمول منم و سفارشات نا تموم و کارای دقیقه نودیم
به همه شونم میگم کچلاااا!!! از یکی دوماه قبل سفارشاتونو بگین که من به کسی دیگه قول ندم ...کو گوش شنوا؟؟؟
وقتیم میخوام قبول نکنم یا کلی اصرار میکنن یا ناراحت میشن که قیافه گرفتی و فلان و بیسار :/

خب اینارو بی خی خی
دوشنبه با برو بچز قبلی (همکارای سابق) خونه یکی از قدیمیا دعوتیم.ولی خب باید نسبتا مودب بشینیم P: البته یکم جیغ و سر و صدا بلامانع است
هفته پیش به مناسبت قبولی همکارم برا درجه یک، مدیر جان به همکاری حسابدار بدون اینکه بهش بگن خبر قبولیشو از سایت گرفتن(خودش نمیدونست) بعدم کیک خریدن و خلاصه جای همه خالی تا شیفت تموم شد پریدیم تو دفتر کلی جیغ جیغ کردیم..کیکیشم خیلی خوشمزه بود D:
حالا این همکار جان میخواد مارو خوشحال کنه یه مهمونیم بگیره به صرف قر و جیغ و سر صدا فقط!
بسیار هم عالی
باز با همکارای فعلی هم یه قرار تو باغ داریم که اونجا هم دو مدل میشه یحتمل مگه اینکه یکی از افراد زود بیاد که باز اونجام باید مودب باشیم یکم :/
فعلا همین گردهمایی هارو عشق است
چه میشه کرد دیگه وقتی همش کار و کار و کاره و تفریح و سرگرمیم نیس باید اینجوریا شاد زیست
من هنوز بسی نقشه ها در سر دارم هاهاهاااااا (خنده ی شیطانی)

یه آپشنی مشتریا دارن در همه ی استخر ها!
خانومای سن بالا و... میپرسن چه حرکتی تو آب خوبه که شکممون کوچیک شه؟؟
منم براشون چند تا حرکت توضیح میدم...بعد از تشکر میبینم رفتن باز یه گشه فقط مشغول فک زدن میشن :|
ایندفه بپرسن دیگه توضیح نمیدم اصن فقط میگم کم بخور و کمم حرف بزن لاغر میشی -_-

اون روز به خانومه میگم عزیزم کلاهتو سرت کن...میگه این حکمش چیه؟؟ میخواستم بگم حرامه حرام! :/
ینی واقعا چی فک میکنن؟؟؟ برا رعایت حجاب دارن کلاه سرشون میکنن؟؟؟؟
خدایا توبه با این بنده هات
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۳۵
سپیدار
جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۰۱ ب.ظ

تعطیلات بی رنگ و رو

بعضی وقتها از بس روزهای پرکاریو پشت سر میذارم دیگه آخر هفته ای به نام جمعه رو دلم نمیخواد کار کنم حقیقتا!

حتی اگه کار عقب افتاده ای داشته باشم

امروز مثل خیلی از روزهای تعطیل دیگه دلم میخواست بیرون برم و کمی تفریح کنم..و مثل همه ی اون روزها نشد

ولی اون روزها باز پناه میبردم به کارگاهم و اونجا مشغول میشدم تا گذشت زمان و نفهمم ولی امروز حال این کارم نداشتم...

ساعتها نشستم پای همین جعبه ی جادویی..

اینجا گاهی کسایی هستن که چند کلمه ای باهات حرف بزنن و شوخی کنن..میتونی دنبال چیزای دیگه هم باشی...

بالاخره وقت یه طوری میگذره..

