خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۴۱ مطلب در آذر ۱۳۹۰ ثبت شده است

سه شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۰، ۰۹:۳۶ ق.ظ

یلدا

این روزا همه میگن یلدا مبارک... بهانه خوبیه برای دور هم بودن  و مرور خاطرات گذشته به شرطی که واقعا دور هم باشیم نه اینکه فقط کنار هم بشینیم به یاد اوناییم که میخوان اما ندارن باشیم (مراجعه به پست اگه دوست دارین کمک کنین) تا وقتی مامان بزرگم بود همه اونجا جمع میشدیم آب انار شیرین ترین یادگاری اون زمانه زمانی که واقعا برف میومد شب یلدا... حالا 9سال گذشته میدونم الان تو راه بهشتی و جات خوبه..دلم برات تنگ شده یه روزای خاصی هست که خیلی مهمن و شاید باید شاد باشی ولی من همیشه این روزا دلتنگم همیشه به خاطر دلایل نا معلوم و حالا به دلایل کاملا معلوم دلتون شاد شاد باشه یلداتون مبارک در پناه خدا
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۰ ، ۰۹:۳۶
سپیدار
دوشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۰، ۰۳:۰۰ ق.ظ

انسانیت

اولین باری که گفت انسانیت....فقط انسانیت.... گفتم داره شعار میده!!! تا مدتها نفهمیدم منظورش چیه واقعا؟؟؟ حالا با گذشت این مدت و اتفاقایی که افتاده....فکر میکنم فهمیدم منظورش چی بود انسانیتی که شاید ربط به خیلی چیزایی که روش تعصب داریم نداشته باشه اما به خودی خود ارزش داره و خیلی چیزارو با خودش میاره
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۰ ، ۰۳:۰۰
سپیدار
يكشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۰، ۱۲:۱۸ ب.ظ

اعتراف یک فروتن!!

کرم لگد کوب شده به خود می پیچد این از زیرکی اوست زیرا با این کار احتمال دوباره لگد کوب شدن را کاهش می دهد در زبان اخلاق این یعنی فروتنی ..      تنهای تنها در جاده ای بی انتها بی انتها همچون دل تنهای من تنهای تنها! همچون خورشیدی در آسمان بی کران مانند شبی خسته مثل همه ی سیاهی بی درنگ فریاد زدم تا از بین برود ولی او.............. خودش را جا کرده بود در دل تنهای من!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۰ ، ۱۲:۱۸
سپیدار
يكشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۰، ۰۶:۱۳ ق.ظ

غصه نخور

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم تو تنها نیستی توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۰ ، ۰۶:۱۳
سپیدار
شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۰، ۰۹:۱۵ ق.ظ

درووووووووووووووووووووغ

همه گناهان تو یه صندوق جمع شده و کلید اون صندوق دروغه!! اینقدر دروغ میگه که خودشم باور میکنه دروغاشو؟؟!!! اصلا به حرفاش اعتمادی نیست کوچکترین اتفاقو اینقدر بزرگ میکنه و شاخ و برگ میده که یهو میبینی یه نفرو فرستاد لب گور حتی! همه هم میدونن 90 درصد حرفاش دروغه.شایدم بیشتر خیلی دوست داره جلب توجه کنه ولی این شیوه خیلی زشته نزدیک 60 سالشه کی میخواد بفهمه نمیدونم بچه هاشم بهش اعتماد ندارن و باورش نمیکنن دیشب که پسر عموها داشتن حرفاشو تکرار میکردن و میخندیدن....با خودم فکر میکردم این آدم میخواد احترام جلب کنه ولی نمیدونه با این کارایی که کرده و دروغایی که میگه حتی پیش کوچکترا هم ارزش و اعتباری نداره فقط میتونم بگم خدا هدایتش کنه چون هرچیم بهش بگن و به روشم زدن فایده نداشت...!!!! ***************************  امام صادق (سلام الله علیه) : • إنَّ أبغَضَ خَلقِ اللَّهِ عبدٌ اتّقَى النّاسُ لِسانَهُ. مبغوض‏ترین خلق خدا بنده ‏اى است که مردم از زبان او بترسند.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۰ ، ۰۹:۱۵
سپیدار
جمعه, ۲۵ آذر ۱۳۹۰، ۰۶:۳۵ ب.ظ

یه اختراع مفید

بعضی آدما یه چیزایی تو زندگیشون درست میکنن(اختراع) که شاید خیلی مهم به نظر نرسه ولی کاربردای زیادی میتونه تو زندگی آدمای بعد از خودش داشته باشه یکی از اونا تخت خوابه.مدتیه دارم فکر میکنم خدا بیامرزه پدر و مادر و خود اون کسی که اولین بار تخت خوابو ساخت و به خونه های مردم آورد!! چون کاردبرداش خیلی زیادن وقتی تو اتاقت وسایلی داشته باشی که نه میتونی دور بندازیشون و نه تو انباری بزاری و هرلحظه هم ممکنه بهشون نیازمند بشی و اتاقتم شلوغ باشه بهترین مکان براشون کجاست؟؟؟؟ زیر تخت! وقتی یهویی مهمون میاد تو اتاقت و میخوای سه صوته تمیزش کنی چیکار میکنی؟؟؟ همه چی میره زیر تخت! وقتی میخوای یه چیزی رو قایم کنی؟ به شیوه های مختلف میشه زیر تخت جاسازی کرد! میتونی اون زیر حتی واسه خودت تنقلات یا میوه جاسازی کنی و در مواقع لزوم استفاده کنی و حالشو ببری گاهیم که حوصله نداری پوست میوه هارو میذاری همونجا تا ... بعدا میبری میریزی بیرون! وقتی دوست نداری مهمونای ناخونده که میان خونه تون شب تو اتاق تو بخوابن میتونی با یه تغییر دکور کلی فضارو اشغال کنی دیگه بگذریم که هر موقع خسته ای و حال نداری میتونی سریعا به خودت کمک کنی! و... فکر کنم الان اینارو گفتم کلی ازم نا امید شدین نه؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۰ ، ۱۸:۳۵
سپیدار
پنجشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۰، ۰۳:۰۶ ب.ظ

درس زندگی

امروز تو آموزشگاه مهری خانوم گفت یه چیزی بهتون بگم هیچ وقت فراموش نکنین « هیچ وقت بیش از حد خودتونو به مرد زندگیتون نزدیک نکنین اجازه بدین خودش بیاد جلو چون به محض اینکه شما زیادی بهش نزدیک بشین اون همونقدر ازتون دور میشه!! وقتی سعی میکنین خیلی خیلی بهش محبت کنین همه چیز بر عکس میشه... » و این یه واقعیته که من خیلی دیدم و شنیدم و ... و نمیدونم چه سری داره وقتی یه آقا به یه خانوم توجه میکنه تمام تلاششو به کار میگیره تا توجه اونم جلب کنه و از زبونش محبت آمیز ترین کلماتو بشنوه اما هرچی محبت خانوم بیشتر میشه و توجهش زیادتر در عوض آقا کم توجه تر میشه و سرد تر!!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۰ ، ۱۵:۰۶
سپیدار
چهارشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۰، ۰۲:۰۲ ق.ظ

اگه دوست داشتین کمک کنین

این متنی که میخونید و یکی از دوستام برام ایمیل کرده و خودش از دست اندرکارانهمن 4سال باهاش همکلاس بودم و میشناسمش.خیلی دختر خوب و خیریهتو اون 4سالم مدام با یه گروهی از بچه های دانشگاه میرفتن مناطق محروم برنامه واسه بچه ها اجرا میکردن و کمکای مالی و درسی و آموزشی میدادن به اونااگه دوست داشته باشین میتونین کمک کنید که  البته جای دوریم نمیرهاز 1000 تومن تا... فقط به خاطر شاد کردن دلهای پاک اینم آدرس وبلاگش http://one-abd.blogfa.com************************سلام به رسم شب های کوچه گردان عاشق مشهد  این بار در کنار امام خوبی ها وشهدامی خواهیم در غربت اقایمان امام رضا (ع) برای زنده کردن دل های خودمان برای نشاندن لبخندی در این شب   بخاطر دل غمگین یلداهای  کوچکی که با حسرت یک برش هندوانه و چند دانه انار بخواب می روند، و دانه های سرخ و کوچک انار، برایشان یک تصویر مات و مبهم در رویا است، وسیب سرخ عشق هنوز در زلالی دیدگانشان موج میزند سبدی از محبت ببریم. . . . . . . .دوستان منتظر کمک های شما هستیم دوستانی که تهران هستند اگه خواستند با ماباشند تماس بگیرند انشالله چهارشنبه30اذر میریم برای پخش محبت  مکان یکی از مناطق حاشیه تهران.تعداد خانوار 30-و حدود150نفر .در حال حاضر به دلیل شکل نگرفتن گروه رسمی  شماره حساب بنده فعال میباشد   الهام صباحی-09353118282 شماره حساب بانک تجارت0003392069851 کد شعبه198 شماره کارت6273531030179297******* امام صادق (سلام الله علیه) : • حُسنُ الظَّنِّ بِاللَّهِ أن لاتَرجُوَ إلّا اللَّهَ، ولا تَخافَ إلّا ذَنبَکَ. خوش گمانى به خدا این است که جز به خدا امید نداشته باشى و جز از گناهت نترسى.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۰ ، ۰۲:۰۲
سپیدار
سه شنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۱۱ ب.ظ

