خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۴۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۸ ب.ظ

اصلاحیه-مساحت زیستی

تا امروز در هیچ چالشی شرکت نکردم ولی این یکی به نظرم خیلی عاقلانه و جالب اومد!

تشکر از فکر موجودی دهنده به این حرکت

اینکه زیست شما به چه چیزهایی در اطرافتون وابسته است!

خب ادم اولش فکر میکنه مثلا کتاب و گوشی و تفریح و...ولی وقتی توش عمیق میشی به نکات جالبی از زندگی خودت میرسی!

شاید من زیادی مفصلش کردم اما به هر حال اینا چیزایین که هر هفته و بعضیاشم هر روز زندگی منو شکل میدن!

توضیحات تکمیلی رو در ادرس زیر و اگر دوست داشتید نمونه های پیدایش اولیه و صاحب تفکرم ببینید به ادرسی ک اونجا هست مراجعه کحید چرا ک بنده کمی تحریف کردم این طرح و :پی

http://mechanical4.blog.ir




پ.ن: الان که دوباره رفتم نگاه کردم میبینم چالشو کلا ترکوندم :)))

خب غیر ابزارهارو که حذف کنین میشه همون :دی


پ.ن۲: خیلی ضایع بود که چالشه رو خراب کردم عکس و عوض کردم -_-

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۸
سپیدار
سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۷ ب.ظ

یه روز بووووووق

بالاخره گرما و ماه رمضون و ورزش نکردن و ... کار دستم داد

گرمازدگی و تهوع و( بوووق) و سردرد وحشتناک و رگ بی ناموس سیاتیک!

این منم که همیشه فکر میکنم درد و مریضی مال بقیه است و هیچ وقت هیچ مرگم نمیرنه 

این یه هفته آخرم خدا حسابی آفتابشو داغ کرده 

بازم شکر

هنوز نمردم ولی سخت به فکر نوشتن وصیت نامه افتادم! حساب کتاب مالیم زیاد شده باید یه جا بنویسم فردا روز تف و لعنت پشتم نباشه

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۷
سپیدار
سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۳۲ ب.ظ

قلبم برای تو کافی نیست


میتونیم در ماه ۵۰،۰۰۰ تومن از هزینه های اضافیمون بزنیم یا حتی یکم به خودمون سخت بگیریم و در عوض به یک کودک کمک کنیم! 

این مبلغ حقیقتا قابل توجه نیست! اما کسایی هستن که برای همینم موندن

فقط لحظه ای فکر کنیم اگر جاهامون باهم عوض میشد و ما تو اون شرایط بودیم الان چه احساسی داشتیم؟!

اینکه بتونیم هرچند کم! به دیگران کمک کنیم اول لطف خداست و بعد ازون وظیفه!! 

یادمون باشه که خدا مارو به خاطر خودمون و فراهم کرون رفاه و آسایش شخصی به این دنیا نیاورده!

میتونید تو سایت زیر جزئیات و مطالعه کنید

www.mohsenin.ir

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۲
سپیدار
دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ب.ظ

کشیده ی آب نکشیده



موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۹
سپیدار
يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۲۵ ب.ظ

عاقبت شوم

عاقبت قاتلین امام علی (ع) اینگونه شد

در تاریخ آمده است که امام علی (ع) در آخرین ساعات زندگی به مدارا با ابن ملجم فرزندانش را وصیت فرمود و پس از وفات امیرالمومنین علی (ع)، ابن ملجم را برای قصاص نزد امام حسن (ع) آوردند و ایشان نیز با یک ضربه شمشیر ابن ملجم را قصاص فرمود و این واقعه در 21 رمضان روی داد و چنانچه مشهور است ام الهیثم دختر اسود نخعی جنازه ی او را گرفته، آن را به آتش کشید. (ارشاد، ج1:22؛ بحارالانوار، ج42:232، 246، 298)


اما قطام دختری که لقب زیباروی کوفه را یدک می کشید عاقبتی بهتر از ابن ملجم نیافت به نحوی که آمده است بعد از کشته شدن ابن ملجم، مردم به سوی قطامِ ملعونه فاسقه هجوم آوردند و او را با شمشیر به درک فرستادند و جنازه اش را بیرون کوفه سوزانیدند. (بحارالانوار، ج42:298؛ انوار العلویة:390؛ نفائح العلام:410)


مکان قبر ابن ملجم
درباره ی مکان و جایگاه قرار گرفتن قبر ابن ملجم از ابن بطوطه، سیاح معروف نقل شده است که:هنگامی که به کوفه مسافرت کردم، در غربی جبانه کوفه، در زمینی سرتاسر سفید، زمینی بسیار سیاه دیدم و از روی کنجکاوی علت آن را پرسیدم، و چون به تحقیق مشغول شدم مردم آن دیار گفتند:اینجا قبر ابن ملجم، قاتل حضرت علی (ع)، است و عادت اهل کوفه این است که هر سال هیزم زیادی در سر قبر ابن ملجم جمع می کنند و به مدت 7 روز آن ها را در این مکان می سوزانند. (رحلة ابن بطوطه:147؛ نفائح العلام:409؛ تقویم شیعه:293)


مسلمان شدن یک راهب با دیدن عذاب ابن ملجم!
یکی از عذاب های ابن ملجم که پس از مرگ او، از سوی خداوند نازل گردید، توسط پرنده ای صورت می گرفت، به نحوی که شیخ راوندی با استناد از حسن بن محمد، معروف به ابن رفا، در کوفه روایت کرده است:یک روز وقتی در مسجدالحرام بودم دیدم مردم در مقام حضرت ابراهیم (ع) جمع شده اند و در آن جا یک مرد نشسته بود. از مردم سؤال کردم که آن مرد کیست؟ به من گفتند:آن یک راهب است که اسلام آورده است.
راوی می گوید: به او نزدیک شدم و یک پیرمرد با عبای پشمی را دیدم که در مقام حضرت ابراهیم نشسته بود و شنیدم که می گفت:من رئیس راهبان در صومعه هستم. روزی پرنده ای شبیه عقاب دیدم که یک قسمت از بدن یک نفر را از حلقومش را بیرون انداخت، پس قسمت دیگرش را بیرون انداخت تا وقتی که آن ها تبدیل به یک انسان کامل شدند. پس من از آن شخص سؤال کردم:تو چه کسی هستی؟ هیچ جوابی به من نداد. به او گفتم:تو را قسم می دهم به آن کسی که تو را آفرید، به من بگو تو چه کسی هستی؟
او گفت:من ابن ملجم مرادی هستم، به او گفتم تو چه گناهی نموده ای که به طور پیوسته تکه های بدنت را این پرنده پس می اندازد و مجدد از هم جدا کرده و فرو می برد؟
به من گفت:من قاتل علی بن ابی طالب هستم، و به خاطر همین خداوند این پرنده را قرار داده تا هر روز با این کار مرا عذاب نماید.
راهب می گوید:در حال حرف زدن بودیم که یکباره همان پرنده آمد و آن را قطعه قطعه برداشت تا وقتی که همه ی قسمت های او را برداشت و من منتظر شدم تا وقتی که پرنده پایین آمد و آن را آورد و مجدد از بدن خود تکه های او را خارج نمود. پس از او سوال کردم:علی بن ابی طالب (ع) کیست؟ جواب داد:علی بن ابی طالب (ع) پسر عمو و وصی پیامبر اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) است. (مدینة المعاجز، ج1:544، حدیث 540)



پ.ن: البته من این مطلب و تو کتاب دیگه ای دیده بودم که دنبال همون کتابم فعلا

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۵
سپیدار
يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۲ ب.ظ

احسان

کار قشنگیه و اگه در طول سال تداوم داشته باشه شاید دیگه هیچ زندانی به خاطر جرایم غیر عمد و مالی تو زندان نباشه

این موضوع برای خانمها به خصوص خانمهایی که بچه دارن خیلی حادتره

مادری که تو زندان میافته چی به سر احساس و عواطف و تصورات و زندگی آینده ی کودکش میاد؟؟؟



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۲
سپیدار
شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۸ ب.ظ

برای رهایی

اولین و مهمترین دعای شبهای قدر، این شبهای سرنوشت ساز دعا برای فرج قائم آل محمد(ص) است

برای فرج دعا کنید که فرج خود شما در آنست

زمانی که دنیا پر از ظلم و جور گشت و مردم ناامید شدند قائم(عج) ظهور میکند و عدالت را در سراسر جهان برپا میکند. خداوند برکات خود را از زمین و اسمان نازل میکند و هیچ ظالم و ستمگری بر زمین نخواهد ماند.

