خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۴۰ ق.ظ

دفتر مشق

بازم بکسال دیگه از عمرمون گذشت.365 روز که برای گذروندنشون گاهی عجله داشتیم و ثانیه میزدیم!! حالا همه ی اتفاقات این یکسال شدن دیروز...
اینکه چه برنامه هایی داشتیم و بهشون چقدر رسیدیم شاید دغدغه ی امروز خیلیامون هست اما مهم تر از اون بعقیده من اینه که چقدر برای دیگران مفید بودیم تو این یکسال!؟ وقتی برای دومی تلاش میکنیم به اولی هم تا حد زیادی خواهیم رسید چراکه زندگی ما در کنار دیگران معنا و مفهوم پیدا میکنه! 
سال پیش تصمیمی گرفتم مبنی بر ترک سه تا اخلاق بد! در اولی کاملا موفق بودم و در دو مورد دیگه هم تا حد خیلی زیادی و از این بابت بیش از هر چیز دیگه خوشحالم
و اینکه خیلی بیشتر از قبل تمرین صبر کردم! در برابر خیلی از اتفاقات و آدمها اما هنوز هم کمه!
تعارف و رودرواسی رو با همه حتی صمیمی ترین دوستهام کنار گذاشتم. آدمهای منفی بافی که تو رابطه دوستی بهم آسیب میزدن و از خودم دور کردم.
کاملا به این موضوع رسیدم که روزیم کم یا زیاد دیت خداست و هرچقدر مقرر من باشه بهم میرسه پس بیش از حد براش دوندگی نکنم!! 
نمیدونم چه آرزوهایی دارید؟! از خدا میخوام به هرآنچه که بهترینه دست پیدا کنید اما خودم از خدا ممنونم بابت سالی که پر از تجارب تلخ و سخت و روزای شیرینش گذشت و میخوام یک سال دیگه هم بهم فرصت بده فقط برای اینکه بیشتر به پدر و مادرم خدمت کنم
زندگی تا اینجایی که گذشته بهم ثابت کرده همه چیز در گرو رضایت و خوشحالی پدر و مادره
سال آینده رو طبق برنامه ای که از ماه قبل شروع کردم کمتر کار میکنم و بیشتر به مامان و بابام میرسم
از خدا میخوام تو این راه بهم صبر و حوصله ی زیاد بده 
امسال بیشتر از اینکه برای خودم برنامه داشته باشم برای مفید بودنم برنامه دارم! 
سالتون مبارک♡
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۴۰
سپیدار
يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۵۲ ب.ظ

روز آخر

از 6:30 صبح که بیدار شدم با مامی رفتیم پیاده روی دیگه همش در حال بدو بدو بودم تا همین یه ربع پیش ک بچه ها رفتن و ولو شدم رو تختم

کارگاهمو تمیز کردم که خیییییلی کار داشت

موهای ممامی رو رنگ زدم و اصلاحش کردن

به مقدار شستنی بود ک باید با دست میشستم

کیک درست کردم

مامیو اصلاح کردم

حمام

اصلاح

کادو کردن هدیه ها

تزئین کیک و اومدن بچه ها

الانه که بیهوش شم

اینم تصویر کیکم که چون خامه ها خوب نبستن مجبور شدم با یه ماسوره باریک چند تا خط بکشم فقط

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۲
سپیدار
شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۳ ب.ظ

آغوش مقدس


تاج از فرق فلک برداشتن

تا ابد آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو، ره یافتن

هرنفس، شهدی به ساغرداشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

جاودان در اوج قدرت زیستن

ملک عالم را مسخر داشتن

برتو ارزانی که مارا خوشتراست

لذت یک لحظه مادر داشتن

❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣❣


تصور نبودن مادرمو نمیتونم به ذهنم راه بدم حتی... با این وجود یه وقتایی بداخلاق میشم.. بی حوصله میشم.. بی فکر میشم.. 

وقتی یادم میاد تو 13 سالگی مادرشو از دست داده و چه سختیهایی تو زندگیش کشیده از بی مهریها و ندونم کاریام شرمنده میشم

خیلی سعی میکنم براش خوب باشم ولی میدونم که کافی نیست

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۳
سپیدار
جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۵۱ ب.ظ

خیاطیهای یک موجود دوزیست

عشق یعنی برادر زاده ت که تازه زبون باز کرده تا درو باز میکنن میاد تو با صدای بلند پشت سر هم میگه " عمه دووون" 

یعنی خواهر زادت که هی دور میزنه و با خنده میاد تو بغلت میشینه

خدایا ممنونم که این دوتا وروجک و بهم دادی. اینا زندگی منو یه جور دیگه کردن


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۱
سپیدار
پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ب.ظ

عزم راسخ

آخرین حجامت و پارسال خرداد ماه انجام دادم و امروز با مامان رفتیم بعد مدتی طولانی

خوب بود مثل همیشه..کسایی که اهلش هستین الان وقتشه!!

