خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۱۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۳۸ ب.ظ

حوض آب

اندر احوالات شغل شریفمونم اینه که شاهد صحنه های تلخ و شیرین و خنده آور و تاسف آور زیادی هستیم (تلخش البته فرق میکنه با تلخای خیلی جدی!)

اونجا پر از مادرای بیخیاله

بچه هایی که گریه میکنن از تنهایی و مادرا به همون حال توی اون استخر کوچیک رهاشون میکنن و خودشون میرن که با دوستاشون خوش بگذرونن

این قسمت عادی قضیه اس!

یه آدم عادی توی آب استخر که از دمای معمولی بدن طبیعتا سردتره چند بار میره دستشویی؟؟؟؟

حالا یه بچه رو در نظر بگیرین 4-5ساله..اون چند بار باید بره؟؟

بعله رسیدیم به قسمت غمبار داستان!

امروز دوتا جوجه اومدن بیرون ماماناشونو صدا زدن که برن دستشویی..مامانه پیداش نشد اونام برگشتن تو آب..بعد از 20 دقه مامان جان تشریف آوردن..پرسید از بچه ها که عایا ..؟؟؟ و جواب منفی بود و بچه ها خیلی ریلکس :/

اونم خیلی طبیعی برگشت ..خب عزیز من!! تو که بهت میگن مادر و مثلا خیلی نگرانی!!! جگر گوشه ی خودتم الان تو همون آبه دیگه .گاهیم ازون آبه تغذیه میکنه :/


خانومه مسنی با لهجه ی غلیظ در حالی که آدامسشو خیلی بد میجوید داشت میرفت تو آب..بهش میگم :خانومم آدامستونو درآرین لطفا بندازین تو سطل

برگشته متعجب نگام میکنه و خیلی جدی میپرسه برا چی؟؟؟ :| من اینقد متعجب شدم ازین سوال که یه آن فقط نگاش کردم و موندم چی بگم؟؟ ینی اصن حرفم یادم رفت..خودش ادامه داد بَده؟؟ گفتم بله گفت برا خودمون ضلَر(=ضرر) داره؟؟؟ گفتم بله  (تو دلم گفتم نه برا عمه ی من ضرر داره :| ) هیچی دیگه قانع شد رفت انداخت تو سطل

خیلی منطقی بود :|


به اون یکی میگم عزیزم آدامستونو درآرید.درآورد گرفت به طرف من :| ینی میخواست تقدیمش کنه به من :| که چیکارش کنم مثلا؟؟ نگهدارم تو دستم موقع برگشتن بهش بدم؟؟ یا براش بجوم وقتی خواست بره تحویلش بدم؟؟ -_-  نگاش کردم و اشاره کردم به گِرِیدا و گفتم بندازین اینجا و بازم نگاش کردم :/


راستی شما میتونین ناخواسته سوت بزنین؟؟؟؟

اصن میشه؟؟؟

به خانومه میگم خانوم عزیز سوت نزنین لطفا

برگشته میگه عه؟من سوت زدم؟؟؟ :| ناخواسته بود خودش اومد.. :/

جل الخالق با این آفریده هاش والا!

تازه بعدم میگه بده؟؟ گفتم بله منو همکارام با سوت بهم علامت میدیم شما سوت میزنی حواس مارو پرت میکنی

میگه : عهههههههههه؟؟؟ نمیدونستم چه جالب! خب ببخشید دیگه نمیزنم


اینا نمونه های خیلی خوبین که در طول تنها یک سآنس!!! بارها و بارها تکرار میشن حالا بماند که باید ازشون خواهش کنی توروخدا بهم شنا یاد ندین!!!!

حالا شما توقع اعصاب دارین از کسی که از 9صبح تا 4:30 عصر پیوسته بااین صحنه ها رو به رو میشه؟؟؟

من که اعصابم خوبه بازم

اصلا از وقتی وارد این شغل شریف شدم خیلی بیشتر به خودم مسلط شدم!!! وقتی هی یه چیزایی میبینی که نباید دعوا کنی و خودتو باید کنترل کنی..بحث نکنی...دیگه عادی میشن برات


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۸
سپیدار
يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۲۰ ب.ظ

جنایات مرواریدی

خدا نکنه پات به دندون پزشکی باز بشه!

