خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۲۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۰۹ ب.ظ

ابر همیشه گریان

استخر به شدت خلوته چون هنوز خیلیا نمیدونن باز شده

عجب بهاری شدههه همش بارون بارون بارون اغلبم شدید میشه یهو

هوا سرد شده منم که شیر گاز اتاقمو کلا بسته بودم امروز مجبور شدم بخاری رو روشن کنم دوباره!

از هنر شهر سازی بگم که سطح شهر موقع بارون پر از رودخونه های طبیعی ساعتی میشه :|

دیروز برگشتنی از استخر همش فک میکردم الان تو این آبا گیر میکنم :/

و نمیدونم چرااااااا؟؟؟؟ واقعا چرااااااا؟؟؟ برف پاک کنی که دو ماه پیش خریدم سمت شاگرد یهو شکست و دیگه کار نکرد تا خونه !!!!

اول فک کردم شاید گیر کرده ولی وقتی رسیدم خونه دیدم شکسته کلا!!!

حالا به چه دلیل نمیدونم واقعا

اون موقع که خریدم گفت این جنس خوبه

با این پولای تا این حد حرومی که میخورن نباید وضعیت زندگیا و مملکت ما بهتر از اینم باشه!

اگه برف پاک کن سمت خودم میشکست فک کنم به خونه نمیرسیدم دیگه تو اون بارون شدید

بازم خداروشکر

هوا به قدری گرفته است که آدم چندان رقبت نمیکنه بزنه بیرون..هم گرفته و هم سرد

به هر حال عصری باید برم برف پاک کن بذارم رو ماشین که فردا تو راه نمونم یه موقع

دوره ای شده که به هیچ کسی اعتمادی نیس..آشنا یه جور سرت کلاه میذاره و غریبه یه جور..خیلی باید شانس بیاری که بخوری به تور آدم حسابیا و وجدان زنده ها!

یه حس سردرگمی دارم! نمیدونم چرا؟


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۰۹
سپیدار
شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ ب.ظ

شروع دوران دو زیستی

بالاخره اولین روز کاری 9ساعته رسید

تا ظهر که فقط یه نفر اومد..آب سرد بود

درجه نذاشتیم ولی حدس زدم حدود 29باید باشه!

سرماخوردگی و سرفه های خفن تا حدی بهتر شد با درمان خونگی مامی و خودم ولی مامی تاکید اکید کرد که امروز تو آب نرو..من میدونم تو میری چشمت میافته...گفتم باشع!

ولی شما هم اگه کمی آبزی باشین متوجه میشین که از یه استخر خالی که تازه آبشو عوض کردن و هنوز پای بشر بهش باز نشده اونم بعد حدود 2ماه!! نمیشه گذشت

حالا خوبه که خیلی خلوت بود و استراحت زیاد داشتیم روز اول

و 2ساعت آخرم به خاطر قطع آب تعطیل شد

خونه ام آب قطع بود

دیشب و عصری به شدت تگرگ بارید...یکی از مخازن آب صدمه دیده

چقده خسته ام

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۱۸
سپیدار
جمعه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۰۷ ب.ظ

وجدان متورم

نمیدونم چرا همش عذاب وجدان دارم!

برای کوچکترین استراحت و تفریحی حس عذاب وجدان میگیرتم..

انگار همش باید کار کنم

از اون دست افرادیم که اگه مجبور نشم هیچ استراحت و تفریحی برای خودم قائل نمیشم انگار!

نمیدونم چرا واقعا چرا؟؟

همین یه ساعت پیش سخت تو فکر بودم یه کلاس ورزش و بدن سازی برای روزای فردم ثبت نام کنم که به بهانه ای از خونه بیرون برم و ... یه آن با خودم گفتم خب بعد هر روزشی باید 48ساعت استراحت باشه! بعدم میخوای بری خب برو قدم بزن برگرد دیگه چرا کلاس و رفت و آمد و خستگی؟؟

نمیدونم چرا اینقد عادت کردم به خودم فشار بیارم با کار!

یه دو روز خوب میشم باز از روز سوم اگه کار نکنم عذاب وجدان سراغم میاد..حتی خوابام آشفته ان..در هر حالتی باشم تمام فکرم پیش کارامه...آخه چرااااا؟؟؟ من کی اینطوری شدم؟؟؟ :(

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۰۷
سپیدار
جمعه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۲۰ ق.ظ

گرگ و میش

با اینکه دیشب دیر خوابم برد (فک کنم 1گذشته بود) ولی صب دیگه نتونستم بخوابم

احتمال میدم از ذوق بازگشایی استخر و رفتن سرکار!! باشه که فردا قطعا این ذوق به بیشترین درجه ی خودش میرسه :پی

دیگه مطمئن شدم از حساسیت فصلی به سرماخوردگی منتقل شدم

سرفه و خارش کم گلو و نشتی هایی که بیشتر شدن اونم درست زمان بازگشایی و روز اول..

به هر حال استنشاق آب جوشیده و نمک دریا فعلا بهترین راه حله تا اوضاع وخیم تر از این نشده

کار مهمی که میخواستم انجامش بدم بالاخره دیروز مقدماتشو فراهم کردم..حالا میمونه خرید لوازمش که یه قسمتش کمی سخته!

بعد مدتها برای خودمم یه چیزی درست کردم

مامان دلش میخواد هرجا میره من همراهش باشم و هر وقتم من بخوام بیرون برم میخواد که باشه!

خب همچین چیزی نمیشه که..اگرم بشه میشه مثل حال و روز الانم که برنامه هامو باید مرتب عقب بندازم تا زمانی که مامان جانم بتونن تشریف بیارن

یا جاهایی رو تو زمانی که خسته ام و بی حوصله مجبور میشم همراهیش کنم..مثل مهمونی شنبه عصر که هیچ دلم نمیخواد اونجا تو اون جمع خاله زنکی باشم و حرفای بیخود و نیش و کنایه های مثلا دلسوزانه رو بشنوم! بماند که از صبم سرکارم و اون موقع خسته ام هستم شدیدا

این اوضاع بهمم میریزه..از طرفی دلم برای مامان میسوزه از طرفیم میبینم خودم از برنامه هام جا میمونم

دوشنبه هم توسط مدیر اسبق دعوت شدم که حقیقتا از مولودی و این مهمونیای بیخود اینجوریم خوشم نمیاد ولی خب برای دیدن دوستان و احترام به میزبان ناچارم شرکت کنم ..اونم باید بعد از استخر نیام خونه و برم...جالب اینجاس که چون مامان جان خودش نمیخواد بیاد میگه دوشنبه نریم :|

منم گفتم خب شما نیا من خودم میرم :/ والا دیگه!

