خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۴۰ ب.ظ

مشق ناتمام

و اینم دومین پست امشبم..

حیفم اومد معرفی کتاب به اون خوبی توی این نوشته ها گم بشه . چندباری خواستم بنویسم ولی حوصلم نیومد! 

البته ۱۰ روزی داماد جان سفر بودن و من شبا و البته روزا(تا جایی ک خونه بودم) با خواهر جان و پسر شیطونش که یکماه دیگه ۲ سالش میشه گذروندم... هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه!!

جریان فروش خونه جدی تر شد و منم به صورت خودجوش تو دیوار چند جای دیگه گذاشتم و اینه که مرتب تماس میگیرن.. 

و فکر میکنم به اینکه بالاخره بعد از ۲۷ سال که اینجا زندگی کردیم و بزرگ شدیم (چند سالم دست مستاجر بوده) حالا که مجبوریم اینجارو ترک کنیم کجا میریم؟؟

به نظرم مشکلات آدما ازونجایی شروع شد که تصمیم گرفتن یکجا بمونن!! اگر تمام مردم کوچ نشین بودن دنیا جای لذتبخش تری بود و هنوز طبیعت سالم تری داشتیم


اینقدر تمرین خط میکنم که مفصل انگشت شصت دست راستم درد میکنه! کلاس دفاع شخصیمون از اون روز ک من حال نداشتم و ترفتم دیگه تشکیل نشد..

و حالا مشغول خوندن یه کتاب عالی دیگه ام به اسم " ملت عشق " خیلی وقته خریدمش اما فکر کردم شاید اشتباه کردم!! تا یک هفته پیش که خواهرم با یکی از دوستاش که چند سالیه ساکن انگلیس شده چت میکرد و دوستش گفته بوده داره همین کتاب و میخونه!! به نظرم اومد کتاب جذابی باید باشه که یکی با اونهمه مشغله و کار و درس و زندگی وقت گذاشته برای خوندنش اما من دارمش و بی توجهم... بهرحال کتاب خیلی جالبیه گرچه شاید بعضی قسمتاش خسته کننده به نظر بیاد اگر علاقه ای به بحثهای فلسفی و عرفانی و ماورائی نداشته باشین ولی من که تا حالا از ۵۰۰ صفحه ۲۸۰ صفحه شو خوندم بسیار لذت بردم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۰
سپیدار
پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۲۳ ب.ظ

سرای دیگر

نمیدونم راجع به کتاب "سرای دیگر" نوشته شهید دستغیب چیزی گفتم یا نه؟
یادم نمیاد..
کتاب بی نظیری بود. تفسیر سوره ی واقعه در بخشهای کوتاه
بشخصه معتقدم اینجور کتابهارو باید کش داد! یعنی خیلی آروم خوند تا مدتی طولانی مدام درگیرش باشی
مطالب خیلی خوبیم داشت که بعضی قسمتهاشو خلاصه نویسی کردم و بعد تصمیم گرفتم از این حرفای خوب برای خیرات امواتم استفاده کنم!
تایپ کردم و پرینت گرفتم و یه بسته بندی خرما با مغز گردو درست کردم و انتهای رمان مشکیش این کاغذارو گذاشتم گره زدم.. عکس العملها بماند...پشیمون نشدم! فکر میکنم همه چیز نباید ظاهری و برای رفع تکلیف باشه.. اینکه یه جعبه خرما بگیریم و پخش کنیم و مردم بخورن و گلاب به روتون یکی دو ساعت بعدم دفع بشه.. خب البته که به اموات میرسه ولی چرا همراه خوراک جسم، خوراک روح خیرات نکنیم؟
خوندن این کتاب امیدواری خاصی به آدم میده! امید به رحمتهای خاص خدا و اولیاش نسبت به بنده ها. چیزی که متاسفانه کمتر گفته میشه ولی نیاز زیادی بهش هست
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۳
سپیدار
جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ق.ظ

کمکهای اولیه یا آخریه؟!