پیشنهاد مسافرت هم مطابق معمول رد شد و در حال توضیحات بود که گفتم ..باشه باشه بی خیال!! بحث و عوض کنیم

و ما بقی روز تعطیل هم همینجا سپری شد

فردا دوباره روز از نو و کار از نو...همون بهتر که هر روز سرکار باشم


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۰۱
سپیدار
جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۳:۵۴ ب.ظ

روزی برای همه

حقیقتی که نتونستم انکارش کنم و بالاخره خودشو نشون داد

سعی کردم از فکرم بیرونش کنم ولی بخشی از زندگیه که برا همه پیش میاد بالاخره

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۵۴
سپیدار
جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۴۹ ب.ظ

حوالی چشم ها

میدونستم بالاخره منو بنزمو چشم میکنن :|

والا به خدا چیزی نیس! یه ماشین الکیه دیگه! دوتا گلگیرای جلوشم همون اول ترتیبشونو دادم خورد و خاکشیر شدن که اون روزی دیگه یه تیکش آویز بود کندمش :| سپر پشتشم نصفش جدا شده تازه (البته این از قبل جدا شده بوده و طرف خودش سفتش کرده بود)

بازم بگم؟؟؟ :| اصن بگم چند خریدمش که یکم بخندین؟؟ والا از لپتاپ دوستم ارزونتر خردم اینو :/

حالا من که راضیم ولی شماهام سو استفاده نکنین دیگه 4تا ماشالا و لاحول ولا بخونین فوت کنین تو صفحه مانیتور (شاید برسه به من) چیزی کم نمیشه ازتون

خوشحال میشین زبونم لال من تصادف کنم بمیرم؟؟؟ :| خوشحال میشین دور از جونم من تیکه تیکه شم از سر یه ماشین قراضه؟ :|

یکی گل گاو زبون درس کنه بیاره -_-

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۴۹
سپیدار
دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۳۳ ب.ظ

نفهمیدگی با دوز بالا

سر کارم که میرم وقتی رفتار آدما رو میبینم مدام به این فکر میکنم که حقیقتا مردم ما کی میخوان یکم فرهنگشونو بالا ببرن؟؟؟؟

کی میاد اون روزی که لازم نباشه تذکر بدی ،خانووووووممم؟؟؟ دمپاییاتونو بذارید توی سبد لطفا!!!!

کی میشه بفهمن وقتی رو دیوار نوشته قسمت کم عمق شیرجه نزنید واقعا نزنن نه اینکه بین تو عمق 1متری با سر یا پا بپرن :|

کی میشه بفهمن هرجایی لباس مخصوص خودشو داره!!!!

بفهمن که وقتی با آرایش میان تو آب فاتحه ی اون آب و حتی تصویه های اطراف استخر و میخونن!

بفهمن که استخر حمام نیست! خزینه نیست! لیف و کیسه نباید بیارن زیر دوشا و دو ساعت آب بره تا اینا یه حموم حسابی بکنن با دو قرون پول بلیطی که دادن صاحب استخر نمیشن

بفهمن شیرای آب و مثل خونه های خودشون باید ببیندن

بفهمن توی آب با آدامس و خوراکی نیان!

بفهمن استخر محیطی برای ورزشه و آب برای آرامش نه جیغ جیغ کردن و خورد کردن اعصاب بقیه! و شوخیهای وحشیانه!!

بفهمن وقتی شنا بلد نیستن نباید برن تو عمق زیاد..اتفاق یه بار میافته!!

بفهمن استخر ساعت خاصی داره وقتی سوت پایان زده شد باید برن بیرون نه که تازه شروع کنن به دست و پای اضافی زدن!!

بفهمن کار ناجیای دور آب این نیس که اینا برن تو عمیق تا ترسشون بریزه و اگه غرق شدن بپرن بگیرنشون!

وظیفه ناجی بیرون آوردن عینک و دماغگیر و گوش گیر از کف آبم نیست والا!

و خیلی چیزای دیگه.....

