خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۲، ۰۵:۱۷ ب.ظ

ضد حال

1- فردا ساعتی که بچه قرار گذاشتن برن تمرین من نمیتونم برم چون مهمون دارم=====>افتضاحه چون من دعوتشون نکردم 2- جمعه کلاسمون ساعت 3- 6 برگزار میشه!!!! اونم یه جای خیلی دور حالا این بماند همون جمعه شب نامزدی دعوتیم... با چشای قرمز و قیافه ی خسته و تابلو باید برم بشینم! باز خوبه به صرف شامه
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۱۷:۱۷
سپیدار
چهارشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۲، ۰۸:۴۸ ق.ظ

سپردنی رو باید سپرد

یه چیزو خیلی دوس دارم اینکه وقتی نمیدونم دقیقا چیزی که میخوام یا چیزی که نمیخواد برام بد یا خوبه؟؟؟؟؟ بگم خدایا به من چه اصن خودت یه کاری کن اونی که باید بشه،بشه و بعد هم همون بشه مثل امروز بنا به دلایلی باید یه مکان خیلی دور میرفتیم که اصلا نمیشناختیمش و قرار بود وسیله ای در اختیارمون بذارن که اونم قطعی نبود! و به دلایل دیگه ایم من ترجیح میدادم که اونجا یه جوری بهم بخوره و نشه! در یک حرکت خیلی منطقی همونی شد که میخواستم یه روز دیگه...یه جای نزدیک و مطمئن با هزینه کمتر خدایا شکرت خب لطفا بقیه شو هم همینجوری پیش ببر دیگه!!!!!! ********************** میگم درس خوندنم عجب کار سختیه هااااااا من چه جوری رفتم مدرسه و درس خوندم؟؟؟ :| چه جوری دانشگاه قبول شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :O  :| لابد برا همین ادامه تحصیل ندادم دیگه! این کتابای نامرد و تا میگیرم دستم خوابم میبره
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۰۸:۴۸
سپیدار
سه شنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۲، ۰۸:۵۱ ب.ظ

بی نشان

این یکی دو هفته ی آخر چقدر طولانیه..... تصویر مبهمی از روز امتحان کارایی که باید انجام بدیم تو ذهنمه حقیت اینه: دوست دارم این روزا بگذره و به چیزای دیگه ای فکر کنم مثلا اینکه قبول بعضی واقعیتها خیلی سخته!! یه روزی خدا رو برای خودم بین یه دوراهی قرار دادم! هر دوش چیزایی بودن که با تموم وجود خواسته بودم نه همینجوری الکی و رو هوا خدا اولیشو نداد اما دومی شد نمیدونم اونم خدا داد یا وسوسه ی شیطان بود یا فقط یه آزمایش بود یا............... نمیدونم و همینه که عذابم میده من که با خدا شوخی نداشتم ! یه فضای بزرگ تهی تو وجودم حس میکنم سر هر چیزی میرم فقط دوست دارم که زودتر تموم بشه مثل این روزا مثل مهمونی پس فردا یا حتی جمعه موعظه هایی که شنیدم اینقدر جورواجور شدن که گیجم کردن نه نه من خوبم ! چیزیم نیست! فقط کمی از خدا دلگیرم بین شدن و نشدن رهام کرده انگار نه میده نه میگیره مثل یه تابلوی نقاشی که دستت به طبیعت بکر و زیباش نمیرسه اما اجازه داری با حسرت نگاهش کنی! ************************** من قبول میشم اما درد من این نیست و با این هم تموم نمیشه ولی قبول میشم به هر حال
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۲ ، ۲۰:۵۱
سپیدار
دوشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۲، ۰۹:۱۱ ب.ظ

توهم

آدما رو باید از توهم خارج کرد هم خودت راحت میشی هم اون آدم یا ادمها کاش زودتر به این موضوع فکر کرده بودم!! گفته بودم ولی....شنیدن کی بود مانند دیدن؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۲ ، ۲۱:۱۱
سپیدار
يكشنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۲، ۰۸:۰۹ ب.ظ

