خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۲۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۰۹ ب.ظ

سفرنامه جویبار 3

این سفر هم رفتیم و برگشتیم و عاشق نشدیم!

فکر میکردم شاید حکمتی در این سفر ناگهانی نهفته و اونم اینه که قراره خدا بهم یه جایزه ی خوب بده مثلا ولی خب سخت در اشتباه بودم!

البته یه جا نزدیک بود بشه ولی طرف کم کاری کرد

رفتیم پارک کودک! تک و تنها نشسته بودم روی تاب خانوادگی و به شیطنتهای برادرزاده جان نگاه میکردم (البته قبلش مامی پیشم بود و قبلترشم 3نفر بودیم!)

یکی اومد روی تاب رو برویی نشست!

نگاه کرد

من نگاه نکردم چشمم افتاد!

دوباره نگاه کرد دوباره من چشمم افتاد!

بعد دیدم نه بابا این فقط نگاه میکنه با نگاه خالیم که کاری از پیش نمیره! پاشدم رفتم با جوجه مون "سور سوره" بازی کنم و قید این عشق در نگاه اول تا معلوم نیست چندمم زدم دیگه ام کلا ندیدمش فک کنم همون شب داشتن میرفتن که تا اون موقع شب تو پارک تاب میخورده

آخرین شبی که بین راه خوابیدیم تو مینو دشت مستقر شدیم ( داخل پرانتز اینو بگم که یه منزل شخصی بود تو منطقه ی مرتفع که همچنانم بالاتر میرفت و بسیار زیبا بود..آقای صاحبخونه خیلی آروم آروم بحث و به انتخابات و اینا کشوند و وقتی مطمئن شد خطمون یکیه گفت که طی این 4سال چقدر اوضاع کاری خودش و سایر روستاییا و بخصوص هم صنفاش افتضاح شده و بیشتر اوقات بیکارن و خلاصه اجاره ی خونه یکی از راه های درآمدیشون بود و تا اونجا که ما تو روستاها و اون مناطق و حتی شعبه رای گیری دیدیم طرفداران رئیس جمهور محبوب خیلی در اقلیت بودن به همین دلایل) منطقه ی خیلی قشنگی بود..لوازم کاری اون بنده خدا هم که معلوم بود قبلا تو کارگاهش بوده گوشه ی حیاط در حال زنگ زدن بودن.. یه خونه با یه آشپزخونه و اتاق و یک هال و دوتا اتاق دیگه هم بود راستی که اونجا خودشون مستقر بودن و مابقی در اختیار ما بود

به دلیل پشه های زیاد بنا به طرح اینجانب قرار شد شب چراغ هال و روشن بذاریم و همگی بریم تو همون اتاقه آخری بخوابیم که البته بزرگ هم بود نسبتا.این برای جوجه ی ما یعنی یه جشن عالی!! دیگه سر از پا نمیشناخت و هی پیش این و اون میرفت و شیرین زبونی میکرد و دست آخر منو انتخاب کرد بعنوان قربانی..خانوم اومد خودشو انداخت رو من با 14 کیلو وزن و اول شعر میخوند " مهلبونیش گشنگه.. " بعد نشست روم و با اون لهجه ی خنده دار نیمه افغانی نیمه مشدی و کلمات نصفه نیمه گفت : " سلام - خوبی؟ خوش اومدی - خسته نباشی - شرمنده " و شروع کرد به پیتکو پیتکو..

یعنی بساطی داشتیم با این وروجک تا رضایت داد و خوابیدیم

صبح تا بالای کوه رفتیم (با ماشین البته) و چقدر عالی بود.. و بعدم راهی به سوی خاک خودی..بین راه چند جایی متوقف شدیم..وقتی از گلستان خارج شدیم دیگه کم کم جاده خشک و کویری و گرم شد و فاصله ی شهرها هم زیاد و مسیر خسته کننده

تو کل سفر هر جا غذا گرفتیم هیچ کجا به رستورانای حتی درجه چندم مشهد هم نمیرسید انصافا! کبابا که شور و خشک بودن و هیچ سرویسی هم همراه غذاشون نبود! و مقدارشم کم بود..تو این مورد باید خودم راسا دخالت میکردم

چون سالها پیش هر وقت شمال میرفتیم منزل دوستان بودیم و غذاشون حرف نداشت و هیچ وقت اونجا رستوران یا غذای آماده رو تجربه نکرده بودیم

رویهم رفته سفر خوبی بود و با وجود خانواده ی سه نفری برادر جان بخصوص جوجه شون خیلی لذتبخش تر شده بود

البته که سه مورد بسی آزار دهنده بود در طی این سفر

اول اینکه عروس جان به شدت دنبال بازار و خرید بودن!! در حالیکه من واقعا ترجیح میدادم تو روستاهای اطراف و طبیعتش بچرخم و وقتمو تو بازار و شلوغی و ترافیک و رانندگی وحشتناکشون تلف نکنم

گرچه که اعتراف میکنم بازار ترشیجاتشون هوش از سرم برد!

دوم اینکه یکسره در حال عکاسی بودن..بیشتر از هزارتا شاید عکس گرفتن بیشترشم از بچه و اینقد اذیتش میکردن برای نگاه به دوربین که بچه خسته میشد و گریه میکرد ..جدا حوصله مو سر بردن..از منم زیاد گرفتن البته و خودشم تو بیشتر عکسای من داخل کرد تا جایی که میخواستم بگم ولم کن دیگه آبجی من با خواهر خودمم اینهمه عکس ندارم که تو با من داری! :دی افراط در عکاسیشون به حدی بود که من تعداد زیادیشونو پاک کردم! و هنوز نزدیک 400تا عکس هست و بقیه شم پس فردا میرسه :|

مورد سومم اینکه تا سر کوچه هم که میخواستیم بریم باید اول یه میکاپ کامل میکردن و این باعث میشد همیشه دیرتر بریم و معطل بمونیم . چند بار میخواستم بگم بابا تو دیگه انتخاب شدی خوبی بیخیال بذار یکم هوا بخوره به روزنه های پوستت..ولی خب زبان در دهان پاسبان سر است!

