خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۱۷ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۳۶ ب.ظ

منو آمپر یهویی

امروز دیگه قول دادم که برم آمپر بنزینو درست کنم

ولی گذشته از همه چیز چقد آدم درس یاد میگیره ازین بنزین تموم کردن و تو راه موندناااا

دوتا جوونمرد که بهم کمک کردن ..خدا خیرشون بده..تو بزرگراه منتهی الیه سمت چپ بودم ینی میخواستم ماشینو بذارم برم دیگه ممکن بود تا برگردم ماشینم یا رو درختای وسط بولوار باشه یا با جرثقیل رفته باشه ددر 

اتفاقا اونام یه قرقی مث من داشتن.هزارتا ماشین رد شد در مدلای مختلف ولی نگه نداشتنشون بماند بعضیا اینقدر بیشعورن که دستشونم میذار رو بووووووق (باز اعصابم خورد شد) 

این دوتا ولی ماشینو اومدن بردن از بولوار رد کردن اون سمت کنار پیاده رو .چقدر بعضیا انسانن همیشه دعاشون خواهم کرد

یه همکارمم تو راه دیدم که دادم وسایلمو برد خودمم تاکسی گرفتم رفتم بنزین گرفتم اوردم ریختم تو حلق قرقیم

چیه؟؟؟ اصن من دلم میخواد بنزین تموم کنم که هی آدما رو امتحان کنم و دعای خیر کنم براشون.بعله

ولی آمپرمو درست میکنم قول میدم :(

:(  :(  :(


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۱:۳۶
سپیدار
جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۲۳ ق.ظ

مجموعه داستانهای دیو و پری

داستان اول "پاشنه ی آشیل"

داشتم درو میبستم که چشمم افتاد به خانومی اون طرف خیابون..یه آن از ذهنم گذشت که الان با دیدن من به فلان چیز فکر میکنه!! نمیدونم چرا اصلا همچین چیزی در تصورم اومد؟؟!! به هر حال لحظه ای نگذشت که پایین در به شدت کوبیده شد به استخون پشت پاشنه ی پام طوری که از شدت ضعف چند دقیقه ای رو فقط نشستم!

خانومه چشاش شور بود خیلی :پی


داستان دوم چشمک

چراغ اولیو رد کردم .یه آن فک کردم چشمک زنه!! چون به فاصله کمی از رسیدن من تغییر رنگ داد از زرد به قرمز!! 

بعدش داشتم دنبال دوربین میگشتم دوستم گفت 5ثانیه اول نمیگیره به همین ترتیب دومیم میخواستم دور بزنم که قرمز شد ولی من دورمو ادامه دادم و گفتم 5ثانیه اول نمیگیره..حالا خدا میدونه تا الان چقد جریمه شدم

کلیم خودمو بین ماشینا جا میکردم..دوستم که خودش رانندگیش خفنه طفلی میترسید من بزنم ب کسی همش

کلا رانندگی کردن تو این شهر مثل اینه میمونه که داری ب طور زنده گیم بازی میکنی.حقیقتا اعصابم خورد میشه و ترجیح میدم یکی دیگه راننده باشه.نمیدونم چطور بعضیا میگن عاشق رانندگین!!! و موقع رانندگی آرامش میگیرن!!!!!!!؟؟؟؟؟


داستان سوم " استاد ماست مالی"

وقتی رسیدم که قابلمه سر رفته بود و بخشیشم بیرون ریخته بود..مامان و صدا کردم..اولش ب ظاهر خونسرد بود و من متعجب ولی یهو بهم ریخت و حسابی اعصابش خورد شد..از آشپزخونه بیرونش کردم و اون قابلمه برنجای شفته شده رو قایم کردم پشت پنجره و دوباره دست ب کار شدم.. ۲۰ دقیقه به ۱۰ غذا آماده شد و مامی راحت!!