بعد از بنزین تموم کردن تو بزرگراه اونم شب و پاره شدن زنجیر گردنبندم به طرز احمقانه ای تو استخر که نزدیک بود مدالش تو گریتای بغل استخر با آب بره تو چاه دیروزم سومیش اتفاق افتاد

به شکل خفنی فشارم افتاد و بیهوش شدم.. با مامی بودیم طفلی خیلی هول کرده بود.. میگفت دهنت قفل شده و چشمات رفته بعدش خرخر میکردی و کاملا سفید شده رنگ صورت و لبات

بعد از بهوشیم گلاب به روتون تهوع شدید داشتم به خاطر آب و عسلایی که به زور تو حلقم ریخته بودن! به هر حال شب با یک سرم و یه نروبین روبراه تر شدم و با آخرین تهوع هم از شر خوردنیایی که بزور تو حلقم ریختن خلاص شدم و حالم بهتر شد

این اتفاق جایی ک همیشه برای حجامت میرفتیم افتاد.. نه به خاطر حجامت البته کلا مسائل دیگه از جمله رژیم این مدت و خوردن زیاد سردی جات و فعالیت کاری و ورزشی زیادم بود که باعث شد بنیم ضعیف بشه ولی ازینا گذشته متوجه اشتباهاتی شدم که میتونست تو حالت بیهوشی صدمات بدی بهم بزنه حتی خفگی

اول اینکه فهمیدم فکم قفل شده و به زور بازش کردن! وقتی فرد بیهوشه و فکش قفل میکنه نباید به زور بازش کنین. مگه اینکه زبونش بین دندوناش مونده باشه یا مطمئنید چیزایی تو دهنشه که میتونه باعث خفگیش بشه یا اینکه لازمه بهش تنفس مصنوعی بدین. در این موارد هم باز کردن فک راه خودشو داره. بهیچ وجه از وسایل جانبی استفاده نکنید. انگشتهای شصت رو روی گونه ها تکیه بدین و با خم کردن انگشتهای اشاره زیر دو طرف فک ها در قسمت بنا گوش به یمت بالا فشار بیارین باعث باز شدن فک میشه

دوم اینکه بعد از باز کردن دهنم تو دهنم عسل و آب ریختن!! هیچ وقت به کسی که بیهوشه هیچی ندین حتی آب. چون خیلی راحت میتونه مسیر تنفس و مسدود کنه و باعث خفگی بشه.. حالا آب راحت تر میره پایین ولی عسل؟؟!!

کسی که بیهوش میشه اگر بر اثر افت فشار باشه درازش کنید و پاهاشو بالا بگیرین و ضمنا این فرد بشدت دچار سرما میشه حتما بدنشو گرم نگه دارید.ضمن اینکه مطمئن هستین تنفس و نبض داره اول با ضربه به صورت یا فشار تو نقاط حساس و صدا زدنش و خیس کردن خیلی اروم صورتش سعی کنید بهوشش بیارین و اگر تو نهایتا ۱۰ ثانیه نتونستین این کارو بکنید سرشو به طرف عقب خم و دوباره راست کنید تا اگه چیزی تو راه تنفسیش گیر کرده حتی زبونش! جابه جا میشه و مسیر باز میشه. و اگر دهانش باز میشه دوتا تنفس در ۵ ثانیه بهش بدین با همون حالت سر عقب بعد شروع کنید ماساژ قلبی. در افت فشار ضربان نبض و قلب کند میشه و ماساژ باعث سریع تر شدن پمپاژ خون به یمت مغز میشه.. گاهی حین انجام ماساژ فرد بهوش میاد ولی اگر نیومد تا ۳۰ ماساژ ادامه بدین دوباره چک کنید نفس و نبض رو اگر در حین بیهوشی بالا اورد سریع به پهلو بخوابونید و با انگشت دهنشو خالی کنین

اگر بهوش نیومد اول به اورژانس زنگ بزنید بعد ب کارتون ادامه بدین. وقتیم بهوش اومد سوالاتی بپرسید که مطمئن شین هوش و حواسش سر جاشه و بعد میتونید در حالت نشسته بهش یه لیوان آب قند یا عسل بهمراه کمی نمک ک تو اب حل شده بدین بخوره و دوباره دراز کش بشه و پاهاش بالا تا وقتی که یا اورژانس برسه یا حالش بهتر بشه که بتونه با پای خودش بیرون بره و اونوقت میتونین ببرینش پیش پزشک تا در صورا لزوم سرم یا آمپول تقویتی بزنن که زودتر بهبود پیدا کنه

این کارارو برای هر کسی که بیهوش میشه انجام میدیم منتهی با کمی تغییرات

کسی که فشارش مافته رنگ صورتش به سفیدی و زردی میزنه لبهاش کبود یا بیرنگ میشه و ضربان نبضش کند میشه. بدنشم سرده.. تو اینترنت میتونید علایم کامل و ببینید.. ولی کسی که فشار بالا داره رو بهیچ وجه نخوابونید چون فشارها به سمت رگهای مغز بیشتر میشه و باعث پارگی رگها و سکته و حتی مرگ شخص میشه..

