خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۳۵ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۰ ب.ظ

آخر قصه

حالش بد بود ..

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۰
سپیدار
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۷ ب.ظ

لطفا بتمرگین

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۷
سپیدار
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۱ ق.ظ

اصفهان ۴

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۱
سپیدار
يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۳۰ ب.ظ

آقای خواننده

یه آقایی از اقوام نسبتا دور تو اینستا رکوئست داد !! اولش با خودم گفتم عجب؟؟!!! لابد کامنتمو پای پستای فلانی دیده ولی چه پررو!! بعدش حس فضولیانم نذاشت بیخیال شم و رفتم تو پیجش و اونچه به چشم دیدمو به سختی باور کردم!! بعلهههه ایشونم خواننده شدن!!

یه مقدار که خاطرات کودکیمو بررسی کردم روحم شاد شد اول برای آبجی جان فرستادم یه دل سیر شادی کردیم و بعدم برای یه عضو فعال دیگه در همون صحنه های کودکی و اونم حسابی شاد شد 

والا مردم چه اعتماد به نفسایی دارن!!!!!!!

جالبیش اینجاست که مادر ایشون تو مراسمی ک موزیک نواخته میشه بهیچ وجه شرکت نمینمایند!!! خب البته که سلایق والدین و بچه ها کمی باهم فرق میکنه ولی این دیگه خیلی ناب بود

یکمم واسطه ی خیر شد این وسط..احتمالا منجر به یه دیدار صمیمی بشه..شاید یکیو ک دلم براش یه ذره شده رو بتونم بعد از یکسال ببینم..شاید!!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۰
سپیدار
يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۴ ق.ظ

اصفهان ۳

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۴
سپیدار
شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۲ ب.ظ

اصفهان ۲

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۲
سپیدار
جمعه, ۲۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۶ ب.ظ

اصفهان ۱

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۶
سپیدار
سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ب.ظ

سوتی از نوع پیام کوتاه

عجب سوتی دادم 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۱:۴۸
سپیدار
سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۰ ب.ظ

دارم میرمممممم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۰
سپیدار
دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۷ ب.ظ

پرواز

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۷
سپیدار
شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ب.ظ

یک لقمه

صب باید 8:30 استخر میبودم ولی نمیدونم چرا تا یه رب به 7 پانشدم از جام؟! 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۶
سپیدار
جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۹ ب.ظ

دندان

تو هر کاری دو عامل خیلی مهمن

یکیش شریک ، همکار، همراه  یا پارتنر و دیگری تمرکز!!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۹
سپیدار
جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۱۴ ب.ظ

مردای ناز نازی

مردی که قهر کنه مرد نیست!!!!!

یه دختر بچه لوس و ننره که نباید محلش بذاری تا خودش درست بشه!

نه اینکه نازشو بکشی!!!!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۱:۱۴
سپیدار
جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۶ ب.ظ

خوابهای بیداری

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۶
سپیدار
جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۳ ق.ظ

برررررررررف

حس خوبیه از خواب پاشی ببینی حیاط پر برفه هنوزم داره میاد!!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۰:۰۳
سپیدار
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ب.ظ

بغض

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۷
سپیدار
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۸ ب.ظ

تقصیر ابدی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۵:۰۸
سپیدار
چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۲ ب.ظ

بغل اشتباهی

از در اتاق اومدم ببرون

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۲
سپیدار
سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۹ ب.ظ

ای دوست

یه دوست خوب تو این روز و روزگار سرد خیلی میتونه دلگرم کننده باشه


قرقی جانو بردم خوابوندمش :( پراید بخرم؟؟؟ :/


دارم برای خودم دردسر درست میکنم -_- 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۹
سپیدار
دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۹ ق.ظ

نیاز

همونطور که بزرگتر میشیم نیازهامونم تغییر میکنن
بزرگتر و پیجیده تر میشن..بعضیاشونم جایگزین میشن

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۹
سپیدار
شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۴ ب.ظ

خالی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۴
سپیدار
شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۸ ق.ظ

تلاطم ذهنی

این یک هفته تمام خوشی و استراحتم این بوده که به جای ساعت 7 ساعت 9 از خواب بیدار میشدم البته با عذاب وجدان و ناراحتی!! 9ام به خاطر اینکه شبا زودتر از 12:30 -1 نتونستم بخوابم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۵ ، ۰۶:۴۸
سپیدار
جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ب.ظ

خسیس

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۲
سپیدار
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۷ ب.ظ