اینارو من باب خواهر شوهر گیری نگفتمااا کلا آدما روحیاتشون با هم فرق میکنه حالا اینجور مواقع یه عده خودشونو وفق میدن یه عده ام به شدت خودشونو و البته قطعا در مواردیم سایرینو! آزار میدن تا اونچه که میخوان کاملا حاصل بشه!

در طول سفر با گوشیم ارتباط چندانی نداشتم جز مواردی برای گرفتن عکس اونم فقط از طبیعت!

بقیه شم یا موزیک گوش میکردم و مناظر زیبا رو میدیدم یا وقتایی که خبری از منظره زیبا نبود رستاخیز تولستوی رو میخوندم

کتاب 4اثر فلورانس رو هم از یه امامزاده تو گنبد خریدم..کلا تصمیم گرفتم هرجا کتاب دیدم حتما یکی بخرم! و بخونم!

و ازونجا که عمه قرتی بودم جوجه جان هر موقع در گردشها و خونه و هر جایی با هم بودیم گیر سه پیچ میدادن که" نی نای بذاره "

کلا افعالش در مورد همه سوم شخص مفرده و بخصوص خودش!

این بود که در مسیر برگشت حین خوندن کتاب گوشیم شارژش خالی و کاملا خاموش شد تا مقصد

راستی یه جا هم تو شمال ماشینه چنان با سرعت از چهار راه رد شد که کوبید به ما و اگه ددی جان به موقع نکشیده بود کنار من همون موقع به دیار باقی شتافته بودم!

البته کارت اهدای عضوم همرام بود ولی خب خدا خواست که من زنده بمونم و رای بدم و در ته نوشت کشورم شریک باشم

حالا هم دارم برای یه سفر قاچاقی (مثل اصفهان پارسال با رفقا) که تو شهریوره برنامه ذهنی میریزم

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۹
سپیدار
يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ب.ظ

تصورات ابر آلود

آقا بیاین تصور کنیم اصلا انتخاباتی نبوده و دوره ریاست جمهوری هشت ساله بوده از اول!!!

والا من به کسی کار نداشتم و ندارم که به کی رای داده و چرا؟؟ ولی نمیدونم چه مرضیه که یک عده به دنبال تثبیت نمیدونم کدوم کمبودشون مدام در حال اشاعه ی اطلاعاتشونن (که بخش عظیمیش هم شایعات اینترنتیه) هی خواستم چیزی نگم و آخر سر هم که بعد از شنیدن اراجیف و متهم شدن و مورد توهین قرار گرفتن پاسخ دادم ناراحت شدن!!! خب شما که جنبه ی شنیدن نظر مخالف نداری نکن عزیز من!!

من بسیار در این مسایل خونسردم و اغلب وارد بحثای بی مورد نمیشم! به خصوص توی جمع ها! مگر اینکه شخصا مورد هدف قرار بگیرم و اونهم باز تا بتونم سکوت میکنم چون اصولا معتقدم بحث با کسی که اولا خط فکریش با من خیلی متفاوته و ثانیا اعصاب هم نداره کار بیخودیه و جز دلخوری چیزی به دنبال نداره

حالا من اینجا یه سری از تراوشات ذهنیمو برای اینکه غمباد نگیرم نوشتم فقط! با کسیم نه بحثی دارم نه جنگی!!! اینجا البته مشکلی نبوده تا حالا خداروشکر!

اما لطفا مطالبو با دقت بخونید! من نه از کسی بت ساختم نه از دولت محمود خان دفاع کردم حتی! فقط یکسری مسایل و توضیح دادم به خاطر شایعات زیادی که هست و اونم با توجه به تجربیات نزدیک خودم!

بماند که رییس جمهور منتخب ملت!! ما 16میلیون و خشونت طلب و چه و چه نامیدن همین اول کاری! و هنوز دست از شایعه ی جنگ برنداشتن ولی ما مثل اون سبزایی که 8سال پیش فاتحه ی اعصاب و روان مردم و خوندن نیستیم! ما به خاطر مصلحت عمومی و مصلحت نظام سکوت میکنیم همین!! وگرنه دنیایی حرف با سند و مدرک هست برای گفتن...

به هر صورت خودم همه رو بخصوص اطرافیانی که بسیار ابراز ناراحتی میکردن و دعوت به آرامش کردم با همون جمله ی الخیر و فی ماوقع!


هوا هم به شدت گرمه طوری که اصلا آدم باورش نمیشه وارد تابستون شده! چه برسه به اینکه یک هفته ی دیگه وارد ماه رمضان هم بشه..

و من هنوز به زندگی عادیم برنگشتم و شوک ناشی از سفر ناگهانی و لذتبخش همچنان باقیه

سفرنامم هنوز بخش دیگه ای داره که به زودی مینویسم


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۲
سپیدار
شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ب.ظ

ما برگشتیم

طی 4سال گذشته بیکاری و رکود شدیدتر از قبل شد!

فقرا فقیر تر و ناتوان تر شدن

به میزان دزدی ها اضافه شد

به هسته ای گند زده شد

عزت پاسپورت برنگشت هییییچ بی عزت تر شد

شاخ و شونه های امریکا بیشتر شد!!

حتی عربستان به خودش اجازه داد تهدید کنه!!!!!

منتقدین و مردم ضعیف هم بی سواد و بی شناسنامه و نفهم و...نامیده شدن!