اول که موضع مورد نظر و بی حس میکنن همچین بی حس میکنن که یک طرف بدنت لمس میشه ولی همون دندونی که روش عملیات در دست اجراست همچنان درد و حس میکنه :|

در طول انجام حفاری و بازسازی هم اینقده دکتر میگه دهنتو باز کن دهنتو باز کن که دیگه دهنت تا گوشات باز میشه

اگه دندون پزشکی زیاد برین بعد مدتی احتمالا متوجه خواهید شد که دهنتون بازتر از حد معمول شده

اصلا در طول زمانی که دکتر جان تا زانو تو دهن شماست کلا وضعیت ویزیولوژی شما تغییر میکنه

به توانایی های خارق العاده تون پی میبرید

مثلا همین که دهنتون خیلی بیشتر ازونچه فکرشو میکنید باز میشه..به قدری گردنتون میره عقب که تمام پشت سرتونو در حالت خوابیده میتونین به راحتی ببینین.این کارو ژیمناستا بعد از سالها تمرین بهش میرسن ولی شما بعد از یه جلسه دندون پزشکی!..ساعتها آب دهن خودتون که اضافه اس بماند! آبیم که همراه با اون دلرای وحشتناک اضافه میشه هم باید نگهدارید طوری که توی دهنتون یه برکه آب ایجاد میشه، حس خفگی داره شمارو به اون دنیا پیوند میده ولی دکتر مرتب تذکر میده آب دهنتو قورت نده کارم خراب میشه :/ ..دیگه اینکه از شما به عنوان میز کار استفاده میشه و نور چراغ بالایی چشاتونو کور میکنه بماند..

اینکه وسط کار دکتر یا دستش تو چشتونه و یه چشمتون تاب برمیداره بعد مدتی یا که دماغتونو چنان فشار میده که بعدش میبینین رو صورتتون پخش شده کاملا اینم مهم نیس حتی

نکاتی هستند که تا کار تموم نشه و شما از حالت نیمه فلجی ناشی از آمپولای بی حسی نیاین بیرون بهشون نمیرسین

مثلا چی؟؟

وقتی بی حسی کاملا رفع شد به یه دردها و زخمهایی برخورد میکنید که باید کلی وقت صرف کنین تا ارتباطشونو با قضیه دوندوناتون پیدا کنین

به سردردتون که اصن اهمیت ندین

زخمای دور دهنم همشون طبیعین.چون اندازه دهن تغییر کرده بالاخره باید باز میشده دیگه از یه جایی

تو لثه تونم زبون میخوره به زخمای متععد برخورد میکنین اینم چیزی نیس

بغلای زبونم مهم نیس .تقصیر خودش بوده دیگه هی میومده وسط ماجرا.زبون من که اصن یه جا بند نیس والا اینقده تحرک داشت به زنجیر کشیدنش.چنان نگهش داشته بودن که نزدیک بود گوشمم کنده بشه از دهنم بیاد بیرون

اون زخمایی که رو سر و صورت و دستاتون دیدین جای تامل دارن ولی.اونارو پیگیری کنین!

خلاصه که بنده سربلند بیرون اومدم از چند مرحله و هنوز خداروشکر سرم روی گردنمه :)))

حالا بماند که با اون دندونای ترمیم و پر شده و اینا کلا نمیتونم دیگه بجوم ولی خب اینم مهم نیس.مهم همون سرمه که سرجاشه :)))

آدم باید همیشه شاکر باشه ;)


ضمن احترام به همه ی دندان پزشکان محترم و عزیز ♥ :)

فقط تورو خدا یکم بیشتر احتیاط کنین ;) ♥

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۴ ، ۱۹:۲۰
سپیدار
جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۳۱ ب.ظ

2شماره تا اعصاب راحت تر

دستور العمل بهتر زیستن:

فقط 2 شماره اس!

1- از آدمای منفی تا میتونید دوری کنید (اگر میتونید انرژی های مثبت بهش بدین در این صورت یا خاموش میشه یا خودش دور میشه )

2- هیچ انتظار و توقعی از هیچ کسی نداشته باین!! (حتی نزدیکترینها! وقتی میبینی کسی کاری برات انجام نمیده ازش قطع امید کن به کل و خودت سعی کن خودتو بالا بکشی!)