برای خودم

این چند روز با اینکه تعطیل بودم اما نشده کارای خودمو جلو بندازم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۷
سپیدار
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۷ ب.ظ

مبارک


آغاز دوباره ی بزن بکوب و قر و قمیش بعد از 2ماه وقفه مبارک

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۷
سپیدار
چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۳ ب.ظ

کلاف کاموا

یهو جوگیر شدم بشینم بافتنی ببافم

دوتا کلاه بافتم و سومیم یک سومش بافته شد

حالا اینکه کیا قراره سرشون بذارن معلوم نیست اما استعدادام به صورت ناگهانی و خودجوش شکوفا شد کلی.تموم شد عکساشونو میذارم خیلی قشنگ شدن

یادمه یه آقایی از دوست دخترشون خواسته بودن در یه حرکت عشقولانه براش شالگردن ببافه!!! هی تو سرما اونو بندازه دور گردنش و به یاد یار محظوظ بشه

خانم دوست دختر هم گفته بودن من بلد نیستن و حوصله این کارارو ندارم..و سر همین موضوع رابطه به شدت شکر آب شد!! بعد کلا انگاری این شد برا اون آقا به معیار انتخاب!!! دنبال دختری میگشت که براش شالگردن ببافه!! 


تصور کنین یکی که خیییلییی آزارتون داده مدتها قبل و سالهاست ازش خبری ندارین و اون موقع هم نتونستین سیر فحشش کنین  به صورت کاملا اتفاقی تو یکی از این ابزارهای مزخرف ارتباطی پیدا میکنین چیکار میکنین؟؟؟؟

دلم میخواد هرچی به دهنم میرسه بارش کنم ولی عقلم میگه بی خیال :/

خیلی موقعیت بدیه 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۳
سپیدار
چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۱ ق.ظ

امروز هم گذشت

ساعت 8:30 با دوست جان قرار داشتیم..8 اداره پست بودم..پست صدف برای هرکسی که گذرش افتاده باشه برابره با دادگاه! اصلا صدف میگن من فقط یاد دادگاهش میافتم...همیشه شلوغ طوری که تو کوچه هاشم جای سوزن انداز نیست!

دیدن آدمای اونجا بهمت میریزه..با حرفایی که میزنن ترس همه وجودتو میگیره..ترس از مردن انسانیت!! 

4-5 نفر بیشتر تو اداره پست نبودیم اما درست نیم ساعت معطل شدم! دستگاه کارتخوان خراب...سیستم مشکل دار.. آخرسرم 600 تومن از پولم موند ک گفت برو یه جا خورد کن بیا که 1000تومن بدم!! خیلی جالبه صبحم که نونوایی رفتم گفت 100تومن طلبت!!

قطعا نه بعد اونهمه معطلی تو پست من میرفتم پول خورد کنم برا اون آقا که البته جاییم نبود که بخوام چنین کاری کنم نه برای نونوایی میرم میگم 100تومنم و بده!! ولی چه راحت خودشونو مدیون میکنن! چقدر بیخیال.. چرا یه بار نمیگن 100 تومن طلب ما؟؟؟ 100 تومن و 600 تومن و 1000تومن پولی نیست و قطعا میگذریم ازش اما...

با ماشین رفتن سمت حرم اونم امروز اشتباه محض بود..اشتباه بدترم رد شدن از جا پارکای سعدی بود چون بعدش مجبور شدم ماشینو ی جای خیلی دور بذارم که 20 دقیقه ای پیاده رفتیم شایدم بیشتر.. سردردم شروع شدهوا خیلی گرم و خیلی آلوده

بدتر ازون آدمای سیگارین که تو مکان عمومی مثل خیابون دودشونو تو حلق مردم میکنن

کلی دسته های پیاده بودن که میرفتن سمت حرم..فقط از دور سلام دادم با این فکر که فردا صبح بعد نماز میریم حتما

ساعت 3 رسیدم خونه..باز همون سردردای قدینی..از شدت درد ضعف کردم..سعی کردم بخوابم شاید یکساعتی تو خواب و بیداری گذشت...مامان از دیدن رنگ و رو و وضعیت من ترسید..هی گفت بیا بریم دکتر..نرفتم بالاخره بهتر شدم..هنوز درد میکنه! 