واقعا چی باعث شد 23میلیون رای بهش بدن؟؟و الان اینقدر احساس مسرت و شادی کنن؟؟؟

میگن آزادی!! کدوم آزادی؟؟ همین که الان ریختن بیرون و بوق بوق میکنن و مختلط میرقصن؟؟؟؟ یا اینکه یه لچکی رو سرشونه و مانتوها باز و کوتاهه ..یقه های لباسا گشاده..استینا بالاست شلوارا کوتاهه!! آزادی اینه؟؟ یعنی فقط به خاطر اینا باید همه چیز و قربانی کرد؟؟؟

درسته که طی 4سال اخیر و 4 سال قبلش چنان فاتحه ای خونده شد به مملکت که کسی نمیتونه به این زودیا جمعش کنه!!! ولی حقش نبود که بازم روند ادامه پیدا کنه

به هر حال مردمی که به خاطر مثلا آزادی!!!! مهمترین مسایل و که اشتغال و معیشت هست نادیده میگیرن خودشون هم نتیجه ی انتخابشونو خواهند دید!

آقای رئیسی نه اینکه بتی باشه بی عیب و ایراد اما به هر حال از بعد فوت شاه عباس معروف مشهد!! کارای زیادی کرده در جهت هم کوتاه کردن دست شاهزاده ها!! هم کمک به مستضعفین اطراف مشهد و مخصوصا زایرینی که میان حرم!

اگر مثل خیلیا چاک دهنشو باز نکرد و چیزی نگفت معنیش این نبود که از مسائل مملکتی و کصافت کاری آقایون خبر نداشته!! این دلیل بر شعور سیاسی و اخلاق مداریش بود!!

گندی که محمود خان تو دور قبلی زد و فک نکنم کسی یادش رفته باشه

جالب اینجاست این قوم حسن دوست سبز و بنفش هم وقتی رای نمیارن شروع ب فحاشی و تخریب و بد و بیراه میکنن هم وقتی رای میارن!!! هنوز معلوم نیست فازشون چیه و کجاشون میسوزه؟؟

الانم که ریختن بیرون جیغ و بوق رقص و آواز... صدای ماشین پلیسم میومد چند دقه پیش!

راستی ما از مسافرت برگشتیم!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۲
سپیدار
چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۲۰ ب.ظ

سفرنامه جویبار ۲

همون اوایل ورود به گرگان یه سوئیت خوب گرفتیم. طبقه ی همکف و مستقل با دو خواب و امکانات کامل
صبح روز بعد ساعت 9 تحویل دادیم و راه افتادیم به سمت ساری. بعد از 2-3 تا توقف کوتاه رسیدیم و چون تا 3 هنوز وقت داشتیم رفتیم ساحل
جایی ک رفتیم فرح آباد بود ساحل نسبتا خلوتی بود قایق موتوریم سوار شدیم و خاطرات سالهای کودکی حسابی زنده شد در ما
با برنامه ریزی که داشتیم ساعت 3 رسیدیم و سوئیتمونو تحویل گرفتیم و ساعت 4 چنان با هیجان غذا خوردیم ک برای اولین بار هیچی اضافه نیومد!
اینجاهم خدارو شکر جای خوبیه.سوئیت عالی.. و تو مجموعه دوچرخه ( تک نفره، دونفره، 4نفره) داره البته به صورت کرایه ای! مثلا هر 20 دقیقه دوچرخه تک نفره 2000 تومن! دیشب هم باتفاق برادر و عروس و نوه یه 4نفره شو گرفتیم که تجربه ی خوبی بود
و یه پارک هم برای بچه هاست ک ما به بهانه ی برادر زاده کلی اونجا حال میکنیم
مثلا سرسره ی پیچ پیچیش خیلی باحاله!
امروز هم سری به بابلسر زدیم و عصر هم ساحل و ( ساحل اینجارو هنوز نرفتیم ) و بعدم باز پارک و سرسره :دی
تو سفر دلم نمیخواد وقتم تو بازار تلف بشه اونم وقتی که جنسای چینی تو بازار همه ی شهرها یکسان نفوذ داره و همه چیز همه جا هست!
دوست دارم تا میتونم از طبیعت و بخصوص هوای عالی اینجا استفاده کنم
سفر زمانیه برای فهمیدن اینکه خیلی زود دیر میشه!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۲۰
سپیدار
دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۴۱ ب.ظ

سفرنامه جویبار ۱

برای اولین بار تو مسافرت با ماشین شخصی، بین راه توقف زیاد داشتیم! و خیلیم با سرعت نرفتیم که از برکت حضور برادر عزیزه! و البته اینکه محل رزرو شده رو فرا ساعت 3 ظهر قراره تحویل بگیریم و وقت کافی داریم
بین راه جایی بنام شیر آباد و قبلا مدیر جان معرفی کرده بودن و بسیار هم تاکید داشتن به رفتن و منم نمیدونم با کدوم عقلی ریسک کردم و پیشنهاد شو طرح و مقداریم چاشنی پافشاری اضافه نمودم
چشمتون روز بد نبینه!! مسیرش بسیار دور و پرت از مسیر اصلی بود بماند خیلیم تاریک و خفن بود!! بدتر اینکه رفتیم و مکان مورد نظر پذیرشش تمام شده بود.. حالا دیگه خودتون تصور کنید من چقدر از پدر محترم حرف شنیدم و ور جایگاه متهم ردیف اول هیچ دفاعی از خودم نداشتم! البته دفاعیات بنده همیشه در جای خود باقین ولی در جهت مصلحت جمع تصمیم به سکوت نمودم
آقای پدر هم از لجشون حاضر نشدن اونجا در اقامتگاه ، هتل یا سوئیتهای دیگه مستقر بشن و راه و برگشتیم!
بعد قرار بود بریم علی آباد کتول متوقف بشیم که مامان جان دیر راهنمایی کردن و رد شدیم! و در حال حاضر رهسپاریم به مقصد گرگان و بسیار هم اینجانب دلم آشوبه و نمیدونم به چه دلیل (غیر از تو ماشین بودن طولانی) چون اهل ریزه خوری بین راه نیستم و فقط ظهر بعد از نهار ک راه افتادیم 20 دقیقه ای چرت زدم و پاشدم برای خودم یه قهوه فوری آماده کردم
هوا بد نبود..ظهر گرم شد که اونم از یه جاهایی ابری و بارونی شد و بسیار مطبوع و دلپذیر!
از جل گلستان ک رد شدیم با دیدن آثار اون سیل وحشتناک به یاد همکلاسی دبستانم افتادم که با تمام خانواده ب جز دو برادر ک همراهشون نبودن همگی تو همون سیل از بین رفتن.. خدا رحمتشون کنه
و یه مورد ده راجع به شمالیا که قبلا میدونستم اما فراموشم شده بود اینکه رانندگیشون وحشتناکه!!! یعنی از مشدیا بدترن!!!!
اما آدرس دادنشون انصافا عالیه! 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۴۱
سپیدار
شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۳۳ ب.ظ