به هر حال تجربه به آدما نشون میده که بعد از سالها میتونن همچنان در انتظار کمک دیگران باشند یا نه!

اگه پدرتون بهتون سرمایه نمیده برای کار (علی رقم داشتن یا نداشتنش) اگه ماشین براتون نمیخره اگه خرج زندگیتون و بعد از شاغل شدنتون به عهده نمیگیره و اگه خیلی انتظارات ازش دارین اما هیچ کدوم و برآورده نمیکنه یا ناقص انجامشون میده دیگه تمومش کنین!!

در مورد همه ی آدمای اطراف همینطوره!

اگه دوستتون خبری ازتون نمیگیره..اگه تو کاری که انتظارشو دارین کمکتون نمیکنه..اگه خواهر و برادر و دوست و خانواده هیچ کدوم درکتون نمیکنن...... اگه................ همه رو رها کنین!

اینقد اعصاب خودتونو به خاطر توقعاتی که از دیگران دارین (صرف نظر از به جا یا بی جا بودنشون) و برآورده نمیکنن خورد نکنین!

چیزی که بهش معتقدم و بارها و بارها گفتم اینه که شما به خاطر خودتون و برای خودتون زندگی کنین! اگه به کسی محبتی میکنین..اگه کمکی میکنین..اگه احوالی میپرسین...دیگه بعدش دو دوتا چهارتا نکنین که اگه اونم متقابلا این کارارو نکرد پس آدم بدیه یا علاقه ای به شما و ارتباط باهاتون نداره

تا وقتی مدام منتظر عکس العمل دیگران باشیم زندگی برامون خوش نیست و هر روز بهانه ای برای ناراحتی و دلخوری داریم

شاید تو یه زمانی از زندگی اینا خیلی بی منطقی یا بی احساسی تلقی بشه اما به مرور زمان همه ی اینارو برای دیگرانی که میبینید تجویز میکنید

بخواید و نخواید یه جایی تو زندگیتون بهش میرسین بعضیا خیلی دیر میرسن..خیلی... ولی سعی کنین اگه هنوز تو اون نقطه نیستین خودتونو دراون موقعیت واقع کنید هرچه زودتر بهش برسین آرامش زودتر بهتون برمیگرده!!

اینارو از یک رنج کشیده به گوش دل و جان بشنوید و عمل کنید :))

و اما آدمای منفی...مدام غر میزنن..ناله میکنن..همه رو با خودشون دشمن میدونن...بعضیاشو توهم اینو دارن که آدمای اطراف مدام میخوان بهشون صدمه بزنن..کسی چشم دیدن پیشرفتشونو نداره ..و حتی خیلیم در جا میزنن چون اینا خیلیم متوقعن از همه!

اینا حستونو به خیلی از آدمای اطرافتون بد میکنن...چون به شدت بدبینن!!

من یکی ازینا نزدیکم دارم..واقعا از دستش عصبی میشم

وقتی میبینم مدام منتظره براش راه باز کنن..مدام از پدرش بد میگه که فلان کارو نکرد و فلان کارو نمیکنه...خب تو که این چند سال دیدی کاری نمیکنه چرا هنوز متوقعی ازش؟؟؟؟ تکیه تو بردار!

همین که مدتها به همین منوال گذشته یعنی اینکه دیگه تغییری نخواهد کرد

شاید سخت به نظر بیاد ولی خوب که نگاه کنی میبینی تاحالا هم خودت بودی و خدا! و بقیه فقط یه اسم بودن...

هرچی میخوای..و هر کمکی فقط از خود خدا بخواه تا توان انجام کارها و رسیدن به خواسته هاتو بهت بده

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۱
سپیدار
دوشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۰۵ ب.ظ

ما با هم دوستیم!

از نشانه های تبحر اینکه اولین چراغ قرمز و رد کردم :))

خداروشکر اونجا دوربین نداشت

در این حد راننده شدم که علاوه بر بوق زدن و سبقت گرفتن و راه ندادن به ماشینای پشت سری حالا چراغم رد میکنم!

راستی دنده 3 هم میزنم :))

خدایا این شادیا رو از من نگیر

عصریم سرکوچه رسیدم یه حرکتی زدم که یک آن دیدم ماشین یا شدت بالا و پایین میپره!