ثروت چنان اهل زمین را در بر میگیرد که هیچ نیازمندی باقی نخواهد ماند. و بر هرکسی از ثروت ببخشند نپذیرد چرا که بی نیاز است...

برداشتی از روزگار رهایی - جلد ۱


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۸
سپیدار
شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ب.ظ

تحریف تاریخ

اینم از برجامی که  میگفتن مشکل آب خوردنم حل میکنه!!

بماند که تو سیستان و اهواز وضعیت بحرانیه و دیگه انتخابات تموم شده کسی کاری ب کارشون نداره! البته غیر از خانم ابتکار که فرمودن مردم باید با ریزگردها کنار بیان!!!

میگفتن اگه میخواید تحریمها برگردن و جنگ بشه به ما رای ندین!!!

حالا در مقابل تحریمای جدید سکوت کردن!! 

به جاش تاریخ دینی و اعتقادی رو تفسیر به رای و البته تحریف میکنن! شاید حواس مردم پرت این بحثا و دعواهای داخلی بشه و یادشون بره چقدر گند داره زده میشه به همه چیز!

ما هنوز نفهمیدیم دقیقاچه اتفاقی بیافته برجام نقض شده؟؟؟!!! 

فعلا که اونا هرکاری میخوان میکنن و اینا هم خیلی قاطعانه نامه مینویسن میگن شما چقد بدین!



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۶
سپیدار
شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ق.ظ

قهقهه ی تلخ

افطاری خوبی بود!

البته که باید بگم دور همی خوبی بود!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۷
سپیدار
جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۷ ب.ظ

ترس شکست

قبلا از دو مورد خیلی میترسیدم!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۷
سپیدار
پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۲ ب.ظ

انسان ده هزار ساله

مدتهاست که دنیا برای من خیلی عوض شده!

شاید از همون روزی که اون آدم روانی تو اون بولوار خلوت منو زد شروع شد!

روزها و شبای پر از ترس و واهمه ای داشتم و تا مدتها تو خوابهام میدیدم کسی بهم حمله میکنه!

شوق و حتی جرئت بیرون رفتن از خونه ازم سلب شد!

تمام خیابونا و کوچه های خلوت برام شدن همون بولوار دور و دراز لعنتی و همون ظهر نا تموم

حالا دیگه از یادآوریش پشتم نمیلرزه اما یه چیزی به اسم ترس هربار که پامو از خونه بیرون میذارم همراهمه که بهش میگم احتیاط!

ولی انگار اون روز اون اتفاق باعث شد چشمن به یه دنیای دیگه باز بشه!

دانیای واقعی!

و بعدش چند اتفاق ریز و درشت دیگه باعث شدن برای همیشه از دنیای خواب و رویا بیام بیرون!

بابت تمام اون اتفاقات خدارو شکر میکنم 

حالا اطرافیانم و که میبینم چنان در ارزوها و خوشگذرونیهای روزمره شون غرقن انگار اصلا اطرافشونو نمیبینن!

عوض شدن دنیارو متوجه نمیشن!

و درکی ازینکه شاید داریم به پایان یک راه میرسیم ندارن...

به چیزی جز لذتهای لحظه ای شون توجه ندارن و نمیخوان که داشته باشن!

بهیاد بخشی از کتاب فارست گامپ میافتم

اون قسمتی که فارست به فضا میره

ازون بالا همه چیز کوچیکه و هر دقیقه یک شبانه روز سپری میشه و زمین به سرعت دور خورشید میچرخه..

و باز یاد استاد فلسفه ترم یک وقتی که از ظرف زمان و مکان میگفت و اینکه زمان چرا برای خدا بی معناست؟ چون جهان و به صورت یک کل و از بالا نگاه میکنه! و این چیزی بود که من با خوندن اون بخش از فارست گامپ به یاد آوردم و انگتر معناشو تازه فهمیدم..

اینجاست که خدا میگه وقتی مردین تازه میفهمین جز مدت کوتاه چند روزه زنده نبودین!!

و باز اینکه دانشمندا با بررسی دقیق بدن انسان فهمیدن که این بدن برای زندگی حدود ده هزار ساله افریده شده!!!!! 

چقدر عمر ما کوتاهه حقیقتا و چقدر خنده داره که این فرصت کوتاهو خرج لذتها و خوشیهای زودگذر کنیم و از حقیقت عافل بشیم!

خدا قطعا ما رو برای این خلق نکرده!!!!

و هنوز مردم در رویاهاشون غرق و دلهاشون در غفلته

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۲
سپیدار
پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ب.ظ

فرار

شاید بهترین عکس العمل در مقابل حرف حق حذف باشه!

حذف کردن کسی که واقعیت و به یادت میاره

یه نشونه از ناتوانیه قطعا!

وقتی خودت میدونی اشتباه کردی و همیشه دنبال کسایی باشی که ازت تعریف و تمجید کنن خیلی بده که یکی اون وسط بیاد حقیقت و بزنه تو روت!

نه با دعوا نه با توهین..هیچیی  فقط با یه جمله حرف حساب!

هر کسی تو چنین موقعیتایی اگر مبنای منطقی و درستی داشته باشه بدون واهمه جواب میده و کسی که حرفی نداره فرار میکنه!

ادم تا کی میتونه فرار کنه؟؟؟ 

از کیا میتونه فرار کنه؟؟؟؟

گیریم از ادمای اطرافت هرکی مخالفت بود گذاشتی کنار

از خودتم میتونی فرار کنی؟؟؟

از خدا چی؟؟؟

و من هنوز نمیدونم چه اتفاقی افتاد که تو اینهمه دگرگون شدی!؟

کدوم زلزله اینهمه تو رو لرزونده؟؟؟

بالاخره توام یه جایی میفهمی اشتباه کردی

نه اون راهی که اون موقع میرفتی کاملا درست بود نه اینی که در پیش گرفتی

قبلا از اون طرف بوم میافتادی حالا از این طرف بوم!

امیدوارم وقتی بفهمی که خیلی دیر نشده باشه!