تصمیم صغرا

خانوم تشریف بردن سفر زیارتی!! سرناجی رو آدم حساب نکرده که بهش زنگ بزنه یا لااقل بگه جایگزینشو چیکار کرده!!! سرناجیم همون موقع رفت سفر و امروز اومد و از اوضاع مطلع شد و بسیار هم ناراحت و دلخور!!! و من کاملا بهش حق میدم!!!
اونوقت هی میشینه میگه فلانی به من حسادت میکنه!!! فلانی با من دشمنی داره!!! از فلانی به من انرژی های منفی میرسه و هزار و یک مزخرفات دیگه از این دست!!!
خانومی که تو سونا کار میکنه گیر داده بود بیا سر موهاتو بزنم مرتب بشه.. منم دیدم خودم که نمیتونم و طی خلاقیتهای دفعات قبل کلا بهم ریخته کوتاه کردم خودم..نشستم بلند شدم دیدم 5سانت زده :(
میدونین 5سانت ینی چی؟؟؟
 دیگه گولشو نمیخورم -_-
ظهرم به سلامتی مامان خانوم زنگ زده خبر داده که داریم میریم مسافرت از 2شنبه (رفت) تا جمعه (برگشت) کلا نه از من نظر میپرسن نه اهمیتی داره که برنامه دارم یا نه؟؟!!
تازه مهمونم دعوت کردن
یعنس 4روز میری مسافرت آرامش میگیری باید ونگ ونگ بچه بشنوی و بیدار خوابی بکشی
چند ماهه داریم برا مسافرت هی میگیم آخرشم اینجوری..حرفم که میزنی همه کاسه کوزه ها سرت میشکنه
دیگه تصمیم قاطع گرفتم ازدواج کنم!!
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۳
سپیدار
جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ب.ظ

اردو

دیروز اردوی هیات نجات بود . قرار نبود بریم چون یکیمون نمیتونست بیاد ولی درست روز قبلش یکی از بچه ها اومد تحریکمون کرد به رفتن.. فرداش حدود ۸:۳۰ راه افتادیم به سمت روستای اخلمد.. یکی دوبار تو بچگیم رفته بودم و یه عکسم دارم از آخرین بار که اونم اردویی بود و با یه جمع خاصی بودیم.. کم ابتر و البته نسبت ب اون زمان مرتب تر شده بود.. خیلی خوب بود و خوش گذشت .. یکساعتی حدودا پیاده رفتیم تا آبشار اول و همون ک روز قبل مارو تحریک ب اومدن کرد اینقدر غر زد که میخواستم همونجا پرتش کنم تو اب!! خیر سرمون ی گروه ورزشکار بودیم!! گرچه بعضیا به قصد شرکت در جشن عروسی یا نهایتا تولد لباس پوشیده و رنگ آمیزی کرده بودن!! یه تعدادیم مطمینم فقط چون شنیدن مختلطه اومدن و تعدادشون کمم نبود و رفتارشونم خیلی زننده بود! از بعضی حرفایی که به پسرا میزدن یا ادا اطوارایی که در جهت جلب توجه همون قشر در میاوردن من واقعا خجالت میکشیدم ازینکه با اینا همجنس و همکارم!! دوتاشونم که متاهل بودن و تو مینی بوس ما بودن واقعا نفرت انگیز بودن!! از سر و وضع و طرز لباس پوشیدن و ارایششون مشخص بود مال مناطق پایین یا شهرستانای اطراف باید باشن.. تمام طول راه با راننده چنان مشغول بودن که اگر سفر به شب میرسید جدا باید نگرانشون میشد!!! 

چندتا از پسرا بین راه وایساده بودن و با ژست خاصی دخترا رو که در حال رد شدن بودن بررسی میکردن و سیگار میکشیدن!!!!

چندا از دخترا هم دنبال قلیون میگشتن !!!!!

اینا دیگه خیلی شرم آوره..ورزشکار دودی به درد جرز دیوار میخوره

بعضی رفتارا و بعضی تفکرات خاص سنین راهنمایی و دبیرستانه و وقتی میبینم عده ای هنوز درک و عقلشون تو همون سن مونده متاسف میشم...هعی بماند...