ظاهرا حال نکرده بود با این حرکت برا همین مث بچه ها که ناراحت میشن و لجبازی میکنن اینم اینجوری میکرد

هیچی دیگه حس کردم الانه که از سرکوچه تا دم در حیاط که هیچ! تا تو هال و پرواز کنیم با هم

اینجور مواقع هاس که میفهمم چقد خوبه تمام طول رانندگی آیة الکرسی خوندن و تعدادی سوره های دیگه و تازه دعا هم گذاشتم تو قلبی که خودم با مهره های شیشه ای قرمز درست کردم و آویز آیینه کردمش.. در این حد به ایمنی می اندیشم!

اینارو میگم نه که استرس داشته باشماااااا نه! کلا اینجور آدمیم :)) P:

خدایا شکرت♥

ولی چراغ و عمدا رد نکردم! سرعت یکم زیادی بود خواستم از نارنجی رد شم که تا رسیدم قرمز شد و من نزدیک به وسط مجلس و اینطوری شد که یه قر دادیم و وسط و ترک کردیم

حالا مونده پارو فراتر بذارم و برم تو شلوغیای شهر!

هه! به قول دوستی انگار میخوام آپولو هوا کنم..

اخیرا شنیدم یه دخی از فامیل که اخیرا تصدیقشو گرفته ماشین بابا جون و برده و کوبیده به یه ماشین دیگه و خسارت به ماشین خودشو ماشین مورد هدف زده

خب دختر جون تصدیق فقط نشونه اینه که میتونی تو ماشین بشینی تو این شهر.همین!

والا برا رانندگی تو این اوضاع باید مهارتی بری چند جلسه تا خم و چم کار دستت بیاد!

مثلا مربی من نیم متر مونده به مسیر میگفت راهنما بزن برو راست :|

برا همین من خیلی زود راه افتادم و فرتی چراغ رد میکنم ;)

حالا نمیدونم خواست خداست که من بیشتر تمرین کنم یا هرچی!! از وقتی من ماشین گرفتم یک شب نشده بیام خونه ببینم بابا ماشینشو گذاشته تو حیاط :|

همیشه باید بیرون بذارم تا آخر شب که یا باباجان تشریف بیارن یا دیگه مطمئن شن بیرون نمیخوان برن و نیازی به ماشین ندارن..چون صبا من زودتر میرم

هعی..

چشم نزنم دست فرمونم و.شما هم چشم نزنین لطفا P:



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۴ ، ۲۳:۰۵
سپیدار
شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۴۷ ب.ظ

به دنبال یک جای خالی

چقدر بده که معنی بعضی حرفا رو دیر میفهمی!!

وقتی که دیگه نه از اون گوینده ی حرف خبری هست نه از اون شرایط

خب البته اعتقاد هم دارم جریان در هر صورت پیش میره..اما یه تناقض وجود داره تو ذهنم اونم اینکه به شرطی پیش میره که جلوشو سد نکنی با دستای خودت!!!

بزرگتر و منطقی تر که شدم فهمیدم اصرار هم حدی داره!!!


تصمیمات باید خیلی منطقی باشن!

خیلی حساب شده و با فکر

با تمام ادعاهایی که دارم گاهی میبینم هنوز خیلی بزرگ نشدم!!

هنوز تصمیمات آنی و عجولانه میگیرم

هنوز یهو جوش میارم

حالا خیلی چیزا فهمیدم

اما خب به عمل درآوردن فهمیده ها گاهی از دست آدم خارج میشه

برای کارم تصمیم گرفتم شیفتمو تو استخر دومی کم کنم

یهویی جا رو خالی کردن خیلی بده و عواقب بدیم داره

به خصوص تو زمینه ی حرفه و کار

از یه چیزی خیلی راضیم!!

یه نفر این وسط فهمیده که چطور باید با ما رفتار کنه!!

بهش فهموندم ..فهموندیم


رانندگی داره به یکی از لذتهای زندگی تبدیل میشه

وقتی که خیلی راحت تصمیم میگیرم محل کارمو ترک کنم و نیازی نیست منتظر شم کسی منو تا جایی برسونه!

یا اینکه تمام راهو پیاده برم

یا برای بعضی خریدا و کارام راحت برنامه بریزم

همه ی اینا خیلی خوبن..خداروشکر


دلم برای دوست بیست سالم که همیشه پایم بود تنگ شده

اگه بگم کاش هیچ وقت ازدواج نمیکرد خودخواهانه اس!