☺+☺

بعد از ظهر رفتیم حرم . اجبارا از دوتا دختر کوچولو مراقبت کردمزوار بودن.مامانشون مشغول نماز بود و...نرگس که تازه راه رفتن یاد گرفته بود و مهدیه که حدود 5ساله بودلهجه ترکی داشتن اما مهدیه گفت خونه شون تهرانهخیلی ناز و دوست داشتنی بودن. نرگس شیطون بود و راه میافتاد میرفتمنم هرکار بلد بودم کردمشکلات و حرف و شوخی و کلی بازیای مختلف تا بچه راه نیافته برهآخه بزرگه از پسش بر نمیومدتا اینکه نماز مامانشون تموم شد و من خداحافظی کردم و رفتم...ولی حس خیلی خوبی داشتم .چقدر بچه ها مهربون و دوست داشتنی و بی ریانچه دنیای پاک و قشنگی دارنکاش ماها هرچی بزرگتر میشدیم بعضی از خصلتای بچگی مونو حفظ میکردیمهرچند همیشه میگفتم حوصله بچه ندارم اما وقتیم بچه بودم همیشه کوچیکترا دورم جمع میشدنالانم که بزرگ شدم هنوزم میان سمتم حتی وقتی کاری به کارشون ندارمو با وجود این همیشه هم حسابی هواشونو داشتم فقط نمیدونم چرا گاهی وقتا که اصلا حوصله ندارم و نگاهشونم نمیکنم بازم بهم گیر میدن؟؟!!ولی خب حالا یه مدتیه دیگه حس نمیکنم از بچه بدم میاد☺♥
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۰ ، ۱۹:۱۱
سپیدار
دوشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۰، ۰۵:۲۸ ب.ظ

رویا

گاهی وقتا دوست داری بشینی و فقط تو رویاهات فرو بری....از همه سرگرمیها و کاراتم بزنیبهترین قسمتش اینه که وسطش خوابت ببره و رویاهاتو تو خواب ببینیرویاها خیلی با ارزشنهرچند غیر واقعی باشنولی خیلی از واقعیتای زندگی از همینجا شروع میشن...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۰ ، ۱۷:۲۸
سپیدار
شنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ۱۱:۲۸ ب.ظ

!!!

این پستو میذارم واسه اون خانومایی که فکر میکنن .... نویسنده: TinKer یکشنبه 20 آذر1390 ساعت: 2:54 سلام عزیز راستش دلم نیمد نظری ندم از علاقه و اصرارت به به نوشتن خیلی خوشم اومد این از این ولی در مورد وضع دخترا من به شخصه راضیم بلاخره سوژه های مهمونیا و مسافرات و عشق و حال هامون اینان پس بزار 2طرف حال کنن کلا بازم میگم خیلی از نوشته هات لذت بردم با اینکه... __________________________________ متاسفم واسه اونایی که اصرار دارن خودشونو بازیچه دست آدمایی بکنن که براشون حرمت آدمیت قائل نیستن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۰ ، ۲۳:۲۸
سپیدار
شنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۱۱ ق.ظ

؟؟؟

نمیدونم چرا آقایون محترم(البته بعضیاشون) وقتی از یه نفر خوششون میاد اولین حرفشون اینه:من قصد ازدواج دارم اما بهتره اول مدتی با هم آشنا بشیم بعد اگه همدیگه رو مناسب دیدیم خونواده ها رو در جریان میذاریم....دخترا هم بسته به شزایط فکری و اعتقادیشون عده ای همون اول قبول میکننو عده ای همه که ته دلشون راضی نیست ...اما طرف اینقدر پاپیچشون میشه که بالاخره اونا هم قبول میکننو بعد از این اعلام آمادگی اولیه توسط دخترپسرا هم دو دسته میشن.یه دسته مثل دسته اول دخترا خیلی راحتنو دسته دوم حقیقتا خوب و پاکن و هیچ نیت سوئی ندارنخب دسته ی اول دخترا و پسرا که معمولا تو معاشرتاشون خیلی راحتنو پسرا چه دسته اول و چه دوم برای شناختن طرفشون ارتباط و هی بیشتر و بیشتر میکننقرار پارک و سینما و کافی شاپ و....تلفنا و اس ام اسا هم که دم به دمدخترای دسته دوم معمولا این کارارو با عذاب وجدان انجام میدننه فقط از ترس دیده شدن.به خاطر آبروشونو ....اینکه میدونن این کار اونقدرا هم درست نیستحالا به هر شکلی این ارتباط ادامه پیدا میکنهو هر دو دسته دخترا منتظرن دائما تا پسره بالاخره بگه که میخواد قدم رسمی رو با حضور خانوادش بردارهو پسرا هم که اغلب تازه تو این مرحله وقتی با خانواده مطرح میکنن تازه میفهمن انگار پدر و مادر چه انتظاری ازش دارن و چنین موردو قبول ندارن هی میندازن عقب...اینقدر که کم کم این رابطه رو به سردی میره و بالاخره یه طرف می بره و میزنه کنارو اگه اون دختره باشه که کنار کشیده پسره تا مدتها فقط به این فکر میکنه که دختره سر قولش نمونده و بی وفا بوده اما به این فکر نمیکنه که اون دختر تو اون مدت چقدر از خواستگاراشو رد کرده و چقدر با خانوادش درگیر شده و خیلی چیزای دیگه...به هر دلیلی این ارتباط قطع میشه و دوطرف سرخورده میشن بدون اینکه فکر کنن کجا اشتباه کردن فقط یا خودشونو سرزنش میکنن یا دیگری رومن به پسرا کاری ندارم اما اولین اشتباه یه دختر اینه که چنین پیشنهادی رو قبول میکنهخانواده ها باید از همون اول در جریان قرار بگیرنکه لا اقل اگه نشد ضربه روحی شدت کمتری داشته باشهاون پسر اگه واقعا دوسش داشته باشه به خواستش اهمیت میده و خیلی منطقی پیش میرناما وقتی هی عذر و بهانه میاره و اصرار میکنه نباید بهش اعتماد کرداگه قبول نکنه این شرایط نرمال و بخواد بره ، همون بهتر که اول بره تااینکه مدتی با احساسات یه دختر اینجوری بازی کنه و بعد ببینه همه چی اونجوری که فکر میکرده نیست و اونوقت بره...من اینارو به طرفداری از هیچ کدوم از دو گروه ننوشتم .فقط موقعیتی که یه دختر داره رو توضیح دادموالا مقصر هر دو طرف هستنهنوزم خیلی حرف دارم که بنویسم ولی تا همین جاشم خیلی شد شاید اصلا حوصله نکنی بخونیش
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۰ ، ۰۸:۱۱
سپیدار
شنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۴۵ ق.ظ

از ماست که بر ماست

در ادامه اتفاقاتی که تو پست قبل نوشتم... متاسفانه ما دخترا هرچی به سرمون میاد اولین مقصر خودمونیم اگه یه کم ساده تر از خونه بیایم بیرون و کمتر جلب توجه کنیم کمتر به سرمون میاد خود من از وقتی اون بلا به سرم اومد به ساده ترین شکل ممکن از خونه میرم بیرون حتی ساعت دستم نمیکنم که نکنه یه موقع برق بزنه و توجه کسی بهش جلب بشه شاید خنده دار به نظر بیاد ولی وضعیت واقعا به همین افتضاحیه همون مدت که تو کلانتری و پزشکی قانونی در رفت و آمد بودم چیزایی دیدم و شنیدم که اگه کسی برام تعریف میکرد باور نمیکردم واقعا وحشتناک بودن . به دلایل خیلی احمقانه و ساده.... حتی یه کیف خریدم واسه وقتایی که میرم خرید کاملا تخته و فقط پول به شکل تا شده و کارت و یه موبایل توش جا میشه جز اون هیچی با خودم نمیبرم.بعد از ظهر به هیچ عنوان بیرون نمیرم چه تنها چه با دوستام صبح هم تا مجبور نشم تنهایی جایی نمیرم.اگرم برم از شلوغترین مسیرا میرم خدانکنه به سر کسی بیاد ولی تا براتون اتفاق نیافته تا این حد ترس و اضطراب براتون خنده دارو بی معنیه وقتی دخترایی رو میبینم با چه وضعی تو خیابون راه میرن دلم میلرزه الان اگه تو یه جای شلوغم بخوان یه دخترو به زور سوار ماشین کنن و ببرن هیچ کس نمیاد کمک کنه!!! مردم بی تفاوت شدن...حالا به هر دلیلی.میترسن... اینارو بفهمین.اتفاق یه بار میافته.همه شانس نمیارن که از هر اتفاقی سالم بیان بیرون احتیاط شرط عقله الانم زمونه ای شده که از همه چی و همه جا باید ترسید
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۰ ، ۰۷:۴۵
سپیدار
جمعه, ۱۸ آذر ۱۳۹۰، ۰۹:۰۷ ب.ظ