باید فکری بردارم برای رفع این مشکل کم کم

البته باز کار که شروع بشه بعضی موانع خود به خود کم میشه

راستی دیروز بعد کلی گشتن آرزوهای شستنیمو هم پیدا کردم بالاخره و گذاشتم دم دست! این فعلا اولین نتیجه ی نوشتن موضوع تو وب بود

مربوط به شرف و الشمس سال پیش و سال قبل یا شایدم دو سال قبل میشن باید تاریخاشونو ببینم..امسال دیگه حتی به خودم فشار نیاوردم که نقش پشت انگشتری شرف الشمسمو تو فاصله ی بین صبح تا غروب حک کنم..نمیدونم شاید نوعی دلزدگیه..

امروز و تا شب کلی کار دارم که برای 2-3روز شلوغ اول هفته ی آینده باید انجام بشن


۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۰۷:۲۰
سپیدار
پنجشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۱۷ ب.ظ

و من برای تو آرزو میکنم..

دیشب سیل بدی اومد سمت ایلام و خوزستان

خیلی جای تاسفه که مسئولیننننننننن!!! هنوز نتونستن بلایای طبیعی این کشور و تا حدی مهار کنن!!!

بعد اینهمه سال...یه بار گرد و خاک یه بار سیل یه بار زلزله...

خدا خودش رحم کنه بهشون

حالا این وسط تلگرام چرا قاطی کرده خدا میدونه!! :/


بالاخره از شنبه کار شروع میشه..ساعتا کمی تغییر کرده.9تا5 بود الان شده 9:30 (شما بخونین 9:15) تا 6 امیدوارم بیشتر از 6نشه! شایعاتی هست آخه

حالا کی میخواد بعد اینهمه مدت بره سرکار؟؟؟؟

ولی خب واقعا یه استراحت حسابی لازم بود بعد اونهمه کاری که از خودم کشیدم...گرچه ابن مدتم بیکار نبودم ولی خب همینکه خواب و بیداریم دست خودم بود خوب بود..


و امشب شب آرزوهاست..آرزو کنیم برای ظهور منجی... برای سلامتی سربازایی که شب و روز ندارن تا ما شب راحت بخوابیم و روز راحت کارامونو بکنیم...برای خانواده هاشون...برای آرزوهای همدیگه.. ♥


۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۱۷
سپیدار
سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۴۵ ب.ظ

بادیگارد یا محافظ


باید بگم این فیلم واقعا عالی بود! خیلی عالی ..دست حاتمی کیا جان هم درد نکنه حقیقتا و چقدر ظلم کردن بهش که فیلمو از جشنواره حذف کردن چون جنابات دولت موافق نبودن!!!!!!

به قدری با ظرافت مفاهیم خاص توش لحاظ شده که نه تنها خسته نمیشین بلکه هیچ وقت حس دیدم یه فیلم صرفا آرتیستی و بزن بزن با هیجانات کاذب بهتون دست نمیده

و از یه جایی نزدیک به آخر میبینید که اطرافیانتون دارن اشکاشونو پاک میکنن مرتب

مسلمه که چرا نباید چنین فیلمایی رو اجازه خودنمایی و بروز زیادی بدن..

پرویز پرستویی مثل همیشه عالی ..مریلا زارعیم همینطور..

نمیدونم چطور تعریفش کنم فقط میدونم ارزش وقت گذاشتن رو داشت و داره


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۴۵
سپیدار
دوشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ب.ظ

خیالهای کپک زده

آرزوهایم را روی کاغذ نوشته بودم...مدتهاست میخواهم بازشان کنم دوباره بخوانم و در آب بشویمشان

تا تک تک کلماتش محو شوند

نمیدانم یکسال یا دوسال یا 3سال گذشته از نوشتنشان

هر روز ناگهان یادم می آید که باید باز شوند و نابود اما باز فراموش میکنم و با همین فراموشی ها این چند سال گذشت

کسی چه میداند شاید همین آرزوهای نوشته شده پای آرزوهای بعدیم را بسته

گرچه باید اعتراف کنم خواندنشان خاطرات بدی را یاد آور میشود

بعضی از آن آرزوها مدتهاست تاریخ انقضایشان گذشته و بوی تعفنشان هنوز هم گاه گاهی به مشام میرسد

مینویسم شاید که اینبار یادم ماند و آرزوهایم را شستم


شنبه بنزمونو بردیم معاینه فنی :/ هعی از اولین بارها..هعی از اولین تجربه هااا..هعی از همه ی اولین هایی که باید کی کنارت باشه و راهنماییت کنه ولی نبود :/ هعی از من که هییییییییچ یادم نبود ترمز دستمو قبلا درست کنم و چقدر اونجا الاف شدم تا درست شد ...هعی


توی زیر زمین یه سری وسایل هست که باید خورد خورد دور ریخته بشه و البته دور از چشم والدین!چند تکه چوب و ام دی اف بود باز مانده های درب آبچکان که به هنر مندی اینجانب بلامصرف شد :پی و قطعه ای از یک میز و یک صندلی تکه پاره و چند تیکه نازکتر...

خلاصه همه رو بردم دادم گفتم یه صندلی کوتاه برای خیاطیم بزنه..اونم بعد یه روز بدقولی امروز تحویلمون داد بالاخره.خیلی خوب شد راضیم!