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۹
سپیدار
پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۵ ق.ظ

اولین دیدارها




او سرپرست گروهی از نمایندگان حبیب بن متنجب حاکم یمن بود که امیرالمومنین(ع) برای ابقا و بیعت گرفتنش از مردم یمن نامه نگاشته بود؛ می‌گویند پس از آنکه هیئت یمنى بیعت کردند، حضرت، ابن ملجم را دو مرتبه دیگر خواست و از او بیعت گرفت و این عمل ۳ بار تکرار شد. عرض کرد یاعلى چرا با من اینطور معامله می‌کنى؟ فرمود زیرا می‌بینم تو بیعت را نادیده خواهى گرفت و پیمان را خواهى شکست.
گفته بود: «تو امیرالمؤمنین و وصىّ رسول خدا و وارث علوم او هستى. خداوند لعنت کند کسى را که انکار حق تو را بکند.» و تاکید کرده بود: «با تمام قوا و مردان زیرک در اجرای فرمانت حاضریم.»
این‌ها عرض ارادت کسی است که با شمشیرآغشته به زهر شهوت و کینه، عرش آسمانی‌ترین مخلوق خدا را شکافت؛ ابن ملجم می‌خواندنش...
  بررسی تاریخ نشان می‌دهد که ابن ملجم مرادی در سرپرستی زنی یهودی قرار داشت. روزی امام علی (ع) از اصل و تبار وی پرسید، ولی او در جواب به ذکر نام پدر کفایت کرد و امام فرمود: رسول خدا (ص) به من خبر داده که قاتل من فردی یهودی است.
 در برخی منابع تاریخی نیز آمده است عبدالرحمان بن ملجم یکی از فراریان گروه خوارج بود که پس از جنگ نهروان به مکه رفت و در آنجا بر ضد حکومت حضرت علی (ع) فعالیت می‌‏کرد. خوارج در جنگ صفین جزو لشکریان حضرت علی (ع) بودند و با معاویه می‌‏جنگیدند. آن‌ها کم کم مخالفتشان را با جنگ نشان دادند. خوارج با اینکه طرفدار پایان جنگ بودند و خود عامل به وجود آمدن صلح با معاویه محسوب می‌‏شدند، اما پس از حکمیت و تعیین معاویه از طرف حکمیت - عمروعاص و ابوموسی اشعری - به عنوان خلیفه با آن مخالفت کردند. آنان از حضرت علی (ع) خواستند که دوباره با معاویه وارد جنگ شود؛ اما حضرت علی (ع) به پیمانی که داده بود وفادار ماند و پیشنهاد خوارج را نپذیرفت. از اینجا بود که خوارج به عنوان یک گروه معترض در برابر حکومت حضرت علی (ع) قرار گرفتند و جنگ نهروان را به وجود آوردند. در جنگ نهروان اغلب خوارج کشته شدند جز تعداد اندکی - از جمله عبدالرحمان - که به مکه فرار کردند. این گروه به مرور زمان گسترش پیدا کرد و دارای مذهب فکری و اعتقادی شد.
عامل عمده ‏ای که ابن ملجم را وادار به شهادت حضرت علی (ع) کرد، انحراف فکری و اعتقادی او بود. چون خوارج، حضرت علی (ع) را عامل نابسامانی‏های مسلمانان و جایز القتل می‌‏دانستند که ابن ملجم جزو این گروه بود. از این رو عبدالرحمان در مکه تصمیم به کشتن حضرت علی (ع) گرفت و به همین منظور روانه کوفه، مرکز حکومت علی (ع) گردید. آنچه علاوه بر ناآگاهی و انحراف فکری ابن ملجم، او را به اجرای این تصمیم تشویق و ترغیب نمود، پیشنهادات و تحریکات قطام بود. قطام که دختر جوان و زیبایی بود، با خوارج همفکر بود. ابن ملجم به خاطر عقیده باطل و تفکر خارجی‏گری و در اثر تحریک قطام، حضرت علی (ع) را به شهادت رساند.
 ابن ملجم عامل به شهادت رساندن امام بود، اما عامل اصلی حذف امام و ولی خدا از جامعه، یک «تفکر» بود. آنکه علی (ع) را به شهادت رساند، تفکری بود که ابن ملجم، تنها یک نمایندهٔ کوچک آن بود.
تفکری که منحصر به دوران امام علی نبود. بلکه هم در زمان پیامبر (ص) ریشه‌های آن بچشم می‌خورد و هم پس از امام علی (ع) در مقاطع مختلف تاریخی نقش غیر قابل انکاری در منحرف نمودن بسیاری از جریانات اسلامی حتی در دوران معاصر داشته است.

  

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۵
سپیدار
چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۴۳ ب.ظ

سلبریتی ها



دقیقا ثبات و امنیت تو چی؟؟؟

گرچه که من ازین جماعت هنر پیشه به خصوص شخص ایشون نه خوشم میاد نه به کارا و حرفاشون اهمیتی میدم و اینم کاملا اتفاقی دیدم!

بخصوص از زمانی که خانم رهنما تو برنامه ی دورهمی با نهایت تکبر شروع کرد به تعریف از خودش که " من خیلی زحمت کشیدم و چند تا مدرک تحصیلی گرفتم الان حقمه که درامد بالایی داشته باشم و تفریح کنم! و به منتقدینشون فرمودن شماهام برین درس بخونین تلاش کنین تا بتونین به کارای و تفریحات مورد علاقه تون برسین" 

بعضیام یه طوری نوشتن " طی چهار سال گذشته قطعا پیشرفت کردیم و رو به جلو بودیم" آدم با خودش فکر میکنه نکنه این 4سال خواب بوده؟؟!!

هرکسی در حق انتخابش ازاده! و به هرکی دلش خواسته رای داده و اینم به دیگران مربوط نیست قطعا. فقط خواهشا وقتی اصرار دارین ازش حمایت کنین در ملا عام! دقیقا اونی که تو دلتونه بگین!! نه این حرفای خنده دار!

همون موقع ها ناخواسته بعضی حرفارو میشنیدم از رای دهندگان که خب لااقل دلیل واقعیشونو بیان کردن! مثلا یکی گفت ما بیمه نبودبم و طرح سلامت اجتماعی برای ما خوب بود! هرچند که این طرحم اما و اگرهای زیادی داره همچنان ولی خب اون بنده خداها فقط به این دلیل میخواستن رای بدن یا چند نفری که گفتن به خاطر ازادی!! ما یه عروسی مختلط میخوایم بگیریم نمیذارن و....!!!! اینا که دلایل قلبیشونو میگن واقعا انسانهای شریفی هستن! 

و جالبه از هر کدوم میپرسیدم خب تو این چهار سال چه کارایی انجام شده نمیدونستن!!!

بحث سر رای به این یکی یا اون یکی نیست! سر نااگاهیه! وقتی کاری میخواید انجام بدین خوب راجع بهش اطلاعات کسب کنین! وقتی شما طرفدار کسی میشین که هیچ حرف قابل دفاعی ازش ندارین یا در جریان کاراش نبودین و اصلا نمیدونید فلان قرارداد تجاری چی بوده و کجا بوده اون آدمم خراب میکنین!!

مهم نیست کیو انتخاب کردین مهم اینه که با چشج باز انتخاب کرده باشین! و چشم باز چیزی فراتر از شبکه های اجتماعی و شبکه های تلویزیونی مخالفه!