صبح گفتم دوست جان بیاد و پروژه خیاطیشو تموم کنه 

بعدش حجامت و بعدم دوخت یه جلیقه و شلوار برای خواهر زاده ی یک سال و 3ماهم که عاشقشم

احساس له شدگی دارم.. مونده یه کار کوچیک و بعدشم دیگه یه تمیزکاری حسابی اتاق و غار تنهاییم!

غار تنهاییم که دیگه حقیقتا خود غار شده!! مامان جان که چند روز پیش خاک گلدوناشونو عوض کردن و الان پایین پر خاکه! یه ملخ از اول زمستون رو پرده ی توری پشت در نشسته . یه دونه ازین سوسکایی که رنگشون خاکیه و شکل پوتز هستنم پشت پنجره یه ریز صدا میکنه..

به هر حال داریم به روزای مسخره ی سال جدید نزدیک میشیم . خودم که امسال با تیپم چش همه رو در میارم.. کلا عید برا همینه دیگه وگرنه حال همدیگه که اهمیتی نداره!

یکی از برنامه ریزیام برای سال جدید شروع ورزش و پیاده روی بود که دو روزه باتفاق مامی انجامش میدیم..برنامه ی دیگم هم اینه که هر روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب موهامو شونه کنم! این خیلی مهمه و درد و تا حد زیادی کاهش میده.بالاخره یه فرقی بین هفته ای یه بار و روزی یه بار هست حتما!!

برنامه ی دیگم واکس زدن کفشامه..واکس واقعی،نه این ابرای چرب و چیلی که دو روز بیشتر نمیکشه!! یادش بخیر تمام طول دوران مدرسه و دانشگاه هر شب کفشامو واکس میزدم و برق مینداختم! عقیده دارم شخصیت انسان به کفششه! اینو تو دوران دبیرستان یکی از این بچه ها که یه رگه تهرانی داشت و خیلی خودشو اند کلاس میدونست میگفت ولی تاکیدش روی قیمت کفش بود نه فقط تمیزیش!! اما بنده اعلام میکنم و اعتقاد راسخ دارم شخصیت آدما به کفششونه!! که چقدر تمیز باشه

فعلا از بس خستم و خوابم میاد برنامه ی دیگه ای به نظرم نمیرسه


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۶
سپیدار
سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۵۱ ب.ظ

زندگی شستن یک بشقاب است

مشغول شستن ظرفا بودم که بخشی از دوران خوش کودکی و نوجوانیم اومد چلو چشمام

آبی که پای درختا جریان پیدا میکنه تصویر ماه که افتاده توی آب...

این تصویر جزو زیباترین دلخوشیهای من در اون زمان بود

وقتی که بهم میگفتن برم باغچه هارو آب بدم..به خصوص باغچه های کوچه با اون درختای کاج که حالا خیلی بلند و تنومند شدن

در همون حین که شلنگ آب و باز میکردم و راه آب و دنبال میکردم توی باغچه ،کلی برای خودم قصه میساختم..اون زمان ذهنم پر از داستانهای کوتاه و بلند بود

گاهی روزها با یه داستان سر میکردم و از تنهاییم لذت میبردم

چقدر ساده خوشحال میشدیم تو بچگی

هنوز یادمه که غذا رو برای خودم خیلی وقتا میریختم تو قابلمه ی سفیدم با در آبی! اندازه یک پیاله بود اما من و سیر میکرد! 

عروسکام اون روزا تمام دنیای من بودن

چقدر چشم میکشیدم تابستون برسه تا با خیال راحت باهاشون بازی کنم و برای خودم قصه بسازم..

چه بچه های ساده ای بودیم اون زمان

چقدر بزرگ شدم!!

تا قبل از بزرگ شدن فکر میکردم 18سال یعنی خیلی بزرگ!! اما حالا تو 30 سالگیم و هنوز احساس بزرگی نمیکنم! تنها چیزایی که از 18سالگیم یادمه پشت کنکور موندن و کلاس آرایشگری و زبون دراز و کم رویی و خجالتی بودنمه و بس..