مامی داشت دعام میکرد و میگفت امیدوارم اونی که تو رو میگیره قدرتو بدونه! منم گفتم از همون اول درستش میکنم که اگه ی زمانیم غذا خراب شد همکاری کنه نه اینکه غر بزنه و استرس وارد کنه

اصلا چه معنی داره مردی که تمام همکاریش تو مهمونی پذیرایی شدن با مهموناست!!!!! بخواد راجع ب بد یا خوب بودن غذا اظهار نظرم بکنه؟؟؟؟ 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۸:۲۳
سپیدار
يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۴۸ ب.ظ

آفتاب سرد


ایستگاه دانشگاه پیاده میشم..از جلوی نرده ها رد میشم و خودمو میبینم که وارد دانشگاه میشه و ب طرف سرویسها میره

اون موقع ها پیاده شدن جلوی در شمالی دانشگاه و رفتن به داخلش حس خاصی داشت..یادش بخیر...حسرت گذشتن هیچ روزی رو نمیخورم چون زیبایی هر زمانی فقط برای همون موقع ،همون شرایط و همون سن و سال لذتبخشه


حرف میزنه و من با لذت برگهارو شوت میکنم...راستی که هیچ چیزی دل انگیزتر از این پیاده روی های صبحگاهی با حال و هوای پاییز نیست!

هرچقدر هم که خسته باشم باز دلیلی برای تعطیل کردنش نخواهد بود

فقط کافیه یکی پا به پات بیاد تا کمتر به ساعت نگاه کنی و اضلاع پارک و بشماری..


برگهای زرد درختا حیاط کوچیک مهری خانوم و ب یادم میاره زمانی که وقتی قدم میذاشتی تا ساق پا فرو میرفتی داخل برگا.. و پارک..همون پارک کوچیک و دنج..یه نیمکت اون کنار و کمی آفتاب سرد..با یک دنیا تنهایی دل انگیز...



بعدا نوشتتتت: بابای جوجه خروسمون رفته سفر از امشب من باید برم اسارت :))) ینی شب و با این جونور دوست داشتنی و فوق شیطون صبح کنم -_- حلالم کنین دیگه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۴۸
سپیدار
شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۱۳ ب.ظ

به بهانه ی یک تصادف

دیروز آزمون استخدامی آموزش و پرورش بود و بنده شرکت ننمودم و از این بابت هم بسی خرسندم!
اما خب تنها مزیتش این بود که چند تا از دوستامو دیدم
یکی از ما 10 نفر در دوران طلایی دانشجویی که ساکن یکی از شهرستانهای اطرافه و دیروز به خاطر آزمون اومده بود و ما هم به خاطر اون یه قرار دور همی گذاشتیم که طبق معمول بقیه بهانه آوردن و .. ولی ما 4تا جمع شدیم و رفتیم یه پیتزا زدیم به بدن
برگشتنا هم دور میدون آزادی یه خانومی که ماشین گرونشو با شتر اشتباهی گرفته بود زد به قرقی بی نوای من و تازه طلبکارم بود!!
منم که خودم اولش تو هنگ بودم ولی دوستای عزیزم از پنجره بیرون بودن تا کمر و جوابشو میدادن که ناکام نشه بعدش من زدم کنار که ببینم این صدای ناهنجار قرقی جان از کجاست و خانومم در رفت!
دیدم خداروشکر چیزی نشد فقط گلگیر گیر کرده بود به لاستیک و صدا میکرد که به راحتی درش آوردم و یه خطم رو در افتاده بود
هرچند قرقی ما قیمتی نداره!! ولی اون خانومم کور خونده که فرار کرده مطمئنم چند برابرشو به زودی مجبور میشه خسارت بده.این یک قانونه!!
خلاصه که 2-3ساعتی با رفقا خوب بود
امروز هم بین تمرینا یهو چشام سیاهی رفت و ... قبل از اینکه بیافتم خودم نشستم...حالا من شدم مایه عبرت اون دوتای دیگه و سرناجی جان هی میگه قشنگ غذا بخورین که مث این وسط تمرین غش نکنین :/
در طی این تمرینا به دو تا تکنیک مهم جهت افزایش سرعتم پی بردم که بسیار مشعوفم از این بابت .خیلی حال میده کسی که اینهمه ادعا داره نتونه ایراد کارتو بفهمه!!! ولی خودت که اعتماد به نفست کیلومترها زیر زمینه پیداش کنی!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۳
سپیدار
پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۴۸ ب.ظ

خاک خوردگی

بالاخره قسمت شد بعد مدتی مدید یه دستی به سر و گوش اتاقم بکشم

بعد از مدتی طولانی که همه چی رو فقط محض مرتب بودن ظاهری تو کمدا و کشوها چپوندم!!