هم از شر اون چوبای اضافه خلاص شدم که عامل جمع شدن عنکبوت و امثالهم بود و هم یه صندلی مناسب گرفتم که گردن درد نشم

حالا چندتا مهتابی و قابهاش هست که سوختن نمیدونم اونارو کجا باید ببرم؟؟؟

یک بوم نقاشی شده و یک تابلوی گل چینی که سالهای دور با خواهر و دخترخاله هام طی یه پروژه خنده دار درستش کردیمم هست که باید از شرشون خلاص بشم


عصری یهو دلم خواست برم بیرون و قدمی بزنم.به هوای خرید دگمه ریلی حاضر شدم و رفتم..چقد باد سردی بود..سوز داشت..مغازه هم بسته بود :/ گرچه اگرم باز بود بعید میدونم داشته باشه..جاییم کهمیدونستم داشت دورتر بود..خواستم برم خونه با ماشین برم که ...هعی ماشین ددی جلو بود و گفت من ماشینمو برنمیدارما گفته باشم :| این بود که نقشه ناکام موند..باید یه فکریم برا این قضیه بردارم..باید مخ بابارو بزنم که در حیاط خلوت و بزرگ کنه برای ماشین من :/ قرقی من که جاییم نمیگیره طفلی


و ناگهان یه ساعت پیش بلیط سینما رزرو کردم برای فردا 10 صبح فیلم بادیگارد


عصری رفتم پایین کارامو بکنم یهو به خودم اومدم دیدم بیشتر از یکساعته که تو فکرم..

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۲۷
سپیدار
دوشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۰۸ ق.ظ

تکالیف عقب ماندگی

آدمها عجیب شده اند یا قوانین دنیا عوض شده؟؟

شاید هم عده ای چون من جاماندگانِ از دنیا هستیم

آدمها وانمود میکنند که دوستت دارند اما ناگهان میروند!

امروز برایت سنگ تمام میگذارند و فردا که رسید انگار نه دیروزی بوده و نه او و نه تو..

آدمها عجیبند

میان زمین و آسمان نگهت میدارند

نه امیدوارت میکنند و نه امیدت را به کلی میبُرند

آدمها انگار نمیدانند که بلاتکلیفی بدترین حس دنیاست...

آدمها یک وقتهایی حالت را بهم میزنند با بودنهای کلیشه ای و نبودنهای تکراریشان

با فکرهای بیخود درونیشان

با خودخواهی های به ظاهر انسان دوستانه اما...!!

باید از آدمها فاصله گرفت

آنقدر که دیگر دست ذهنشان هم به تو نرسد

و به قول سهراب

دور باید شد از این خاک غریب...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۸
سپیدار
يكشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۳۷ ق.ظ

بخشی از زندگی یک آبزی

دلم خواب میخواست اما خوابم نمیبره

خواب و بیداریم بهم ریخته

و امشب شاید آخرین شبی باشه که اینجوری بیدارم

شایعاتی در راهه که میگن دوشنبه استخر باز میشه

خوبه..کار..یه کار دیگه..تنوع ..و دوباره روال قبل

فکر کردن از شب قبل برای ست کردن رنگ لاک و لباس و گیره و آرایش و دمپایی سر آب

دوباره جیغ جیغای اول روز و نشستنای خسته کننده ی کنار آب به تنهایی

چشم کشیدن تا رسیدن وقت استراحت که حالا دیگه خیلی خیلی کمتر شده!!!

استخر یعنی کلاسای آموزشیش

یعنی بچه ها و بزرگایی که قبلا شاگردت بودن و حالا با دیدنت اظهار خوشحالی میکنن

کوچولوهایی که با ذوق میان به طرفت و میپرن تو بغلت و منتظرن بدنهای خیس و لاغرشونو بغل کنی و ببوسیشون

مدامم از تو آب نگاهت میکنن و میخندن..به دوستا و خواهر و مامانشونم نشونت میدن ..مثلا یواشکی!

من عاشق کلاس بچه هام

استخر یعنی برنامه ریزی برای شنا تو کمترین وقت

یعنی خیس نشستن روی صندلی و پیچوندن موهات تا حدی که بدون بستن کش و گیره روی سرت بمونن

یعنی تا خلوت شد بلند شی کنار آب کمی نرمش کنی و حلقه بزنی

اونوقته که مشتریام با نگاهاشون تشویقت میکنن و بعضیام با کلامشون..و عده ایم کاراتو تکرار میکنن..

یعنی یکمم حرص خوردن

از زیر آبی رفتن بعضی همکارا..

از توقعات بعضی مشتریا

ازگوش به حرف نکردنشون و شوخیا و کارای خطرناکشون

از سر و صداهای بچه های کوچیک تو استخر بچه ها و مدام بیرون اومدن و دویدشون

استخر یعنی عادت به نهار نخوردن

تو گرمای ظهر و بخار کلر سردرد شدن

نگران سوختن زیر آفتابی که از تلقای سقف میزنه بهت

ساعت زدن و شنیدن غرغرای مدیر

نگرانی از اینکه هر روز به دلیلی حقوقی که باید بدن و نمیدن

ولی...

با همه ی اینا آب یعنی عشق

کلاس یعنی عشق

نجات یعنی عشق

و استخر جایی که من تا حد زیادی خودمم..خودم میشم


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۷
سپیدار
جمعه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۰۰ ب.ظ

یکبار برای همیشه

میگویند آدمها یکبار برای رسیدن به کسی دیر میکنند و بعد از ان دیگر برای رسیدن به هیچ کسی عجله نمیکنند..

اما من میگویم آدمها همان بار اول برای رسیدن به کسی عجله میکنند

میدوند

تلاش میکنند

اشک میریزند

میخندند

دلخوش میشوند

اصلا دنیایشان زیر و رو میشود

ولی..ناگهان نمیرسند!

ناگهان میبینند تنهای تنها تلاش میکردند

میفهمند تنهای تنها دوست میداشته اند..

تنهای تنها میدویده اند

و زلزله ی دروغ تمامشان را میلرزاند

فرو میریزند

میترسند

و برای همیشه نیمه تمام باقی میمانند

بعد از آن دیگر برای هیچ رسیدنی تلاش نمیکنند

منتظر نمیمانند

این آدمها یکبار یک جایی مرده اند ولی دفن نشدند

بیخیال میشوند اما فراموش نمیکنند

میخندند اما اعتماد نمیکنند

میروند اما قصد رسیدن به هیچ کجای دنیا را ندارند

این آدمها باورشان را جا گذاشته اند پشت همان زلزله ی 10 ریشتری!