 بیاین دقیقا 4تا کار مثبت در جهت منافع ملی که در 4سال گذشته انجام شده رو بگید! البته غیر از برجام و کرسنت و 2030 و سایر چیزایی که گندشون دراومد! بعد راجع به پیشرفتی که حاصل شده حرف بزنید


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۳
سپیدار
سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۵۷ ب.ظ

انگشتری شوم


امیرالمومنین (ع) جنگ را در صفین برده بود ...
در دقیقه 90 برخی شعار تعامل سر دادند و اصلا یادشان رفت معاویه همان فرزند هند جگرخوار است
علی (ع) را به پای میز "مذاکره" کشاندند و جنگ برده اش را ناتمام گذاشتند.هر چه علی (ع) گفت "مذاکره" خدعه دشمن است، اینها میخواهند جنگ باخته را دوباره ببرند ...کسی گوش نکرد.تازه حاضر نشدند ابن عباس و حتی مالک را که نماینده علی (ع) بود به مذاکره بفرستند.گفتند مالک جنگ طلب، خشن و غیر منعطف است. بلاخره پایشان را در یک کفش کردند که حتما باید ابوموسی اشعری برای مذاکره برود. علی (ع) گفت من به ابوموسی مطمئن نیستم!آنها گفتند شما بدبین هستی. ابوموسی خوب و انقلابی ست. علی (ع) گفت:من به نتیجه این مذاکرات خوشبین نیستم. شما به هدفی که از این مذاکرات دارید نمیرسید. گفتند در مذاکرات خوشبینی و بدبینی معنا ندارد.علی (ع) گفت باشد ... مذاکره کنید، این هم تجربه ای میشود برای مردم ... که بفهمند به ترسوها و آنها که پای مقاومت ندارند نباید اعتماد کرد ...
مذاکره ابوموسی و عمر و عاص شروع شد. تا مدتها متن مذاکرات محرمانه بود. علی (ع) مالک را فرستاد تا به ابوموسی بگوید ما پشتیبان توایم، مبادا به عمرو عاص اعتماد کنی، او شیطان بزرگ است. ابوموسی ابرو در هم کشید و به مالک گفت: شما توهم توطئه دارید! عمروعاص مودب و باهوش است. اگر او به من قولی دهد به او اعتماد میکنم.
روز اعلام نتیجه مذاکرات حکمیت فرا رسید. در مذاکرات محرمانه البته به طور شفاهی تعهد کرده بودند که هر دو نفرشان ، علی (ع) و معاویه را عزل کنند و امر را به رای عمومی بگذارند. در مسجد عمروعاص اول به ابوموسی تعارف زد. گفت تو بزرگ مایی!!! ابوموسی خندید و بالای منبر رفت و گفت: چنانکه این انگشتر را از دست در می آورم علی ع را از خلافت عزل میکنم! بعد پایین آمد و با لبخند به عمروعاص بفرما زد؟ عمروعاص بالا رفت و گفت چنانچه این انگشتر را از دست در میآورم علی (ع) را خلع و چنانچه دوباره این انگشتر را به دست میکنم معاویه را نصب مینمایم !!
ابوموسی خشکش زده بود ...فایده ای هم نداشت ... خود کرده را تدبیر نیست ...
📌اما علی (ع) از همان ابتدا خوشبین نبود چون دشمن شناس بود.
اینچنین بود که معاویه جنگ باخته نظامی را تبدیل به پیروزی سیاسی کرد.
فرق علی (ع) را نه ابن ملجم که ابتدا همان به ظاهر دوستانداران راحت طلب و بی بصیرتش شکافتند

*باشد که از تاریخ  درس گیریم*


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۷
سپیدار
سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۳ ب.ظ

صدای تمدن

خنده دار ترین موضوعی که در پی جریانات تروریستی اخیر وجود داشت، انتشار تصویری همراه با توضیحات بود با این مضمون که چطور یک تروریست و بشناسیم!!!!! و یکسری نشانه های رفتاری و ظاهری

تروریستی که براحتی شناخته بشه که دیگه تروریست نیست مترسکه!و اگر بخوایم از روی اون نشانه ها بشناسیمش، با این حساب نصف جمعیت اطرافمون تروریستن!!


یکی از مستاجرهای این پیرزنای معتاد روبرویی سگ آورده! وقت و بی وقتم وق وق میکنه ذلیل شده

یاد خروسام افتادم! دو روز قوقولی قوقو کردن صدای چند تا همسایه اطراف دراومد..البته غیر مستقیم مثلا!! 

تمدن جدید یعنی سگی که انگلهای خاص بدنش هیچ وقت از بین نمیرن و از دلایل عمده ی شپش در مهدکودکها و مدارس شناخته شده نگهداریش هیچ ایرادی نداره و سر و صدا هم بکنه خب حیوونه دیگه!!!!! ولی گوسفند یا مرغ و خروس بخوای تو حیاطت نگهداری همه میان سخنرانی میکنن از آلودگی این حیوانات اهلی و بی آزار در محیط شهری!! 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۳
سپیدار
سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

و عشق تنها عشق...



عشق ما را پی کاری به جهان آوردست


ادب اینست که مشغول تماشا نشویم



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۶
سپیدار
دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۱ ب.ظ

دنیای خیال ادمها

آدما خیالاتشونو بیشتر از واقعیت دوست دارن!
برای همین ترحیح و تمایلشون به شنیدن دروغ بیشتر از راسته!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۱
سپیدار
شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۳ ب.ظ

me befor you

فیلم جالی بود!

البته که یک نکته ی خیلی غیر اخلاقی داشت که به نظرم زیر 25 سال نباید ببیننش!

غیر از مناظر خاص فیلم البته منظورمه!

و یه چیز دیگه که یحتمل برنامه ای هست برای انتقال ب سایر فرهنگها! اینه که کسی که دچار معلولیت هست یا بعدها میشه میتونه کاملا قانونی خودکشی کنه و اعضاشو ببخشه!!

بگذریم

باید هرچه سریعتر یک عدد هارد اکسترنال بخرم و عکسا و فیلمای شخصی رو منتقلش کنم

و باید یک تقسیم بندی اساسی هم بکنم البته

تو دیجی کالا هارد سیلیکون 1ترا بود 299 تومن.خوبه؟

قیمتای بیرون و نمیدونم و حوصله ام ندارم تو این گرما و ترافیک پاشم برم خیام مجتمع تک به خاطر یه هارد! 

کلا ترجیح میدم خیلی تو بازار نچرخم

حالا اگه کسی اطلاعاتی داشته بگه لطفا


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۳
سپیدار
شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۰ ق.ظ

من نورانیم!


عکس بالا مربوط به صبح امروزه.ساعت ۴:۳۰ صبح

بقدری اون ساعت حرم دل انگیزه که اصلا دلم نمیخواست زمان بگذره و بیام بیرون..

حس میکنم قلبم الانه که از حلقم بیاد بیرون!! سنگین میزنه!

ضمن اینکه الان باید خواب میبودم! چون شبو تا صبح نتونستم بخوابم و بعد سحرم ک رفتیم حرم و البته برای اینکه اونجا چرت نزنم یه خبطی کردم ساعتای ۲ ک دیدم دیگه تلاش برای خواب بیهوده اس یه قهوه غلیظ خوردم!

برگشتنا تو مترو چند دقیقه ای خوابم برد.. ولی الان با اینکه چشام خسته اس خوابم نمیبره!

حتما همش اثرات اون قهوه ی لعنتیه که بعد از خوردنش کلیم لذت بردم!

تو حرم داشتم قرآن میخوندم که یه خانومی نشست پشت سرم به بغلیش داشت میگفت ظاهرا براش بخونه که اونم یا نمیدید یا سواد نداشت قبول نکرد

اینم منو صدا کرد

اول فک کردم سواد نداره.. یه جایی رو نشون داد گفت اینارو بخون..خوندم..بعد ورق زد یه تیکه از یه دعای دیگه..باز ورق زد باز یه تیکه از یه جای دیگه...و همینطور ادانه داد...یه آن فک کردم نکنه منو گرفته ؟؟ کاملا پیدا بود که سواد داره!

مابینشم هی برای دعا میکرد و دست ب سرم میکشید.. بعد گفت سیدی؟؟ گفتم نه ولی اصرار داشت که چرا سیدی! یه آن خودمم به شک افتادم! و البته یاد اسم پدر بزرگم روی سنگ قبر و اسم پدرش افتادم که به ترتیب حبیب آقا و علی آقا نوشته شده بود طبق شناسنانه! و اون موقع گفته بودن شاید سید بودن که دنباله ی اسمشون آقا اومده... ولی خب هیچ کی جدی نگرفت و دنبال نکرد..خلاصه خانومه کلی از نورانیت من تعریف کرد و از شال سفیدمو و ... هی تعریف میکرد هی دعا میکرد! و بعد همون تکه تکه هایی ک براش خوندم تا تموم شد..خیلی عجیب بود!!! 