به هر حال خوش گذشت و از رفتنم پشیمون نیستم جز اینکه جای دوست جان حسابی خالی بود و اون دوتام ک اومده بودن چاقن و خیلی کند بودن به خصوص دومی که هم چاقتره هم یکریز غر میزد که چرا این مسیر و باید پیاده بریم و برگردیم :| 

برگشتنی بقدری گرم شد که وقتی رسیدم خونه صورتم کاملا برافروخته بود تا جایی که فکر کردم با اونهنه صد افتاب و استفاده از لبه کلاه صورتم سوخته!! ولی خب خداروشکر این شک بزودی رفع شد :دی

امروزم پدر جان 7صبح رفتن و 10 شب اومدن

تو این فاصله منو مامی صبح رفتیم حرم و از گرما مردیم!! و عصرم رفتیم نونوایی و بعدشم یه پارک رفتیم به اسم " چل بازه" ک چند روز اخیر گشایش یافته..خیلی قشنگه..دریاچه و ابشار مصنوعی و... 

به طرز عجیبی از خونه فراری و بسیار هم بی اعصاب و بداخلاق شدم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۳
سپیدار
سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ب.ظ

بی حوصلگیهای خانوم

انگاری پیر شدم!! دیگه حال و حوصله ی خیلی از تفریحات سابقمو ندارم .  فقط نمیخوام تو خونه بمونم! اینه که با هر پیشنهادی میزنم بیرون

مثل این نمایشگاه گل که به پیشنهاد ابجی و همسرش رفتیم..خیلی شلوغ بود و مردمم مدام در حال عکاسی بودن یا سلفی میگرفتن یا ژستای خنده دار برای عکسای پروفایلشون!! واقعا دیگه حالم بهم میخوره از عکس گرفتن! 

منو مامی تند میرفتیم و سالن آخریم که بیرون بود و کلا نرفتیم و نشستیم بیرون . یه خانمیم کنارمون بود و زورکی سر حرف و باز کرد تعریف میکرد از بعضی اتقاقات زندگیش که البته کمیم خنده دار بود حقیقتا! 

از نمایشگاه مد و لباس هیچی نگم بهتره!!! فقط یه نفر خیلی مضحک بود.. یه چادر عربی داشت و دامن زرد بلند با لبه ی تور دوزی پوشیده بود و کفشای کرمی با پاشنه های بلند و باریک و کاملا مبرهن بود داره به سختی راه میره! جدا مردم ما کی میخوان بدونن تیپشون تو هر مکانی باید متناسب همونجا باشه! بگذریم..

یه شمعدونی خریدیم به پیشنهاد مامی که سفید و قرمز بود و دوتا هم ساناز نارنجی و گوجه ای به پیشنهاد من

ساناز شبیه رزه کاملا ولی کوچیکتر با برگای ریز و پر گل و روند

چقدر خستم و خوابم میاد..ظهر خوابیدم یکساعتی اما کافی نبود و انگار رسالت این نوه ی همسایه فقط همین بود ک جیغ جیغ کنه تا من بیدار شم بعدش ساکت شه!!

شاگردم 5شنبه جلسه اخرشه و بعدشم گفت میره تهران تا بعد ماه رمضان . خب این بد نیست کمی وقتم بیشتر میشه برای استراحت گرچه از موندن تو خونه بیزارم..

مردی که تو زیرگذر وزنه جلوش بود و شعر میخوند فکرمو مشغول کرد.. خیلی تر و تمیز و مرتب بود و شباهت عجیبی داشت!! طوری که دوباره برگشتم پشت سرم تا بهتر ببینمش 

فقط سوتی شهرداری اینجا بود که در پارکینگ جای همیشگی نبود و ما بعد کلی ترافیک مجبور شدین دور بزنیم عقبتر نگه داریم و یه عالم پیاده روی کنیم

یه پارکم اخیرا افتتاح شده نزدیکمون که بعد از 13 سال فقط یک قسمت کوچیکش ساخته شده! ظاهرش ک از دور قشنگ بود امیدوارم زنده بمونم ببینم تکمیل شده شده!

رستاخیز تولستوی خیلی طولانیه و توضیحات بیش از حد داره

به نظرم اینجور نوشته ها بیشتر به درد فیلنامه میخورن نه رمان خونی!! این خودخواهیه که نویسنده بخواد دقیقا چیزی ک دوست داره رو در تصور خواننده بیاره! 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۲
سپیدار
شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۴۹ ب.ظ

نامساعد

این روزا حس های چندان خوبی ندارم!نمیدونم دقیقا چرا و از چی؟؟

هرکاری میکنم تا از یکنواختی و خستگی روزمره خارج بشم فایده ای نداره و روزگارم همچنان دستخوش اضطرابهام هستن

تکلیفم با خودم روشن نیست و زمانی که میخوام تصمیم قطعی بگیرم همه چیز بر خلاف میلم اتفاق میافته

چیزهای جورواجوری ذهنمو درگیر میکنه

شوخیهای بی ادبانه و دور از شعور بعضی ادما که البته بهم یادآوری میکنه فاصله مو باهاشون حفظ کنم

دلسوزیای احمقانه ی بعضی اطرافیان

و خواهر! فکر داشتن یک خواهر خوب و دلسوز و صمیمی شاید بیشترین مشغولیت ذهنیم میشه خیلی اوقات.. هرجا که میبینم یا میشنوم رابطه ی خواهرا باهم چطوریه با خودم میگم چطور میشه آدم با خواهرش اینقدر نزدیک باشه؟؟!! مثل یک رویای دور از دسترس.. و ناخواسته به این فکر میافتم که چرا هیچ وقت خواهرم برای من دوست نبود!؟ 

شاید میتونست بخشی از دلتنگی و خستگیم و تسکین بده

اما.. نمیدونم چرا هیچ وقت نشد؟! و ما مثل دوتا دوست دور و معذب باقی موندیم..

خواهر... 

باید به سر عت خوابم ببره و هیچ خوابی هم نبینم!



دوباره هوای خراب محیط استخر بیشتر شد و خس خس سینه و سرفه ها نمیذاره بخوابم

امروز با دوست جان به نتیجه رسیدیم بریم کانادا مشغول به شغل شریفمون بشیم از همه نظر به نفعمونه!