اعتمادشان را هم همانجا به خاک سپرده اند...

آدمها یکبار و تنها اولین بار عاشق میشوند!

بعد از آن عاقل میشوند..عاقلانه دوست میدارندو عاقلانه زندگی میکنند

و تازه میفهمند زندگی همان دوست داشتنهای ساده تر است..



- بلاگفا بودیم هی میومد میگفتن وبت قشنگه به منم سر بزن

اینجا باز هی میان میگن منو دنبال کن

والا از اینهمه دنبال هم بودن به چی رسیدین؟؟

چند نفریو دنبال میکنم ولی ترجیح میدم مخفی باشه از این جهت که ریا نشه و تو رودرواسی دنبالمون نیان ;)

لطفتون زیاد

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۰۰
سپیدار
پنجشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ب.ظ

وقتی زن ها شروع می کنند..

میخواستم چیز دیگه ای بنویسم ولی این متن تو پیج یکی از دوستان فیسبوک نظرمو عوض کرد..


من اگر مرد بودم 
دست زنی را می گرفتم
پا به پایش فصل ها را قدم می زدم
و برایش از عشق و دلدادگی می گفتم
تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد!
شما زن ها را نمی شناسید!
زن ها ترسو اند
زن ها از همه چیز می ترسند
از تنهایی
از دلتنگی
از دیروز
از فردا
از زشت شدن
از دیده نشدن
از جایگزین شدن
از تکراری شدن
از پیر شدن
از دوست داشته نشدن
و شما برای رفع این ترس ها 
نه نیازی به پول دارید
نه موقعیت و نه قدرت
نه زیبایی و نه زبان بازی!!!!!
کافیست فقط حریم بازوانتان راست بگوید!
کافیست دوست داشتن و ماندن را بلد باشید!
تقصیر شما بود که زن ها آن قدر عوض شدند. 
وقتی شما مردها شروع کردید
به گرفتن احساس امنیت
زن ها عوض شدند
آن قدر که امنیت را در پولِ شما دیدند
آن قدر که ترس از دوست داشته نشدن 
را با جراحی پلاستیک تاخت زدند
و ترس از تنها نشدن را 
با بچه دار شدن، و و و...
عشق ورزیدن و عاشق کردن
هنر مردانه ای ست
وقتی زن ها شروع می کنند
به ناز خریدن و ناز کشیدن
تعادل دنیا به هم می خورد

سیمین بهبهانی


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۹ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۱۵
سپیدار
دوشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۲۱ ب.ظ

یک ذره از عشق

بالاخره یه پروژه چند قسمتی به نیمه رسید ..این نیمه یعنی تقریبا تموم

یعنی یه چیزی دیگه از سرم کم شد

البته یه سوتی خفنی دادم که فردا معلوم میشه نتیجش -_-

فاز دوم عکسا هم گرفتم و طبق انتظارم بسی شاد شدن همه :)

نمیدونم چرا اینقده با قفلا مشکل پیدا کردم اخیرا :| یا میشکنن یا خراب میشن... قفل پدالو که یه هفته پیش گرفته بودم بردم عوض کردم..شانس من همین یکی جزو خرابیا بود و باید مرجوع میشد

یه کاری که مدتهاست عقب انداختمو میخوام شروع کنم منتهی نمیدونم میتونم یا نه! هنوز نمیدونم دقیقا باید چطور شروعش کنم و کجا برم؟ ولی یه عشق بزرگ تو این کار هست..یه کشش عجیب! دعا کنید بتونم درست و به موقع انجامش بدم

تصمیم گرفتم امشبو هر طور شده زود بخوابم اگه اثرات این تلخ دوست داشتنی بذاره البته!

همیشه به فردای زندگی باید امیدوار بود!

مشکلات و وضعیت موجودی که برای عموم یا اکثریت هست و به تنهایی نمیتونیم تغییر بدیم اما شرایط خودمونو میتونیم!

به فرضم که نشه کار زیادی کرد برای تغییر! وقتی دائم گله و شکایت کنی که بهتر نمیشه میشه؟ بدتر میشه

خدارو شکر بابت همه چیز مخصوصا دوستای خوب مثل شما مثل بقیه :)

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۲۱
سپیدار
دوشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۱۸ ق.ظ

قول و قرارهای فراموش شده

جای شب و روزم عوض شده

هر شب تصمیم میگیرم ساعت 10:30 بخوابم و حتی سراغ این جعبه ی جادویی هم نیام ولی باز نمیشه

باز تا 1 و 2 بیدار میمونم

صبح هم 9 بلند میشم

از ساعت 10 نشستم برای ادیت عکسا که دیگه کل عکسای سالو ببرم بدم عکاسی..ساعت 5بلند شدم در حالیکه کمر و گردنم به شدت درد میکرد

سردرد هم اضافه شد

به حال با اینکه خوابم پریده بود خودمو وادار کردم دراز بکشم و پتو رو بکشم روی صورتم و چشمامو ببندم بلکه کمی دردهام التیام پیدا کنن

شاید کار بیخودی به نظر بیاد ولی نتیجه ای که داره باعث ذوق و خوشحالی بقیه میشه..همین خیلی خوبه

دراز کشیدن زوری همانا و بلند شدن ساعت 6 همان

به خواهرم گفته بودم میرم پیشش عصری هم خودشو ببینم هم بچه شو

تا رفتم عکاسی و برگشتم شد 6:30

بچه هنوز بیحال بود..خیلی لاغر شده..دکترش گفته بود 2-3روزدیگه خوب میشه..توی بغلم خوابید ...

دلم براش خیلی سوخت

یاد مامانم افتادم و خیلی مامانای دیگه اون زمانی که امکانات یک سوم الانم نبود!

چه زجری کشیدن

ساعت 8 اومدم خونه ..اون یکی جوجه خونه بود و وقتی نزدیکش شدم جیغ میکشید و میخندید..گفتم خوبه تا حالا من تنهایی جیغ جیغ میکردم حالا شدیم دوتا

احساس مریضی دارم

حالتهای سرماخوردگی و کمی گلو درد..شاید منم دارم مریض میشم

با ادمایی که هیچ امیدی به فرداشون ندارن همصحبت نشین!