چه دغدغه هایی داشتم!؟ 

و چه دل نازکی که برای همه میسوخت..بعضی تصاویر هنوز جلوی چشمم رژه میرن با همون وضوح و با همون جزئیات


زمانی نه چندان دور خواستم عشقمو به کسی نشون بدم! به روشی غیر از گفتن..یه کار سخت و براش شروع کردم..به وسطای کار که رسیدم حس میکردم دیگه اون ذوق اولیه نیست و بیشتر خستگیه. کار که تموم شد دیگه عشقی در خودم نمیدیدم..هرچی بود یه محبت دوستانه بود و بس..و وقتی عکسای عروسیشو برام فرستاد با اینکه به دلایلی اصل اینکار خیلی غیر ممکن به نظر میومد، فقط نگاه کردم و تبریک گفتم..و هنوزم که گاهی یادش میافتم میبینم هنوزم همونم..درحالیکه سایرین ملامتش میکنن من به این فکر میکنم که واقعا حس من به اون آدم چی بود؟؟ 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۱
سپیدار
سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۳۲ ب.ظ

من و مایکی

امروز با مامی رفتیم تنی به آب زدیم بعد از مدتها که چقدرم چسبید!!
در حین تمرین با دوست جان داشتم فکر میکردم من تو همه ی شناهای دیگه از این بشر جلوام غیر از کرال که در نهایت جون کندم یک دست عقب میافتم یا که همزمان میشه!!!! اونم تو شرایطی که اون خیلی ریلکس حرکت میکنه نه سرعتی! واقعا چرا؟؟؟ هیچ کیم هنوز کشف نکرده.. اگه خارج بودیم، در واقع خارجی بودیم کلا!! میرفتم مایکل فلپس ایرادمو بگیره

وسوسه شدم برای سال جدید در جهت پیگیری برنامه هام برم باشگاه تی آر ایکس
البته این فعلا یک تصمیمه و بستگی داره به عوامل دیگه! از جمله زمانش!
به هر حال  چندتا فیلم کوتاه از تمرینات تی آر ایکس و دیدم و بر اساس توضیحات برای شناگرا خیلی توصیه شده بود...بگذریم 

از بمب افکنی ها و صدای تیراندازی و جنگ فعلا خبری نیست!! از قبل هم صدایی نیومد البته شاید که اون عده انسان نمایی ک اینکارا رو میکنن امسال هدایت شده باشن!
والا قدیما یادمه ترقه های فنچی بود و اتیش و رقص و آواز!! نفهمیدیم یهو چی شد تبدیل شد به صحنه ی جنگ ستارگان و اینهمه مجروح و کشته ی هر سال؟؟!!

فعلا که از صبح بارون میاد..جز همون زمانی که ما بیرون بودیم
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۳۲
سپیدار
يكشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۵۷ ب.ظ

معشوقه ی یواشکی شازده

راست میگن نباید به کسی که عاشقشی عشقتو ابراز کنی وگرنه میذاره میره :(

منم از اون روز که گفتم عاشق اون 87 نفرم 50 نفرشون گرخیدن

برگردین بابا کاریتون ندارم! من هنوز میخوام پله های ترقی رو برم بالا -_-

یکم جنبه داشته باشین بهتون ابراز احساسات میکنن!!

والا!!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۷
سپیدار
جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۳۵ ب.ظ

ترانه خوان

وقتی میرم پایین و مشغول کار میشم یا رادیو روشن میکنم (اغلب شبکه فرهنگ) یا میزنم رو موزیک

وقتی آهنگ پخش میشه با صدای خواننده منم میخونم.البته گاهی وقتا و معمولا هم همون اوایل تن صدام کم میشه تا اینکه کلا ساکت میشم تو افکارم فرو میرم

خوندن آهنگ چه با صدای موزیک چه بدون اون یه راهه برای دور شدن از افکار ازار دهنده یا مشغول کننده.همینطور برای فرار از نجوای درونی یا حرف زدن با خود که بسیار خطرناکه و اگر جلوش گرفته نشه میتونه اثرات منفی خیلی بدی روی مغز و حافظه به جا بذاره!