خدایا شکرت♥

اگه میخوای دعاهات مستجاب بشه.....همیشه شکرگزار باش نه شاکی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۲ ، ۲۰:۰۹
سپیدار
شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۲، ۰۵:۴۹ ب.ظ

به وسعت آسمان

پروردگارا! به حرمت اشکهای حسن(ع)و حسین(ع) از گناهان شیعیان ما درگذر بخشی از مناجات حضرت فاطمه(س)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۲ ، ۱۷:۴۹
سپیدار
پنجشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۲، ۱۱:۵۷ ق.ظ

**

من به تنگ آمده‌ام از همه چیز.... بگذارید هواری بزنم ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۲ ، ۱۱:۵۷
سپیدار
پنجشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۲، ۱۱:۵۱ ق.ظ

وضعیت سفید

گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را» تا زودتر از واقعه گویم گله ها را چون آینه پیش تو نشستم که ببینی در من اثر سخت ترین زلزله ها را پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گره حوصله ها را ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم وقت است بنوشیم از این پس بله ها را بگذار ببینیم بر این جغد نشسته یک بار دگر پر زدن چلچله ها را یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۲ ، ۱۱:۵۱
سپیدار
چهارشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۲، ۱۲:۴۸ ب.ظ

????

امروز خانوم مقدم گفت جمعه ی آینده کلاس داریم واسه "CPR " خداکنه بهمن نباشه .... خیلی دوره و بدمسیره و ناچارا بابا باید منو ببره و .......... مخصوصا که امتحانمونم احتمال خیلی خیلی زیاد بهمن باشه آخ گفت هفته ی بعدش امتحانه! هنوز استرس چندانی نگرفتم ولی نزدیک که بشه میگیرم نمیدونم با این هم گروهیای بی عقلم چیکار کنم؟؟!! یکیشون خوبه اما اون دوتا اصلا نرمال نیستن راه میافتن به کار بقیه بچه ها ایراداشونو میگیرن و فضولی میکنن هرچی بهشون منو شایسته میگیم نکنین این کارو خوششون نمیاد. نمیفهن!!!! اصلا ملاحظه نمیکنن شایسته امروز بهم گفت ایشالا زودتر تموم شه دوره و هرچهارتامون قبول شیم از دست هم خلاص شیم واقعا من نسبت به اون دو تا چنین حسی دارم بی عقلا هر روز میخوان تمرین کنن امروز گفتم اشتباهه نیرومون تحلیل میره واسه رکوردای خروجی میمونیم موقع بک بورد که میشه وقتی تخته رو برمیدارن میخوان همه شون (یعنی همه گروهمون) یه دور تو همه پستها قرار بگیرن بعد بدن به گروه بعدی خب خیلی نامردیه چون اصلا چنین وقتی نداریم !!! زهرا از این اخلاقا داره که دوس داره همه جا جا بزنه و فک میکنه زرنگیه امروزم با مریم سر بک بورد با دوتا گروه دیگه جر و بحث کردن......خیلی بد شد چقدر این روزا دیر میگذره.............................................................حسته ام
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۲ ، ۱۲:۴۸
سپیدار
دوشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۲، ۱۰:۵۸ ق.ظ

سوال تکراری

خدایا به همه کسایی که اطراف ما هستن و باید!!!!! حرفامونو بشنون گوش شنوا بده لطفا نه فقط زبانی برای سخنرانی های تکراری و بدون عمل....... خسته شدم از بس پرسیدن و جواب دادم و نشنیدن و آخرش کاریو کردن که خودشون میخواستن بعد از این دیگه نه میشنوم نه جواب میدم سوال و جواب هر دو روشنن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۵۸
سپیدار
يكشنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۲، ۰۳:۰۱ ب.ظ

پر حرفی باعث و دلیل بر کم عقلیه!!