طوری دپرستون میکنن که انگار بدترین شکست ممکنه رو خوردین

نمیدونم چرا اینهمه ام باهاش همراهی کردم..خاصیت ناامیدیه..واگیر داره

راستی شنیدین دولت روس گفته به مردای خارجی که با دختراشون ازدواج کنن 15000 دلار بعلاوه سایر امکانات کار و زندگی میده؟؟

قول میدم فردا بخوابم

....

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۱۸
سپیدار
يكشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۱۶ ق.ظ

دورهمی بهار و زمستان

بعد از جریان صبح و دیدن خواهر زاده ناتوانم که عشق خاله شه دیگه هیچ کاری نتونستم بکنم

از چرت بعد از ظهر که بیدار شدم حس بلند شدن از زیر پتوی گرم و نرم نبود به خصوص با این هوای سردی که زمستونو کاملا جلوی چشمات میاره!

به زور بلند شدم ولی نرفتم پایین یه دلیل یا شایدم بهانه مامان بود که تنها بود و خواب  و بعدیشم اینکه هنوز حالم گرفته بود...خواستم بعد بیداریش برم که بعدشم رفتم با همراهی هم دورهمی دیشب و که ندیده بودیم کامل ببینیم ..چقدم خنده دار بود از بس خندیدم سر درد شدم :)) هیچ کی مهران مدیری نمیشه ...از رک گوییش و اینکه با کسی تعارف نداره و اهل تملق و چاپلوسیم نیست..

به هر حال نرفتم کار کنم با همه ی این بهانه ها :/

وسطشم مامی به آبجی جان زنگ زد و حال جوجه خروسمونو پرسید که گفتن خطرناک نیست..

رفتیم حرم..ساعت 8..زیر بارونای نرم و هوای سرد ...اکثریت مسافرا رفتن و شهر خلوت شده مخصوصا اطراف حرم..بیشترم به خاطر این هوای سرد...مترو خلوت بود و اولین بار ما از همین ایستگاه نشستیم تا آخرش

نیم ساعته رسیدیم

البته که من کسی نیستم ولی صرف اینکه دوستان لطف دارن و میگن برا مام دعا کن..یاد همه تون بودم و هستم همیشه..هم اونا که هستن هم اونا که رفتن..

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۱۶
سپیدار
شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۵:۲۴ ب.ظ

تَبِ دلگیر

آدم است و همین یک دل

آنهم که بگیرد میماند یکه و تنها


اولین روز کاری است و همان روضه ها که دیشب مهران مدیری برایمان خواند و از ته دل خندیدیممممم..حالا امروز همان روز است!

هیچ اثری از اثرات بشر در این حوالی به چشم نمیخورد!

همه بر سر کار و تلاش روزمره

بنده هم همچنان کیفم کوک بود و بیخیال این هوای بسیار سررررددد و یخ بسته ی مثلا بهاری! که ظهر شد و دیدن جوجه خروس کوچکمان در بستر بیماری با آن ناله های نوزادانه و کم جانش تمام انرژیم را در دم گرفت..طفل معصوم که حتی جانی برای گریه کردن نداشت منقطع ناله میزد طوری که خاله جان نتوانست جلوی خود را بگیرد و مثل هوای این روزهای شهر باریدن گرفت

چشمهای خمار و تکان های آزار دهنده اش که اجازه ی شیر خوردن هم بهش نمیداد از جلوی چشمانم نمیرود که نمیرود :(

از سر ندانم کاری یک عدد آدمیزاد نادان...

تحمل دیدنش در این حال را هییچ ندارم و دلم همچنان شور میزند و شور میزند...شاید کمی حال مادرم را فهمیدم آن وقت که با دو کودک 2و3ساله و نوزاد چند ماهه تنها بود و دکتر گفته بود اگر تبش پایین نیاید تا عصر تمام میشود...


بالاخره قرقی جان را بردم بنزین خوران و بعد هم سپردن چند عکس به عکاس برای چاپ

ولی تمام طول راه اعصابم به قدری بهم ریخته بود که میخواستم با همه دعوا کنم...موقع دادن عکسها به عکاس هم همه را یک سایز و در اندازه ی بزرگ گفتم و بعد که خانه امدم پشیمان شدم :/


امشب حدود ساعتهای 8 با مادر جان راهی حرم میشویم و شب ساعت 10 با پدرجان برمیگردیم.نمیدانم حالم چگونه خواهد بود..به هر حال پیشنهاد خودم بود که به جای صبح رفتن و ظهر برگشتن، صبح به کارهای دیگر برسیم و شب برویم


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۲۴
سپیدار
جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۳۱ ب.ظ

یه روز خیلی خیلی بارونی

روز 13 همیشه دلگیر بوده

چه بارون باشه چه آفتاب

وسط روز اگه بیرون بری انگار شهر خالیه

دلت میگیره

حتی اگه قرار نباشه فرداش بری مدرسه یا سرکار

از دیشب بارون گرفته حسابیییی

هنوزم داره میاد اما کمتر شده دیگه

طبق معمول هفت سین و اول صبح جمع کردم و وسایل پذیرایی عید هم جمع و جور شد

تو این هوای بارونی باید یکی باشه باهاش بری بیرون قدم بزنی

یه دوست خوب که زیر بارون چتر نگیره و از خیس شدن نترسه

امروز همیشه دلگیره

منم خودمو با کارم مشغول کردم صبح تا حالا

دلم راه رفتن تو هوای تمیز و بارونی رو میخواد

دلم دویدن و خسته شدن میخواد

داغ شدن از شدت بازی تو هوای سرد

بازی های دسته جمعی با توپ

جیغ و سر و صدا و خنده های بلند

دوچرخه سواری

دلم همین چیزهای ساده رو میخواد که نیست!