کمد لوازم آرایشمو که باز کردم دیدم چقدر خاک رو وسایلم نشسته!!! جز چند تیکه که همیشه تو کیفمه بقیش دست نخورده مونده..با خودم فکر کردم چطور بعضیا هر روز چند بار خودشونو نقاشی میکنن؟؟ اونوقت من از بس استفاده نمیکنم آخرش باید همونجوری بریزمشون دور..

یه جفت لنزم داشتم که در تصمیمی قاطع اوناروهم انداختم بیرون..نمیدونم چه جوری بعضیا تو هر مراسمی چه عزا چه عروسی اصرار دارن رنگ چشماشونو عوض کنن؟ کلا با هر چیزی که ارگانیک خودم نباشه مشکل دارم :دی


باید یه برنامه ریزی درست حسابی بکنم که هم به کارام برسم هم خسته نشم!! این دوست محترم عادت کردن روز در میون تشریف بیارن وقت منو بگیرن...کارم که نمیکنه درست حسابی!!بعد ازین میگم هفته ای ی بار بیاد!! هم الکی خسته نمیشم هم از کارای خودم نمیمونم


فردا رفقا آزمون استخدامی آ.پ دارن..قراره قبل آزمون همون اطراف همو ببینیم به صرف پیتزا

به نظر من که کار دولتی بدترین شکل کار کردنه...مخصوصا که بعد از 30 سال شوتت میکنن بیرون..


پ.ن: چیزایی رو که خدا نمیخواد ما جلو جلو بفهمیم، چه اصراریه که دنبالش باشیم؟؟؟ قدرت خدا فراتر از تمام قدرتهای عالمه..اینو بفهمیم!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۸
سپیدار
سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ب.ظ

تولد یک بچه ماهی

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۳
سپیدار
يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۵:۵۷ ب.ظ

دکتر خانوم


اینی که میبینید قرار بود آش بشه ولی بنده با خلاقیت خودم توش رب ریختم و تبدیل شد به سوپ!!

به همین راحتی ماهیتش عوض شد ولی اصالت که همانا مواد تشکیل دهنده و مزه ی عالیشه در جای خودش باقیه (یک درس فلسفی یادتون دادم!)

مادر جان پس از پدر جان سرماخوردن

گزینه ی دوم که از صبح نبودن و الان رسیدن ولی گزینه ی اول و از صبح تا حالا دارم با انواع خوردنیای مفید و مخصوص سرآشپز تغذیه میکنم :))


اگه سرما خوردین این کارا رو انجام بدین به جای ریختن یه مشت قرص گچی تو معده تون!!!

شلغم پخته برای خوردن و بخور

نشاسته رو در کمی آب حل کنید و عسل بریزید توش روی حرارت ملایم (برای گلو درد و التهاب گلو خوبه)

آش : یه مشت برنج نیمه + یه مشت ماش روی حرارت ملایم بذارید بپزه و نمک و زردچوبه هم بریزین بعد از اینکه کاملا پخته شدن شلغم و نگین نگین کنین بریزین توش همون اندازه زمانم با شلغما رو گاز باشن .تاکید میکنم با حرارت ملایم!! زیرشو زیاد نکنین غلغل کنه!! بعد پیاز داغ یه عالم درس کنین بریزین توش در آخر (ماش خیلی خوبه برا سرماخوردگی)

چند عدد شلغم خام و بشورید و پوستشو بگیرین و توشو خالی کنید تا حدی و توش عسل بریزین بذارینشون تو یه ظرف و بذارین روی بخاری 10 تا 12 ساعت بمونه روشم یه در بذارین.عسلا تو این مدت به جسمش میره.شب میل کنین این از پنی سلینم بهتره

4تخم محتما یکی دوبار در روز میل شود

یک جوشونده شامل " استخدوس-مریم گلی-بابونه-آویشن و تخم گشنیز" از هر کدوم یه قاشق مربا خوری در یک لیوان آب جوش بریزین و روی حرارت ملایم بذارین .به هیچ وجه نباید بجوشه .همین که غل زد برش دارین اگه بجوشه خاصیتشو از دست میده

آبلیمو تازه و عسل هم فراموش نشه

خوردن میوه جاتم فراموش نشه


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۱۷:۵۷
سپیدار
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۵۶ ب.ظ

خاله زنکها

دیروز آبجی جان روضه شونو خونه ما برگزار کردن!! سینی چایی رو تو سر بعضیا دلم میخواست خورد کنم حقیفتا!!! بدتر از اون وقتیه که دیس سنگین میوه دستته و کمرت داره میشکنه اونوقت مادره از بچش میپرسه چی میخوای مامان جون؟؟؟؟ 