خلاصه که میخواستم بگم من نورانیم حواستون باشه برقم نگیرتتون!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۱۰
سپیدار
شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۸ ق.ظ

اخلاق در فضا

تو اینستا یه بنده ی خدایی هست ازین مخاست!

پستاییم که میذاره عموما مفیده حالا یا علمی یا فرهنگی یا سیاسی... 

منم یه مدتی استوریاشو کپی میکردم رو استوری خودم میذاشتم

یا برای بعصی مطالبش تشکر میکردم

خب طبیعیه که تو دنیای ارتباطات مجازی این رفتارا بازخورد خودشو داره!

البته که شخص ایشون بسیار مودب و محترم هستن ولی یه آن با خودم فکر کردم کسایی که منو دنبال میکنن ممکنه مدام اسم این اقارو بالای استوریا یا پایین بعضی پستا ببینن فکر و خیالاتی بکنن!!؟؟

بعد گفتم نه بابا!! مردم اینقدن بیکار نیستن اینهمه توجه کنن یا اصلا اهمیت بدن...

ولی امروز یکی از اقوام ذلیل مرده اومد دایرکت و...ازون اصرار از من انکار

آخرشم باور نکرد!!

نتیجه اخلاقی اینکه همه سو تفاهمات و جرندیاتی که پشت سر آدم میگن از همین بی احتیاطیا شروع میشه!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۸
سپیدار
جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۷ ب.ظ

سلام بر ابراهیم

اسمشو اولین بار تو یه برنامه ی تلویزیونی شنیدم

خیلی کنجکاو شدم برای خوندنش!

و حالا باید بگم شهید ابراهیم هادی هم ازون مردای واقعی روزگار بودن

یه کتاب حدودا 60 صفحه ایه

نمیشه بهش گفت رمان.در واقع ذکر خاطراتیه که دیگران از ایشون تعریف میکنن

شخصیت خیلی جالبی بودن!

یه ورزشکار حرفه ای که یه جاهایی تصمیم میگیره مسابقه نده تا به خودش مغرور نشه!

یه جاهایی برنده ی مسلمه بازیه اما میبازه به خاطر دل حریفش!

و وقتی پشت سرش میشنوه دخترا از تیپ و هیکلش چقدر تعریف میکنن از روز بعد لباسهای گشاد میپوشه!!

به نظر یه آدم افسانه ای میاد تو روزگار ما!

روحشون شاد و غریق رحمت الهی


دانلود کتاب سلام بر ابراهیم


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۷
سپیدار
جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۳ ب.ظ

شاید استارت

وقتی کسایی رو میبینم که دست به خیر دارن و به دیگران کمک میکنن ..مثل اون خانم که تو هند از بچه ها سرپرستی میکرد..یا اون خانم و آقایی ک دوسال پیش فک کنم بود تو مشهد دوتا خونه برای سرپرستی دخترا و پسرا راه انداخته بودن..و همه با هیچ! فکر میکنم کاش منم میتونستم..

حالا دارم فکر میکنم به اینکه یه نفر هست..یعنی یه خانواده 4نفری که مشکل مالی ندارن اما یه پدر موجی دارن..کسی که خواسته ناخواسته زندگیشونو جهنم کرده..ازونجایی که نسبت فامیلی داریم و بهم اعتماد دارن در زمینه هایی میتونم لااقل باعث بهتر شدن روحیه شون بشم.. ولی اغلب سرباز زدم به خاطر مسایل جانبیش..حالا فکر کنم باید یه کاری بکنم براشون فقط نمیدونم چقدر میتونم ادامه بدم!

مسئله فقط خودم نیستم و این بزرگترین مشکل سر راهمه!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۳
سپیدار
جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ق.ظ

یه روز دیگه بدون تو!

سالها بود خونه ش هیچ مهمونی نگرفته بود! حالا به هر دلیلی!

امسال بعد مدتهاافطار همه اونجا بودیم

** حیف تو نبودی..

در حین افطار خانومها به این نتیجه رسیدن مردارو همه رو بندازن تو دریا که ماهیا بخورن!

جمع زنانه مردانه ناخودآگاه جدا شده بود!

از مهمونیای خاله زنکی هیچ خوشم نمیاد!

کمی که نشستم به هوای عمو و شوهرعمم رفتم پیششون و خودمو از خزعبلاتی که داشت وسط میومد خلاص کردم!

و البته ظاهرا دردسری از قبل تراشیده شده برای خودم دست و پا کردم!

حرفی بود ک قبلا زده شده و قولشو داده بودم اما فراموش شده بود!

فکر میکنم این ماه رمضون حسابی باید استراحت واز فرصتم استفاده کنم چون بعدش بقدری کارم زیاد میشه که دیگه کمتر رویت بشم!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۳
سپیدار
پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۳۱ ب.ظ

ایستاده در غبار

بالاخره " ایستاده در غبار " رو دیدم

امروز از همون نماوا

حتم داشتم "احمد متوسلیان" یه جایی شهید میشه.جایی آخر داستان 

و منتظر بودم!

اما اون ادم یه جایی تو زمان گم شد! و شاید دلیل ساختن این فیلم همین تمایز ایشون با سایر شهدا بود که باعث شد ب تصویر کشیده بشه

بعقیده ی من این سخت تر از شهادته!

شاید احمد متوسلیان توانشو داشته که انتخاب شده برای داشتن چنین سرنوشتی!

کسی که حاضر نشد برای درمان پای شکستش که گلوله خورده بود بیهوش بشه!! که مبادا تو بیهوشی اطلاعات و لو بده...

شاید هنوز زنده است ولی تو این سی و اندی سال چی بهش گذشته؟؟


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۱
سپیدار
چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۶ ب.ظ

سایه های داخلی

اینم از امنیت و برداشته شدن سایه ی جنگی که رئیس جمهور وعده داده بودن!

واقعا ما چه نیازی به تسلیحات موشکی داریم؟؟

نیروی نظامی به چه کارمون میاد؟؟؟

چرا بیرون مرزا میجنگیم؟؟؟

چرا به کشورای جنگ زده ی مسلمان کمک میکنیم؟؟؟

اینا همه بیهوده است!

دنیا دنیای گفتگو و مذاکره است!

عصر صلح و سازشه نه خشونت و جنگ و دعوا!!!

آقایون برن لطفا مذاکراتو شروع کنن

طفلی این تروریستا لابد بیکار بودن و حالا مجبور شدن ب شغل شریف تروریست روی بیارن!


#حالا که یکم ترسیدیم باید بهتر بفهمیم امنیت یعنی چی؟؟؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۶
سپیدار
سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

ظرفیت تکمیل تا خرخره

امشب ازون مهمونیا بودیم که به معنای واقعی کلمه دهن آدمو صاف میکنن !

اینقدر این آقای صاحبخونه تعارف میکرد که دلت میخواست خودتو بزنی

حالا برداشتنش یک طرف گیر خوردن تمام محتویات داخل ظرف طرف دیگه!

هر وقت مهمونشون میشیم با دلدرد میایم بیرون! 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
سپیدار
سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۱ ب.ظ

پسری با قلب کوکی

یه انیمیشن که آخرش افسرده شدم :| 

خانم آکاسیا رسید ولی ازونجا که فیلم هندی و ایرانی نبود جک مرد -_-

بعضی ازین انیمیشنا هم مثل کابوس میمونن! 