ولی کاش یه انتخاب دیگه ای داشت..

انتخابی که اینهمه بین ما فاصله نندازه

باید هر طور شده از این زندگی لذت ببرم!
حتی شده تنهایی..
هیچ چیز همیشگی نیست تو این دنیا
نه هیچ آدمی نه هیچ لذتی نه هیچ سختی..
خودم لذتهای خودمو میسازم

اغلب آدما برای مشوت تو همه موردی خوب نیستن.معمولا تو یک یا دو مورد میشه رو کمک کریشون حساب کرد
بعضیام کلا خوب نیستن! اما خودشون فکر میکنن خوبن!! ولی خب همونام بین حرفاشون یه چیزایی میگن یهو که خیلی خوب و به موقع اس!
چی گفتم؟؟:))

خستگی از واژه هام پیداست..یا نمینویسم یا وقتی مینویسم چند مورد درهم و قاطی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۴ ، ۲۲:۴۷
سپیدار
دوشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۵۶ ب.ظ

دنیای پر تلاطم

دوره مهارتیم تموم شد

جمعا 6جلسه بود که 3جلسه اول راه افتادم

مربی خیلی خوبی داشتم

خانوم بودن و واقعا عالی!!

اگه خانومای مشهدی کسی خواست بگه شماره شونو بدم ;)

دو سه روزی که رفتم سرکارو دیگه با ماشین خودم میرم

خوبه راحتم استرسمم روز به روز کمتر میشه

به قول بچه ها کمتر باید اینه رو نگاه کنم که هول نکنم و بیشتر حواسم جلو باشه مگه موقع دور زدن و گردش و تغییر مسیر

با ماشین مشکلی ندارم چندان فقط این روزا چون هوا سرده یه مقدار اذیت میکنه..

فردا هم برا اولین بار میرم پمپ بنزین :)) (تنهایی البته اولین بار)

سه ماه آخر سال همیشه همه چیز با هم شروع میشه..

البته شایدم خیلی بزرگ نیست..ولی خب معمولا پشت سر هم پی میاد

آمادگیا هم شروع شد .ثبت نام کردم

سخت نیست اصلا ولی وقت تلف کنیه به شدت!!

از رکوردا نمیترسم..بگن 10 روز بیا رکورد بده ولی از زیر آبی متنفرم

نفسم تنگه

بعد از 25متر که میام بالا در حال جون دادن میام بالا دیگه :/

برای درجه 1 اگه بخوام شرکت کنم باید خیلی تمرین کنم و از کم عمق برم به طرف عمیق .اینجوری خیلی سخت تره چون آب هولت میده بالا موقع شیب و تو باید هم جلو بری و هم پایین تا سنگایی که میندازن کف استخر و هم برداری

ای خداااا نمیدونم این مواد و اینا از کجا در میارن دقیقا؟؟؟!!!!

اصلا این 25متر زیر آبی به چه دردی میخوره؟؟!!

به هر حال نکته ی خوب قضیه فقط اینه که امسال دیگه رفت و برگشت ماشین دارم و با اونهمه خستگی راحت میام خونه پول آژانسم نمیدم (میریزم تو باک ماشینم)

بعد از آمادگیا یه نفس راحت میشه کشید!

امیدوارم شرایطم خوب باشه روزای آمادگی

نمیدونم چی به صلاحمه و چی نیست؟؟

نمیدونم دعا کنم کارم سبکتر بشه یا نه؟؟

یکی از استخرا کنسل بشه یا نه؟؟

هیچ چی نمیدونم...فقط این روزا مدام دعا میکنم خدایا اونی که خیره خودت رو به راهش کن

نمیخوام پشیمون بشم و بی دلیل خسته

بدی این دنیا اینه که بیشترشو نمیشه پیش بینی کرد و تنها فرصت و بزرگترین فرصتی که خدا هم به ما داده اینه که از اول تا آخر همه چیزو از خودش بخوایم

منتهی صبر میخواد!

منم صبر میکنم

خدایا شکرت..شکرت به خاطر همه چیز..چه اونا که خوبن و چه اونا که شاید خوبن ولی به چشم ما بد میان !!!