از مهمونیای خاله زنکی بیزارم مخصوصا وقتی قدم جایی میذاری که همه دعای خیر و آمال و آرزوی یه دختر و در شوهر کردن و زاییدن میبینن!!! من نمیدونم بارم رو دوش چند نفره که اینقدر همه نگرانن؟؟؟ والا من تو خونه بابام راحتم و اونام با بودن من مشکلی ندارن شما مشکلتون چیه؟؟؟؟؟؟

بدتر ازون اینه که به خاطر مامانت پاشی بری یه مهمونی که اصلا حوصله شو نداری اونوقت مامانت بگه من به خاطر شما اومدم :| 

خدایا سرمو به کدوم تیزی بزنم که بدون درد تموم بشه؟؟؟؟


یه چیزی تو دلم مونده اگه نگم میمیرم

آقایون محترمی که قصد دارین تشریف ببرین خواستگاری!!!! و قرارم هست برای اولین بار خانواده مقابل و ببینین!!!!! والا بلا جلسه ی اول 10 دقیقه تا یک ربع بیشتر نیست!!!!! 40 دقیقه نشینین چایی و میوه رو تا ته بخورین و همینجور در سکوت وقت میزبان و خودتونو تلف کنین!!! وقتی سکوت طولانی شد دیگه یعنی حرفی نیست تشریفتونو ببرین!!! نه اینکه یهو زرتی جلسه اول میگن " اجازه بدین باهم صحبت کنن!!!!" چه صحبتی آخه؟؟؟؟؟ یکم صبر کنین ببینین اصلا از ریخت و قیافه شما خوشش اومده؟؟؟؟ یا اصلا همون شرایط ابتدایی شما رو پذیرفته یا نه؟؟؟؟ اینقده هول نباشین پاشین برین خونه تون فرداش زنگ بزنین ببینین موافق هستن اصلا یا نه؟؟؟!!!!

گرچه که من با ریشه و اساس چنین شیوه های خواستگاری 100%سنتی مخالفم به کلی!! اماااااا یه لطفی کنین دیگه دهن به نصیحت باز نکنین خواهشا!! به شما ربطی نداره طرفتون جایی ک کار میکنه براش مضره یا نه!! یا کی میرسه خونش!! شما اگه شرایطشو قبول داشتین برین اگه نه بیخود میکنین میرین اونجا تعیین تکلیفم میکنین که من اینجوری دوست دارم و اونجوری دوست ندارم!!!

در ضمن خیلیم قپی نیاین روز اول که در ازاش به کلی کیس مورد نظرو از دست میدین!! فک نکنین گربه رو دم حجله دارین میکشین!!! چون بعدش هر توضیحیم بدین فایده نداره


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۶
سپیدار
پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۰۳ ب.ظ

دختر و پسر من

من اگه روزی دختر داشته باشم هرگز اجازه نمیدم که آدمای مختلف بیان و برن و انتخابش کنن!! و وقتشو هدر بدن با حرفای صدتا یه قاز و تعریفای توخالی و دروغ و ژستهای احمقانه تا بالاخره مجبور شه یکی شونو انتخاب کنه...به دخترم اطمینان میدم تا هر زمان که بخواد جاش تو خونه ی پدریشه..حتی تا آخر عمرش

اگر هم پسر داشته باشم راه نمیافتم تو شهر از این خونه به اون خونه مزاحمت و مثل بازار تو خونه های مردم سرک نمیکشم تا بالاخره یه عروسک (برای روزهای اول) و یک خدمتکار ( برای باقی روزها) براش انتخاب کنم..زمانی و مکانی میرم که مطمئن شده باشم میخوانش و میخواد!! نه از سر اضطرار!! 


 پ.ن:از این جلسات مزخرف خواستگاری متنفرم .اعتراف میکنم این یکی تقصیر خودم بود و تو رودرواسی قبول کردم 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۳
سپیدار
چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۵ ب.ظ

لیلا

خانومه به طرز خیلی زشتی پاچه مو جوید کاملا!!! البته ما تو اون استخر عادت کردیم به این رفتارا و شنیدن بد و بیراه ها!!!

من باهاش بحث نکردم و خودمو زدم به اون راه

بعد نیم ساعت در کمال ناباوری اومد منو بوسید و عذرخواهی...