برام قابل درک نیست چطور بعضی آدما میتونن اینهمه پر رو باشن و دائم خودشونو به این و اون بند کنن!!!!!! مث یکی از هم گروهیام اوایل یه سره زنگ میزد بهم ولی من هیچ وقت زنگ نمیزدم چون کاری باهاش نداشتم !!!! اصلا دلیلی نمیبینم وقتمو پای تلفن هدر بدم با یه آدم وراج که فقط میخواد حرف بزنه اینم که دیگه آخرشه..... یه بار گفت خب توام زنگ بزن دیگه همش من زنگ میزنم شارژم تموم میشه....گفتم خب اس ام اس بده واسه هر قرارمون لازم نیس زنگ بزنی که!!!! چند بار هی اینو به شیوه های مختلف گفت...یه بارم گفت تو دلت برا من تنگ نمیشه وقتی منو نمیبینی بهم زنگ بزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :| :| :| :| گفتم من با تلفن مشکل دارم اصلا دوس ندارم وقتمو پای تلفن بذارم درضمن هیچ وقتم بیکار نیستم همیشه کارای مهم تری دارم حالا فعلا که مدتیه خدارو شکر زنگ نمیزنه دیگه کار داشته باشه یه اس میده و تموم زیادم سوال میکنه (فضوله) اوایل نمیشناختمش بهش گفتم خیاطی بلدم.....دیروز میگفت میخوام برات پارچه بیارم بعدا که برام مانتو بدوزی!!!!!! دقیقا خونه شون اون سر شهره و من این سر شهر با اتوبوس یک ساعت راهه! تازه گفت مجانیم بدوز....بهش رو ندادم اگه بازم بگه قشنگ حسابی میزنم تو ذوقش که دیگه تکرار نکنه خیلیم زود صمیمی میشه و هر حرفیم به زبون میاره از جمله فحش با شوخی و خنده !!!! هیچ خوشم نمیاد! امروزم یه چیزی راجع به اینکه تو استخری که تمرین میکردم آشنای نزدیک دارم و..... گفتم (چون میدونستم تا وقتی ما نیاز داریم به استخر اون استخره در حال تعمیراته و باز نمیشه گفتم) سریع پرسید کجاست و مدیرش اسمش چیه؟؟؟ گفتم الان که تعطیله ت اوقتیم ما تمرین داریم اون همچنان تعطیله...گفت عیب نداره به هر حال آدم خوبه شناس داشته باشه یه موقعی واسه تخفیف و ..... انگار استخر ارث بابای طرفه که به این تخفیف بده البته اینم از سرش در میارم خدا رو شکر شماره ی خونه مونو نداره به محض تموم شدن دوره و قبول شدنم باید مدتی اون یکی سیم کارتمو که شماره شو بهش دادم خاموش کنم که دست از سرم برداره شاید یک ماه! البته قبل از تموم شدن دوره باید حسابی بهشو بفهمونم که دور منو اون چیزایی که راه راجع بهشون فکر میکنه رو خط بکشه! مثل جریان تلفن خیلی حرص میخورم ازش...یه آدم وراج و پر حرف و بی فکر و بی ملاحظه که خودشو خیلی بهتر از بقیه میدونه و تو این گروه 4نفره ی ما این 30 ساله و متاهله و دوتا هم بچه داره و اون دوتای دیگه هم 39 ساله ان و هر کدوم یکی دو تا بچه دارن و هر سه هم دیپلمه اونا از این عاقل ترن اصلا مثل این نیستن این یکی و یکی از اون دوتا دوره قبل هم بودن و تو امتحان خروجی رد شدن اون یکی خیلی از این بهتره و ریزه کاریا رو خیلی عالی به من یاد میده سر گروهمونم همونه اما این توهم داره که از اون بهتره و دائمم وسط حرفش میپره............ جالبه که هر سه تامون با هم تصمیم گرفتیم اون سرگروه باشه حتی خود اون 30 ساله هه اول گفت خدایا شرشو از سرم کم کن مثل بقیه ی آدمایی که شرشونو ازم برداشتی و امروز هیچ رد و نشونی ازشون نیست....آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۰۱
سپیدار
جمعه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۲، ۰۷:۰۱ ب.ظ