تا سحر بیدار بودم و بعدش تا 11 خواب! با اینحال خسته و خوابالو بودم.. خواب شب هیچ وقت جبران نمیشه!

ضعف و گشنگی و تشنگی منو بهم نمیریزه اما بد خوابی باعث میشه مثل بچه های کوچیک بداخلاق و نق نقو بشم!

به هر حال به جای رفتن به غار تنهاییم و خیاطی کردن ترحیح دادم چند صفحه اسکاول شین بخونم، عکس و فیلمای مسافرت و سر جمع کنم و کارتون ببینم!

امشبم دعوتیم!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۱
سپیدار
سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ق.ظ

the proposal

شب در حینی که داشتم اینترنت خونه رو شارژ میکردم چشمم برای چندمین بار به تبلیغات کنار صفحه کاربریم افتاد!

تماشای آنلاین فیلم با ترافیک رایگان! 

ولی خب هیچ وقت ازش استفاده نکردم چون اونقدری اهل فیلم دیدن نیستم و حقیقتا وقتشم ندارم!

از طرفی هم میدونستم که قطعا فیلمای خارجیش سانسور شده است و از فیلم سانسور شده هم متنفرم

به هر حال وسوسه شدم و دیدم حالا که "شاتل" عزیز این امکان و برای خانواده ی بزرگش فراهم کرده یه امتحانی بکنم!

فیلمهارو نگاه کردم..بیشترشو نمیشناختم.. از بین فیلمای کمدی یکیو انتخاب کردم و با چپوندن هدفون تو گوشم مشغول دیدن شدم..کمی که گذشت فهمیدم نسخه ی ایرانی این فیلم و چند سال پیش دیدم! خیلی بیخود بود اصلا هم خنده دار نبود!!

رفتم سراغ فیلمای عاشقانه و بعد از مرور خلاصه داستان 2-3 تاشون فیلم " the proposal" و در فارسی "خواستگاری" رو انتخاب کردم .از روی تصویر حدس زدم باید یه مقدارم کمدی باشه!

فیلم خوبی بود کلی خندیدم!

سانسورهاشم بالاخره تحمل کردم چون قطعا مخاطبین زیر 30 و زیر 20 هم داره دیگه! 

گرچه که اسمش "پروپوزال" منو یاد پایان نامه ی خفنمون انداخت ولی خب محتوای جالب انگیزی بود


پ.ن: امروز در کمال تعجب زیاد خوابیدم! قبل سحر که تا یه ربع به 3 خواب بودم! بعد نمازم از 4 تا 11 !! عصریم باز کتاب دست گرفتم که پرتاب شدم ب دنیای خواب و 2ساعتم اونجا خوابیدم!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۶
سپیدار
دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ق.ظ

کوچک های جاگیر

کارهای کوچیک و باید تموم کرد!

اینا همیشه رو اعصابن!!!

هفته ی اول ماه رمضان برای من که خیلی پربار بود! 4دست لباس دوختم..چند تا کار کوچیک خیاطی انجام دادم که مدتها پیش باید انجام میشد! چندتا کتاب خوندم.. 

تا ببینم ادامه ش چطور میشه؟!

امشب هم اولین برنامه افطاری رو رفتیم.. حوصله ی این مهمونیای بیخود و دیگه ندارم..

اونی که نیست جای خالیش خیلی بزرگه! انگار هرچند سال دیگم که بگذره به نبودنش نمیشه عادت کرد..فقط میشه با حسرت آه کشید..



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۹
سپیدار
يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ب.ظ

فارست گامپ

کتاب "فارست گامپ" عالی بود!

اگه نویسندش ایرانی بود حتما آخرش جنی و فارست و بهم میرسوند!!

جدا که به نویسندش باید دستمریزاد گفت برای خلق این اثر

یک راهنمای کامل از شرایط فرهنگی و اقتصادی سیاسی و نظامی امریکاست 

هیچ وقت احساس خستگی و یکنواختی نمیکنید در حین خوندنش

البته که شاید شما فیلمشو دیده باشید!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۷
سپیدار
يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۷ ق.ظ

O+

یه پشه ام هست هر شب سر ساعت میاد 

وقتیم میرسه اول میاد در گوشم وییییییییییژ یه هلیکوپتری میره و سلام میکنه بعد میره به زندگی کثیفش میرسه! 

اینقدر که منو کنده دیگه نمیدونم از دستش چیکار کنم

مامی جان هم بر اساس مطالعات تلگرامیشون فرمودن پشه ها به گروه خونی O علاقه زیادی دارن!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۵۷
سپیدار
شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۴۷ ب.ظ

سقط جنین

ظهر نربون گذاشتم و رفتم اون دو تا تخم بی سرپرست و از تو لونه یاکرمیا برداشتم
البته بنا به توصیه ی یک متخصص زنان و زایمان در بخش پرندگان، جناب پسر عموی محترم
یکی از تخما تو دستم شکست قبل از رسیدن ب آشپزخونه
وقتی شکستمش توش علاوه بر زده و سفیده فقط یک خط باریک خونی بود خیلی باریک!
اون یکیم شکستم توش همونم نبود!
امیدوارم مرتکب قتل نشده باشم..به هر حال یک هفته گذشته بود و مادرشون نیود روش بشینه
بعدشم مقداری گندم کنار لونه شونو تو باغچه ریختم که دوباره بیان
اینم از آموزش یاکریم داری!


پ.ن:
ددی: کاش تو پسر میشدی
 من:هعییی آرهههه خودمم خیلی پشیمونم!
ددی: دیگه خیلی دیر شده 
ددی: :))
من: :))
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۷
سپیدار
جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

خواب طولانی

طبق برنامه ی از پیش ریخته شده منو مامی صبح بعد سحری با ددی رفتیم حرم.. هوا خنک... تاریک...ددی رفت سر پستشو ماهم یه دوری زدیم بعد رفتیم نشستیم

چقدررر خوابم میومد!

دو روز بد خواب شدم و قبل سحر نخوابیدم دیگه کلا بهم ریختم.دیشبم فقط 40 یا 45 دقیقه خوابم برد..

حرم خلوت بود.خود مشدیا که نبودن عموما تا جایی که دیدیم همه مسافر بودن...

روی زمین پر از ملخ بود! و پر از کلاغ که برای خوردنشون هجوم آورده بودن

کبوترا هم اغلب رو زمین مشغول بودن

اومدیم بیرون ساعت 6 بود تا رسیدیم مترو دیدیم بسته است هنوز!

ساعت 7 خونه بودیم

به محض رسیدن و کندن البسه رو تخت ولو شدم و یکبار چشامو باز کردم ساعت 11 بود! ک گلاب به روتون شربتای خاکشیر و حجم وسیع ابی ک خورده بودم از شب قبل اجبارا بیدارم کرد

دوباره برگشتم و در کمال ناباوری خوابم برد! با صدای اذان گوشیم بیدار شدم! قطعش کردم و 40 دقیقه دیگم خوابیدم!! دیگه ساعت 1:10 بیدار شدم ولی چقدر چسبید!!!!

بعدم رفتم پایین برای خودم یک عدد بلوز دوخیدم بسیار زیباااا!

و ساعت 7 عصر اومدم بالا...

از قصا ماه عسل بود و ادامه ی برنامه ی دیشب...واقعا محشر بودن اون دخترا

ثابت کردن تو بدترین وضعیت مالی میشه خوب و سالم موند و شرایطو عوض کرد!! هرچند سخت!

به اینا میگن شیرزن! 