با شاگردام چه کوچیک چه بزرگ دوستم و خوشحالم ازینکه به خوش اخلاقی و در عین حال جدیت تو کلاس میشناسنم و بعد کلاسها هر موقع میان استخر اغلبشون میان احوالپرسی میکنن.. ازین فیس و افاده ها هم ک بگم بدم میاد با دست خیس باهاشون دست بدم یا بچه ها رو بغل کنم خوشم نمیاد و متاسف میشم بعضی همکارامو میبینم که تو استخرا چون ناجی یا مربین همه رو از بالا میبینن!!

به نظرم روحیه ورزشکاری و معلم بودن اینه که وقتی شاگردات با ذوق میان طرفت اول تو دستتو بری جلو 


امروز یکی از شاگردای قبلیم گفت شما شبیه لیلا حاتمی هستین!!!! و این فقط نظر من نیست و از بقیم پرسیدم همین نظرو دارن!!

خودم که هرچی فکر کردم چنین شباهتی ندارم (قطعا من بهترم :دی) اما نظر جالبی بود

لیلا حاتمی بازیش حرف نداره تو حیطه بازیگری همیشه ازش خوشم میومد

تو گوگل عکساشو سرچ کردم و ب دنبال شباهتهایی بودم ک بین منو اون دیدن...عکساش تو جشنواره های گذشته و دست دادن و روبوسی و بغل با مردای خارجی مطرح و دیدم و لباسایی که بعضیاش خیلی عجق وجق و مسخره بودن و نمیدونم زیبایی رو کجای اون لباسای زشت و عجیب دیده که حاضر شده جلوی دوربینای جهانی حاضر بشه با اون سر و وضع؟؟؟!!!

و به این فکر کردم که چرا هنرپیشه های ما یا حتی خیلی از آدمای عادی دوست دارن به هر قیمتی و هر شکلی تک باشن؟؟!!

یادم اومد روزی ک در جواب دوستم به یه سوال نسبتا مشابه گفتم ما دخترا تو یه سنی خیلی دوست داریم مورد توجه باشیم..سنین راهنمایی و دبیرستان اوج این دورانه و به نظرم اگه تو اون سنین دخترا رو با آرایش و لباس و سر و وضع تابلو ببینی جای تعجبی نیست حقیقتا چون سنشون و تغییر هورمونها و فکر و شرایطشون اینطور اقتضا میکنه جوری باشن که توجه همه مخصوصا جماعت ذکور و به خودشون جلب کنن شدیدا!! اما اگه دیدی کسایی که به سنین بالاتر حتی 50 و 60 هم رسیدن و همچنان همونقدر حتی بیشتر تابلوان بدون که تو شرایط فکری همون سن و سال مونده و از این جهت رشد نکرده 


از این گروه چند نفره مون یه نفر هست که خیلی رو اعصاب منه..به زور میخواد یاد بگیره..میاد و کلیم وقتمو میگیره اما کلی از وقتش به حرف زدن میگذره و بعدشم حوصله نداره و از این شاخه به اون شاخه میپره...هم وقت منو میگیره هم انرژیمو...نمیدونم چیکار کنم با این؟!


بعضی وقتا که خیلی خسته میشم و با خودم میگم اینهمه کار برای چی؟؟ تا کی ادامه میدم؟؟

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۵
سپیدار
سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۵۴ ب.ظ

انار

این طرحو خودم زدم.البته انارشو دونه هاشو از نت پیدا کردم و از تو یه عکس بریدم این بود که کوچیک شد و کیفیتش اومد پایین

حالا نظرتون؟؟

میدونم خوبه ولی خب از زبون شما شنیدن لطف دیگه ای داره :پی


https://telegram.me/narsiz96


https://www.instagram.com/narsiz.naar


پ.ن:

انار که ترک میخورد دلش خون میشود

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۴
سپیدار
يكشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ب.ظ

10 سکانس برتر

سکانس اول:

یک دور پیاده روی دور پارک (3500متر) به جای دور دوم رفتیم زمین بانوان ورزشای دیگه انجام بدیم..کار زیادی نکردیم! 


سکانس دوم:

من در حال دویدن تو راسته ی خیابون دانشگاه و مردمی ک متعجب نگاهم میکنن! خودم به این فکر میکنم که پاهام قوی تر و نفسم بیشتر شده که میتونم اینجوری بدوم...نفس نفس میزنم..بالاخره پیدا میکنم...بر اثر سوتی ک باتفاق خواهر جان صورت گرفت کیف و سوئیچا تو ماشین موند و درا قفل شد...40،000 تومن گرفت و بعد 2ثانیه بازش کرد!!! 