لباس

لباس یعنی پوشش یه جور پوششم پوشش دادن عیبهاست ما وقتی لباسی رو انتخاب میکنیم به این توجه میکنیم که اون لباس زیباست یا بهمون میاد یا نه؟ همه ما ( که کم و بیش ایراداتی داریم) که خیلی چاق یا لاغر یا قد کوتاهیم....از عیب خودمون بدمون میاد هرچند شاید واقعا نقشیم توش نداشته باشیم و تلاشم میکنیم که رفعش کنیم حالا با این وجووووووووووووووووووود در عجبم که چطور میشه یه عده با همین عیوب آشکار لباسایی میپوشن که به جای پوشوندن عیبهاشون اونارو بیشتر نشون میدن!!!!!!!!!!!!!! یعنی این روزا اینکه به روز باشی و هرچی مد شد و حتما داشته باشی و بپوشی در اولویته بسیار بالاییه حتی اگر اون لباس خیلی زننده و ناجور نشونت بده!(مخصوصا و مخصوصا خانوما) این بی عقلی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۰۱
سپیدار
سه شنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۲، ۱۰:۱۹ ق.ظ

طبیعت

میگفت: تا حالا همش فکر میکردم اسیر اختلاف طبقاتی و خودخواهی اطرافیانمون شدیم که اینجوری شد..... ولی مدتهاست هرچی فکر میکنم میبینم نه! اینا بهانه بود من فقط اسیر نقاشی طبیعتم شدم و بس.....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۱۹
سپیدار
دوشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۲، ۰۷:۵۰ ب.ظ

شبهای ناتموم

اسفند فکر میکردم تا  عید تکلیفم روشن میشه ................ولی نشد الان فکر میکنم تا آخر فروردین دیگه تموم میشه و راحت میشم.............امیدوارم این یکی دیگه بشه...خوبم بشه آنی مدرک نجات غریقشو گرفت دایی میگفت منو اون شرایطمون تقریبا مث هم بود...هردومون شنا رو از سن کم شروع کردیم و خیلیم دوست داشتیمش و دوست هم داشتیم که مربی یا ناجی بشیم ولی یه تفاوت اساسی بین ما دوتا بود! اونم اینکه باباش همیشه تشویقش میکرد که بره دنباله شو بگیره و مدرکشو بگیره ولی من همچین مشوقی که نداشتم بماند....بابا همش میگفت و هنوزم میگه به چه درد میخوره؟؟؟ ولش کن.... جالبه که باباهامونم جفتشون ورزشکارن و دوست و همکار .............. با اینهمه تفاوت اون تهرانه و من مشهد آنی مسابقاتم شرکت میکرد و مدالم داره به تشویق باباش و من فقط یکی دوبار شرکت کردم و بار دومم مدال گرفتم اما نخواستن که ادامه بدم............................... چرا علاقه ی من باید بشه مایه ی عذابم؟؟؟ کی این شب بیداریا تموم میشه...نمیدونم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۵۰
سپیدار
يكشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۲، ۰۸:۱۱ ب.ظ

یکی شبیه تو

بابامو دوست دارم آدم خوبیه...مرد خوبیه...اما........... این روزا و شاید از مدتی پیش رفتاراشو که میبینیم به تنها چیزی که فکر میکنم اینه: چرا باید ازدواج کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اول زندگی همه معمولا خوبه الانه دیگه پدر مادر و خواهر برادرا نزدیکن و اغلب تنها نیستی و...... ولی پا که به سن میذاری و هرکی میره دنبال زندگی خودش...دیکه بچه ها مث سابق شب و روز پیشت نیستن دوستات نیستن وقتی میگن همسر از هرکسی بهت نزدیکتره یه دلیل بزرگ ازدواجم همینه که تنها نمونی دیگه.... ولی وقتی قراره مرد تو اون روزا دیگه حوصله ی خونه رو نداشته باشه دوستاشو ترجیح بده...کارشو ترجیح بده...همسرشو به خاطر کار تنها بذاره....اونم زنی که جوونیشم تو تنهایی گذرونده............... مردی که غر بزنه....ایراد بگیره....بهانه بیاره.... مردی که تمام روزو سر کاره و درک نمیکنه زنش تو خونه چقدر تنهاست و یه همزبون نداره مردی که به خاطر گار هفته ای یا حتی ماهی یه بار و میره یه سفر یک روزه یا دو روزه و درک نمیکنه زنش احتیاج داره گاهی با هم برن بیرون شهر.... یا حتی یه پارک نزدیک مردی که حتی وقتی میخوای باهاش بشینی دو کلمه حرف بزنی فقط حرف از مشکلاته و ..... چرا باید ازدواج کنی که یه روز به همچین بن بستی برسی؟؟؟؟؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۲ ، ۲۰:۱۱
سپیدار
شنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۲، ۰۵:۳۰ ب.ظ