واقعا کی میشه بفهمن؟؟؟؟

فقط جاهایی که بلیطاش 20-30تومن به بالاست (اغلب هتل ها) و مشتریا از نوع خاصی هستن این مسائل به ندرت دیده میشه اما بقیه جاها همین آشه و همین کاسه

با دیدن بعضی رفتارا فقط تاسف میخورم!!!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۳۳
سپیدار
يكشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۳۲ ق.ظ

شنبه های شیرین

شنبه ها روزای کسل کننده ای بودن همیشه
به دلایلی بسیار ....
دیروز تصمیم گرفتم برنامه ای بچینم که از این وضع در بیان
امروز عملیش کردم
دنبال مامی رفتم(خونه آبجیم بود) اومدیم خونه..نماز و جاتونم خالی یه قهوه ی باحال و بعدم فروشگاه دور زدیم و یه خرید جزئی..اومدیم خونه..غذا درست کردم(این قسمتش اصلا مفرح و جزء برنامه های من نبود :/ ) بعدم موهای مامی رو کوتاه کردم واسه مهمونی آخر هفته که فردام رنگشون کنم براش
سردردم از همون سرکار زیاد بود ولی موقعی که داشتم موهاشو کوتاه میکردم انگار فراموشش کردم و بعدم خیلی خیلی کم شد
بعدم فیلم شروع شد و من اومدم اینجا و مامی هم پای فیلمش و بعد نیم ساعتیم پدر جان تشریف فرما شدن
هم زمان به سرعت گذشت هم مامی تنها نموند هم کلی کار مفید انجام شدو خلاصه با تفاهم کامل زمان به سرعت گذشت..
با سمانه هم برای هر هفته یکروز برنامه چیدیدم که حتما تفریح کنیم حالا اگه شد بیرون بریم نشدم بیاد خونه مون
برا جفتمون لازمه
آدم وقتی به هر دلیلی نمیتونه کارشو کم کنه و تفریح کنه بهتره هم از کارش لذت ببره و هم از کمترین فرصتاش برای تفریح استفاده کنه


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۲
سپیدار
جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۴۸ ب.ظ

بعد ازین هر روز منتظرتم!

تاحالا عاشق شدین؟؟؟

دیدین همه چی یه طور دیگست؟؟

حتی ناراحت که هستین یه حال و هوای خاصی داره

اصلا یه انرژی به خصوصی دارین برای همه ی کارا نه؟؟

هی برنامه برای آینده....

اگه جوابتون به این سوالا منفیه اصن با من حرف نزنین :|

جواب همش مثبته خودم میدونم :|

خلاصه که......لطفا عاشق بشین

از امروز بگردین یه کسی یا چیزی رو پیدا کنین که عاشقش باشین وگرنه مابقی زندگیتونم به همین شکل تکراری خواهد گذشت

بعدشم فقط عاشق بودن مهم نیس مهم تلاش برای رسیدن به عشق مورد نظره

حالا یکی عاشق ماکارانی میشه(مث من P;) یکی کار و یکی خرید و یکی مسافرت و اوناییم که امکاناتشو دارن عاشق یه آدم دیگه :( خوش به حال اینا :(

این دسته ی آخر اگه حرف منفی بزنن با دمپایی ابری میام سراغشوناااا

عاقا بریم دسته جمعی عاشق شیم من چند روزه تو فکرشم :/

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۴۸
سپیدار
پنجشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۵۴ ب.ظ

بد و بیراه های آبدار

هر از گاهی لازمه یه آدمایی بیان تو زندگیت و آرامشتو بهم بریزن

چرا؟؟

برای اینکه به فکر پیشرفت بیافتی!

برای اینکه بدونی نقطه ای که توش واقع شدی بهتر از اینم میتونه باشه!

برای اینکه زیادی قانع بودنم خوب نیس! آدم در جا میزنه

لازمه که بیان و بعضی تعصباتتو در هم بریزن

بت هایی که برای خودت ساختی و بشکنن

بد و بیراه بهت بگن

یه چیزایی که زیادی سخت گرفتی رو آسون نشونت بدن

حالا هرچند به آسونی نشه بهشون عمل کرد اما لااقل میفهمی آسونن

امروز یکی از همین زلزله ها اومده بود

از حضورش جدا لذت بردم

گاهی وقتا لذتی که در فحش شنیدن هست در همدردی و تعریف و تمجید نیست!