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۳۱
سپیدار
جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۲۴ ق.ظ

سیزدهِ زیبا

فردا رو با اون عنوانی که همه میشناسن من دوست ندارم و هیچ وقتم تو این روز بیرون نرفتیم و نخواهیم رفت و علاقه ایم به این کار نداشتم و ندارم...

چرا البته یا حرم رفتیم که این روز اتفاقا خیلی خلوت میشه و یکی دو سالم سینما که اونم خلوته

به یاد این شعر شهریار افتادم


یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم


به گذشته ی تلخ فکر نمیکنم..فکرم کنم دیگه اون حس به اون تلخی نیست..بی طعم و بی رنگه..به آینده هم فکر نمیکنم..اونم برام چندان رنگین کمانی نیست

وقتی داشتم در حالو قفل میکردم با خودم میگفتم..حسش نیس..یهو باز گفتم نه! از لحظه لذت ببر..تو شیشه های سکوریت در خودمو نگاه کردم و باز گفتم در لحظه لبخند بزن..کارها تموم میشن..برای آخرین بار نگاه کردم نتونستم به خودم توی آینه لبخند بزنم کلید و از قفل درآوردم و رفتم به سمت در حیاط..

من خوبم..زندگی خوبه..فقط دگمه ی آن احساسم خراب شده ;)


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۲۴
سپیدار
پنجشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۳۵ ق.ظ

نشد که بشود!

دیروز خیر سرمون قرقی رو بردیم حمام روشویی و تو شویی موتور شویی

اونوقت امرووووز بارون گل اومد :| وقتی میگم گل ینی واقعا گل :| :|

اول فک کردم بهار خواب و حیاط گلی لوده و خاکی بوده بارون اومده این شکلی شده بعد دقت کردم دیدم نخیر هر آنچه تو حیاط بوده ازین بارون گل در امان نمونده :| از جمله قرقی من :(((


دیروز خیلی هنرمندی به خرج دادم!!!! برای اولین بار تزئینات فوق تخصصی استفاده کردم برا کیکم :)) شکلات تخته ای گرفتم آب کردم ریختم روش (چقدررررررر خوشمزه شد ) ازون مروارید خوردنیا هم ریختم روش که البته از بس سفت بود نزدیک بود دندونامون بشکنه همه :/ نمیدونم چرا اینقده سفت بود

دوتام فشفشه برا رو کیک گرفتم که همچین ترکید نزدیک بود چش و چالمون به فنا بره


طلسم شکسته شد و کارای خیاطی کم کم داره پیش میره...حالا این 2-3روزم که بگذره دیگه راحت تر پیش میره چون خطر نفوذ مهمان کمتر میشه


امروز رفتیم پیش اموات

به سنگ قبر عمه که نگاه میکردم هی با خودم تکرار کردم آخرش اینه..همینجا ..همین یه ذره جا..زیر این سنگ بزرگ و شاید چشم به راه همیشگی

نمیدونم اینکه ما میریم سر خاکشون براشون فرقی میکنه واقعا؟؟ یعنی درکی از این قضیه دارن؟؟ آخه اونا که دیگه در بند زمان و مکان نیستن!!

لابد داره دیگه..

یه قسمتی از بهشت رضا واسه شهدای مدافع حرمه..اون یه تیکه یه حال خاصی داره..هرجا باشم و نزدیک چنین جایی باشیم دلم میخواد برم نزدیکشون..قبلنا اینطوری نبودم ..ولی اینا انگار مال زمونه خودمونن نزدیکن..ملموسن...مظلومن..


از وقتی فتوشاپ نصب کردم نتم اذیت میکنه...یهو قطع میشه و وصل نمیشه تا مودمو ریست کنم :/



اینقدر نوشتن این پست طول کشید که حرفامو یادم رفت..

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۳۵
سپیدار
سه شنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۵۴ ب.ظ

جبرانی های یک موجود بداخلاق

فرقی نمیکند بهار باشد و هوای دل انگیز و مست کننده اش با رگبارهای گاه و بیگاه

تابستان باشد و گرمای دامنش

پاییز باشد و آسمان دلگیرش

یا زمستان باشد و قدمهای سنگین و سردش

دلتنگ که باشی دلگیر هم میشوی..

آدمها خوب بلدند زخمهایت را نمکین کنند



دیروز از اون روزا بود که به هیچ کی رحم نکردم..بعضی وقتا آدم تا یه دعوایی نکنه و یکم تو خودش فرو نره آروم نمیشه
ولی کاش بقیه هم میفهمیدن وقتی میگی حوصله ندارم!! دیگه سر به سرت نذارن..بذارنت به حال خودت بمونی نه اینکه پاپیچت بشن و باعث بشن حرفایی بزنی یا کارایی بکنی که نمیخوای و نباید!
و متقابلا هم چیزایی بشنوی که روحتو آزرده تر کنه
به هر حال امروز جبران مافات میکنیم..تولد ددی جانه که الان خودش نیست و شب ساعتهای 8-9میاد..مامی پیشنهاد داد کیک درست کنیم و منم به بچه ها گفتم شب بیان و به مامانم گفتم یه شام ساده در حد یه سوپ و کوکو درست میکنیم
باید برم ژله هم بگیرم و تنها ژله ای که بلدم و درست کنم :))
از طرفیم هماهنگ کردم خواهرم کادوی مامی رو که دست جمعی خریدیم براش بیاره امشب و روز مادر و تولد ددی رو یکی کنیم
به مامی قول دادم عصری با بنزم میبرمش بیرون کمی به گشت و البته رسیدن به یکسری کارها و خریدها کوچک تولدی ..سر قولم هستم اما نمیدونم این هوای گرفته و ابری تا کی ادامه داره؟؟!!
البته اول پیشنهاد مامی بود! انگار اون بهتر میدونه که کمی بیرون رفتن و دور زدن با قرقی هم میتونه حال و هوای منو عوض کنه
همه ی اینها یهویی شد
از اینترنت یه عالم فریم عکس گرفتم..اول قصدم فقط درست کردن عکسای بچه ها بود که بذاریم روی میز بعد دیدم خیلی از عکسارو میشه با اینا قشنگ کرد..مخصوصا یه عکس از مامان و بابا که پارسال گرفتم ازشون و خیلی عالی شده..کاش دیروز آماده میشد و میدادم برای چاپ اونوقت امروز میگرفتمشون...
اول دنبای پسوند پی اس دی بودم که لایه باز باشن و ...خیلی قشنگ بودن ولی حجماشون بالا بود..یهو به ذهن فعالم رسید پی ان جی هم بگیرم خوبه..خلاصه 6-7تایی آماده کردم که چندتاش مخصوص اتاق خودمه
یه دیوار خالی تو اتاقم اختصاص به عکسا داره..اینارو هم میتونم اضافه کنم بهشون