خدا رحم کنه

راستش اصلا حال خوشی ندارم امشب یه صحنه ای دیدم که خیلی آزارم میده البته الان کمی بهتر شدم تو این چند ساعتی که گذشته ساعتای 6 عصر تو بزرگراه امام علی بودیم این بزرگراه سمت راستش یه سد هست که دورو اطرافش تا مسیری طولانی خاکی و خار و نا همواره البته ماشین رو نیست کنارش جدول داره و البته سدش خیلیم آب نداره درست کمی بعد از پیچ ....یه 206 سفید نگهداشته بود در عقب باز بود و همون موقع چشممون افتاد به یه پسر و دختری که بیرونش بودن دختر خیلی شیک و امروزی پسره هم همینطور پسره یقه دختره رو محکم گرفته بود و میکشید سمت ماشین طوری که روسری دختره افتاده بود دور گردنش وقتی به زور نزدیک ماشین کردش هلش داد سمت در عقب و با پاش یه لگد محکم بهش زد و دختره پرت شد تو ماشین... به نظرم رسید تو ماشین هم عقب و هم جلوش کس دیگه ایم بود... خیلیا مثل ما این صحنه رو دیدن اما....بابا جلو که رفت سرعتو کم کرد و ایستاد ماشینه هم از جاش تکون نخورد....بالاخره ما هم رفتیم فقط دعا میکنم اون اتفاقی که ما فکر میکنیم نباشه خیلی بهم ریختم...مردم انگار نه انگار البته ما که نمیدونیم چی شده و حق با کیه شاید .... ولی همچین صحنه ای چیز کمی نیست که از کنارش به راحتی رد شد از دست ما هم که کاری بر نمیومد اینجور آدما معمولا خطرناکن.بعلاوه اونا چند نفر بودن... تازه بابا میگفت تو این مسیر از این اتفاقا و شبیهش خیلی میبینه...!!!! چند وقت پیشم که خیلی حالم گرفته بود داستان زندگی یه دختری رو خوندم بی نهایت پاک بود و تیز هوش و مهربون....و به دلایلی مادرش از بچگی ازش متنفر بود و اصلا در حقش مادری نمیکرد (خانواده خیلی مرفهیم داشته) اما این دختر همه زندگیش خودشو حفظ کرده بود تا اینکه دوره کارشناسی ارشدش یکی از همکلاسیای پسرش شدیدا بهش ابراز علاقه میکنه و هرچی دختره باهاش دعوا و کم محلی میکنه فایده نداره... خلاصه به پیشنهاد پسره تصمیم میگیرن مدتی آشنا بشن و اگه مناسب بودن خانواده ها در جریان قرار بگیرن پسره هم خیلی پاک و خوب بود اما یه سری دوستای بدی داشت درست چند روز قبل از اینکه پسره قرار بوده با خونوادش برن خواستگاری دختره، پسره زنگ میزنه به دختره و میگه یه جشن تولد دعوته و مجبوره بره و نمیخواد تنها باشه و بعد از کلی بحث و دعوا دختره رو راضی میکنه باهاش بره وقتی میرن میبینن از اون جشناست....دختره هم که خیلی عصبی میشه اونجا با یکی از دوستای پسره دعواش میشه و اونم برای تلافی کاری میکنه که... بهشون اول آب پرتقال میده که پسره هم میخوره و بعد مشروب میده که بازم متاسفانه پسره کمی میخوره و بعدم به زور یه پارچ بهش میخورونن به زورو بعدم که دیگه تو حال خودش نبوده با دختره میندازنش تو اتاق.... ولی به اینم بسنده نمیکنه و برای انتقام چند نفری میریزن سر دختر بدبخت و غیر از اینکه حسابی میزننش و ....زخمی و در حال احتضار میذارنش تو ماشینش و میبرن جلو دانشگاهش ولش میکنن بعد از چند روزم عکسای دختره رو تو همون حالت میفرستن به پدر و تمام دوستای پدرشو  همکاراش که ایمیلاشون تو لپ تاپش بوده واونا دزدیده بودنش خیلی مفصله که نمیتونم همه شو بگم اما به هر حال پدر برخلاف میلش دختره رو از نظر مالی ساپورت میکنه و خونه و زندگی درست میکنه و خودشو زنو یه دختر دیگش به خاطر بی آبرویی میرن یه کشور دیگه.... حالا همه مسائل کنار اون پسره هم وقتی به حال خودش برگشته و فهمیده چی شده از خونه زده بیرونو مثلا پشیمون شده... ولی این وسط یه انسان واسه همیشه تباه شد ولی یه چیزی خیلی قابل ستایش بود اول اون پاکی که واقعا داشت نه فقط تو حرف و دوم اینکه هنوز خدا رو داشت یه آدم چقدر میتونه کثیف باشه؟؟؟ وقتی این چیزا رو میبینم و میشنوم از (ببخشید) جنس مرد متنفر میشم که به خودشون اجازه چنین جنایتی رو میدن البته درست نیست جمع بست .همه اینجوری نیستن اما اکثر مردا وقتی از یه زنی خوششون میاد فکر میکنن اون باید کاملا در اختیار خودشون باشه حالا یه عده که دین و ایمانیم ندارن .... به کنار ولی خیلیا هم که ادعای مسلمونی میکنن و دم از علی(ع) و مرامش میزنن خیلی مسائلو رعایت نمیکنن مخصوصا تو حرف زدن اعصابم خورده بعدا تو یه پست دیگه بیشتر مینویسم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۰ ، ۲۱:۰۷
سپیدار
جمعه, ۱۸ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۳۳ ب.ظ

حسین یار منه.....

از این مداحی که گذاشتم رو وبلاگم خیلی خوشم میادکدش تو هیچ سایتی نبود آخرش یه جارو پیدا کردم که نحوه ساختن کدشو یاد میداداما چون خیلی حجمش زیاد بود و مجبور شدم خیلی کمش کنم کیفیتش به خوبی اصل کار نیستاما بازم دوسش دارمامیدوارم شما هم خوشتون بیاداگرم خوشتون نیومد مدیاپلیر و با دکمه قطع کنید تا صداش قطع شه...حالو هوامو یه جورایی عوض کرد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۰ ، ۲۰:۳۳
سپیدار
جمعه, ۱۸ آذر ۱۳۹۰، ۰۳:۱۸ ق.ظ

ناشکری

ناشکری یعنی وقتی دستکش چرم دستته و یه ذره ام از سرمارو حس میکنی هنوز بگی ای بابا! اینم فرقی با دستکشای معمولی ندارهبعد دستکشای چرمیت گم بشن!!!!!مجبور شی از همونا دستت کنی و دستات حسابی یخ بزنه تو سرمابعد میفهمی فرق اینا با اونا چیه؟؟___________________________________________________________درضمن تایید و به دلایلی برداشتم ..گفتم که باز کسی شوکه نشهخودم اصلا با تایید حال نمیکنم___________________________________________________________هویژوری حال کردم قالب قشنگ بذارم.فعلا چون محرمه تیره اس ولی دوس دارم هی عوض کنممث لباس هی دوس دارم لباس نو تن وبلاگم کنماسباب پذیراییم که محیاست دیگه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۰ ، ۰۳:۱۸
سپیدار
پنجشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۰، ۰۲:۴۸ ب.ظ

کمـــــــــــــــــــــــک لطفا!!