قبلتر ها خیلی راحت با خودم میخوندم..ولی حالا مدتهاست که نمیتونم و همینکه یکم میخونم صدام کم میشه تا اینکه کاملا ساکت میشم .البته اخیرا باز در تلاشم به همون روند قبلی برگردم چون در غیر این صورت به شدت در افکار خودم غرق میشم تا جایی که گاهی با افراد مورد نظرم دعوا میکنم. و زمانی که این حرکات زیاد میشن شبها دندان قروچه به سراغم میاد که دشمن بزرگی برای مینای دندان و لثه هاست

اینهارو نه از این جهت که خود بیمار انگاری کنم گفتم! برای این گفتم که اگر کسانی هستن مبتلا به، از همین حالا تلاش کنن برای رفعش

بین این خوندنای اخیر یاد زمانی افتادم که کسی بهم گفت صدای خوبی داری.. منم تو افکار کودکانه ی خودم باور کردم و بسیار جدی تلقی کردم!! حتی رو آهنگای خاصی اغلب میخوندم و صدامو ضبط میکردم و بعد از گوش دادن فکر میکردم به اظهار نظری که روی صدام شده بود و بعدم بسیار مشعوف از صدای زیبام سعی در خوندن هرچه بهتر میکردم :))

حالا هر موقع یاد اون زمان میافتم جدا احساس حماقت میکنم و به خودم میخندم

اما همچنان سعی میکنم به خصوص در حین کارم با صدای بلند بخونم و خودمو از سایر افکار آزار دهنده دور کنم 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۳۵
سپیدار
جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۱۲ ب.ظ

شاهی

به خاطر کارایی که رد کردم انصافا آرامش بیشتری دارم نسبت به سالای گذشته!

سبزه عیدمونم شاهی گذاشتم که بعدش خودمون سبزیاشو بخوریم اسراف نشه :دی

حالا اگه در بیاد! به عمرم ازین کارا نکرده بودم


پ.ن: دیشب خواب عجیبی میدیدم! نمیدونم چرا؟!

ظهر مشغول کار بودم که یهو یادم اومد اونی که تو خواب دیدمش 2-3 ماه پیش فوت شد...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۲
سپیدار
پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۳۸ ب.ظ

رامبد منشوری

عاشق اون 87 نفریم که پری روز از وبم دیدن کردن!! (البته نه همه شون)

بعضی وقتا به خصوص اخیرا آمار وبلاگم خیلی تکان دهنده میشه!! حالاخودمو که تکون میده شماهارو نمیدونم!

حالا حرف که نمیرنن اصولا در سکوت میان و میرن.آدم شرمنده میشه با خودش میگه حالا که 80 نفر میان حداقل نکات آموزنده بذاره!

چقدر این خونه تکونی عید بیخوده هااا

هر وقت به هر دلیلی از جمله چنین حرکتهای وسیعی مجبور به تمیزکاری میشم مدام میگم من اگه زمانی ازینجا مهاجرت کردم هیچ کدوم ازین وسایل بیخود دکوری و حتی خیلی لوازم آشپزخونه بدون استفاده رو نمیخرم که مجبور شم هرسال بریزمشون بیرون و تمیزشون کنم!

والا چه کاریه؟؟؟؟

دیشب برنامه سه ستاره رو اتفاقی دیدم با وجود نقدهایی که بهش دارم و همه شم وارده! از قسمتی که رامبد جوان اومد تا وقتی فردوسی پور بود کلی خندیدم دلم باز شد.به خصوص اون قسمت که داشتن یه حرکت منشوری انجام میدادن

طفلی رامبد چقد کوتاه و خپل بود نسبت به بقیه! وزنشو باید کم کنه


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۳۸
سپیدار
سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۴۱ ب.ظ

استاد پروازی

یادش بخیر یه استاد اقتصاد نمیدونم چی چی داشتیم خیلی خسته بود!

پروازی بود.از نیشابور میومد!! فک کنم کبوترا میاوردنش!!

ساعت کلاسشم سر ظهر! ۲ تا ۴

هر موقع میدیدیش انگار زده بودنش که بیاد سر کلاس! وگرنه خودش نمیخواسته!!

از در وارد میشد با قد بلند اما قوز کرده..با یه صدای آروم سلام میکرد و میرفت میشست و همونجور آروم حرف میزد هر وقتم خسته میشد بچه ها به یاد دوران دبستان روخونی میکردن!!

انگار خودش قبول کرده بود تقدیرش اینطور نوشته شده که ۱ ساعت و نیم بیاد تو کلاس ۵۰ نفری باهم چرت بزنیم

هیچ تمایلیم نداشت که کوچکترین حرکتی از خودش نشون بده

یه سری مطالب و بهمون دیکته میگفت و مام مینوشتیم برای امتحان

یه روز چندتا اصطلاح لاتین بود که بچه ها متوجه املاش نمیشدن.. شروع کرد به هجی کردن! ماهم که کمی تا قسمتی کرمی بودیم دیدیم هیچ وقت از جاش بلند نمیشه بهش گفتیم پای تخته بنویسه بلکه یه تکونی به خودش یده!