در حین فعالیت فوق جذاب ظرف شویی به این فکر میکردم که برنامه های امسالمو بنویسم..همه که نه ولی 2-3تاشو ثبت کنم ببینم میشه یا نه..اولیش که قرارشو با چند نفر از جمله سمیرا (دیشب) و دوتا همکارام از خیلی وقت پیش ریختم یه کلاس بانشاطه که قبلنم یه بار گفتم..صرفا برای اینکه یکم روحمون شاد شه و بخندیم دور هم..
بعدیش دوتا کار که خیلی دوست دارم کلاس برم و یاد بگیرم یکی خطاطی و خوشنویسی با خودکار و قلمه و یکیم موسیقی
دومی رو بعید میدونم ولی خب باید دید چی میشه

دارم خودمو عادت میدم به چرتای یه ربعی در طول روز که بعد از باز شدن استخرم خیلی به کارم میاد چون دیگه وقت استراحت نداریم
بیشتر از این مقدارم خوب نیست البته من که به شدت سر درد میشم

بعضی آدما قبلا بودن ولی حالا دیگه نیستن..یعنی اینجا نیستن..همسایه های بلاگفا..که دیگه مدتهاست خبری ازشون تو این دنیای مجازی!! نیست..دلم میخواد بدونم کجان و چیکار میکنن؟؟
مثل مریم ♥
هنوزم بلاگفا انگار جای دیگه ای بود...
 http://khodenashenakhteh.blogfa.com/
البته شاید قبل از هجوم لاین و وی چت و وایبر و تلگرام..

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۵۴
سپیدار
دوشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۵۹ ب.ظ

درد نیمه مشترک

تک فرزندی تو بزرگسالی میتونه بدترین اتفاق باشه!

وقتی اینقدر بهت وابسته میشن که کاملا در تنگنا قرار میگیری!

نه میتونی برای خودت زندگی کنی نه برای خودت برنامه بریزی..نه بی دلیل شاد باشی و نه گاهی غمگین..

و این از بدترین اتفاقاته وقتی که در آستانه ی 30سالگی خودتو موجود نسبتا کاملی میبینی که دیگه از عهده ی زندگیت بر میای و خودت باید برای خودت تصمیم بگیری اما!!..

یه جایی حول و هوش همین سن به این نتیجه میرسی که زیادی بچه ی خوبی بودنم اصلا خوب نیست!

باید مثل بعضی بچه ها میبودی که دائم تو برنامه ها و مهمونیا و زندگی خودشونن و چقدم بیشتر درک میشن!!

و البته یه اشکال دیگه هم هست..اشکال شاید بیشترش برمیگرده به زن و مردهایی که تو سن 50 سالگی نمیتونن همو خوشحال کنن!

انگار دیگه به درد هم نمیخورن..اینه که به نفر سوم رو میارن

نفر سوم اینجا میشه قربانی!!

تعارض توی زندگیم موج میزنه...گاهی ادم حتی کمی هم که برای خودش باشه کمی حالش بهتره..

و این درد خیلیها هست و درد خیلی ها هم نیست


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۵۹
سپیدار
دوشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۵۷ ق.ظ

غیر منتظره ها

خبرهای رسیده حاکی ازینه که استخر به این زودیا باز نمیشه!!!!!


بالاخره امروز طلسم شکست و ورزش شروع شد..40دقیقه...خوب بود


خواب دیدم موهامو کوتاه کردم :( چقد غصه خوردم..


با کلی مشقت فتوشاپمو نصب کردم ..بادم اومد که میتونستم زودتر از راهنماش استفاده کنم!


میخواستم امشب زود بخوابم ولی دیرتر از همیشه دارم میخوابم..


بهار یه طوریه که همش چرت میزنی...


گاهی وقتا یهو دلت میگیره...یهو


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۵۷
سپیدار
يكشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۲۵ ق.ظ

دسته گل جدید

عرضم به حضور انورتون که عید دیدنیا تقریبا تموم شد
یعنی اونجاهایی که من مجبور بودم خانواده رو برای رفتن همراهی کنم تمومه اوناییم که میخواستن بیان خونه ی مارو آباد کنن تقریبا اومدن همه
بنده هم دیروز یه حرکت جالب انگیز زدم و تصمیم گرفتم ویندوز عوض کنمممممممم :))))
عاقا ما سی دی رو گذاشتیم...همه چی خوب پیش میرفت ... ویندوز قبلیم فرمت شد...ویندوز جدید شروع به نصب شد.رفت و رفت و رفت ...یهوع!!!!! دیگه نرفت :|
هرکاری کردم دیگه نرفتتتتت که نرفتتتت :|
هیچی دیگه موند که برم سی دی جدید بگیرم :/
امروز جاتون خالی رفتیم حرم ..چقده شلوووووووووغ
تو صحن دوری زدیم و پنجره ی فولاد و چند دقیقه ای جلوش ایستادیم..ولی آفتاب بود و حسابی گرمم شده بود و سردردم که هدیه این فصله از همون اول که بیرون اومدیم شروع شد...
خلاصه دوری زدیم و اومدیم بیرون
مامان جان با یه پیشنهاد منو بسی شرمسار کرد...رفتیم و برام عیدی گرفت
بعدم باز پیاده روی تا محل خرید سی دی مورد نظر ویندوز
و اینطوری شد که ما نزدیک 3رسیدیم خونه و نهار و زدیم اونم در حالی که معده جان داشت سوراخ میشد :/
با خودم فک کردم کاش دوتا دونات لااقل میگرفتم تو راه
راستی شما همه میدونین دونات چیه؟؟؟ چن روز پیش یکی گفت مخصوص مشهده و خیلی جاهای دیگه اصن نمیدونن چیه :|