قبلا یه بار گفتم کسی تحویل نگرفتبرای دومین بار میپرسم بازم اگه کسی توجه نکنه....اینقدر مینویسم تا لجتون درآد!!!از وقتی کیس کامپیوترمو تمیز کردم وقتی روشنش میکنم خیلی بد صدا میکنن فناشچیکار کنم؟؟؟؟؟؟ یعنی اون یه وجب گرد و خاک جزو ساختمان اصلی بودن که حالا نیستن اینجوری شده؟؟؟پیچ و مهره شو باز  کنم کجاشو دستکاری کنم که صداش قطع بشه؟؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۰ ، ۱۴:۴۸
سپیدار
پنجشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۵۴ ق.ظ

شهادت امام سجاد (ع) تسلیت

قال الامام علی بن الحسین علیه السلام: طَلَبُ الْحَوائِجِ إلی النّاسِ مَذَلَّةٌ لِلْحَیاةِ وَ مَذْهَبَةٌ لِلْحَیاء، وَ اسْتِخْفافٌ بِالْوَقارِ وَ هُوَ الْفَقْرُ ‏الْحاضِرِ،  وَ قِلَّةُ طَلَبِ الْحَوائِجِ مِنَ النّاسِ هُوَ الْغِنَی الْحاضِر.(7) دست نیاز به سوی مردم دراز کردن، سبب ذلّت و خواری در زندگی  و در معاشرت خواهد بود. و نیز موجب از بین رفتن حیا و کاهش وقار خواهد گشت. و همین خود فقر بالفعل است(که گریبانگیر شخص شده)  و (اما) کم بودن نیازمندیها از مردم خود غنا و توانمندی بالفعل است (که شخص به آن آراسته است).‏ تحف العقول: ص 210، بحارالا نوار: ج 75، ص 136، ح 3.برگرفته از سایت www.darhami.com♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥قضای الهی این بود تا زنده بمانی و پیام عشق را به گوش آدمیان برسانیهر دعای صحیفه ات را که میخوانیم روحمان آرام میگیرد و دلمان زنده میشود♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥متاسفانه به ما شیعه ها جوری از امام سجاد نقل کردن که فکر میکنیم همیشه مریض و ضعیف بودن که البته این اصلا در شان اون مقام نبود و نیستحضرت سجاد در عمرشون تنها یکبار بیمار شدن و اون هم زمان واقعه عاشورا بودو این خواست و مصلحت الهی بود تا ایشون در بستر بیماری باشن اما زنده بمونن و این واقعه را به گوش همه برسونن و مردم از وجودشون فیض ببرنکتاب صحیفه سجادیه رو حتما بخونیم خیلی دعاهاس زیبایی دارهحضرت سجاد(ع) در قالب همین دعاها با مردم ارتباط برقرار میفرمودن و حقاقیق و بهشون میرسوندن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۰ ، ۰۸:۵۴
سپیدار
چهارشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۰، ۰۴:۴۲ ب.ظ

یه حس قشنگ

چه حس خوبیه وقتی بفهمی یکی به معنای واقعی نگرانت شده بدون اینکه خودت بدونی...این چند روزی که تماس گرفته بود نتونستم جواب بدم...نه خونه ...نه همراهمیس کالاشو میدیدم اما یا فرصت نمیشد تماس بگیرم یا یادم میرفتفکر میکردم لابد کار داره دیگه!!!آخرین بارش امروز صبح بود که داشتم حاظر میشدم برم مهمونی...عصری بهش زنگ زدم زودتر از همیشه گوشیشو جواب دادو با یه نگرانی همراه با خوشحالی گفت تو حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم آره...چطور مگه؟؟؟گفت چی شده؟؟؟ چرا نیستی؟؟کجایی تو؟؟؟ دلم هزار راه رفت...نگرانم شده بود..... و من بیخیال مشغول خودم و کارام و افکارم بودمگفت بعد از این فقط یه اس بزن بگو حالت خوبه تا خیال من راحت شه...........خیلی وقت بود کسی اینجوری نگرانم نشده بود...خیلی چسبید خداییش!!اینم از اوناست که وجودش به آدم آرامش میده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۰ ، ۱۶:۴۲
سپیدار
چهارشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۰، ۱۲:۳۵ ب.ظ

...

دیروز:خونه عمه... شله...روضه...خودنمایی (بعضیا)...اتلاف وقت...حرفهای بیخود شنیدن... خدا قبول کنه ازشعصر....حرم....خیلی سرد...خیلی شلوغ...دسته دسته نشسته بودن بیرونو شمع روشن کرده بودن به نیت شام غریبانهمه جا کثیف میشد به شدت با شمع و پلاستیک سوخته و جعبه های شمع اما هیچ کی به رفتگرا نمیگفت دستتون درد نکنه عزداریتون قبول رواق امام خمینی...جمعیت...میخوند و سینه میزدن و گریه میکردن...حقیقتا اونجا بهشته حال و هواش یه چیز دیگه اس.حاظری از سرما یخ بزنی اما اونجا باشی به یاد همه تونم بودم...بدون تعارفامروز:خونه نرگس و باز هم یه جمع قدیمی که البته دوتاشون کم بودنو میبینی که همه بزرگتر شدن نسبت به 5سال پیش که تازه اومده بودن دانشگاه حتی نسبت به یه سال پیش که فارغ التحصیل شدنو من ناخودآگاه دلتنگ شدم...دلتنگ یه جای خالیهمه یا درس میخونن (ارشد) یا سر کارن جز مهناز که یه کوچولو تو راه داره و من که .... اما حسرتی تو دلم نیست از راهی که بقیه رفتنهر کسی راه خودشو داره
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۰ ، ۱۲:۳۵
سپیدار
دوشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۳۷ ب.ظ

شرمنده ام

گاهی فکر میکنی چقدر مشکلاتت بزرگن...چقدر ناراحت میشی هی میگی خدایا چرا من؟؟؟بعد به آدمایی برمیخوری که میبینی تو یک درصد از مشکلات اونارو هم نداریولی میبینی اعتقادشون به خدا چقدر قشنگههنوز امیدوارن.با همه مصائبی که به وحشتناکی یه کابوس به سرشون اومده بعد شرمنده میشی از خودتاز خودت بدت میاد....گاهیم میبینی بعضیا چه آرزوهای نابی دارن و تو هنوز تو این دنیای کوچیک سیر میکنیامشب خیلی بهم ریختمتمام مدتی که تو مسجد نشسته بودم بهش فکر میکردمخدایا شکرت به خاطر همه بلاهایی که ممکن بود سرم بیاد اما نیومدچی بگم دیگه .... جز اینکه از خودم خیلی بدم اومددیگه اینجا هیچ آرزویی ندارم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۰ ، ۱۹:۳۷
سپیدار
دوشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۰، ۰۲:۳۳ ب.ظ

وقتی قسمت نیست+کتاب

امروز نشد بریم حرمنشستیم مهمون داری کردیمفردا هم مجبوریم جایی بریم که...اصلا دوست ندارم ولی مجبورماگه روزی مستقل بشم عمرا دیگه تو این مجلس نمیرم چرا باید دشمنان امام حسین را لعن کرد؟ خداوند در ما محبت آفریده تا نسبت به کسانی که به ما خدمت میکنند به ابراز علاقه بپردازیم و در نقطه مقابل بغض و دشمنی قرار داده تا کسی که به او ضرر میرساند را دشمن بداند ضرر دنیوی برای مومن اهمیتی ندارد اما دشمنی که دین را از انسان بگیرد قابل اغماض است؟؟ قرآن میفرماید :«شیطان دشمن شماست شما هم باید با او دشمنی کنید -فاطر ،6 - » اگر به شیطان هم لبخند بزنید و کنار بیایید میشوید مثل شیطان اگر باید با دوستان خدا دوستی کرد با دشمنان هم باید دشمنی کرد اگر دشمنی با دشمنان خدا نباشد به تدریج رفتار انسان با آنها دوستانه می شود و در اثر معاشرت رفتار آنها را می پذیرد و حرف هایشان را قبول میکند قرآن می فرماید: « چنانچه ببینی کسانی نسبت به دین بدگویی و اهانت می کنند ، با سستی و با زبان مسخره و استهزا سخن می گویند، به آنها نزدیک نشو.هرچه گفتند گوش نده تا زمانی که به بحث دیگری بپردازند -انعام،68- » و در جای دیگر می فرماید اگر کسانی این نصیحت را گوش نکردند باید بدانند که عاقبت به آنها ملحق خواهند شد - نساء، 140-  سرانجام کسانی که به استهزاء کنندگان دین محبت می ورزند و به آنها روی خوش نشان می دهند این است که تدریجا حرفهای استهزاء کنندگان بر آنها اثر می گذارد و بعد در دلهایشان شک به وجود می آید و اگر شک ایجاد شد ، اظهار ایمان کردن نفاق می شود انسان وقتی در دل ایمان ندارد اما در ظاهر بگوید من مسلمانم عین نفاق است پس باید با کسانی که برای سرنوشت جامعه مضر هستند عملا دشمنی کرد خداوند می فرماید: « شما باید به ابراهیم تاسی کنید.ابراهیم (ع) و یارانش به بت پرستانی که با آنها دشمنی می کردندو  ایشان را از شهر و دیار خود بیرون راندند اعلان برائت کردند و فرمودند بین ما و شما تا روز قیامت دشمنی و کینه برقرار است  مگر اینکه دست از خیانتکاری خود بردارید» این که ما به دشمنان اسلام اینقدر کینه داریم و نمیگذاریم شعار مرگ بر امریکا حذف شود تاسی به حضرت ابراهیم است پس تنها دوستی با دوستان خدا کافی نیست .اگر دشمنی با دشمنان خدا هم نباشد دوستی با دوستان خدا از بین میرود البته باید جای جذب و دفع را درست شناخت اگر کسی از روی نادانی و اشتباه سخنی گفت باید او را اصلاح نمود نه اینکه ترد کرد اما کسی که تعمد دارد و علنا گناه را در جامعه رواج می دهد خیانت است و باید مورد دشمنی قرار گیرد باید مرگ بر سر دشمنان بارید چرا که آنها نه تنها مرگ بدن ما بلکه مرگ روح ما را میخواهند و به مرگ دینمان راضی هستند ما نمیتوانیم از برکات حسینی استفاده کنیم مگر اینکه اول دشمنان او را لعن کنیم ، بعد بر او سلام بفرستیم قرآن هم می فرماید أشِدّاءُ عَلَی الکُفّار و بعد می فرماید رُحَماءُ بَینَهُم پس در کنار سلام باید لعن هم باشد در کنار ولایت، تبری و اظهار دشمنی نسبت به دشمنان اسلام نیز باید باشد اگر اینگونه شدیم ، حسینی هستیم وگرنه بی جهت خودمان را به حسین علیه السلام نسبت ندهیم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۰ ، ۱۴:۳۳
سپیدار
يكشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۲۳ ب.ظ