استادم که از ما هوشیارتر بود همونطور که پشت به تخته نشسته بود فقط به اندازه ی 30 درجه روی صندلیش چرخید، نگاه کرد گفت گچم که ندارین؟! (گچا اون طرف تخته بود) انگشت سبابه شو فرو کرد تو نرمه گچا و همونجا کلمه ی مورد نظر و نوشت!! و ماهم همگی انگشت حیرت به دهان بردیم که عجب استاد خسته و خلاقی!!!!!!


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۱
سپیدار
دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۵۳ ب.ظ

الخیر فی ما وقع...

امروز یه قرار بازار با مامی داشتیم و قرار بود دوستشم ببریم!

از صبح با سر دردی بیدار شدم که هنوز همراهمه و با یه فنجون قهوه کمی تسکینش دادم

ازونجا که دیروز یکریز بارون بارید و امروزم زوجه و پلاک منم فرده و محدوده مورد نظرمونم محدوده ی ترافیکی بود، گفتم ماشین نبریم با مترو و برگشتنا هم با تاکسی برگردیم

ولی التفات یافتم که مادر جان ترجیح میدن با ماشین بریم

به هر حال تا صبح صبر کردم و صبح که دیدم بارون بند اومده و هوام ظاهرا سرده، با توجه به مسیر طولانی و درد ناحیه کمر و اینکه میدونستم مامان جان مشعوف میشن گفتم با ماشین بریم

خلاصه رفتیم به سه مسیر مورد نظر و کارها انجام شد و از بزرگراه برگشتیم

از ورودی ستاری تو بزرگراه وارد شدیم. حدود 5دقیقه تا خونه راه بود.. با سرعت حدود 40 یا 50 میرفتم

یه خیابون دو طرفه اس که از هر طرف دو ردیف ماشین میتونن عبور کنن

روبروی دانشگاهه و اغلب شلوغ.. ماشینه دوبله وایساده بود.. ظاهرا میخواست از پارک بیاد بیرون! جلوش خالی بود.. سرعتمو کمتر کردم و رفتم به سمت چپ..یهو کلا کج شد و هرچی بوق زدم نفهمید و ازونجا که فاصله کم بود وقتی از کنارش رد میشد کلا کوبیده شد به سمت راست ماشین..جالبه که حتی بعد از اولین برخورد یکم خودشو جمع و جور نکرد تا لااقل کمی فرمون و به راستش بپیچونه و همینطور گلگیر عقبم کشیده شد و شکست!

مامان و دوستش خیلی ترسیدن

دوتا گلگیرا( روی گلگیرا درواقع) و سپر جلو و یکی از چراقا و قالپاقا شکست..وسط خیابون پر شیشه ریزه شد از همون چراغ!!

جالب اینجا بود که میگفت ببخشید من اصلا ندیدمتون و لبخندم میزد :/

ماشین خودش ولی چیزیش نشده بود و اگه سرعتش بیشتر بود یا من سرعتم زیاد بود کاملا پرت میشدم به سمت مخالف چون نمیخواستم به اون بزنم که اگه میزدم ممکن بود اتفاق بدتری بیافته

حالا قراره که با شوهرش بیاد شب صافکاری و ... 

نمیدونم چه خیری تو این تصادف بود ولی از یه ساعت بعدش که کمی آروم شدم این جمله " الخیر فی ما وقع " مدام تو ذهنم تکرار میشه

مامان و دوستش مرتب میگن خداروشکر کن اتفاق بدتر یا خسارت جانی نداشت..

تنها کاری که برای خودم میکنم اینه که سعی کنم اروم باشم و به خودم مسلط. به خودم میگم مهم نیست.. نباید مهم باشه..نباید آرامشمو بهم بریزه..

مدتهاست تمرین صبر میکنم ولی هنوز اونی شدم که باید بشم

یعنی میشه؟؟!!

خوب شد که قهوه داشتیم..

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۳
سپیدار
يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۳۹ ب.ظ

لیو

همونطور که همه میدونید اینستاگرام مسخره یه آپشن مزخرفی داره به اسم "استوری = story" و باز تو استوری یه گزینه ی بیخودی اخیرا اضافه شده به نام " لیو = Live "

عاقا من دیروز میخواستم ببینم میشه فیلمی که از گنجشکا و یاکریمای خونه مون حین خوردن نون ریزه ها گرفتم و بذارم استوری یانه!؟

نمیدونستم لیو چیه؟؟!! چشمتون روز بد نبینه زدم روش فقط چون دیدم داره فیلم میگیره کلا از رو تختی گرفتم..یه صحنه ام انگشتای پام اومد تو کادر..یه بارم دستم خورد دوربین برگشت با خودم فیس تو فیس شدم :| حالا میخواستم قطعش کنم برم بیرون نمیشد!! 

چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم اون بالا آمار بازدیدکنندگان و داره میده O:

به هر بدبختی بود قطعش کردم و اومدم بیرون از برنامه

آدم وقتیم که هول میکنه کلا سوادش نم میکشه و خون به مغزش نمیرسه!

بعد فهمیدم اون در واقع پخش زنده است و همون لحظه فیلم برداری همه میبیننش!!!

این چه وضیه خب؟؟؟؟ چیه اینا میذارن تو این برنامه ها؟؟؟

حالا خوبه فقط دوتا از دوستام اون فیلم زنده رو دیده بودن -_-

یکیشونم آنلاین داشتیم تلگرام حرف میزدیم کلی بهم خندید :/

هیچی دیگه گفتم که در جریان قرار بگیرین شما ازین سوتیا ندین

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۹
سپیدار
شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۳۰ ب.ظ

بحران منطقه ی آبی

وقتی استخر دو شیفت باشه شامل خواهران و برادران خیلی طبیعیه که هر از گاهی یه چیزایی از شیفت مخالف جا بمونه!!!

والا اوناییم که چنین جایی کار میکنن به خصوص در زمان حاضر فکر نمیکنم با دیدن یه لباس زنانه گمراه بشن و به گناه بیافتن!!!؟؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۳۰
سپیدار
جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۳۵ ب.ظ

دنیای سفید

۱) پیرو تصمیمی که گرفتم مبنی بر اینکه تمرکزم و بذارم روی یک کار!! و در نتیجه خیاطی برای دیگران و به کلی کنار بذارم، تقریبا همه گفتن پشیمون میشی و باز یه مدت دیگه پارچه قبول میکنی و ... منم برای اینکه دیگه شیطان رجیم گولم نزنه امروز هرچی الگو و اندازه گیری از بقیه داشتم پاره کردم و ریختم دور


۲) چند شب پیش خواب دیدم یه عالم موی سفید دارم..صبح اتفاقی تو اینه متوجه چندتار موی سفید شدم.. وقتی این موها سفید شدن که من ناگهان بزرگ شدم و چشمم به واقعیتهای زیادی باز شد..


۳) مدام از خودم میپرسیدم آخه چرا؟؟؟؟ یه روز از سمی پرسیدم گفت برای اینکه یاد بگیری دل بکنی.. اون روز جوابش برام قانع کننده نبود ولی حالا میفهمم..باید دل کندن و یاد میگرفتم و از اون روز تا حالا از خیلی چیزا و خیلی آدما و خیلی حسا دل کندم.. اینقدر اینروزا برام راحت شده دل بریدن از هر کسی و هر چیزی که به سختی میتونم دل ببندم!! از این بابت خوشحالم چون آرامش زیادی برام آورده.. اگر این تنها تغییر در این یکسال بوده باشه جای شکر داره


۴) وقتی مدتی طولانی ورزش نمیکنم درست عین آدمای معتاد میشم! تمام بدنم درد میکنه و مدام خوابم میاد..گرچه روزهای نزدیک به بهار همیشه حس خرسای قطبی رو دارم و دائم خوابالوام..نمیدونم استرسم بابت تموم شدن امساله یا شروع شدن سال جدید؟ هر چی که باشه یه حس خوبی دارم همراهش..یه حس سبکی

از سال جدید میخوام حقیقتا زندگی کنم!!برنامه های خوبی دارم برای خودم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۵
سپیدار
پنجشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۴۰ ب.ظ

آشفته بازار خواب

روزای اولی که ناجی شده بودم خیلی استرس داشتم سر آب! شبها اغلب خواب استخر و میدیدم 

اوایل که غریق میگرفتم بعدش تا مدتی قلبم به شدت میتپید و بدنم کمی لرزش داشت

هنوزم بعد از 5 سال وقتی غریق میگیرم همون تپش شدید و همون لرزش هست فقط تو مدت زمان کمتر!

تا جاییم ک از همکارام پرسیدم اونام همینطورن!

چیزی که تغییر نکرده اینه که لحظه غرق شدنشون تا مدتها تو ذهنم میمونه!!