البته فایدش هم بیشتره این اولی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۵۴
سپیدار
چهارشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۳۸ ق.ظ

بیمار خنده های توام،بیشتر بخند..


والا تعریف از خود نباشهههه....میگن که باحال میخندی P:

اصن کل این پستم تعریف از خوده :))

اولین شخصی که اینو بهم گفت گذاشتم رو حساب اینکه خب طرف عاشق شده و عاشقم کور میشه و کلا جماعت ذکور هم ازین تعریفا هرچند الکی باشه زیاد میکنن تا بلکه گوشای طرف مقابل اندکی دراز بشه و به راه بیان

این بود که جدی نمیگرفتم هیچ وقت این حرفشو

دومین فرد هم ای....با روحیاتی کم و بیش در همون طیف...اینم گذاشتم روی همون عادات جماعت ذکور (البته اشتباه نشه این دومی کلا قضیه فرق میکرد!)

همکارای سابق از سر صبح اشاراتی میکردن منتهی نه به این صورت! کلا حالت کوبندگی داشتن

میگفت تو سر صبح اینهمه انرژی از کجا میاری اینجوری صدای خنده هات تا دم در میاد و جیغ جیغ میکنی؟؟ :/ من حتی نمیتونم حرف بزنم اول صبی :|

و اما همکارا که عوض شدن و آدمهای جدید اومدن... هر کدوم همون حرفو زدن و بارها تکرار کردن (در واقع هر بار بعد از پیش اومدن خنده های دسته جمعی..) و ازونجایی که دیگه اینا هم جنسای خودم هستن به این نتیجه رسیدم نه انگار واقعا راست میگن :))

هرچند که هنوزم خودم تفاوتی بین خنده های خودم و سایرین نمیبینم و دلیل ذوق اطرافیان و درک نمیکنم

اما خب دلیلی شد بر نوشتن اینا و کمی تحویل گرفتن خودم :))

اصن یه فکر اقتصادیم الان به ذهنم رسید

فایل صوتی خنده هامو به فروش میذارم :))) برای تقویت روحیه شماها خخخ

من خوبم هیچ نگران نباشید

اینا اثرات کار زیاد و خستگیه فقط P:

ولی قابل درمانه جای نگرانی نیست

اون شعر اولم باید یکی میگفت بهم که هنوز نگفته من خودم گفتم که تو دلم نمونه

ضمنا اونایی که نشنیدن حق مخالفت و نقض کردن این واقعه رو ندارن -_-

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۸
سپیدار
پنجشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۴۵ ب.ظ

دنیای یخ بسته

از بست شیخ طوسی که وارد میشی...جایی که مرده ها رو میارن داخل حرم طواف میدن..میبرن جلوی ضریح..و برای آخرین بار پابوس امام رضا تا طلب بخشش کنن و آقا شفاعتشون کنه...یکی از فرشای حرم و که زوارای امام رضا روش راه رفتنو هم روی جنازه تکون میدن..
جنازه از گیت بازرسی اومد و صدای گریه و جیغ شنیده میشد
با دیدن این صحنه تو دلم گفتم حالا دیگه چه فایده؟؟؟ و این هی تکرار شد و تکرار شد...
ما مردم مرده پرستی هستیم!
تا زنده ان قدر نمیدونیم ...هی میگیم فردا برا فلانی فلان کارو میکنم..فردا میشه بعدا..بعدا فراموش میشه...وقتی مرد میگیم کاش بود تا براش کاری میکردم..
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۴۵
سپیدار
پنجشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۰۲ ب.ظ

ریشه های مقاوم

آخرین بار که از دندون زرشکی زدم بیرون تو دلم گفتم عمرا دیگه من برگردم اینجا!!

خیلی مسیرش دور و پر ترافیکه و منم هر بار از سرکار یه آژانس میگرفتم که به موقع برسم و با این وجود بازم کلی معطل میشدم تا نوبتم برسه

حالا نگو در همون حین که من تو دلم میگفتم عمرا...یکیم با پوزخند به من میگفته:هه! فک کردی؟!