باب الحوائج

میگن حضرت ابوالفضل فقط واسه ما شیعه ها و مسلمونا باب الحوائج نیستن واسه همه عالمن فقط کافیه بهشون معتقد بشی و بخوای میگن باب الحوائج یعنی هیچ دستی خالی برنمیگرده....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۰ ، ۱۹:۲۳
سپیدار
يكشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۰، ۱۰:۵۲ ق.ظ

ازدحام + کتاب 2

از وقتی بچه بودم همیشه روزای عاشورا و تاسوعا از بابا میخواستیم مارو ببره نزدیک حرم بابا هم همیشه میگفت این روزا خیلی شلوغه و ترافیکه البته گاهی پیش میومد که دیگه از بس اصرار میکردیم میرفتیم دیگه کم کم بزرگتر که شدم دیدم دوس ندارم روزای خیلی شلوغ اون نزدیکا باشم چون همیشه زنا و مردا به طرز خفنی با هم قاطی میشدن و متاسفانه آقایون اصلا مراعات نمیکردن.... تا اینکه چند سال پیش بابا گفت بریم روز تاسوعا بود از سمت طبرسی رفتیم که پایین خیابون بود و بی نهایت شلوغ از یه جایی هرچی به بابا گفتیم :نریم جلو خیلی شلوغه از همینجا سلام میدیم و برمیگیردیم....گوش نکرد هرچی نزدیکتر به حرم میشدیم شلوغ تر میشد تا اینکه .... مامان و آبجی عقب میومدن و منو بابا جلوتر. چند تا موج جمعیت از چند طرف یهو همه همدیگه رو هل دادن و ریختن سمت ما. از شدت فشار جمعیت بابا که منو محکم گرفته بود پرت شد یه سمت پیاده رو و من موندم بین یه عالمه مرد شاید 50-60 تا که تو یه پیاده رو کوچیک دورم بودن..... به قدری عصبی شدم که میخواستم جیغ بزنم البته کمی جیغ جیغ کردم و یه چیزاییم گفتم بالاخره بابا از همونجا دست منو گرفت و منو کشید به طرف خودش همون گوشه و تا رفتن اون جمعیت منو تو بغل خودش نگهداشت خلاصه از همونجا زدیم تو این کوچه های فرعی و برگشتیم دیگه ولی خیلی عصبی شدم و پشت دستمو داغ کردم دیگه روزای شلوغ پامو اون طرفا بذارم ولی خب حالا از اون موقع تاحالا بابا هرسال ما رو میبره حرم روز تاسوعا!!!!! ولی خب از یه مسیر دیگه میریم اون منطقه فرهنگ مردمشم یه جوری بود که.... پارسال که از باب الرضا رفتیم مسیرش خوب بود و مشکلی پیش نیومد تا ببینیم امسال چی میشه ________________________ به دلیل سوتی های مکرر دوستان نظرات بعد از تایید بنده به رویت جمع میرسن چرا خاطره سید الشهداء علیه السلام را فقط با بحث و گفتگو ، سخنرانی، تشکیل میزگرد و نظایر آن زنده نگه نمیداریم؟چرا باید عزاداری کرد؟ در رفتارهای ما دو گونه عوامل نقش دارند. 1- شناختی (فهم و پذیرش مطلب)  و 2- احساسی و عاطفی یا انگیزشی باید متناسب با کاری که میخواهیم انجام دهیم  شناختهای لازم را به دست آوریم اما فقط شناخت کافی نیست تا ما را به حرکت در آورد. باید شور و شوقی نسبت به انجام کار پیدا کرده و علاقه ای داشته باشیم به آن کار تا انجامش دهیم چراکه شناخت خود به خود باعث حرکت نمیشود وقتی پی به قداست عاشورا بردیم و فهمیدیم آثار مثبت زیادی در جامعه دارد برای اینکه بتوانیم از آن آثار استفاده کنیم و به سایرین منتقل نماییم باید ابتدا آن را بازسازی کنیم تا آن شرایط درک شود در کنار سخنرانی و تحقیق و کنفرانس باید حتما این بازسازی هم ایجاد شود خدای متعال انسان را به گونه ای آفریده است که هنگامی که چیزی را میبیند اثری می پذیرد که هیچ گاه گفته ها و شنیده ها آن اثر را ندارد پس باید صحنه های عاشورا را بازسازی کنیم به گونه ای که مردم آن را مجسم کنند باید رفتاری نشان داد که احساسات و عواطف مردم را تحریک کند که همان عزاداری به شیوه سنتی است
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۰ ، ۱۰:۵۲
سپیدار
شنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۴۶ ب.ظ

کتاب

یه وقتایی فکر میکنی خیلی خوبی .همه چیت سرجاشهالبته ظاهرا!!!فکر میکنی خیلی خدایی هستیحالا حتی نسبت به خودت.نه خیلی بالا بالا و نسبت به بقیهبعد یه آدمی پیدا میشه که شاید اونقدرا که تو اعتقاد داری اون ندارهالبته اصلیاتو به جا میاره ولی ....شاید نتونی حتی راحت قبولش کنیولی کم کم میفهمی اون خدارو بیشتر از تو درک کردهاعتمادی که اون داره تو با این همه برو بیای خودت نداریاین آدمو خیلی دوس دارماعتماد الانمو به خدای بالاسرمو امام رضای شهرمون مدیونشمامیدوارم به هرچی میخواد برسه تو این شبا.... یه کتاب دارم میخونم  به اسم (آذرخشی دیگر از آسمان کربلا) یه سری سوالات اساسی راجع به عاشورا مطرح شده و جواب داده شدهمیخوام یه بخشاییشو خلاصه اینجا بنویسم که یادم نره ...اگه دوست داشتین میتونین بخونین شاید واسه شما هم خوب بود****************************چرا باید حادثه عاشورا را گرامی بداریم؟حوادث گذشته هر جامعه در سرنوشت و آینده آن جامعه آثار عظیمی دارد.تجدید آن خاطره ها نوعی باز سازی و بازنگری است تا مردم از آن جریان استفاده کنند.اگر حادثه مفیدی بوده و برکاتی در زمان خود داشته بازسازی آن هم میتواند برکاتی داشته باشد.به علاوه در همه جوامع انسانی از حوادث گذشته خود یاد می کنند و احترام میگذارند به آن .خواه مربوط به اشخاصی مثل دانشمندان و مخترعان باشد یا افرادی که نقش سیاسی و اجتماعی داشتند.این نوعی حس حق شناسی است که خداوند به طور فطری در نهاد همه انسان ها قرار داده.از آنجا که معتقدیم حادثه عاشورا حادثه عظیمی در تاریخ اسلام بوده و نقش تعیین کننده در سعادت مسلمان ها و روشن شدن هدایت مردم داشته است این حادثه برای ما ارزشمند است.لذا بازسازی این حادثه و به خاطر آوردن آن موجب میگردد تا بتوانیم از برکات آن در جامعه امروز نیز استفاده کنیم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۰ ، ۱۹:۴۶
سپیدار
جمعه, ۱۱ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۱۹ ب.ظ