حیف شدیم اینجا

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۴۹
سپیدار
جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۱۶ ب.ظ

شیطان و دوشیزه

اینم کتاب شیطان و دوشیزه پریم


نویسنده : پائولو کوئیلو
و اما موضوعش که البته قبلا گقته بودم! 
نوعی نبرد خیر و شر در قالب داستانی در یک دهکده ی کوچک هست 
کشش خاص خودشو داره و فکر میکنم کنجکاوی لازم و برای کشیدن مخاطب تا پایان داستان داشته باشه
امیدوارم خوشتون بیاد و با تامل بخونیدش


پ.ن: دومین پست امروزمه! چقدر فعال شدم -_-

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۶
سپیدار
جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۱۲ ب.ظ

شیرینی دوران

مناظرات خیلی باحالن تقریبا هیچ کی به سوالا جواب نمیده یالااقل تو دور اول نمیده..حسن و اسحاق که کلا از اول تا آخر از بهشت تخیلی که فکر میکنن ساختن تعریف و تمجید میکنن و هی میگن به ما رای بدین وگرنه با سر میریم جهندم!

قالیبافم که هز همون اول به قصد کشت وارد میدون میشه :)) 

هاشمی طفلی یکی به نعل میزنه یکی به میخ بلکه اگه خدایی نکرده انتخاب نشد موقعیتش و از دست نده

خلاصه که از ابتدای شروعش اول یه ظرف بستنی خوردم میوه خوردن صورتمو اصلاح کردم ناخنامو مانیکور کردم وسایل فردامو آماده کردم کفشامو واکس زدم مانتو مو اتو زدم اتاقمو مرتب کردم خلاصه همه کارامو انجام دادم مناظراتم گوش دادم تازه اظهار نظرم کردم عاشق خودمم اصن اینقدر فعالم

عاشق مامانمم هستم که این وسط گوشی دستش بود و هی میخندید و منو صدا میزد جوکایی که عزیزان طناز در لحظه ساخته بودن و نشونم میداد

خلاصه لحظات مفرحی هستن قدر دوران لذت بخش نامزدی رو بدونیم!! 

الانم بارون بسیار زیبایی گرفته و بوی خاک بلند شده خداروشکر هوا زیادی گرم شده بود 

فردا هم باید قرقی عزیزمو بشورم که قطعا تا فردا صبح حسابی گلی میشه

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۱۲
سپیدار
پنجشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۳۴ ب.ظ

خون غلیظ

صبح توی باشگاه انگار هماهنگی عصب عضله نداشتم :| وقتی 5تا حرکت پشت سرهم میشد دیگه قاطی میکردم 

تازه مربی اومد خودش برام دوبار انجام داد میخواستم بگم مشکل اینه که یادم نمیمونه!

بعدشم بگاز استخر...

حوصله شاگردمو ندارم! خیلی سفته فقط خوبیش اینه که زود یاد میگیره اما چون هنوز استرس داره نمیتونه حرکات و خیلی خوب اجرا کنه..گرچه ک هنوز جلسه دومشه و نباید توقع زیادی ازش داشته باشم.. تا همینجاشم خوب یاد گرفته

عصری سومین حجامت بهارم رفتیم انجام دادیم و خون غلیظ بالاخره رقیق شد..بعدشم خانومه داشت مامی رو گمراه میکرد که بنده به موقع وارد گود شدم! بعد شروع کرد به تعریف از کیس مورد نظر آخرین جملش دیگه همه تعاریف و تموم کرد!! گفت ادمای خوبین ترکم هستن مث خودمون گفتم همین که ترکن بسه!! ولی خب نشنید.. 

دیروز یک موجود چشم شور اومد گفت دستبندتو ببینم؟ چه قشنگه.. یهو دیدم یه حلقه ی ریزش شکسته :| یه زنجیره به شکل بافت 4 طرفه یکماه پیش بعنوان طلای مستعمل خریدمش و همونجا دادم ازش دستبند و خلخال درست کرد.. خلاصه که دوست جان هنوز داشت تعریف میکرد که دیدم عه از دستم افتاد!!! دیدم بعله در همون لحظه قفلشم خراب شد!!!! یعنی تا این حد؟؟؟؟؟

هیچی دیگه عصری بردم یه جا ببینم میشه درستش کرد ک آقاهه گفت این اصلا به درد دستبند و خلخال نمیخوره چون حلقه هاش خیلی نازکه میشکنه درست کردنش فایده نداره.. 

اینم از ضرر طلا که فکر کردیم چقد خوب خریدیم و چقد قشنگه!!

فردا دلم میخواد مال خودم باشم.. این یک هفته خیلی طولانی بود..

بهم ریختگیم کاهش یافت..سکوت گرچه سخت بود ولی خب ختم بخیر شد

ولی همچنان فکرم درگیر چیزای دیگست.. بعضی تصمیمات و آدم به خاطر فشاری که روش هست ناچار میشه بگیره

کاش فردا چند ساعتی تنها بمونم!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۴
سپیدار
چهارشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۴۵ ب.ظ

نزدیک به فوران

به قدری خسته شدم که میترسم هر آن از کوره در برم
با تمام قوا در مقابل خودم وایسادم 
انتهای هر بحث و حتی کوچکترین حرف و اشاره ای رو تا ته میتونم ببینم پس عقل حکم میکنه سکوت کنم
امروز پیشنهاد سارا نصفه نیمه موند
شاید زیادم بدم نیومد
البته اگه حرفاش و کامل میکرد و شاید نظرم عوض میشد شایدم نه!!
حرفای سمانه ام هنوز تو گوشمه!! باور کردن این حجم کم شعوری ادما کمی دور از ذهنه
نمیدونم اگه من تو اون موقعیتا قرار بگیرم چیکار میکنم؟؟؟ 
اگر چند سال پیش یا حتی یکسال پیش بود قطعا بند و به آب میدادم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۴۵
سپیدار
چهارشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۳۰ ب.ظ

لرزه نگار فکری

مادر جان استعداد خفنی دارند در فاتحه خوندن به تفریحاتی که بنده با دوستام هستم!

