خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۳۸ ب.ظ

معیار جدید من

اخیرا موضوعاتی پیش اومد که کمی به خاطرات عقب برگشتم و برای اولین بار اعتراف میکنم از رد کردن یکی از خواستگارام پشیمون شدم!

جریان ازین قرار بود که یک روز صبح همچنانکه با مامی جان در پیاده روی صبحگاهی بودیم فهمیدم جمع کثیری از همسایه و آشنا و غریبه بشدت نگران و پیگیر وضعیت تجرد و تاهل بنده هستن!!! مامی جان ما هم که بر اساس اصول ادب و احترام و رفتار انسان گونش جواب دندونشکنی نمیده!! به خیلیا که اصلا جواب نمیده!!! اینه که هی میمونه رو دلش بعد یهو طوفانش من بخت برگشته رو میگیره.. 

بعد از نصایحی که ایراد نمودم و دعوتش کردم به آرامش و البته جواب دادن به این گونه جانوری که هنوزم ناشناخته است!!! دیدم بین این افراد غیر از اون یکی که بی پدر و مادر بود و تنها دلیلم برای موافقت هم همون بود اما خدارو صدهزار مرتبه شکر که نشد!! یکی دیگم بود که خیلی گزینه خوبی بود از یک جهت ولی اون زمان عقلم به این "جهت خاص" قد نمیداد!

یه موجود فوق اکتیو و اتفاقا ورزشکار و مربی تیم و ... بود که هر روز از ۶ صبح میرفت سرکار تا ۱۰ و ۱۱ شب!!!

واقعا چی ازین بهتر که با مردی ازدواج کنین که اصلا خونه نیست در طول روز!!!! حتی خیلی از روزای تعطیل. و تازه بازنشستگیم نداره

بزرگترین دلیلی که اون موقع ردش کردم همون بود (البته معایب دیگه ایم داشت) ولی اگر اون زمان عقل الانمو داشتم و همچنین اگر پدر عزیز اون موقع بازنشست شده بودن باید میفهمیدم که میشه خیلی راحت تمام معایبشو به خاطر این حسن بزرگ نادیده گرفت!!!

حالا علاوه بر چاق نبودن و بی پدر و مادر بودن اینم به معیارای ازدواجم اضافه شد. "کسی که از 6 و 7 صبح بره سر کار تا 10 و 11 شب"

و کارشم دولتی نباشه بهیچ عنوان که بازنشستگیم نداشته باشه! در واقع تا نفس میکشه خدا بهش توان و قدرت و سلامتی کامل بده کار کنه :))

عمیقا خدارو شکر میکنم که ازدواج نکردم تا به این بینش و درک عالی از زندگی و ایندم برسم .

خدایا سپاااااااااس :))

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۸
سپیدار
يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۲۶ ب.ظ

ازدیاد نسلها

یه پلاستیک گندم خریده بودیم برا پرنده ها هر روز صبح مامی میریخت تو باغچه.. بعد کلا با نایلونش گذاشتن گوشه حیاط که یادشون نره.. چند روز پیش دیدیم سبز شدن :| حالا اگه همینو میخواستیم بذاریم برا هفت سین عمرا اگه یه دونشم در میومد! دیروز دیدم یاکریمه سر پلاستیک هی نوک میزنه اما انگار چیز زیادی گیرش نیومد.. امروز رفتم دیدم بعععله همش کلا سبز شده و ریشه کرده!

هر سال سبزه میذاریم ولی شب عید میریم یه دونه میخریم و اون قبلیو از صحنه خارج میکنیم! امسال همین تلاشم نکردیم

صبح حرم عالی بود.. هوا هم بارونی نم نم وقتی میومدم دیکه داشت شلوغ میشد . یکساعتم تو کتابفروشیش بودم تا عیدیایی که مامی میخواد به بچه ها بده رو بخرم..دوتا کتاب کودک و ۴ تا بزرگسال .مجبور شدم کتابای بچه هارو بخونم تا از توشون انتخاب کنم.. به نظرم اونقدری جذاب نیومد ولی ناچارا از توشون انتخاب کردم دیگه.. کتابایی که تو بچگی هودم خونده بودم اینقد نقاشیاش خوشگل بود و داستاناش جذاب بود که هنوز یادمه خیلیاشو.. حتی یه تعدادیش یادمه سواد نداشتم مامانم یبار خونده بود میشستم برا خودم تعریف میکردم از رو عکسا( در این حد خلاق بودم) کتابایی که نویسنده هاش ایرانی بودن یه نقطه مشترک داشتن اونم ابنکه توشون یه عروسی بود! بیخود نیس دهه هفتادیا زودتر از ماها متاهل شدن. ما تو کتابای داستانمون ازین چیزا نبود والا! یا پیر زن بود یا میخواست بره مدرسه و کار خونه داشت یاد میگرفت یا جک و جونور بود! با وجود اینا باز میرفتیم خونه همسایه با دختر و پسرش مامان بازی میکردیم :)) حالا داستانای جک و جونوراشم عاشقانه اس! یحتمل اینا سیاستهایی در جهت ازدیاد نسله چون تا یادمه موقع ما میگفتن فرزند کمتر زندگی بهتر!

یاد شاگردم افتادم بهش شنا یاد دادم داشت تمرین میکرد گفت یاد سگم افتادم! وقتی میندازمش تو آب همینجوری شنا میکنه -_-

دو روز دیگه سال جدید میشه. بشینین هدفای سال بعدتونو بنویسین!

و اما همچنان به قول شاعر " کیف احوالیم سازدیر بو گون مستانه مستانه... "

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۲۶
سپیدار
چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۲۴ ب.ظ

شوهر ایده آل بی خاصیت

این روزا کیسای مشابه جالبی به تورم میخورن!
خانومایی که شوهرای خیییییلی خوب و مهربونی داشتن و فوت کردن!!
شدت علاقه شونم بقدری بوده که همگی بلافاصله بعد شنیدن خبر مرگ همسراشون دچار مسائلی از جمله سکته مغزی، فلج قسمتی از بدن و متفقا هم افسردگی شدید شدن
خب اینجای قضیه به این نتیجه میرسم که بهتره یه شوهر بی خاصیت داشته باشی که بعد از فوتش این بلاها سرت نیاد!
ولی خب ازونجا که همیشه عکس میشه شوهر بی خاصیت زیاد عمر میکنه و زنشم تو گور میکنه بعدشم میره دومیو میگیره!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۲۴
سپیدار