اخرشم منو نصیحت کرد! از دود سیگارش داشتم خفه میشدم..گفت ماشینتو میفروشی؟ گفتم فعلا نه..


سکانس سوم:

منو جوجه خروس (تو کالسکه بود) از بیرون مغازه نگاه میکردیم..فروشنده اومد کالسکه رو گرفت و آورد تو مغازه..لباس بچگانه دخترانه آورد!! گفتم پسره هاااا!!! گفت ماشالا خیلی خوشگله شبیه دختراست خیلی مواظبش باشین(قربون جوجه خروسم بشم)


سکانس چهارم:

به دنبال کفش...سخت ترین کار ممکن...آقاهه کلی از کفش تعریف کرد و جنس ایرانی رو کوبید..یهو دیدم توش نوشته "مید این چاینا" کفش گذاشتم و با وجودیکه مثلا 30 تومن تخفیف داشت میداد اومدم بیرون


سکانس پنجم: 

خونه دوست جان.. قهوه درست کردم..تا 7:15 شب...رفتیم فروشگاه..جنس مورد نظر و نداشت..برگشتیم


سکانس ششم:

با استرس گوشی تو دستم بود و چشمم به آینه...ماشینا با سرعت رد میشدن..بعضیا بوووق میزدن..اعصابم خورد شد.. زنگ زدم: کی میرسی؟؟ ... بالاخره اومدن... دوست جان و همسرش با ظرفای بنزین و منو از موندن تو بزرگراه نجات دادن..به یه فنجون بنزین فکر میکردم!


سکانس هفتم:

ساعت 9 شد..وارد شدم..خانوم و آقا هردو تو قیافه! مگه من بچم؟؟ خیلی فک کروم چی بگم..راستشو گفتم و همه چیز عوض شد! البته در مورد مکان کمی جا به جایی صورت گرفت


سکانس هشتم:

گفت یه نفر زنگ زده...گفتم میدونم..گفت خودت شماره رو دادی؟ گفتم آره تو رودرواسی موندم..شاگرد قدیمیم بود...گفت دیدنت! گفتم نه..دیگه نگفتم طرف میخواسته پیشنهاد بده اول بیرون همو ببینیم... خب معلومه که رده..


سکانس نهم:

فردا قبل استخر باید برم پمپ بنزین..از شب جمع و جور میکنم..چقدر خسته ام..یاد برنامه تمرین فردا اول صبح میافتم و خستگی و دوندگی امروز منهای خواب و استراحت درست


سکانس دهم:

دیروز با بچه ها هات داگ نیم متری سفارش دادیم.. شماره منو دادن بهش گفتن هر وقت رسیدی تک بزن :| کاش فردا وقت بشه یه چرتی بزنم قبل کلاسم

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۷
سپیدار
پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ب.ظ

نارسیز


بالاخره پروژه کلید خورد

هنوز خیلی کار داره ولی فکر کردم تا وقتی بعضی کارا رو بشه پیش برد

هنوز کارای اصلی مونده و این کارای روی پیج مال بقیه اعضاست

این آدرس ما در اینستا

Narsiz

لطفا دنبال کنید و برای دوستانتون ارسال کنید


پ.ن: اون یکی که اون بالا نشسته دگمه دستشه منو یاد خودم میندازه وقتی اینقد کار دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم!!!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۴
سپیدار
چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۵۸ ب.ظ

خورشید

برنامه ی "حالا خورشید" با اجرای "رضا رشید پور" هر روز ساعت 8 صبح رو از دست ندین واقعا عالیه

گرچه من خودم روزای فرد کلا ورزشم و نمیبینم و روزای زوجم نیم ساعت اولشو گاهی میتونم ببینم 

این یه پیشنهاد دوستانه است برای شروع خوب یک روز!


یه جایی کم کاری کرده حالا دخترش یه جورایی شده که دوست نداره..انتظار داره من درستش کنم چون دخترش منو خیلی دوست داره!

این از سخت ترین کاراست.. میخواستم بگم شما ک مادرشی جایی ک لازم بوده سخت نگرفتی تا شده این حالا منی ک همیشه ام باهاش نیستم چطور میتونم عوضش کنم !!؟؟


گفت :خیلی سخت گیره!