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۹:۵۶
سپیدار
جمعه, ۱۱ دی ۱۳۹۴، ۰۴:۰۷ ب.ظ

واژگان بی معنی

معنی بعضی خداحافظی ها را نمیشود فهمید

انقدر ناگهانی و غیر منتظره اند که نمیدانی دوباره از پی شان سلامی می آید یا نه

و هیچ آدمی نیست که برای همیشه صبر کند

نیست که همیشه ی همیشه تحمل کند

بالاخره یک جایی خسته میشود

می رود که برود

و به راحتی همه چیز را از یاد ببرد..

جلوی راهش را نگیر

اگر ماندنی بود نمیرفت!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۷
سپیدار
پنجشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۰۳ ب.ظ

قول هایی برای عمل

برای یکبار هم که شده بیا و هر آنچه من میخواهم به زبان بیاور

بی کم و کاست و بی دروغ

قول بده همه اش از ته ته دلت باشد

قول بده راست بگویی و به قولهایت عمل کنی

قول بده دلم را برای همیشه ها خوش کنی

به روزهای ساده..خیلی ساده اما خوب

من هم قول میدهم

نمیدانم چه قولی اما هر چه هست خوبست

بیا یکبار هم که شده خودخواهیمان را کنار بگذاریم

هنوز هم نمیدانم چرا ما به هم کمک نمیکنیم؟؟ وقتی که میتوانیم..


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۲۱:۰۳
سپیدار
پنجشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۳۹ ب.ظ

چراغانی

رانندگی در سطح شهر خیلی چیزها از فرهنگ و اخلاقیات مردم اون شهر یا کشور و نشون میده

چند جلسه مهارتی با یه مربی فوق العاده خیلی خوبه..دو جلسه دیگه ام برداشتم .شنبه و یکشنبه بعد از ظهر

امروز عصر تو ترافیک بدی رفتیم و شاید یک ساعت طول کشید تا ازش بیرون اومدیم

به هر حال تجارب خوبین این کلاسها

از شنبه ماشین خودمو دیگه بر میدارم

به قول نسرین "رژیم من همیشه از شنبه شروع میشه حالا ماشین برداشتن تو ام شده از شنبه ای که هیچ وقت نمیاد!"

راست میگه هنوز کمی استرس دارم

ولی بالاخره آخرش باید بردارم دیگه

کم کم و آروم

ولی خوشحالم همین چند جلسه رو برداشتم کلی به اطلاعاتم و تجربیاتم اضافه شد

کلی ترسم ریخت


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۹
سپیدار
پنجشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۴۰ ب.ظ

تقصیرات سیاه

در حالی که تنها خیابان پهن و طولانی را به سوی خانه میرفتم به خودم میگفتم "به روحت هم رسیدگی کن"
نمیخواهم روحم بمیرد ..نمیخواهم حواسش تماما پی مادیاتی که احااطه ام کرده اند باشد..نباید روحم را فراموش کنم.کار سختی نیست
اما نمیدانم چرا نمیشود
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۱۵:۴۰
سپیدار
پنجشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۴۶ ق.ظ

رقص شیرین

عروسی خوبی بود

گرچه خیلی خسته بودم اما خوش گذشت

و مثل تمام عروسی های اخیر، مثل این بود که همه ی ما به تماشای چند سانس از یک فیلم سینمایی دعوت شده بودیم

زیبا ترین لحظه رقص آخر بود..رقص آخر عروس با خواهرش

طوری میان رقص یکدیگر را در آغوش کشیدند و گریستند که تمام دلم ناگهان گرفت

حسودیم شد

هنوز با خودم فکر میکنم آیا همه ی آنها که خواهر دارند اینطور هستند؟؟ جز من؟؟

چقدر خوب بود اگر چنین کسی در گوشه ای از زندگیم حضور داشت

کسی که از نبودنش سخت غمگین میشدم..

بگذریم

احتمالا مهمانی بعدی هم منزل همین تازه عروس باشد

گرچه که متاسفانه سایر دوستان و همکلاسان قدیم همکاری نکردند و فقط 3نفر در جشن شرکت داشتیم

همیشه اینجاها که میرسد میگویم امان از زن بودن..مردها چقدر سریع و راحت هماهنگ میشوند و میروند و تمام مدت هم خوش میگذرانند

ولی ما زنها....