دلیلشم اینه که مدام فکر میکنم اگه دیر رسیده بودم چی میشد؟؟؟

ساعتهای تفریحی به ندرت اتفاقی میافته چون تا مطمئن نشیم کسی شنا بلده اجازه ی رفتن به قسمت عمیق و بهیچ عنوان نمیدیم! 

ولی تو کلاسای آموزشی زباد پیش میاد

سه شنبه ام ک جایگزین بودم یکی از شاگردام غریق شد و پریدم گرفتمش منتهی منطقه و موقعیتش بد بود واقعا! متاسفانه ناجیشونم از بس گیج بود خیلی دیر فهمید.. تصاویر این غریقا هیچ وقت از ذهنم نمیره

حرفای همکارمو نمیتونم درک کنم وقتی میگه " دو دقیقه طول میکشه تا غرق بشه پس وقت دارم که عینکمو با ارامش درارم بذارم رو صندلی، کاورمو در بیارم بذارم کنار و احیانا اگر شلوارک یا دامن هم داره اونم با ارامش بذاره کنار و بعد بپره!!!!!" 

ناجی اون ظاهر بزک کرده و آروم و بداخلاقی نیست که رو صندلی میبینین!! (گرچه که بعصیا از این شغل فقط ژست و کلاسشو یدک میکشن!) و دوست دارین با سوالای تکراری و حتی درد دل و حرفای بیخود وقتشو بگیرین! ادمی که تو این شغله کابوسای زیادی داره شبها!

خیلیامون تو خواب داد و فریاد میزنیم و با صدای خودمون بیدار میشیم


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۰
سپیدار
پنجشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۵۳ ب.ظ

همه چیز روی خط

ظاهرا اوضاع زیادی بر وفق مرادمون شده!

خدا جان همه ی کارهارو از سر راه برداشتن!!

شاگردم 2 جلسش مونده اس زد ک رفته مسافرت و بعد عید ادامه میده... 

خب بهتر! یکی از منابع استرسم کم شد!!

خدایا شکرت

به شدت تمرین صبر میکنم! به شدت!!!


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۳
سپیدار
چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

موج دموکراسی


🍁🍁🍁

خوش رویی هنگام رو برو شدن با مومن، بهشت را بر فرد خوش رو واجب میکند .

💕حضرت فاطمه سلام الله علیه💕


شهادت مادر بزرگوارمون سرور تمام بانوان عالم تسلیت



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۷
سپیدار
دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۵ ب.ظ

بازاریابی فوق حرفه ای

دوتا همکار دارم که هرچی میخوام بفروشم کافیه به اونا بسپارم!!

بازاریابی تضمینی و خاص

اساتید لطفا ذکر منبع یادتون نره!

و اما روشها

روش اول:

X = جنس مورد نظر


فروشنده خطاب به کسی که در حال دیدن جنسه : X نمیخوای؟؟

خریدار : چنده؟ 

فروشنده: ۱۵۰۰۰ تومن (مثلا)

خریدار: گرونه ۱۰۰۰۰ تومن بده

فروشنده: ۱۰۰۰۰ تومن و بده تا ازش بپرسم

- خریدار ۱۰ تومن و داده درحالیکه هنوز جنس و نگرفته

فروشنده خطاب به خریدار توی جمع!! : زود باش ۵۰۰۰تومن و بده دیگه!!

خریدار: من که هنوز X نگرفتم نمیخوام اصلا

فروشنده: بیا اینم X زود بقیه شو بده 

و به این صورت معامله جوش میخوره


روش دوم:

فروشنده: X نمیخوای؟

خریدار: چنده؟

فروشنده: ۴۰۰۰۰ تومن

خریدار : گرونه

فروشنده : نه خوبه

(یکم بحث)

در نهایت معامله خیلی زود جوش میخوره


روش سوم:

فروشنده : بیا این و بخر ازم

خریدار: نه نمیخوام

فروشنده: باید بخری چاره ای نداری

معامله جوش خورد


روش چهارم:

فروشنده: بیا اینو بگیر..زود باش.. ۱۰۰۰۰ تومن بده..زود !وقت ندارم!!

معامله جوش خورد!


اینا همه شون جواب دادن تا حالا!! 

قرقیم آخرش باید بسپارم همینا بفروشن! حیف یکم ابعادش بزرگه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۵
سپیدار
يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

من ایرانی نمیخرم!