و خوشبحال بنیاد جانبازان!!!آدمی که جونشو به خاطر وطن گرفته کف دستشو رفته جنگیده و موج انفجار گرفتش باید تو این فقر و فلاکت زندگی کنه و بعد از شرم بذاره بره... این بنیادهایی ک تشکیل شدن برای کمک به اینجور افراد و خانواده هاشون حالا فقط شدن جیب پر کن یه عده از خدا بیخبر...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۹
سپیدار
پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ق.ظ

من خبیث

چوب مهربونیمو زیاد خوردم و هنوووووز هم انگار تمومی نداره!!

البته مهربونی مال قبلنا بود الان دیگه خیلی خبیث شدم ولی خب بقیه انگار هنوز اینو درک نکردن! 

زمانی از استراحت و اعصاب و کار و زندگی خودم به خاطر دیگران خیلی میزدم..خیلی برای دیگران کار میکردم و فکرم این بود که با کمکم خوشحالشون کنم و اینکه اگر خودم جای اونها بودم چقدر خوشحال میشدم... ولی نتیجش این بود که اغلب زبان تشکر که نداشتن بماند (اینم یکی از خسیسه های بارز مشدیاست) زبون بعضیاشونم خیلی دراز بود و کوچکترین سختی ب خودشون نمیدادن برای کمک به من! و خلاصه جز آزار دادن خودم و رفتار بد اونا چیزی عایدم نشد

حالا همچنان بعضیا فکر میکنن من مثل همون موقع ها گوشام درازه!! وقتیم دست رد به سینه شون میزنم تازه ناراحتم میشن!!! واقعا با چه رویی؟؟؟

دیروزم دوتا از همون پیشنهادای بیشرمانه رو داشتم که براحتی گفتم نه!

مگه من بیکارم بشینم وقتمو صرف دیگران کنم؟؟ 

هرچی دلم برای اینو اون سوخته اشتباه کردم و الان رسما پشیمونم!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۰
سپیدار
چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۶ ب.ظ

پیشنهادات سریع القبول

هوس تخم مرغ کردم رفتم 3تا دونه تخم بلدرچین ریختم تو قهوه جوشم و آبپز کردم بعدم به زیبایی هرچه تمامتر گاز زدم و خوردم!

جاتون خالی


برای خودم یه کت دوختم ویژه مراسم افطار خورون که دعوت میشیم خخخ دگمه نداشتم همش تو فکر بودم برم بخرم عصری این بود که وقتیم خوابیدم هی تو خوابم به فکرش بودم! آخر بلند شدم زنگ زدم فروشگاه پرسیدم تا کی بازه و ازون دگمه هام داره یا نه؟

اضلا ححسش نبود اینهمه راه برم ببینم نداره یا نیست و باز برگردم برم جایی دیگه!

حالا خیلی راه نبود ولی بالاخره یه میدون و یه چهار راه و باید رد میکردم دیگه!

همیشه فکر میکردم و میکنم!! که نباید با هیچ کی تعارف داشته باشم! اغلب پیشنهاداتو بار اول یا نه دوم میپذیرم! حالا طرف میخواد تو دلش فوش بده که تعارف کرده مشکل خودشه!

ددی جان هم دید من حاضر شدم پرسید؟ گفتم.. گفت ماشین من بیرونه میخوای برسونمت؟؟ (ددی جان اصولا بنا به ذات جماعت ترک تعارف زیاد میکنن و ما هم چون میدونستیم از بچگی همیشه رد میکردیم!) اول گفتم نه میرم خودم..(یه جوری اینو گفتم که یعنی مثلا از ضعف روزه دارم میمیرم و نمیخوام زحمت بدم و ازین موذی بازیا) ددی هم طبق عادت (با اطمینان از اینکه من رد میکنم مجددا) گفتن خب ماشین که بیرونه! منم گفتم اگه حوصله شو دارین باشه بریم D: و ددی بعد از اندکی تامل برخیزیدن و رفتیم..

اینجوری بود که این تیر ترکشم ددی جان رو درگرفت

والا تعارف چرا؟یا پیشنهاد ندین یا از ته دل باشه!


گفتم تخم یاد تخمای یاکریم مون افتادم.نمیاد بشینه روشون :| شیطونه میگه بردارم اونارم آبپز کنم


کتاب 4اثر فلورانس و مثلا دارم میخونم! بعد یه هفته 60 صفحه خوندم! برای همین تصمیم گرفتم خودمو تشویق کنم یه رمان همزمان بخونم.. " فارست گامپ" فیلمشم هست که من یادم نمیاد دیده باشمش شاید یه بخشاییشو دیده باشم..

برای همین ادامه تحصیل ندادم! از خوندن هرچیزی جز رمان زود حوصلم سر میره

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۶
سپیدار
دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۱ ب.ظ

پنگوئنی در شهر

بقدری گرم میشه هوا که احساس میکنم به مرور دارم تبخیر میشم .امروز البته یکم هوا خنک شد از عصر

کم آبی چنان در من اثر گذاره که قبل از افطار تمام استخونام مخصوصا پاهام به درد میافتن و تا کمی بعد از افطار هم ادامه داره

تو مطلبی خونده بودم از افطار تا سحر حداقل 8 لیوان آبخ باید بخورین! گفتم برو بابا کی میتونه 8لیوان بخوره؟؟؟ حالا فکر میکنم 8پارچ میخورم و بازم میخوام! 

ورم تک تک سلولامو از آب زیادی که وارد بدنم میکنم و کاملا حس میکنم

 درست مثل یک توپ!پر از آب

ازینکه از استخر هم دورم باز دارم قاطی میکنم! دوست جان پیشنهاد داده چهارشنبه بیاد دنبالم بریم شلپ شلوپ خداکنه تا اون روز حالش سر جاش بیاد انگاری میگفت ویروسی شده و افتاده تو جا.. وقتی مدتی طولانی شنا نمیکنم حقیقتا تا مرز دیوونگی میرم!

خدایا خیلی ممنون که منو دو زیست خلق کردی فقط لطفا امکاناتشم در همه موقعیتی فراهم کن! الان حس یه پنگوئن و دارم که از قطب اوردنش تو یه باغ وحش تو شهر و یه قالب یخ بهش دادن که گهگاهی روش بشینه!

پارسال شاگرد داشتم و به هوای اون میرفتم بعد افطار ولی امسال هیچ خبری نیست

نمیدونم چرا این یاکریمه نمیاد رو تخماش بشینه!! اگه نشینه که جوجه نمیشن! شاید این طفلیا ناخواسته بودن :/ شایدم خیلی مستقلن همینجوری در میان از تخم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۱
سپیدار
يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ب.ظ

خوش خبری

بازم ماه رمضون و ماه عسل و احسان ذلیل مرده 

یکی از مهمونای دیشبشون ازونا بود ک پارسال اومده بود و 10سال خواستگاری میرفته بعش جواب نمیداون و پارسال تو برنامه زنده علیخانی به خانومه زنگ زد و ... حالا به صورت مزدوج اومده بودن.. خانومه چقدم خوشگل و خوش تیپ بود چقدم محجوب بود تمام مدت سرش پایین بود طوری که بزحمت رنگ چشماش دیده شد! والا منم بودم دست بردار نبودم 

بگذریم 

من دوباره خاله شدم اونم دوقلو!

مستاجرمون امروز صبح هیجان زدم کرد

دیشب دیدم یهو بلند شد رفت رو لامپ نشستااااا مشکوک شدن بهش شبم تا دیر وقت تو لونش بود برای اولین بار

البته نه که سن و سالش کمه و هنوز کوچیکه شک داشتم ولی خب فاصله سنیش با بچه هاش کم میشه

اینم عکس از خونه مستاجرمون و اون دوتا تخم کوچولو و سفید

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۱
سپیدار
شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۷ ب.ظ

ماه بهشت

ماه رمضان بهترین فرصت برای مطالعه است

هم برای امثال من که اینماه بیکار میشن هم کسایی که کم کار میشن و در عین حال وقت اضافی دارن و حال انجام کارای دیگه رو ندارن

کتاب باعث میشه آدم گذر زمان و حس نکنه

الان یادم اومد چندتا فیلم هم دارم! ولی خب بازم هیچی کتاب نمیشه

خلاصه که اومدم شمارو دعوت کنم به مطالعه!