قول

امشب یادم اومد پارسال همین موقع ها بود که یه فرصتی از خدا خواستمخواستم بهم مهلت بده تا ....حالا یک سال گذشته و خدا هم کلی بهم فرصت داد و من فقط چند قدم کوتاه برداشتمبعضی روزا اصلا فراموش کردم چه قولی دادم!!!؟؟؟اینقدر درگیر کارا و گرفتاریای خودم شدم که یادم رفت خدا داره این فرصت و ذره ذره میریزه تو پیمانه ی عمرمچرا ماها فکر میکنیم همیشه گرفتاریامون بیشتر از فرصتامونن؟؟؟؟چرا همه چیزو فدای گرفتاریامون میکنیمغافلیم از اینکه گرفتاریمونم نتیجه همین فرصتاییه که از دست میدیم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۰ ، ۲۰:۱۹
سپیدار
جمعه, ۱۱ آذر ۱۳۹۰، ۰۳:۰۴ ب.ظ

عزاداری امام حسین(ع)

یا حسین...حسین...حسین...حوسین...حوسین...حوسین...اوسین...اوسین...اوسین...سین ...سین...سین...ایس...ایس...ایس...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من نمیدونم این مدل عزاداری و کی مد کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیدین بعضی جاها دارن نوحه میخونن یهو میبینی اِ اِ اِ...چه آشناست آهنگش!!!اینقدر خلاقن که از آهنگای اون ور آبیم نوحه میسازن!!!ایشالا امام حسین خودشون به بزرگی و پاکی خودشون این جهالت ها رو به ما ببخشندیگه از مردم آزاری سنج و طبل روزای عاشورا تاسوعا نگم....از اینکه هر 5-6 متری یه گروه بلندگو به دست میخونن و معلومم نیس کی چی میگه نگم....از زنجیر زنایی که تما مخیابونو میگیرن و اگه یه لحظه غفلت کنی صورتتو از هم میپاشن نگم....از علم که دیگه متنفرم ... نمیگم.فقط یکی بگه معنی این صلیب بزرگی که میگیرن رو دوششون و همه چیم بهش آویزون میکنن چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۰ ، ۱۵:۰۴
سپیدار
جمعه, ۱۱ آذر ۱۳۹۰، ۱۱:۲۸ ق.ظ

روباه مکار

یه عمری هر چی داشتیم و نداشتیم بردن خوب سو استفاده کردن و سرمونو کلاه گذاشتن هی دروغ گفتن و وعده های سرخرمن دادن هی از دور و نزدیک آشوب انداختن به سفارت خونه مون حمله کردن و هیچ کس جلوشونو نگرفت!!!! خلاصه همه جا فضولی کردن و سرک کشیدن و بلوا به پا کردن و دم از حقوق بشر زدن!!!! حالا یه عده که هیچی ندیدن و سرشون از سیاست و این حرفا در نمیاد ترجیح میدن توسط اونا تحقیر شن و تو ظاهر ازشون تعریف کنن نمیدونن اون نژاد پرستا جز خودشون واسه هیچ کی تره هم خورد نمیکنن نون این خاک و میخورن و طرف اونا رو میگرن بعدم فحش میدن به اون دانشجویایی که شجاعتشون از خیلیا بیشتره.... که چرا مهمونامونو ناراحت کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا وقتی امثال اینا تو هر مملکتی باشه اون مملکت پیشرفت نمیکنه مخصوصا اگه بین کله گنده هاشم نفوذ کرده باشه که دیگه..... لعنت الله علی قوم الظالمین
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۰ ، ۱۱:۲۸
سپیدار
پنجشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۰، ۱۱:۱۸ ق.ظ

پری در چنگالِ ... ☻

بالاخره سرما پری رو هم گرفت باور نمیکنی پری ها هم سرما میخورن؟؟؟هی میخوای انکارش کنی دست آخر میبینی نه بابا نمیشه!!از اونجا شروع شد که یه تبخال به شکل invisible پشت لب بالا ایجاد شد و البته چون مخفی بود ما که ندیدیمش اول فقط دیدیم میسوزه و بعد هم کاشف به عمل اومد که بــــــــــــــــــلهننه سرما دسته گل به آب دادهیه دو روزیم بود صبحا حس میکردم دهنم تلخه و خیلیم تشنم میشددیگه رسما قانع شدم خود خودشه س ر م ا   خ و ر د گ ی !!استخر تعطیل
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۰ ، ۱۱:۱۸
سپیدار
چهارشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۳۱ ب.ظ

ریا

تو یکی از همین پستام گفته بودم بعضی خوابام تازگیا خفن تعبیر میشه!!! بعد نماز صبح خواب دیدم میخوام برم یه جایی اما نمیدونم چی شد راه و اشتباهی رفتم و دیدم جلوی حرمم با ناراحتی گفتم خدایا من که نمیخواستم برم حرم آخه!! حالا راه به این دوری کارام مونده ...چیکار کنم؟؟ بعد با خودم گفتم حالا که تا اینجا رسیدم برم تو یه سلامی بدم رفتم خیلی با سرعت زیارت نامه خوندم و اومدم بیرون بیرون که اومدم و کمی دور شدم گفتم وای!!! این همه راه تا اینجا اومدم دو رکعت نماز زیارت نخوندم!! حالم گرفته شد... بیدار که شدم فکر میکردم حکمت این خواب دم سحر چی بود.... تا اینکه ظهر حرف حرم شد ماان و بابا میخواستن برن گفتم منم میام گفتن نه آبجیت میاد اینجا تنها میمونه تو بمون ناراحت شدم گفتم بیا اینم تعبیرش اصلا پات نمیرسه که حالا نماز بخونی یا نه ساعت 3:30 بیدار شدن.آبجی تازه ناهار خورده بود...خلاصه نظرشون عوض شد و گفتن بیا منم خوشحال ... نزدیک اذان بود و ما تو ترافیک جلو حرم.گفتم اینم تعبیرش به نماز نمیرسیم اما باز با خودم فکر میکردم بالاخره نماز نخونده که نمیایم بیرون!!!!!! تو رواق اما که رسیدیم اذان شد و همونجا رو سنگا وایسادیم به نماز باز فکر کردم که حرم که اومدیم نمازم خوندیم الانم کلی وقت داریم که نماز زیارت بخونم شاید معنی خوابم این بوده که نمازم قبول نمیشه....خدا نکنه دنبال یه جایی میگشتیم که بشینیم زیارت نامه بخونیم مامان که سریع جا پیدا کرد و بعدم انگار نه انگار منم وجود دارم منم سرگردون بودم که ... یه خانومی سر تا پا سبز پوشیده بود.چهره ی گیرا و مهربونی داشت. نسبتا پیر بود صدام زد گفت بیا اینجا .رفتم گفت بشین جلوی ما هرچی میخونی بلند بخون.... با سرعت خوندم..زیارتنامه...زیارت مختصر...وداع...دعای بعدش و زیارت امین الله.... بعد دیدم مامان بلند شده و آماده است که بریم اونجا تعبیر خوابمو دیدم.... دو نفر بودن.اونی که سبز پوشیده بود سید بود یه عالمه برام دعا کردن اینقدر حس خوبی داشتم و هنوزم دارم که ..... خدایا شکرت فقط شرمنده که گفتم و ریا  شد دیگه دلم طاقت نمی آورد این فالم الان گرفتم و عجیب بود که بیت اولشو خیلی دوس دارم چون...  اینجاست که میگم بعضی چیزا رو میخوای فراموش کنی اما همه درکارند تا یادت نره!!! نمیدونستم از کیه و فقطم همین بیتو شنیده بودم دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطف های بی کران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او سرگران کرد که را گویم که با این درد جان سوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد بدان سان سوخت چون شمعم که بر من صراحی گریه و بربط فغان کرد صبا گر چاره داری وقت وقت است که درد اشتیاقم قصد جان کرد میان مهربانان کی توان گفت که یار ما چنین گفت و چنان کر عدو با جان حافظ آن نکردی که تیر چشم آن ابروکمان کرد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۰ ، ۲۰:۳۱
سپیدار
چهارشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۰، ۰۹:۳۳ ق.ظ

90/9/9

این پست فقط جهت اطلاع رسانی از این تاریخ جالب می باشد لطفا خونسردی خود را حفظ نموده و به زندگی ادامه دهید تا 99/9/9 من 77/7/7  و  88/8/8  رو یادمه شما چطور؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۰ ، ۰۹:۳۳
سپیدار
سه شنبه, ۸ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۲۴ ب.ظ

