خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلاس» ثبت شده است

جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۲۹ ب.ظ

کشف یک عضو جدید

مدتی پیش که باز اموزی مربیگری رفته بودیم اولین جلسش دوتا کلاس ۱ ساعت و نیمه بود 

کلاس اولی یه آقایی راجع به مباحث کلی در مربیگری ورزشی از مسایل جسمی و روحی و روانیش صحبت میکرد

بماند که کل کلاس بیخود و سرهم بندی بود استاد مذکور هم اومده بود یه دو ساعتی دور هم بخندیم اوقات فراغتشو بخوشی سپری کنه تازه یه پولیم بگیره!

بخش اعظم کلاس که به حرف و خنده و متعاقبا ساکت کردن ۵۰ تا خانوم حاضر در جلسه گذشت . یه دقایقیم یکم کلاس جدی شد و سکوت کامل! همون لحظه دیدم دوست جان رفته رو ویبره و داره از خنده به حالت غش و ضعف و نیاز به کمکهای اولیه از جمله تنفس دهان به دهان پیدا میکنه!

یک کلام ازش پرسیدم و لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود... گوشیشو نشونم داد.. مامانش که خانومی بشدت محترم و مودب هستن عینکشو نزده یه اس ام اس فرستاده بود که توش در یک کلمه دو حرفی یک حرفشو اشتباهی تایپ کرده بود! حالا که فکر میکنم میبینم این دو حرف تو کیبورد اصلا نزدیک هم نیستن ولی چطور این اتفاق افتاد خدا عالمه!

خلاصه که منم بعد از دیدن اس ام اس به همون حال افتادم با این تفاوت که اون جاش گوشه دیوار و در پناه بود و من درست روبروی جناب استاد و جلومم خلوت بود و کاملا فیس تو فیس و چشم تو چشم بودیم

بدترین شرایط خندیدن همین جاهاست که نمیتونید شدت احساساتتونو بروز بدین و تازه طرف مقابلتونم مث قیف بهتون نگاه میکنه!

دیدین بعضی ازین اساتیدم کمی کرم دارن؟؟؟ خدارو شکر این یکی اونجوری نبود وگرنه نمیدونم چه توضیحی باید میدادیم بابت اون لحظات از خود بیخود شدگی

حالا بعدش که آزاد میشی هرچی به جریان فک میکنیااا دیگه اصلا اونجوری خندت نمیاد!!!

اینجاست که کشف میکنی یه کرم درون داری جهت خراب کردن شخصیتت مقابل دیگران

این لحظات یه جایی ثبت و ضبط کنین و هر از گاهی بهشون رجوع کنید روانتون شاد میشه

و مورد دیگه اینکه قبل از انتشار هر متن حتی پیامک بخونیدش

این مورد و خودم حوصله ندارم ولی شما انجامش بدین

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۹
سپیدار
پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ

سوتی های دقیقه نودی

امروز جشن پایان سال باشگاهمون بود.. جاتون خالی خیلی خوش گذشت.. خب امروز ورزش نداشتیم ولی خب بنا بر حرفایی که قبلا شده بود با یه تیپ اسپورت رفتم ولی در بدو ورود خانومای مسن تر و دیدم که همه مجلسی پوشیدن با کفشای ۱۰-۱۵ سانتی !!!! از اول تا آخر مجلسم دائم همینا وسط بودن! با خودم گفتم ما به سن اینا برسیم واقعا همینقد دل و دماغ خواهیم داشت؟؟ به هر حال برنامه شروع شد و اولش بلند نمیشدیم ( تعداد زیادی غریبه ام بودن) بعد دیگه یکی باید از برق میکشیدمون دوروبریامم از بس خندیدن آخرش یه تشکر ویژه ازم داشتن. تازه یه مسابقه دراز نشستم داشتیم که من اول شدم جایزه بردم

آخرشم آش که خیلی خوشمزه بود ولی من صبونه خورده بودم قبل اومدن و آش و بردم برا همکار جان

عکسم در پایان گرفتیم که هنوز بدستمون نرسیده!

یکیم که خیلی برنامه ریزی داشت برا اومدن همین امروز صبح "به نقل از دوستان" بالاخره زن باباش مرد!! و خلاصه عزادار شد و نتونست بیاد

یه سوال؟ شده عاشق یه ادم همجنس خودتون بشین؟ مثلا مربی؟ معلم؟ دوست همکار... من جدا عاشق این مربی ایروبیکمونم.. خودمم البته شاگردایی داشتم که چنین احساساتی داشتن و گفتن.. حس خوبیه ادم یکیو ورای نیازش اینطور ستایشگرانه و سپاسگذارانه دوست داشته باشه

با سرعت رفتم استخر و از شروع کلاسم نیم ساعت گذشته بود..همکار جان در جریان بود البته

از هیولاهای کلاسم فقط یکیشون اومده بود اونم گفتن بزور تو اب اومده و هرچی همکارم بهش گفته گوش نداده و گفته باید سپی جون بیاد

بازی با این بچه حقیقتا انرژیمو چند برابر کرد

قرار بود بعدش دوتا استخر بریم سر بزنیم برا اجاره لاین.. اولی استخر دانشگاه فردوسی که به محض فارغ التحصبل شدنمون افتتاح شد! اولین سوتی که دادم روزش بود که باید روز زوج میرفتیم و بمحض رسیدن جلوی استخر یادم اومد!! چندتا بدو بیراه از دوست جان شنیدم و رفتیم تا اینکه یادم اومد پنجشنبه ها کلا دانشگاه تعطیله -_- 

خاطرات دانشگاه یاوم اکمد و اعتراف کردم چقد پشیمونم ازینکه اونهمه پاستوریزه بودم..که چی حالا؟؟ نه اینکه هیچ شیطنتی نداشتیم ولی خب زیادی خوب بودیم دیگه

و مدت زیادی از مسیر و داشتیم راجع به همین حرف میزدیم که چرا اینقد زیادی خوب بودیم واقعا؟؟؟

اعتراف میکنم یکی دوماه پیش یه نفر بهم گفت زیادی سالم زندگی کردم و الان پشیمونم و من اون موقع گفتم پشیمونی نداره و ازین اراجیف کلی سرهم کردم.. ولی الان باید بگمم بهترین درسای زندگیمو از همون شیطنتام گرفتم نه وقتایی که زیادی خوب بودم!!!

از ۱۰ دقیقه به ۹ صبح که خونه رو ترک کردم ساعت ۶ عصر رسیدم و بشدت خسته و پا دردم

تو یکی از چهار راه های بین راه یه دسته گل مریم برا مامانم خریدم که شد ۷ تومن و منم خورد نداشتم و بقیه شم نگرفتم و فکر کنم همون صدقه راهم شد چون چهار راه بعدی نزدیک بود بشدت تصادف کنم و دودمانم به باد بره که خدارو شکر دفع شد

این جایزم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۳۷
سپیدار