غرض از اینهمه قلم فرسایی اینکه بهتره یه چیزایی رو در حد معمول مطالعه کنیم تا در صورت بروز مشکل لااقل باعث صدمه بیشتر به فرد نشیم


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۳
سپیدار
سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۲۴ ق.ظ

درجه یک؛ پرررررر

رفتم تو سایت دیدم نوشته ثبت نام درجه یک اول آذر.. بسیار مشعوف و مضطرب رفتم مدارک و مواد آزمونو ببینم《برای چندمین بار》دیدم نوشته ۵ تا آمادگی :( من ۴ تا دارم :( یعنی عجب حماقتی کردم که سال اول قبولی بلافاصله نرفتم آمادگی بدم. باید بگم خریت محض! هر روزیم که میگذره بیشتر بهش پی میبرم!!

اینهمه تمرین کردم.. تازه الانم داشتم برنامه میریختم دو روز در هفته برم استخر ۳۳ متری تمرین کنم

حالا باید یکسال دیگه صبر کنم...

حالا این هیچی به مربی ایروبیکم که گفته بودم بخاطر چی کلاس نمیام چی بگم ؟! 

کاش آزمون درجه یک بعد از آمادگیا بود نه قبلش

اینم شانس کچل من

حالا ببینم اون دوره مربیگری آب درمانی چی میشه.. بعدم برم باز آموزی که باز برا درجه دو مربیم دچار همین بحران نشم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۹:۲۴
سپیدار
يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۴۹ ب.ظ

چهار لیتری عزیز

اگه یه شب دیدین یه خانوم کنار بزرگراه داره راه میره شک نکنین نیاز به کمک داره! مخصوصا اگر یه چهار لیتریم دستش بود!

بازم خدارو شکر نزدیک پمپ بنزین تموم شد.

اول زنگ زدم به نارسیس اونم ماشین نداشت که به کمک بشتابه ولی آدرس پمپ بنزین نزدیکمو بهم داد و از زنگ زدنم به ددی جان نجاتم داد!

اعتراف میکنم اون یه تیکه راه کمی تا قسمتی ترسیدم ولی با سرعت و نگاه های پیاپی به اطرافم ( که نکنه کسی دور و برم باشه و بلایی که قبلا سرم اومده باز نازل بشه) به طرف ورودی بولوار سید رضی حرکت کردم. و البته تمام مدتم خدا رو شکر میکردم که قضیه بنزین بوده نه چیز دیگه!

داشتم از یکی آدرس پمپ بنزین و میپرسیدم که یه تاکسی نگهداشت..یه اقای پیر مهربون بود. بهش گفتم پمپ بنزین نگهداره  و ادامه دادم که بنزین تموم کردم.. (چون بلد نبودم مکان دقیقشو خواستم بهش بفهمونم که یکم عجله دارم) اونم خدا خیرش بده لطف کرد منو برد جلو پمپ بنزین و همونجا وایساد تا برگشتم و دوباره منو برد اول میدون امام علی. یه بطری کوچیکم داشت میخواست با چاقو تهشو ببره که جای قیف ازش استفاده کنم ولی چاقوشو پیدا نکرد. گفتم خودم چاقو دارم

چاقوی زنجانی تیزی که چند سال پیش یه دوست اینترنتی که تو یکی ازین سایتای دوست یابی به هم آشنا شده بودیم و ساکن زنجانم بود برام هدیه اورد.یه دختر ترک به اسم زهره که اون موقع ها با اسم ( قره گز = سیاه چشم) میشناختمش. خدا حفظش کنه هرجا هست.

مسیری که برمیگشتم سمت ماشین برام رعب آور تر بود! ماشیناهم هی بوق میزدن.. بالاخره رسیدم کیفمو گذاشتم رو صندلی عقب و درشو قفل کردم(حرکت امنیتی خخ) نور ماشینا که میافتاد و سایه ها حرکت میکردن هی فک میکردم کسی پشت سرمه. چاقو باز شده تو دستم بود. چادرمم انداختم رو صندلی ماشین که در حین دفاع یا فرار مزاحمم نباشه. بعد از بریدن ته بطری چاقو رو بهمون شکل باز و ایستاده تو جیبم گذاشتم برای احتیاط! گرچه یادمه دفعه قبلیم که بهم حمله شد همین چاقو تو کیفم بود ولی چنان ترسیده بودم که حتی جرئت نکردم درش بیارم! ضمن انجام کارام به همه چیز از جمله فنون دفاع شخصی که در حال یادگیریشون هستم هم فکر میکردم! ولی به هر حال معتقدم قوی ترین سلاحم آیه الکرسی بود، همون چیزی که در حین اون حادثه ام خوندم و به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کردم.. بگذریم

بعدش رفتم پمپ بنزین و باک و پر کردم و رفتم سر قرارم با نسرین.. در حال عذرخواهی بابت معطل گذاشتنش و تشکر بابت کمک فکری و دعوت به آرامشش بودم که گفت درس عبرتی بشه برات دیگه مث وحشیا باهام حرف نزنی. منظورش دیروز بود که من اعصاب نداشتم و یه تذکری رو خیلی بد بهش گفتم..البته بعدش کاملا براش توضیح دادم ولی اون لحظه خیلی رفت تو خودش..