"د" مثل درد

وقتی سر درد دارم به راحتی میتونم قید همه چیزو بزنم همه چیز منظورم همه ی علایقمه و هر چیزی که ذهنمو درگیر خودش میکنه هر چیزی که نبودش آزارم میده حتی اگه چیزایی که دوس دارم همه حاضر باشن همه رو پس میزنم و از اونجایی که عموما بعد از استخر این حالت رخ میده مدام به این فکر میکنم چرا اینقدر دارم خودمو آزار میدم؟؟؟؟ شاید اگه خیلی زودتر دکتر بهم گفته بود قید استخر و بزنم اصلا سراغش نمیرفتم....شاید درست مثل الان این درد چه کارها که نمیکنه.......
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۲ ، ۱۷:۳۰
سپیدار
چهارشنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۲، ۰۷:۴۰ ب.ظ

نقاشی

دنبال یه تصویر میگردم که بدم سمیرا نقاشیش کنه واسه اتاقم چیزی به ذهن و چشمم نمیرسه! باید یه تصویر هم زیبا و هم خاص باشه نه یه عکس کلیشه ای! فقط یه چیزی همش تو مخمه و اگه بدم نقاشیش کنن و بزنمش به دیوار بعد از اون هم رو مخمه هم رو اعصابم :| در حال حاضر عکس یه پلنگ عصبانی با دهن باز رو زمینه ی مشکی رو دیوارمه فک کنم این عکس و همه دیده باشن!! میگن وحشتناکه منم دارم دنبال یه چیز واسه جایگزینیش میگردم کسی ایده ای نداره؟؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۴۰
سپیدار
شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۲، ۰۱:۳۱ ب.ظ

اولین تیزی

از دیروز خوب نبودم هی فک کردم خوب میشم ولی نشدم امروز خیلی بدتر شدم بالاخره 1 ساعت پیش رفتیم دکتر و یه آمپول و دارو... باز خوب شد آمپولو داد وگرنه قرصا که اثر ندارن دیگه میخواستم از دوشنبه برم تمرین خدا کنه خوب شم......
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۳۱
سپیدار
پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۲، ۰۹:۱۱ ق.ظ

آخرین نیمه روز اسفند :)

بابا صبح چهارشنبه 6:30 تا 10:30 باید میرفت حرم منو مامان هم به پیشنهاد مامی رفتیم باهاش از 4:30 صبح بیدار بودم همش دو دل بودم که برم یا بگیرم بخوابم..... هم خیلی خسته بودم از روز قبل و استراحت نکرده بودم هم اینکه خب آدم 4 ساعت تو حرم چیکار میخواد بکنه؟؟؟ بالاخره رفتیم چقدر هوا سرد بود....خوب شد پالتو پوشیدم وگرنه تلف میشدم :| 20 دقیقه به 7 رسیدیم...تا 8 هرچی به ذهنم رسید خوندم خفن خوابم گرفته بود مخصوصا من وقتی شروع به خوندن کتاب میکنم بیشتر خوابم میگیره به مامان گفتم پاشیم جامونو عوض کنیم .تو زیر زمین حرم بودیم بلند شدیم رفتیم تو مکان جدید کمی نشستیم اونجا شلوغ تر بود باز یه کم نشستیم بدجور خوابم میومد.داشتم بیهوش میشدم....مامی گفت پاشو بریم آب بخوریم از اونجا هم رفتیم جمعیتی بود که همینجور میومدن تو صحنا دور زدیم خیلی سرد بود.یهو بارون شروع شد و همه رفتن داخل رواقا اینقدر شلوغ شد در عرض چند دقیقه که دیگه اصلا جا نبود بشینیم.............. تا 10:30 دور زدیم و بعد بابا رو پیدا کردیم و رفتیم خونه......... چقدر غر زدم من
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۲ ، ۰۹:۱۱
سپیدار