شماهام حاضر نیستین جنس ایرانی بخرین؟؟؟
به خاطر اینکه بی کلاسه و جزو برندهای معروف نیست؟؟؟؟
جنسش نامرغوبه؟؟؟
گرونه؟؟؟
من نمیگم همه ی اجناس ایرانی 100% خوبن اما مگه همه جنسایی ک به اسم ترک و المانی و ژاپنی و چینی میگیریم 100%هستن؟؟؟
یه عده میگن ارزونه و نامرغوب و چون وضع مالی خوبی ندارن حاضر نیستن پولشونو دور بریزن
اما اگه جنس واقعی رو از تولید کننده واقعی بخرین هم جنس مرغوب گرفتین هم به اقتصاد کشور یا بهتره بگم به تولید کننده های خودمون و کاهش بیکاری کمک کردین
گاهی وقتا ما چند بار پول میدیم برای خرید آشغالای خارجی که حالا ظاهرا شیکتر و ارزونترم هستن اما زورمون میاد یه پول حسابی به یه جنس وطنی بدیم ک عمری برامون کار کنه
از لوازم خانگی از قدیما "پارس خزر" و یادمه که انصافا هم همه راضی بودن یا "ارج" و خیلی چیزای دیگه که الان دیگه کمتر اسمی ازش میشنویم
خود من دوبار کفش چرم تبریز خریدم .با قیمت نسبتا بالا اما حقیقتا مرگ نداره! ظاهرشونم هرکسی دیده تعریف کرده! پس دوتا فاکتور اساسی رو داره! اولیو از بس خراب نشد بعد 5 سال دادمش به یه نفر دیگه و اون هنوز استفاده میکنه!! دومیم ک پارسال تو مسافرت تبریز خریدم و باهاش تو اب و برفم رفتم ذره ای پاهام خیس یا یخ نشد!!
حتی روسری هایی دارم ک ایرانین و سالهاست نه رنگشون خراب شده نه جنسشون
گرچه که جنس ایرانی به شدت نایاب شده تو بازار! تا جایی که وقتی از فروشنده ها میپرسی ایرانی دارین؟؟ میخندن بهت انگار گفتی آنگولایی دارین؟؟!!
وقتی ما خودمون دلمون برای خودمون نمیسوزه توقع داریم بقیه دلشون بسوزه؟؟؟
اگه دوست داشتین پیج زیر در اینستا و تلگرامو حمایت کنین
اینستا 
dast_bedast#
تلگرام
dast_bedast@

پ.ن: ازون شباست که از خستگی خوابم نمیبره
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۷
سپیدار
شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۱۰ ب.ظ

اسپند روی آتیش

اسفند به قدری سریع میگذره که آدم ازش جا میمونه!

یک سومش رفت!!

شنبه ی آینده آخرین روز کاری ساله..شاگرد جان قصد داره یه روز دیگه هم بیاد و اون روز شنبه اس!

اون یکی شاگردم تو استخر دیگه فقط جمعه و یکشنبه ی آینده فرصت هست که بیاد!

فردا و سه شنبه هم باید به جای همکارم ک میره مسافرت شیفت برم و کلاسشو بچرخونم..حس میکنم فرصتهای خوبین برای دیده شدنم .بالاخره استخر هیات موقعیتش فرق میکنه و رئیس هیات فعلی هم شیوه کاریش متفاوته و ارزشگذاری واقعی تر و چند جانبه ای داره از افراد

امیدوارم همه چیز خوب پیش بره!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۰
سپیدار
پنجشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ق.ظ

شیب ملایم فشار

بین تمام روزها و لحظات سخت و آسونی که میگذرونی بالاخره یه جا زندگی اینقدر فشارشو شدید میکنه تا بشکنی و اونجاست که با یه لبخند موذیانه بهت ثابت میکنه اون اندازه ام که فکرشو میکردی قوی و محکم نیستی!!!

بد بیاری های پشت هم و کارهای نصفه و نیمه ای که هیچ جوری نمیخوان تموم بشن!!

فقط باره که روی بار اضافه میشه

وقتیم یکی باشه که بخواد سر هرچیزی بهت غر بزنه چاره ای جز انفجار نیست!


پ.ن:

دیروز با یه مربی ایروبیک ریتمیک که مدتیه میاد استخر حرف زدم..قرار شده یه جلسه دعوتم کنه کارشونو از نزدیک ببینم.نمیدونم اون موقع کی میشه؟؟وسط اینهمه شلوغی؟؟؟

چقدر خست و بی حوصله ام این روزا ازون خستگیا که نمیذاره بخوابم


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۴۶
سپیدار
سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ

خرید یخی

به قول پسر عموم " مثل یک شتر مرغ تیر خورده" خسته ام!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۰
سپیدار