مثل دیروز که تولد بود و در واقع بهانه ای برای دور هم جمع شدن و از فاز خستگی در اومدن!

قبل از ساعت 5 یک عدد اس ام اس زدن که فکر کنم نیم ساعت تموم مشغول تایپش بودن و ...هعی بماند..

امروز هم که تشریف آوردن محل کار کاملترش کردن

دیشب خسته بودم و ساعت قبل از 10:30 به رختخواب عزیزم پناه بردم و در فکر باز کردن پنجره رمان خوندم و به سرعت هم خوابم برد ( 3-4صفحه خوندم فقط)

اول با صدای زنگ آیفون بیدار شدم..پدر جان بودن که کلید نبرده بودن 

دوباره سریعا خوابم برد طوری که صدای اومدن ماشین داخل حیاط و اصلا نشنیدم

حدود ساعت 2 دوباره با صدا و لرزش از خواب پریدم ..اول فکر کردم خواب میبینم!! بعد گفتم لابد ماشین سنگینه داره رد میشه و زمانی که چشمام داشت دوباره به خواب میرفت یقین حاصل کردم زلزله بوده..صدای بدی داشت.. تو خوابم باز زلزله دیدم البته

تا اینکه صبح فهمیدم یه زلزله 5.2 ریشتری بوده.. طفلی روستاییا..

 

مدام با خودم کلنجار میرم برای اینکه لال بمونم.از بیرون لالم و از درون متلاشی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۰
سپیدار
سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ب.ظ

یک روز طولانی

شیطان و دوشیزه پریم نوشته پائولو کوئیلو جنگ بین خوبی و بدی رو در قالب یک داستان به نمایش میذاره..داستانی که مثل یک تیغ دولبه است!

و حالا غرور و تعصب جین استین و میخونم.. قبلا چند سال پیش خونده بودمش البته اما به هر حال خوندن رمان همیشه شیرینه حتی تکراریش!


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۱۹
سپیدار
سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

پنجره

بالاخره حس نکردن سرما کار دستم داد و سرما خوردم درست دو روز پیش که محوطه خیلی سرد بود! و شاید قبلترش که هوس باز کردن پنجره به سرم زد و تا صبح زیر پتو لرزیدم ولی پا نشدم ببندمش!!

بعد از کلاس ورزش بیشتر حس خستگی و بیحالی داشتم اولش ب نظرم رسید به خاطر کم خوابی شب و روز گذشته اس (مرحله ی انکار) و تو فکرم سرماخورده های اطرافمو آدمهایی ضعیف قلمداد میکردم! ولی امروز دیگه یقین حاصل کردم ویروس موذی در حال جولان دادنه!

از بس آبجوش و آبلیمو عسل خوردم حس میکردم راه دستشویی خیلی طولانیه!! 

و بعد هم قول احمقانه ی تهیه کیک و ژله ی فردا ( جهت تولد بی موقع ۴ عدد متولد اینماه ) رو با اسرار البته، دادم و کیکم ک همیشه پودر آماده میزدم اینبار به سفارش دوست جان مبنی بر صرفه جویی در هزینه ها!! خودم پودرشم درست کردم و فرایندی بس طولانی بود و بعدش به این نتیجه رسیدم من پول وقتمو پرداخت میکردم در واقع! 

ژله هارو هم به آبجی جان سپردم که قشنگ اما ب دلایلی کم شد.. تازه قبل از خواب بعد از جمع کردن ملزومات فردا یادم اومد هیچ کدوم از کادوهارو بسته بندی نکردم.. خدارو شکر جعبه های شیکی قبلا برای هدیه دادن به مخاطب خاص کنار گذاشته بودم و اون مخاطب خاص هم که هیچ وقت پیداش نشد و مخاطب ماست باقی موند، و اون جعبه ها رو امشب استفاده کردم برای دوستان

فردا هم برنامه بسی فشرده اس..کلاس ایروبیک و بعدشم شاگرد دارم که تا 11:30 طول میکشه و البته جلسه اولشم هست و چون نزدیک مکان جشن و سروره بعدش میرم اونجا و نهار و بساط شرشره و بادکنک و باقی کارها تا حاضر شدن و اومدن مهمونای بدقول ساعت 5

الان هم که بسی خوابم میاد باز دلم میخواد پنجره رو باز کنم


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۲
سپیدار
شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ب.ظ

با من حرف بزن

بازم من و تو و یه تکرار کوتاه

 یک آغوش باز و یه دل سیر گریه

اما چشمات میخندن! 

بیا و بگو از چی ناراحتی؟؟

گفته بودم دلم تنگ شده...

این کابوس تکراری کی تموم میشه؟!؟!

کاش معنی این خوابو میفهمیدم



پ.ن ۱: امیدوارم یه حدس کاملا اشتباه باشه!! و اگر درست باشه ناچارم دروغ بگم...