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۰۰:۴۶
سپیدار
سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۴۳ ب.ظ

منِ آشفته

امان از تمام جوابهای بی تفاوت دنیا

امان از ان لحظه ای که ناگاه دلت بلرزد و قلبت قطره قطره از چشمانت بیرون بریزد

امان از تمام وقتهایی که دلت آشوب است و میدانی چرا اما نمیتوانی چیزی بگویی

بعضی وقتها بعضی آدمها بعضی نداشته هایت را چنان به رخت میکشند که رویت را زخمی میکنند..

از آدمهایت دلگیر نیستم خدا اما از خودت گاهی میشوم

از آدمهایت توقع ندارم اما از خودت زیاد!

گاهی فکر میکنم کاش فرشتگانی میگماردی تا حرفهای ته نشین شده را به گوش مخاطبانش برسانند

همیشه وقتی تنهاتری آنها که باید باشند زودتر از همه میدان را خالی میکنند...

و به این فکر میکنی که بهتر است اصلا برای بعضی ها نباشی..

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۴ ، ۲۳:۴۳
سپیدار
دوشنبه, ۷ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۵۱ ب.ظ

پیامبر مهربانی ها

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۱
سپیدار
دوشنبه, ۷ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۱۵ ق.ظ

اسیر

تمام عاشقانه ها را به اسارت برده ای
دست روی هر واژه ای که میگذارم تو قبلا تصاحبش کرده ای
انگار وازه ها هم به من زبان درازی میکنند
همه چیز این دنیا یک جور عجیبی آمدن و رفتنت را به من کنایه میزنند
درست مثل برده های نشان دار
که تمام زمین و زمان میدانند مهر پیشانیشان برای چیست..
تو همه چیز را برده ای
و آنچه باقی گذاشتی دستخورده هاییست که دیگر به کار من نمی آیند...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۴ ، ۰۱:۱۵
سپیدار
جمعه, ۴ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۰۷ ب.ظ

وجودِ تلخ

امروز بی پرده از تو میگویم
دلم گرفته
از تو
و تمام روزهای بودن و نبودنت
چقدر خدا به بعضی مخلوقاتش قدرت میدهد
با کلامی دلگرم میکنند و با کلامی آتش میزنند به تمام گرما
هنوز جرئت فکر کردن به این گذشته ی تاریک را ندارم
خیلی تلخ بود و خیلی گزنده
روزی که دیگر هیچ وقت این من، من نشد!
شاید نمیدانی اما همه چیز را خراب کردی ..همه چیز
دیگر نتوانستم باور کنم
ایمان بیاورم
بسازم
...
انگار یک چیزهایی به شدت درونم فرو ریخت
انگار مدتهاست کسی اینجا مرده است و هنوز دفن نشده
حتی مرگش هم باور نشده
آری کسی مرده و سالهاست که برایش سیاه میپوشم
شده ام یک آدم کوکی
کسی که تمام زندگیش در کارش خلاصه میشود
از تو ترس را به یادگار دارم
و تنفر
تنفر و دوری از هر آنچه دوست میداشتم و تو هم دست رویشان گذاشته بودی
شاید دیدارمان به قیامت باشد اما
دل خوشم به خدایم
روزی انتقام مرا سخت از تو خواهد گرفت..
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۴ ، ۲۰:۰۷
سپیدار
پنجشنبه, ۳ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۲۲ ب.ظ

برگرد

ساده میگم
دلم برات تنگ شده
خیلی زیاد
عکسهامونو میبینم
ولبخند زیبای تو
و حال خوشی که با هم داشتیم و دوباره به یاد میارم
کی فکرشو میکرد
بعد از 20 سال اینجوری از هم دور شیم...
کی فکرشو میکرد که باید کم کم فراموشت کنم..
20 سال عمر کمی نیست
مطمئنم هر وقت عکساتو ببینم صدات توی گوشم میپیچه
نه هرگز نمیتونم فراموشت کنم
فقط دعا میکنم
آرزو میکنم
که دوباره سرنوشت مارو بهم برگردونه
به همون خوبی قبل
حتی خوب تر..
دعا میکنم برگردی
از راه اشتباهی که انتخاب کردی برگردی
من همینجا پشت همون عکسها و لبخندها
کنار همون لحظه های زیبا و گرم
منتظرت میمونم
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۲۲:۲۲
سپیدار