گفتم : اووه میگفتین فلانیم سرتاپاش گیره!

گفت: اتفاقا بهشون گفتم شمام خیلی سخت گیرین!!

پ.ن: آدم اینجور موقعی میفهمه دیگران دقیقا چه فکری راجع بهش دارن


به قدری این روزا خسته و لهم که حد نداره

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۸
سپیدار
سه شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۱۸ ب.ظ

دردسر شیرین

1. عکس پست قبلی عکس پروفایل تلگراممه و وقتی گذاشتم جند تن از دوستان فرمودن "عکس عشقولانه گذاشتی!! خبریه؟؟؟ "

:|

این بود ک گفتم از نظر خواهی شما قشر فرهیخته وبلاگی استفاده کنم ببینم عکسمو باید عوض کنم یا دوستامو؟؟


2. با دوستام یه کاری شروع کردیم ک فعلا دونفرمون ب شدت مشغولیم یه نفر نظر میده سه نفرم منتظر سفارشن..در مورد اسمشم در حال رایزنی هستیم که قراره برندمون بشه :)) 

پیشنهادات پذیرفته میشود

آدرس اینستامونو بعد از تکمیل میذارم اینجا 


3. قرقی 2-3 بار منو کاشت الانم یه جای دوره فردا اماده میشه..شاید مجبور شم عوضش کنم :(


4. تمرینا شروع شد رسما..من که عاشق اینجور تمرینات با برنامه ام هرچند خیلی سخته

زیر آبی .. زیرآبی.. زیرآبی...وااااااای

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۸
سپیدار
يكشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۵۳ ب.ظ

عشق و دیگر هیچ

برداشتتوتن از این عکس چیه؟؟


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۵ ، ۱۸:۵۳
سپیدار
شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ب.ظ

رکورد فراموشی

خیلی وقته سرعتی تمرین نکردم.شاید جدی ترین تمرینام مربوط به آمادگیا بشه ک هر سال حدود دی و بهمنه..امروز چون تصمیم بر بردن ما به مسابقه شد رکورد دادیم..قبلش 800 متر شنا کردیم با همکارم..خیلی ضعیف شدم..زود خسته میشم نسبت به قبل .تو سرعتی البته! نفسمم باز تنگ شده و مث زمانی ک تمرین زیاد میکردم نمیتونم هواگیریمو خیلی کم کنم

قبلا لااقل یه طول با دوبار هوا میتونستم برم امروز ب زحمت 6دست یک هوا میرفتم

البته سرماخوردگیم مزید بر علت شده ک باید مجرای تنفسیمو با بخور و استنشاق آی نمک باز کنم تا حدی

رکورد اول 50متر کرال و 49 ثانیه - 50 قورباغه 59 ثانیه و 25 متر پروانه 29 ثانیه

با توجه به اینکه یکماه اخیرم شاگرد داشتم و بیشتر از روزی 15 دقه شنا نکردم شاید بد نبود ولی از خودم ناامید شدم 

اینارم نوشتم ک یادم بمونه چون سرناجی گفت ننوشتم رکورداتونو یادتون نره

دلم میخواست همیشه همینجوری تمرین میکردیم و رکورد میدادیم...و باز داغ دلم تازه میشه از اینکه 20ساله شناگرم اما هیچ وقت تو مسابقات نبودم ..نه که نخوام!! اینجور موقعیتارو اطرافیان میسازن..حالام تمایلی ب شرکت تو این مسابقه مسخره رو ندارم صرفا ب خاطر مسفرت با بچه هاس ک قبول کردم..اما پیشرفتایی ک باید حاصل میشد و نشد یا خیلی دیر شد همچنان دلمو میسوزونه علی الخصوص در برخورد با بعضی همکاران تازه ب دوران رسیده و از دماغ فیل افتاده که نه به خاطر تلاششون یا حقیقتا خوب بودن تو کارشون که صرفا با پارتیای گردن کلفتی ک داشتن وارد شدن و رفتن بالا و ازونجا همه رو زیر پاشون میبینن...این قصه سر دراز دارد..بگذریم

نقشه ها و برنامه هایی ریختیم برای راه اندازی یه کسب و کار اینترنتی و هنری..انشاالله شکل کامل گرفت در جریان قرارتون میدم




پ ن: هنوز به خودم میگم نه خانی اومده و نه خانی رفته... 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۷
سپیدار