پ.ن ۲: چرا بعضی حرفا / کارا / پیشنهادا دیر یاد آدم میاد؟؟؟؟؟ از نوع خوبش منظورمه


پ.ن ۳: وقتی به خاطر دو سه نفر موزیک و قطع میکنن و پذیرایی رو میزم جمع میشه!! گناه غیبت کردن و گیر دادن به تیپ و لباس و کارای بقیه گردن کیه؟؟ والا آدم ۱ ساعت بیکار بشینه چیکار کنه؟؟؟ 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۲
سپیدار
چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ب.ظ

ماه دراز

یه دستور پخت کیک بهم دادن و بنده هم پزیدمش عصری ولی به دلیل جلوگیری از هیجانات کاذب از گذاشتن عکس معذورم

ولی خیلی خوشگل و خوشمزه شد (-__-)

سوال اساسی: کی حقوق میدن؟؟؟؟ چقد فروردین طولانیه :/


**یکی اومد پی وی داشتم مخشو میزدم ولی راه به جایی نبرد -_-


سه شنبه رفتیم باغ داماد جان همسایه شون مرع و خروس داشت و یک عدد هاپو البته! از این دومی با اینکه بسیار بی آزار بود بسی میترسیدم! با مرغ و خروساش ولی رفیق شدم..فک کنم یه نون کامل و یه مشت برنج به اون سه فروند پرنده دادم! ولی خب نمیذاشتن نازشون کنم خیلی ترسو بودن 

برا هاپو خان هم دو سه تیکه پاچین دزدکی بردم و اخر سرم یه پلاستیک استخونارو بردم ولی چنان با هیجان به سمتم اومد ک پلاستیک و پرت کردم و پریدم عقب .خوب شد ک بسته بود وگرنه شاید منو خورده بود اونوقت الان اینجا مشغول قلم فرسایی نبودم :((

به هر حال طی این نصف روز پدر جان به این نتیجه رسید منو ببره تو یه روستا شوهر بده که هر روز به جای استخر پاشم گوسفندارو ببرم چرا و شیر بدوشم و تخم مرغ جمع کنم و به مرعا دون بدم... البته که منم موافقت کردم به شرطی که پسر خان باشه!


جاتون خالی تاب و سرسره ام داشت . سرسره شم مواج بود و بسی هیجان انگیز خیلی حال داد این قسمتش


فردا شبم عروسی دعوتیم با رفقا..میدونم چی بپوشم خخ 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۸
سپیدار
سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۳ ب.ظ

نامزد بازی

عید تقریبا گذشته تون ( مبعث ) مبارک

شروع رسمی نامزد بازی هم مبارک البته!! خیلی خوبه که فضای نامزدی تو جامعه حاکم شده بخصوص این روزا که همش عیده و جشن و شادی آدم هوس میکنه :))

والا!

در این مورد ترجیح میدم تا جایی که میتونم جلوی خودمو بگیرم و در این مکان ابراز نظر نکنم باشد که ارامش در وجودم بیشتر بشه! 


حدود دو هفته ی دیگه هم هیات نجات غریق دعوت کرده اردوی اخلمد و بعدشم نهار..دستش درد نکنه.. در تدارکیم که بریم یکم بخندیم (نه که اصلا نمیخندیم؟!)

بلکه 4تا همکار جدیدم ببینیم :دی


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۳
سپیدار
يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۰۴ ب.ظ

راننده ی نیم پز

امروز یه اشتباهی کردم و ساعت 10 راه افتادیم با ماشین!!!! با مامی و دوستش رفتیم حرم -_-

یعنی اگه 100 بار بگم غلط کردم کم گفتم!!!

ترافیک اونونزدیک که وحشتناک بود!! از ساعت یه ربع به 11 تا نزدیک 12 هم دنبال پارکینگ بودیم!! تمام پارکینگای زیر حرم بسته بود :| خدا نگذره ازشون!

یکیشم دقیقا تا ما رسیدیم بست نامرد

فقط ب خاطر پیشنهاد مامی بود وگرنه عمرا نمیرفتم با ماشین!

خدا خیر بده فقط اونی که سرویس بهداشتی تو ورودی حرم داخل صحن گذاشته!! تازه ساختنش


دیروز جلسه با مدیران نادان داشتیم که تقریبا ختم بخیر شد! بحث حقوقی برای همه جز یه نفر خوب پیش رفت و حالا مونده ساعت کاریو ثابت کنن ذلیل مرده ها

فردام که 7:30 صبح جلسه اس

هیچی تو این شرایط بهتر از کلاس ایروبیکم نیست.آی لاو یو ایروبیک ♡

فعلا برم کتلت درست کنم اگه موردی بود باز میام میگم نگران نباشین!


کتلتا خوشمزه بودن و اما ادامه..

شده خوابای سریالی ببینین؟؟ یه مثلا یه جارو چند بار ببینید تو خواب؟؟

ساعت 4 بعد از ظهر که با سردرد و کلافگی فراوان بالاخره رسیدیم خونه خوابیدم و تو خواب جایی بودم که حتی تو خوابم به یاد آوردم اخیرا هم همونجا بودم!

شاید به فاصله یکی دو روز.. و بازم یه نفر تو خواب عاشق و شیفته ی بنده شد که فرصت نشد متاسفانه باهم بیشتر آشنا بشیم و بیدار شدم

محیط عجیبی بود یا بهتره بگم خواب عجیبی! جایی شبیه اردوگاه و وضعیتی شبیه به اوارگی و نگرانی... امیدوارم که هیچ وقت این اتفاقها نیافتن..


جمعه مراسم سالگرد یکی از اقوام دور (چندمین مراسم البته) به صرف نهار بود که دوست نداشتم برم و نرفتم! 

و بازهم شنیدم که کنجکاوان پیمو گرفتن ببینن کجام و چیکار میکنم و چرا نمیبیننم؟؟!

و چقدر حس خوبیه وقتی عده ای نارسیسیسم!!!! که با دیدنت فقط میخوان تا میتونن فضولی کنن و زیادی صمیمی بگیرن و بعد هم از این صمیمیت سو استفاده کنن!! و همچنان خودشونو برتر نشون بدن!!! هی دنبالت بگردن و پیدات نکنن و بالاخره بهشون ثابت بشه که هیچ علاقه ای بهشون نداری!! 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۰۴
سپیدار