الانم خواهر جان باتفاق آقا و آقا زاده اینجا تشریف دارن ب خاطر بی حالیشون!!! فعلا ک صداهای آقازاده نذاشته ما بخوابیم

فردا حرمم کنسل شد

من نمیدونم این مردا چی بلدن از زندگی؟؟؟ تا زنشون حالش بد میشه میرن میافتن خونه مادرش!! حالا اگه ما دور بودیم چیکار میکرد؟؟؟ چرا اینقدر مردا بی عرضه شدن؟؟؟؟ البته مشکل دومیم هست دخترا بعد ازدواج مخصوصا سالهای اول زیاده از حد هوای شوهراشونو دارن تا جایی که اگه زبونشونم دراز بشه نمیتونن جلوشو بگیرن و در روند بی عرضه تر شدن این موجودات گامهای موثری بر میدارن

این چند وقته هرچی مرد دیدم جز معضل چیز دیگه ای نداشته!! فقط یکیو دیدم که حقیقتا در قالب دوست  بوده و هست نه گروگانگیر و سرور!!!!

کاش مادرای ما به پسراشون مرد بودن و رفیق همسربودن و یاد میدادن نه نر بودن و بارکشی و آقا بودن!!!!!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۱
سپیدار
دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۹ ب.ظ

سفر آخر

مواقعی پیش میاد ک با خودم فکر میکنم خدا عجب صبری به بنده هاش میده

رفتیم تعزیه همون پسر همکارمون که فوت شده بود.یه پسر 24-5 ساله خوشگل و خوش تیپ و فوق العاده مهربون..ازونا ک آچار فرانسه پدر و مادر میشن...چقدر دلگیر بود.. چطور آدم میتونه همچین مصیبتی رو تحمل کنه و این میسر نیست جز با لطف خدا..با اجل نمیشه جنگید..اون شب همه چیز از حمام رفتن زوری و دیر رسیدن آمبولانس و گم کردن راه و نیاوردن دستگاه اکسیژن دست ب دست هم دادن تا این طفلی جلوی چشمای مادرش جون بده...

خیلی دلم گرفت

مادرش خیلی خانوم مظلوم و بی زبون و مهربونیه..خیلی دوست داشتنیه..تازه برا پسرش تو ی کارخونه ای کار پیدا شده بود ک قرار بود از شنبه بره..میخواست پسرشو داماد کنه حالا ک کار درست حسابی پیدا کرده :((

جایی ک کار میکنیم خدمه است اما من هیچ وقت به خودم اجازه ندادم بهش بگم چایی برام بریزه یا ظرفامو جمع کنه اونم اگه مجبور نباشه تو این سن این کارارو نمیکنه..

چقدر متنفرم از کسایی که از بالا به آدما نگاه میکنن!! متنفرم ازون آدمای پستی که این بنده خدا پیششون کار میکرد و چقدر اذیتش کردن که میخواست دیگه نره و پسرشم همون جا جون داد..

آدمایی که همه شخصیت و زندگیشون تو پول خلاصه شده..پا رو خرخره ی بقبه میذارن تا یه پله برن بالاتر..

باید یه کاری براش بکنم..دلم میخواد دیگه مجبور نباشه تو خونه بقیه کار کنه :((


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۹
سپیدار
دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۵ ق.ظ

عوض شدگی

خسته ام اما خوابم نمیبره و ازین بابت متاسفم
هوا خدارو شکر کمی رو ب گرمی گذاشته و ازون سرمای استخوان سوزش کمی کاسته شده
خیلی ناگهانی سرد شد! دوتا پالتو رو که ب دلایلی توشون راحت نبودمو بخشیدم ب خیریه. نه از سر خیرخواهی!! برای اینکه عوضشون کنم! و یهو هوا اینقدر خفن شد که مجبور بودم زیر بارونی یه عالم لباس بپوشم بلکه گرم بمونم
هر چند ما هم دیگه به این یهویی های هوای مشهد عادت کردیم!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۵
سپیدار
يكشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۹ ب.ظ

دعا کنید


پیامبر اکرم (ص): هرکس یتیمی را سرپرستی کند تا آن که بی نیاز گردد، خدا به سبب این کار بهشت را بر او واجب سازد، همچنان که آتش دوزخ را بر خورنده ی مال یتیم واجب ساخته است

اما حسن مجتبی(ع): بین حق و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است.آنچه با چشم ببینی حق است و چه بسا که باطل زیادی را با گوش بشنوی

امام رضا(ع): هرکس اندوه و مشکلی را از مومنی بر طرف نماید خدا در روز قیامت اندوه را از قلبش بر طرف سازد


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۹
سپیدار
شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۱۱ ب.ظ