انار...صد دانه یاقوت

گفتی انارو از تو میوه ها خیلی دوس داری منم خیلی دوسش دارم هر وقت انار میخورم یادت می افتم واست انار دون کردم با دستای خودم .ببین!! سهراب یه شعری داره... یادم رفته فقط یه جملش یادمه یه انا رو پوست میکنه و میگه : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود... اینم بقیش .بازم خواستی به خودم بگو
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۰ ، ۱۹:۲۴
سپیدار
سه شنبه, ۸ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۰۳ ب.ظ

بازم خواب بی خواب

دیشب عمه جان پیش ما بودن...حالا بعدا تعریف میکنم جریان چیهتو اتاق من خوابیداز صدای خر و پفش تا دیروقت خوابم نبرد...درواقع وقتیم خوابیدم باز پریدم از خوابامشبم پیش ماستدر واقع پیش من قدمش روی چشم ولی...تا صبح باید دعا کنم خدایا آرومش کن که منم یه ذره بخوابمجالبه ک کاملا صافم میخوابه.یه ذره نمیچره به چپ و راستحالا ببینیم امشب چی میشهباید تمهیدات اساسی اندیشیدشاید پنبه کار ساز باشه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۰ ، ۱۹:۰۳
سپیدار
دوشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۰، ۰۱:۱۴ ب.ظ

نجات غریقی که بر باد رفت

عجب تلاشی کردمااااااااا همه میگفتن تو بدن شک قبول میشیاز همه دیرتر شروع کردم اما از همه بهتر شدمولی چه سوووووووووووووووووووووووووووود؟؟؟؟؟؟؟؟درست روز اول خرداد امتحان بودروز قبلش تو مسیر استخر یه دیوونه پیدا شد و با یه چیزی کوبید تو سر ما!!!سر مبارک که 7تا بخیه خوردموقعیم که میخواستم فرار کنم به خاطر ضربه تعادلمو از دست دادم و رفتم تو جوب نیم متری...تا مدتی با عصا راه میرفتم.هنوزم بعد از 5-6 ماه خوب خوب نشدهبماند که چقدر ترسیدم و از وحشت اون روز خواب به چشم نیومد تا مدتهاهنوزم فکرش آزارم میدهبماند که چه فرصتیو از دست دادمبماند  که الانم میرم تو خیابون از ترس مدام پشت سرمو نگاه میکنم که نکنه....بماند که قبل از اون چی به سرم اومده بود و... این دیگه آخرین دلخوشیم بودعیبی ندارهگذشت دیگهشاید اون تنها کسیه که تو زندگیم هیچ وقت نمیبخشمشاگه حالشو دارین کامل قضیه رو بدونین برین ادامه مطلب... مثل یه خواب وحشتناک بود یه کابووس که میخوای زودتر بیدار شی و نمیتونی تو یه بولوار خلوت بودم و خیلی طولانی ساعت 1:10  ظهر بود هیچ کس نبود پرنده هم پر نمیزد رفتم تو پیاده رو اون پیاده رو تا دور دستها هیچ دری نبود یه دیوار بود که هیچ کسیم اون طرف دیوار رفت و آمدی نداشت شمشادایی کع تا کمر قدشون میرسید سد بین پیاده رو و خیابون بودن نقاطی که بینشون فاصله باشه به ندرت وجود داشت تو بولوار هم ماشین خیلی کم رفت و آمد داشت یه پسری رو دیدم از دور داشت میومد راه رفتنش یه جوری بود حس بدی بهش پیدا کردم یه لباس آستین کوتاه تیره،شلوار جین مشکی و شال مشکی که دور گردنش بو موهاش کمی بلند و فردار بود و پوست تیره ای داشت تو دلم کمی ترس اومد اما نمیدونم چرا نرفتم تو خیابون.... از کنارم رد شد کمی خیالم راحت شد از اینکه رفت بعد از چند لحظه حس کردم صدای پا میاد پشت سرم ترسیدم اما بازم به فکرم نرسید برم سمت خیابون صدا نزدیکتر میشد و قدمهاش تند تر خیلی ترسیدم خیلی زیاد اینقدر که حتی جرات نکردم برگردم پشت سرم یا تغییر مسیر بدم شروع به خوندن آیة الکرسی کردم هنوز تموم نشده بود که یه چیز سنگین به شدت خورد پشت سرم و تازه فهمیدم حس بدی که داشتم و ترس توی دلم بی خود نبوده برگشتم و دیدم همون پسره وایساده و یه چیزی شبیه باطوم تو دستشه خیلی وحشت کردم تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که تا میتونم جیغ بزنم و خودمو برسونم اون طرف شمشادا کنار خیابون تا شاید کسی منو ببینه و صدامو بشنوه شروع به جیغ کشیدن کردم تعادلمو از دست داده بودم میترسیدم پشتمو بهش کنم که شاید دوباره بزنه یه لحظه چشم به شمشادا افتاد که کمی ببنش باز بود خودمو به شدت انداختم طرفش که از جوب بلند کنارش رد شم پام به شدت خورد به لبه جوب و ضرب خورد و افتادم داخلش به زحمت و سریع خودمو بیرون کشیدمو رفتم عقب تر و کنار خیابون بودم دیگه تمام این مدت بی اختیار از ترس و وحشت جیغ میزدم و فریاد میزدم کمک و اون هم بی حرکت وایساده بود همونجا!!!!!!! ولی هیچ کی اونجا نبود... حتی یه ماشین هم رد نمیشد!!!!......... تا اینکه یه موتوری نزدیک شد و اونم فرار کرد موتوریه ازم پرسید چی شده و منم گفتم و اونم رفت دنبالش.... خون از سرم به شدت سرازیر شده بود کاملا ریزششو از پشت سرم حس میکردم روسری و مانتوم از پشت سرم غرق خون شده بود به قدری شوکه بودم که حتی نمیتونستم گریه کنم فقط ناله میکردم یه ماشین اومد و وقتی قهمید چی شده منو رسوند جایی که میخواستم برم رفتم مستقیم تو اتاق کار بابام و ......... سرم 6-7 تا بخیه خورده تا 10 روز دیگه باید باشه و بعد بازش کنم پای چپم هم حسابی ورم کرده و کبود شده روز اول که اصلا نمیتونستم راه برم الانم به کمک عصا کمی راه میرم حققتا تو اون موقعیت که هیچ کی اونجا نبود تو فکرم فقط این بود که جز خدا کسی نمیتونه کمکم کنه و مطمئنم که همینطورم شده خدا خیلی بهم رحم کرد اون میتونست به راحتی یه ضربه هم از جلو به سرم بزنه یا حتی قبل از برگشتن یکی دیگه به پشت سرم و..... ممکن بود همون اولیو جای بدی بزنه و ضربه مغزی بشم ممکن بود پام بشکنه.... خدایا شکرت حالا حداقل 2ماه طول میکشه تا پام کاملا خوب بشه اون روزی که این اتفاق افتاد درست یه روز قبل از آزمون نجات غریقم بود تمام افسوسم از همینه ماه ها براش تلاش کردم مطمئن بودم قبول میشم رکوردام عالی بودن تمام مربی ها میگفتن تو بدون شک قبولی.... همه چی در یه لحظه دود شد و رفت.... دوره بعدی 2ماه دیگه اس که منم تا اون موقع خوب نمیشم و آماده نمیشم.... سال دیگه هم که.... خدایا شکرت میتونست بدتر این هم بشه...............
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۰ ، ۱۳:۱۴
سپیدار
يكشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۱۱ ب.ظ

سرگرمی

بزرگترین سرگرمی منم این روزا شده این که دستامو که از سرما حسابی یخ میشن و بزنم به این و اونمامی که گناه داره خب ...بهشت زیر پاشه و از این حرفا...ولی پدر چون مقاومتره و زیر پاشم چیزی نیست.... دستمو میذارم پشت گردنشبابا: چند لحظه ای سور بدون هیچ حرفی به رو به روش (مثلا تی وی) خیره میشه  یعنی در واقع اصلا تغییر حالت نمیده و کاملا خونسرده!!!من: به کارم ادامه میدمبابا: تو عقلت همینقده دختر !!! دستای یختو میذاری رو گردن بابات .برو بیشتر از این ازت توقعی نیستمامی: کِرکِرِ خنده .....من: خنده های موذیانه و عدم ادامه به حرکت قبلیبابا: خندیدن به خنده های من و مامی و البته حرفای خودشوقتیم که خانوم داداشم اینجا باشه که کلی با هم کل کل داریمطفلی... دلمم براش میسوزه ... ولی خب دیگه ... یه کمم تفریح لازمهو این داستان ادامه دارد....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۰ ، ۲۰:۱۱
سپیدار
يكشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۰، ۰۴:۲۷ ق.ظ

مادر یعنی...