باز من تو دلم به اون یکی گفتم پس چی؟؟؟ نمیام دیگه :/

ولی امروز به اون یکی اعتقاد پیدا کردم

زنگ زدن که یه دونه عکس تو پرونده شما کمه بیمه گیر داده تشریف بیارین اون یه دونه رو بگیریم 'o'

گفتم نمیشه از یکی دیگه عکس بگیرین بذارین تو پرونده من؟؟؟ :/ آخه این همه رااااااااااااه

هیچی دیگه قرار شد امروز اول وقت برم ینی 7:30 صبح اونجا باشم ....هعی روزگار

اگرچه که توفیق اجباری شد و زیارتم رفتیم ولی یه روز تعطیل 6صبح بیدار شدن خیلی ضد حال بود

هه! تازه فهمیدم خانوم دکتر در جریان سوتی اینا نبوده.دعواشون کرد :)) اینام ظاهرا قصدشون این بوده من 7:30 صب برسم قبل اومدن دکتر که اون نفهمه :|

از قضا منم با ماشین خودم رفتم یه تیکه راه و اشتباهی رفتم مجبور شدم کلی دور بزنم و یه ربع ساعت دیرتر رسیدم..


اخیرا دقت کردم دیدم ماشینم منو یاد قِرقی میندازه
قِرقی و یادتونه؟؟ ژیان چاغ و لاغر بود
ماشین منم همونجوری صدا میده :)) بیخود نبود اینقد باهاش مانوس بودم
بابا از ماشین من خوشش نمیاد
ینی راه میره دست میگیره و میخنده :/
طوری شده تو خیابون داریم میریم یهو میگه عه سپی؟ ماشینت
عه این ماشین تویه هااا ولی از مال تو داغون تره :|
از وقتی تو اینو خریدی پر شده هاااا ولی همه از مال تو تمیزترن :|
ماشین و که قفل میکنم میگه ای بابااا کی میاد ماشین تو رو بزده آخه -_-
امروزم سوئیچ رو ماشین بود میرفتیم بیرون میگه چرا سوئیچ و برنداشتی گفتم برش میدارم الان میگه البتهههههه کسیم نمیاد اینو برداره مگه عقلش کم باشه
بعد از گفتن این جملاتم کلی مسرورانه میخنده
البته که منم در پاسخگویی کم نمیارم ...پری شب ماشینم و آورد تو حیاط بهش گفتم ماشینمو آوردی نکوبیدی که؟؟ :)) خخخ
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۰۲
سپیدار
يكشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۰۹ ب.ظ

اهداف فوق فشرده

فاز اون عده ای که هر روز به وب قبلیم سر میزنن چیه دقیقا؟؟؟

خب من که چند ماهه اونجا نمیرم.آدرس اینم گذاشتم اونجا (البته مستقیم اینجارو نشد بذارم چون فک کنم بلاگفا با بلاگ آی آر لجه خیلی هی میذاشتم میگفت غیر مجاز  :)) )

امروز اولین روزی بود که شیفتمو کم کرده بودم.گفتم میرم خونه نهار و بعدم خواب و 3یا 3:30 بیدار میشم میرم به زندگیم میرسم

فقط به قسمت نهار و خوابش رسیدم

نهار خوردم بعد قشنگ خوابیدم تا 5 :|

بعدم دیگه نرفتم پایین :|

تازه هنوزم خوابم میاد :(

خب اصن میدونین چیه؟؟یکشنبه ها برو بچزم میان اینجا منم نه که خیلی منتظرشونم برا همین اصن نرفتم دیگه :/

دیگه چه بهانه ای بتراشم عایا؟

یه کلاس فوق مفرح هم میخوایم با دوستا بریم هنوز که به هیچ نتیجه ای نرسیدیم

آخر سالی اینقده خرجای مهمتر هست و کار هست که آدم ترجیح میده آخر سالی ازین برنامه ها برا خودش نچینه