در سایه ی مرگ

امروز ازون روزا بود که فک کنم مرگم مقدر شده بود ولی عقب افتاد

صبح پاشدم برا نماز و طبق معمول با چشمای نیمه باز وارد گلاب به روتون دستشویی شدم که از سرما احساس میکنید تو حیاطین!!! نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد که موق بستن در یهو برگشت کوبیده شد به صورتم طوری ک از درد گوشه ی ابروم به حالت ضعف افتادم و خوابمم که کلا پرید و چشمام باز شد حسابی..الانم همون قسمت همچنان ورم کرده و دردناکه

اول صب گفتم برم بنزین بزنم که تو سرما نمونم یهو..اینقدر خیابونا لغزنده بود که با دنده 2 رفتم بیشتر مسیر و قرقیم که هی متمایل ب چپ و راست میشد

سوئیچمو ک از مسئول پمپ بنزین تحویل گرفتم یه مبلغیم اضافه دادم بهش طبق عادت که بنده خدا کلیم برام دعا کرد و فکر میکنم همون دعاهاش منو امروز از مردن نجات داد.گرچه شخصا معتقدم مردن راه نجاتیه از این زندگی!!

برای تمرینا اصلا جون ندارم نمیدونم چرا ب جای اینکه بهتر بشم ضعیفتر شدم انگار!! معلوم نیس این تمرینای مزخرف و از کجا در میاره برا ما!؟

خلاصه که بعد اولین ست سرعتی (قبلش حدود 2000متر شنا کرده بودیم) فشارم افتاد و دوباره مثل دفعه قبل دراز شدم و همکارم پاهامو بالا گرفت تا خون به مغزم برسه!!

ادامه دادیم و وسط شنای قورباغه رگ پام به شکل خفنی گرفت جوری که دیگه مث یه قورباغه معلول شنا میکردم تا اینکه دیگه نتونستم ادامه بدم..(به قول جناب یگانه مثل شترمرغ تیر خورده شدم )

ساعت آخرم که کلا حالم دگرگون همراه با حالت تحول بود

البته یه خبر بدم شنیدیم این وسط.پسر یکی از خدمه خیلی خوب و مهربون استخر دچار گاز گرفتگی شده و فوت کرده و شوهرشم تو کماست امیدوارم شوهرش خوب بشه و زنده بمونه

حالا بماند که این وسط به دو سه جا هم برخورد کردم!

خداروشکر تا آخر هفته تعطیلم و دقایقی پیشم برای یه تولد روز جمعه دعوت شدم 

واااای! چی بپوشم؟؟؟  :/


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۱
سپیدار
جمعه, ۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ب.ظ

بدون فکر

بعضی وقتها عجیب اصرار دارم خودم باشم

به دور از افکار و تذکرات آدمهای اطرافم

آنهایی که هیچ کجا رهایت نمیکنند

روزهایی مثل امروز که خبری از کار و دلواپسی نبود

یک روز استراحت اجباری

چه فرصت غنیمتی برای دور کردن نقابها

میخواهم همان شوم که منم اما چیزهایی هست که آدم را لال میکند!!

بعضی وقتها یادم می آید عجیب عوض شده ام!


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۷
سپیدار
جمعه, ۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۵۸ ب.ظ

بالاخره اومد


بالاخره اومد!

با کلی ناز و ادا و اطوار ...دیگه داشتیم منجمد میشدیم! حداقل الان میگیم برف اومده

حالا معلوم نیس این اولین و آخرین برف امساله یا نه!؟ 

و اینکه آیا تا صبح ادامه داره یا نه؟!

و اینکه قرقی منو ب مقصد میرسونه یا نه؟؟؟!!

دیگه ازون برفایی که باهاش برف بازی میکردیم و آدم برفی درست میکردیم خبری نیست

ولی از همین فرداست که ملت تو چکمه هاشون فرو شن و انواع فیگورای زمستونی رو بیان

حالا با این سرما اینم شغل بود آخه من انتخاب کردم؟؟؟ چند وقت پیشم ب دلایل دیگه ای به این نتیجه رسیدماا

باز خوبه فقط فردا میریم و دوشنبه و چهارشنبه تعطیله

یادش بخیر اون زمانا که پای رادیو منتظر بودیم اعلام کنه مناطق 7گانه مشهد مدارس تعطیل...

ولی من همیشه دلم میخواست روزای برفی مدرسه برم ..بازیا و شیطنتای راه برفی مدرسه و تو خود مدرسه رو ترجیح میدادم

چقدر زود گذشت و الان سالهاست دیگه خبری از برف و برف بازی نیست.فقط سرماست که به تنمون میشینه و برای تموم شدنش لحظه شماری میکنیم..