و البته به اینم فکر میکردم که صبحم با مامی بد حرف زدم و ناراحتش کردم ... هعی که ادم وقتی گیر میکنه همه غلطایی که کرده یادش میاد


پ.ن: خونه در معرض فروش قرار گرفته و ظاهرا والدین محترم دنبال خونه ان.. امیدوارم بهترین انتخاب و انجام بدن و پشیمون نشیم بعدش

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۹
سپیدار
پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۲۳ ب.ظ

حس های خوب

کلاس خط خوب پیش میره البته این عقیده ی منه و جناب آقای استاد احتمال خیلی زیاد مثل سایر معلمین و مربیان بنده در بخشهای مختلف آموزشی از چهره ی خونسرد و بی تفاوت من اینطور برداشت میکنن که به یادگیری و تمرین علاقه ای ندارم!!

اینو هز حرف و تاکید جلسه ی پیششون در گفتن جمله ی《درس و جدی بگیرین》فهمیدم

خب مهم نیست بزودی خواهد فهمید که اشتباه میکرده و چه موجود با استعدادی رو زیر دست داره!


و امروز اولین جلسه ی دفاع شخصی بود. کلاسمون توی پارک (سایت بانوان) برگزار میشه. مربیمون هم تنها خانوم مربی نینجا در استانه! دختر خوب و دوست داشتنیه. سال پیش تو سفر اصفهان باهم بودیم. باید بگم یه رزمی کار فوق العاده است!!

فردا هم جلسه دومه اگه زنده باشیم. تو این یکی استعدادم بیشتره تا خط و تنها مشکل اینه که حرکاتمون زیادی نرمه! اونم به خاطر سالها کار کردن شناست و شایدم استعداد ذاتی در قر دادن تا حرکات سفت و محکم رزمی!


استخر در حال تغییراته و در اجاره یک شخص در اومده و اونهم آشناست(از بین خودمونه) فکرای خوبی داره و ایده هاش تا حالا که کلی همه مونو به جنب و جوش انداخته!

من یکی که استقبال میکنم! گرچه متاسفانه حقوق خدمه پایین اومد و دو نفرشون در دم استعفا دادن ولی خب به هر حال با توجه به شرایط خاص کاری و زمان حاضر و موقعیت خاص این استخر این مساله ناگزیر اتفاق میافتاد تا جایی که باید بگم الان در بهترین حالت ممکن به سر میبریم!

امیدوارم ایده ها و فعالیتها مفید واقع بشن و استخر ازون حالت رکود و درجا زدن بیاد بیرون!

این میتونه از مزایای سپردن به بخش خصوصی باشه! و دقیقا تمام توضیحات و صحبتهایی که جناب پسر عمو در باب تفاوتهای بنگاه های اقتصادی دولتی و خصوصی عنوان کرده بودن بوضوح خودشو نشون میده. مدیر محترم شیفت که تا چند وقت دیگه میشن مدیر سابق!! بازنشسته ی حقوق بگیری هستن که بدلیل عدم احتیاج به کار و این چندرغاز حقوق اینجا هیچ تلاشی در جهت تغییر و جذب مشتری نداشتن و بارها صراحتا اعلام کرده بودن که " چرا ما خودمونو خسته کنیم برای تبلیغات و جذب مشتری ما که حقوقمون و میگیریم!!!" ولی مالک شیفت فعلی که بزودی مدیر خواهند شد بصورت رسمی و کامل به خاطر از دست ندادن کار و درآمد و همینطور آبروش تمام تلاششو داره میکنه و البته ما هم قول دادیم کمکش کنیم

در هر صورت حس خوبی به این تغییرات دارم و ترجیح میدم اون مدیر با اون افکار بسته و سازمانیش که بیشتر به پروندن مشتری کمک میکنه تا جذب جای خودشو به مدیر جدید بده 

امیدوارم این حس خوب نتیجه ی خوبی هم در ادامه داشته باشه.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۳
سپیدار