خلاصه آخرش.... فازشون چیه دقیقا؟؟دوس دارم بدونم

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۰۹
سپیدار
شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۱۷ ب.ظ

آتش و خاک

یه معادلاتی پیش اومد و وجود داشت که پر از x بود تنها y این معادله خود من بودم!
خیلی تلاش کردم این مجهولات و معلوم کنم اما نشد!
هرچی بیشتر واردش شدم انگار این جریانات گنگ تر میشدن و من بیشتر در تعجبات خودم فرو میرفتم
دست آخر هم سوال و سوال و سوال از خود خدا...
زمانی تمام وجودم شده بود پر از سوالهای بی جواب
و سرانجام قصه ای که به نظر به آخر رسیده اما هنوز انگار ته مونده هایی داره
خاکسترهایی که ممکنه روزی شعله ور بشن..حالا هرچند کوچیک
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۷
سپیدار
جمعه, ۲ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۴۸ ق.ظ

من و بنزم

واقعا چرا هیچ کجای بلاگفای خود آدم نمیشه؟؟؟

چرا اون بلاگفای لعنتی که اینهمه نوشته های مارو خورد و یه آبم روش هنوز وقتی بهش سر میزنم حسی داره که اینجا نداره؟ :/

بگذریم


من همیشه خوب ماشین و میارم تو حیاط و خوبم میام بیرون الا وقتی که بابا یا داداشم وایسادن نظاره میکنن؟ :|

عاخه چرا؟؟ :|

دیروز قرار بوود ماشین و ببریم تعمیرگاه و یه دستی به سر و گوشش بکشیم (البته این دست کشیدنا مربوط به خساراتی که من بهش وارد کردم نمیشد) ترمز و آمپسر و فرمون و ...اینجور مسائل

بابا جان با ماشین خودش بیرون منتظر من بود منم مثلا آروم آروم میومدم عقب و تو فکر حرف داداشم بودم که گفته بود خیلی جلو عقب نرو و با همون فرمونی که اومدی با همون بیا بیرون که یه آن دیدم فاصلم از سمت راست به شدت زیاد و از سمت چپ به شدت کم شده :O

باز خیرگی به خرج دادم و ادامه دادم البته دیگه خیلیم وقت نداشتم برای تغییر مسیر..یه وزوزهاییم از بیرون میشنیدم ولی نه نگاه کردم نه توجه

خلاصه وقتی به خودمون اومدیم که با در سمت چپ درگیر شده بودیم :/

بعد پدر جا هراسون به من میگفت برو جلو برو جلو..من سعی میکردم اما نمیشد..بالاخره سعیم نتیجه داد و من رفتم جلو و سپر عقب نصفش کنده شد :|

خب چرا؟ :|

بعدنا خودم فهمیدم اگه همون کجکی که اومدم بیرون همونجوری برمیگشتم تو حیاط سپر گیر نمیکرد (ماشین و باید کج ببرم تو حیاط پارک کنم)

بعد پیاده شدم و صحنه ای رو که خالقش بودم و نگاه کردم و حرفای دَدی رو هم شنیدم و دیدم آقای همسایه هم بیرونه و خلاصه بعدش فهمیدم اون وزوزی که میشنیدم داد و فریاد اون بنده خدا بوده که میگفته نیا نیا الان میکوبی :O بعد که کوبیده شد من فقط صداشو شنیدم که گفت خورد

به بابا گفته بود کوبید دیگه ولش کن ایشالا راننده خوبی میشه :/

من راننده خوبیم :/ یکم گاهی وقتا خیره سری میکنم فقط :/

ماشین و گذاشتیم تعمیرگاه آشنای بابا و نزدیک خونه و برگشتن با پدرجان همانا و شنیدن حرفای همیشگی راجع به ماشین هم همان


از خوشحالی این ماه به بعدم اینه که یکشنبه و سه شنبه 1:30 شیفتم تموم میشه و میام خونه

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۴۸
سپیدار