بالاخره ریحانه هم رسما و واقعا مادر شدیه هفته اس محمد صدرا پا تو این دنیا گذاشتهاینقده زنگ بهش نزدم که خودش اس داد اگه وقت کردی یه زنگ بزن!!!البته یه بار زنگ زدم جواب نداد بعدشم گفتم یه موقع بی موقع زنگ نزنم خواب باشه و ...اینم از اون دست مادراست که حاظر نشد رنج زایمان طبیعی رو تحمل کنه و از شیوه سزارین استفاده کردو الانم واسه همینه که یه هفته اس افتاده...داشتم فک میکردم بیخود نیست بچه ها هرچی میگذره به پدر مادراشون بی مهر تر میشنمادرا حاظر نمیشن به خاط بچه شون بمیرن و زنده بشن هرچند ضررای جسمیش تا سالهای سال به خودشون برمیگردهبعدم تا بچه یه ذره بزرگ میشه خانوم یادش می افته باید درس بخونه و بره سر کار!!!!!اون بچه به دست مادر بزرگ رشد میکنهبعد مهد کودکبه نظر من بچه ای که اینجوری بزرگ بشه دیگه بچه ی ما نیستاونوقت اون بچه هم که بزرگتر میشه جای اینکه عصای پیری پدر و مادر باشه میفرستشون مهد کودک بزرگسالان!! خانه سالمنداندرسته درد وحشتناکی داره که غیر قابل توصیفه اما عوضش خدا گفته تمام گناهای مادر و پاک میکنهدرست مثل بچش که تازه متولد شدهاگه این کار که ما غربیا یاد گرفتیم خوب بود چرا واسه خودشون ممنوعه؟؟؟؟خوبه که آدم بیشتر فکر کنههمیشه بهترین راه کوتاهرترینش نیست
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۰ ، ۰۴:۲۷
سپیدار
شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۰، ۰۷:۲۱ ب.ظ

دارم می لرزم

عجب سرمایی شدامروز صبح مجبور شدم تو این سرما برم تا خیابون سعدی .یخ زدم حسابی....هرچند حسابی پوشوندم خودمویاد پارسال افتادماین موقع ها فقط از اول پاییز کلا تا زمستون دوبار بارون اومد و بعدشم یه ذره برفباز خدا رو شکر امسال خوب باریده تاحالا.تقریبا همه پاییز بارندگی بودههوای مشهدم که سرد و خشکه وقتی بارش نباشه همه از سرما تَرَک تَرَک میشن!!درست 2 ساعت طول کشید رفتنم و برگشتنمفقط به خاطر این پایه چرخم که فنرش شکسته بودامیدوارم تو این سرما دلامون سرما نخورن****یادم رفت: راستی محرمم اومد....خیلی این ماهو دوست دارم.مخصوصا دهه اولشوپارسال... درست یه روز بعد از تاسوعا...روز جمعه...8صبحپارسال این روزا چه حال و روزی داشتم و امسال.... هر چه از حضرت دوست رسد نیکوست...خدایا قربون مرام خودت که هر چه کنی من راضیم به یاد .... دستی که گاه خنده بآن خال می بری ای شوخ سنگدل دلم از حال می بری هر کس به نرد حسن تو زد باخت پس بگو دست از حریف خویش بدان خال می بری چالی فتد به گونه ات از نوشخند و دل زان خال اگر گذشت بدین چال می بری مهتاب شب که سرو چمانی به طرف جوی چون سایه ام کشیده و به دنیال می بری دنبال تست این هوو جنجال عاشقان باری برو که این هو و جنجال می بری ای باد در شکج سر زلف او مپیچ هر چند بوی مشک به توچال می بری هر ساله گوی حسن به چوگان زلف تست این تاج افتخار نه امسال می بری روئین تنان شعر شکستی تو شهریار رستم اگر نه ئی نسب از زال می بری شهریار
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۰ ، ۱۹:۲۱
سپیدار
جمعه, ۴ آذر ۱۳۹۰، ۱۲:۳۶ ب.ظ

خاک

حدیث داریم که وقتی خیلی شادی یا خیلی دلگیری به قبرستان برو تا روحیت تعدیل بشههمیشه فکر میکردم آدمی که خیلی غمگینه چطور ممکنه روحیش شاد بشه با رفتن به قبرستون؟؟؟امروز رفتیم خواجه ربیع.سر خاک پدر بزرگهام و مادر بزرگهامو البته چند تا دوست و آشنا....دلخور و ناراحت بودم اما وقتی چشمم به سنگ قبرا افتاد به این فکر کردم که همه ما آخرش جامون همینجاستزیر این خاکپس چرا خودمونو باید به خاطر هر چیزی چه بزرگ چه کوچیک عذاب بدیم؟؟؟عجیب بود اما چند دقیقه ای که تو اون هوای سرد زیر بارون اونجا راه رفتم حالم خوب شد
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۰ ، ۱۲:۳۶
سپیدار
پنجشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۰، ۰۹:۳۷ ق.ظ

آفتاب و مهتاب

این خورشید خانوم و (احتمالا) آقا ابره امروز بد شوخیشون گرفته ها هی این خورشید میره پشت ابرا فک میکنی میخواد بباره الان،  باز میاد بیرون فک میکنی دیگه هواداره آفتاب میشه .... یعنی با هم تعارف دارن؟؟؟؟ ***** ددی میگه سیب زمینیا کجان؟؟؟؟؟؟؟ غیر مستقیم میخواست بگه من بلند شم منم مستقیم گفتم پشت پنجره خب حسش نبود تازه من که ناهار نمیخورم!!! همه تو این خونه غیر مستقیم کار میکنن جز من!! مثلا صبح ساعت 8:30 مامی زنگ زده که من تو درمانگاهم!! شاید دیر بیام منم گفتم باشه و رفتم به خوابم ادامه بدم آخه دیشب تا 3 بیدار بودم بعد باز تا خوابم برد زنگید که به من سرم زدن طول میکشه غذا.... خب مادر جان شما که حالت خوب نیس صبح به همسر محترم بگین ببرتون دیگه آخه اینم رودرواسی داره؟؟؟ حالا میگم زنگ بنم بابا بیاد؟؟میگه نه میگم خودم بیام میگه نه معطل میشی منم تا قطع کردم زنگ زدم به بابا ****** رویا هم اومد و....خوب بود...حالشو میگم! این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند اما من جلوی دهانش را می گیرم این روزها من ... خدای سکوت شده ام !تا ... آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود !!! دنیایم با تو آرامشی دارد که به هیچ صدایی حق ورود نمی دهم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۰ ، ۰۹:۳۷
سپیدار
چهارشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۰، ۰۹:۳۴ ب.ظ

کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو ای پری کجاییکه رخ نمی نمایی؟؟؟ چشای پری هنوز قرمزن مث ابرای پاییزی شدن که هرچیم میبارن باز میل بارش دارن وقتیم نمیبارن باز رنگ بارونن گونه های پری سرخ شده و از شوری اشکاش هنوزم میسوزه چی شد پری؟؟؟ پراتو ریختن؟؟ عیبی نداره خدا بزرگه پری اشکاتو پاک کن این قصه تکراریه فقط یه روزایی تو زندگیت بود که....از همه غمات فراموشت بود قدرشو ندونستی ************ این پری رو تو پری کردی خیلی وقته پشیمون شدم اما این غرور لعنتی نذاشت تا یه فرصت دیگه بدم حالا هم که دیگه روی برگشتن ندارم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۰ ، ۲۱:۳۴
سپیدار
سه شنبه, ۱ آذر ۱۳۹۰، ۰۱:۲۳ ب.ظ

بذار بارو رو سرت بریزه

امروز روز خوبی بودالبته اولش یه ذره بد شروع شداما فکر کنم ارزششو داشتاول صبح حرم خلوت بود.زیارت نامه، نماز زیارت، و نماز هدیه از طرف همه دوستان (از جمله دوستای اینجا) خوندمتو زیر زمین دستم راحت به ضریح خورد...یه کمیم درد دل با کسی که همیشه دردهامو پیشش میبرمیه حس شادی خیلی عجیبی داشتم وقتی داشتم وارد حرم میشدمرفتنا هوا ابری بودبعضی جاها خیس بوبرگشتنا نم نم بارون میبارید رو سر و صورت مردمچترمو اصلا باز نکردمیه جا خوندم وقتی به زیارت تو یکی از این اماکن متبرکه میری اگه موقع برگشتن بارون بگیره و بریزه رو سرت بدون که گناهات بخشیده شدهاز اونجا که اومدم بیرون بازم باز نکردم چترموزیر بارو راه رفتن و دوست دارمالبته شدید نبودوقتی بارون میاد دعا ها مستجاب میشه...باید بری زیر بارون
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۰ ، ۱۳:۲۳
سپیدار