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۸
سپیدار
پنجشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۱۸ ب.ظ

اولین یخ زدگی


هوا ناگهان به زیر صفر سقوط میکنه 

به حدی سرد که دلت میخواد تمام روزتو با پتوهای پیچیده شده به دورت بگذرونی

نه اصلا دلت میخواد از زیر پتو بیرون نیای و حتی پاهاتو روی زمین نذاری

اینقدر در خودم مچاله شدم که تمام بدنم منقبض و دردناکه

بگذریم... 

دوباره حس خود آزاریم گل میکنه..میگردم...اینبار پیدا میکنم!!! با دیدنش ب خودم لعنت میفرستم...حالا هر روز میرم سراغش..نگاهش میکنم ..منزجر میشم...با خودم حرف میزنم..دادگاه و قاضی و پرونده... هرچقدر هم آخرش خوب تموم بشه باز هیچ فرقی نمیکنه..زمان رفته و من جاموندم! نمیدونم از اینهمه جستجو چی رو قراره به کی ثابت کنم؟؟!!

توی خواب به قدری دندونامو بهم فشار میدم که دو روزه درد بدی داره سمت راست صورتم.. اصلا نمیتونم با دندونای اون سمت بجوم.. دندون قروچه بدترین حرکت غیر ارادیه..

باز فکر میکنم

کارام کی تموم میشن؟؟

پیاده روی هم تموم شد..

یاد خانوم سین میافتم و سنگی که شکست و من چندین سال ازش استفاده میکردم...از دستش خسته شدم..به وضوح داره اشتباه میره..وقتی بهش میگم ناراحت میشه میدونم..حالم از توجیهاتش بهم میخوره..از " قسمت من نبود" ، " روزی من نبود" ، " تقدیر من نبود" ، " .. " و من همه شو در بی برنامگی و بی نظم بودنش خلاصه میکنم!


راستی چقد جالبه عوض شدن آدما!!! کسایی که منو متهم میکردن حالا شدن نقطه ی مقابل خودشون! کاش میشد تصویر و صدای اون زمانشونو گذاشت جلوشون تا ببینن و بشنون!!!



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۵:۱۸
سپیدار
چهارشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۷ ق.ظ

مرگ ماتیکی


فک میکنین این چیه؟

این ما حصل حواس جمع بنده است بعلاوه حافظه ی ماهیم

تو این سرمای 10_15درجه زیر صفر یه تعداد رژ مایع دستساز و کاملا ارگانیک و صد در صد بهداشتی، خوراکی!! شامل عسل و زعفران و ... رنگهای زیبا و متنوع با ماندگاری بالا ... خلاصه جهت سفارش تشریف بیارید پی وی. بریم سر اصل مطلب! این شیء گرانبها در سرما بسیار سفت شده بود منم از راه رسیدم بخاری رو روشن کردم اینو گذاشتم روش ..بعد دو قدم ازش دور شدم و به کلی فراموشش کردم تا اینکه دیدم یه بوی خفنی اتاق و پر کرده ..ناگهان چشمم افتاد به بخاری در حال دود کردن و مایعی که همراه با ذوب شدن پلاستیک ظرفش ریخته داخل بخاری :( تمام اتاقم دود برداشته :(  چه بوی بدیم میده

به ناچار تو این سرمای استخوان سوز بخاریو کم کردم و خودمو در سه لایه پتو پیچیدم

تا صبح یا از سرما میمیرم یا بو و دود این ماتیکه

خیلی بده آدم با لوازم آرایش بمیره.مردم چی میگن؟؟؟ 

"دختری که جانش را بر سر یک روج مایع باخت"

" جوان ناکام قربانی یک روج"

"روج قاتل ناجی جوان را به کام مرگ کشاند"

:( چه غم انگیز

دیروزم خواب بابابزرگ خدابیامرزمو دیدم بهمم عیدی یه تراول 50تومنی داد  :(  فک کنم دیگه رفتنیم چون بابابزرگم تا یادمه تو کل بچه ها فقط ب داداشم عیدی میداد اونم آخرین بار 2000تومنی بود تازه همونجام از جیبش در میاورد که بعضا دیده شده کهنه و پاره ام هس.حالا اینکه این مبلغ گزاف و به من عیدی داده اونم به چه تمیزی حتما برنامه ای برام داره این روجم بهانه بود :( 

اگر بار گران بودیم رفتیم :(


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۷
سپیدار