پ.ن:
2کیلو اضافه وزن!!!
1کیلو از مسافرت تبریز و اصرار های عمه جان برای ریختن انواع خوردنی به معده ی ما و یک کیلو هم نتیجه ی این عید دیدنیای بیخود و تعارفات خسته کننده اس




پ.ن:
برای خودم مدتیه که خیلی متاسفم..حال و حوصله ی حرم رفتنم ندارم..چند بار اخیر اگه رودرواسی مامانم و کارای دیگم نبود نمیرفتم...انگار یهو بعد کلی عجز و ناله سرد شدم!! اب سردی که ریختن روم و منو برای همیشه به سکوت فرو برد...وقتی میرم دیگه مث سابق نیستم...اون حس ارامشو ندارم انگار...یه طوری میخوام زودتر بیام بیرون... نمیخوام اینطور باشم اما انگار از تمام این شهر بیزارم..از تمام در و دیوار و آدمهاش.. نمیدونم چرا ولی دلم میخواد از اینجا کوچ کنم
شاید روزی رفتم و پشیمون شدم..شاید روزی رسید که حسرت اینجا بودن و خوردم..

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۲۵
سپیدار
چهارشنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۳۱ ب.ظ

بخت یار

میبینم که..امروز 4فروردینه و سرکار نیستم D:

خخخ تعمیرات طول کشید :))

امیدوارم تا آخر 13 طول بکشه P:

فاز مام اصن معلوم نیس!

هم دوس داریم کار داشته باشیم هم منتظریم تعطیلات بشه و طولانیم باشه -_-

دلم برای آب و شنا هم بسی تنگ شده..ولی کار زیاد دارم :/

اتاقمم هنوز رنگ و بوی خونه تکونی و تمیزی به خودش ندیده

هوام که حسابی قاطیه

آفتابه..بارون میزنه..ابر میشه تند تند میاد یهو قطع میشه..اینم فیلم و سیانسای بهاره دیگه

همش احساس میکنم اگه بخوابم یا استراحت کنم دیرم میشهo.O

این روزا اگه بیکارین اگه خوشی زده زیر دلتون اگه ناخوشین اگه مریضین اگه سالمین اگه راحت میخوابین اگه راحت خرج میکنین اگه احساس امنیت میکنین.....برا مدافعین حرم خیلی دعا کنین..اونا روز و شب ندارن..عیدشون لب مرزا به سختی میگذره که ما راحت باشیم..بچه هاشون بی پدر و همسراشون به شوهر میمونن ولی ما راحتیم..دعا کنین

برا اونایی که شب عیدی بیکار شدن دعا کنین..برای همه ی اونایی که زندگیشون یه معجزه کم داره دعا کنین که معجزه بشه


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۳۱
سپیدار
سه شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۴:۰۴ ب.ظ

فرار بزرگ

چقد ازین دید و بازدید عید بدم میاد!!

شما هم عایا؟؟؟

خیلی بیخوده..امروز شما میرین فردا اونا میان...همش الافی..هی لباس بپوش برو باز بیا خونه آماده شو که مهمون میاد...یه عده ام که روز مشخص شده نمیان...از پذیراییشم اصلا خوشم نمیاد 10بار باید بری و بیای ..آخرشم کلی ظرف بشوری

اگه یه زمانی تصمیم قطعی گرفتم شوهر اختیار کنم حتما قید میکنم که تعطیلات عید مسافرت باشیم! :|

نمیشد خب الانم خودم برم مسافرت؟ :/

نمیشد من تبریز بمونم عایا؟؟ :/

اصلا باید فرار کنم برم خارج -_-

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۰۴
سپیدار
دوشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ب.ظ

زندگی روی چرخهای تکرار

سال مثل همیشه نو شد
بغض لحظه ی تحویل سال هم مثل همیشه گرفت
بعدم روال هر سال..حاضر شدن و عکس گرفتن و اومدن بچه ها و عکسای دسته جمعی..جالبه که هرسالم همه بدون توجه به همون ترتیب سال پیش میشینیم!
عید دیدنی از بزرگترای هر کدوم از قبایل (خاله و عموی بزرگ) شروع شد و خاتمه پیدا کرد
همین دید و بازدید عید خیلی بیخوده!!
از عصری دوباره به قار تنهایی خودم رفتم و با صدای موزیک و چرخ خیاطیم خودمو مشغول کردم برای تموم کردن کارهای عقب موندم
و اینگونه بود که از آغوش راحتی در اومدیم و خیلی زود به آغوش کار و تلاش برگشتیم..گرچه که این روند از همون لحظه ی بازگشت از سفر شروع شده بود
هنوز میشمارم که 4فروردین نیاد!
4فروردین روزیه که مدیر نادان گفته باید بریم سرکار!!
حالا من نمیدونم 4 فروردین که 4شنبه ام هست و روز بعدش 5شنبه است و جمعه و ما(بانوان) عملا شیفت نداریم! کی پامیشه بیاد اون استخر دور افتاده و پرت؟؟؟
خدا نگذره از هرچی آدم حریص و بی فکره -_- که بعد اینجوری مارو از استراحتمون الکی بندازه به خاطر هیچی!
خب دیگه حرص بسه..
انسان سخت سازشکار است!!
به زودی کار اصلی هم شروع میشه با شرایط سخت و ماهم خیلی زود عادت میکنیم
حالا معضل چیه؟؟ از بدو ورد مشتریا یکسره میگن سال نو مبارک تا که میشه ماه رمضون...باز نزدیک ماه رمضون همه التماس دعا (استخر تعطیل میشه 1ماه ) باز بعدش تا مدتها همه میگن نماز روزه ها قبول...باز تا از این خلاص میشیم محرم شده و ...
و این چرخه تا پایان محرم و صفر ادامه دارد
از اندکی دیگر زندگی روی ریل تکرار میافتد!
و به همین راحتی سال تموم میشه و به سال جدید میرسیم..سال 96 و از همین تریبون تبریک میگم P:
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۲
سپیدار