پ.ن: دوستی که گفتی تو تلگرامت پیغام بذارم، نمیدونم چرا نیستی :دی آی دیتو برام بذار 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۷
سپیدار
جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۲۳ ب.ظ

شب سراب نیارزد به بامداد خمار

کتاب و تموم کردم و ازونجا که احساس میکردم نوشته اصلا برام آشنا نیستن به این نتیجه رسیدم که شاید فقط یکی دو فصل از این کتاب و خونده بودم اون زمان! نمیدونم درست یادم نمیاد..
به نظرم از قضا خوندنش خاص دخترای همون سنین 13 تا حتی 20 ساله!
سنین سرخوشی و ندیدن واقعیات زندگی! اما برعکس اغلب مادرها از ترس اینکه دخترشون هوایی بشه یا چشم و گوشش باز بشه از خوندن چنین رمانهایی به شدت منع میکردن
و همه ی اشنباهات تربیتی و تمام گول خوردنها و ساده انگاریها از همینجا شروع میشه! همینجایی که به جای اطلاعات درست دادن به بچه ها (تو هرسنی و هر زمینه ای) تمام سعیشونو میکنن که روی قضایا سرپوش بذارن و با عتاب و خطاب رفتار کنن تا زمانی که بنا به اجبار (مثل بلوغ یا ازدواج) بچه خودش تو موقعیت قرار بگیره و کم کم بفهمه! این نقطه ی شروع فاجعه است به نظر من!! چون بچه ها به هر حال اطلاعاتی رو ب صورت پنهانی و یواسکی از اطراف کسب میکنن که متاسفانه غالبا هم غلط یا افراطین و تصورات ذهنیشون بر اساس همونها شکل میگیره و زمانی با حقیقت رو به رو میشن که دیگه کار از کار گذشته..
صرف نظر از بخشهایی که شاید اغراق بود یا شاید کمی با واقعیت فاصله داشت، این کتاب کاملا احساس یک دختر 15 ساله و رفتارهای غلط حاصل از اون و به نمایش میذاره و عواقب همین اشتباه هم دامنشو میگیره.. نشون میده بعضی اشتباهات هیچ وقت قابل جبران نیستن و به هر حال در هرسطحی از پشیمانی و بازگشت همچنان عواقبشون تا پایان عمر همراه ماست

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۳
سپیدار
پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ

در نقش ۳۰سالگی



در حین حاضر شدن به اتاق شلوغ نگاه مینداختم و فکر اینکه برگشتم مرتبش کنم.. دوباره از مامان چیزایی که باید براش میخریدمو پرسیدم و رفتم بیرون. دستکشامو از تو ماشین در آوردم و فکر میکردم به اینکه اگر چند سال پیش امکانات الانمو داشتم وضعیتم چطور بود؟
و خودم به این نتیجه رسیدم اون سنین احتمال اینکه کار دست خودم بدم زیاد بود!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰
سپیدار
چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۲۲ ب.ظ

رستاخیز خمار

دوباره روز آخر و یکماه تعطیلی!

بدم نمیومد بعد افطارا شیفت میداشتیم تجربه ی جالبیه ولی خب به دلایلی این استخر همیشه ماه رمضان برای اقایون بوده فقط..

بهدهر حال یکماه از این سردردای لعنتی ناشی از هوای گرم و آلوده به گاز کلر خلاص میشم و برای 3ماه بعدی هم چاره ای جز قهوه ندارم

گرچه که امروز ب نتیجه رسیدم اگر در و پنجره هارو باز کنیم و کمی سرد بشه خیلی بهتر ازینه که ما 4تا بعد از ساعت کاری با سردرد و حالت تهوع ازونجا خارج بشیم


کتاب "رستاخیز" نوشته ی "تولستوی" رو که 630 صفحه بود بالاخره تموم کردم

جالب بود

مربوط میشه به نظام حکومتی و اداری و دادرسی فاسد و به خصوص وضعیت نابسامان زندانها و زندانیا که البته چیزی فراتر از نابسامان باید گفت!

و داستان هم از جایی شروع میشه که پسری ثروتمند به خدمتکار پاک و ساده ی منزل عمه هاش تجاوز میکنه و بعدم برای همیشه ترکش میکنه و دختر که باردار میشه صاحبان خونه به جرم فاسد بودن بیرونش میکنن و ازونجا وضعیتش ب کلی تغییر میکنه و برای گذران زندگیش روسپیگری رو بعنوان شغل انتخاب میکنه... تا اینکه به ناحق به جرم قتل به زندان میافته و محکوم به تبعید و کار با اعمال شاقه میشه.. طی اولین جلسه ی دادگاه یکی از ناظران همون پسریه که بهش تجاوز کرده! طی اتفاقاتی دگرگون میشه و پشیمون و سعی میکنه از نفوذش استفاده کنه تا رای دادگاه باطل بشه... 

حالا یه رمان دیگه رو دارم میخونم

یادم نیست زمانی که "بامداد خمار" اومد من چند ساله بودم دقیقا اما خواهرم که این کتاب و از دختر خالم گرفته بود نمیذاشت منم بخونمش..با اینحال بیشتر از نصفشو یواشکی خوندم..چیز زیادی ازش یادم نبود جز نجاری به اسم رحیم و دختری از خانواده ی اعیان که عاشق این رحیم میشه و آخرشم پشیمون میشه.. نمیدونم چی باعث شد کتاب و دانلود کنم و شروع کنم به خوندنش.. شاید به خاطر اینکه خیلی وقته یه رمان ایرانی نخوندم


اتاقم ب شدت نامرتبه و فرصت جمع و جور کردنشو ندارم 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۲
سپیدار
چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ق.ظ

مسافر همیشگی

ما نباید یکجا نشین میشدیم! 

باید زندگی طوری بود که همه ی ما مجبور میشدیم مدام در سفر باشیم

مثلا شش ماهه اول سال یه جا و شش ماهه بعدی جای دیگه یا حتی هر سه ماه جابجا میشدیم... اینطوری دیگه به راحتی زیاده از حدمون عادت نمیکردیم و به خونه و وسایلش انس نمیگرفتیم

تو خونه هامونو پر از وسایل اضافه نمیکردیم 

خیلی از خریدهای اضافه رو انجام نمیدادیم چون موقع سفر جا ب جا کردن سخته!

راحت دل میکندیم و راحت خونه و وسایل و میبخشیدیم ب یکی دیگه و میرفتیم

و دیگه نمیتونستیم خیلی بهم فخر بفروشیم..

چقدر همه چیز فرق میکرد...

خیلی وقتا دلم میخواد جنسیتو فراموش کنم و خودم باشم راحت راحت

با آدما راحت باشم بدون شکستن حریمها و بدون نگرانی از سوتفاهم ها

دلم میخواست بعنوان یک انسان .. یک فرد موفق و محترم دیده بشم نه بعنوان یک زن! که با ظاهرش تحسین یا قضاوت میشه.. دلم نمیخواد هر حرفی میزنم یا هرکاری میکنم توجهات بهم جلب بشه و تصور خود نمایی بشه.. حوصله ی طنازی و جلوه گری ندارم فکر میکنم این کارا مال سنین 14-15 سالگیه تا نهایتا 20 نه بیشتر... بعد ازون هرکسی باید خودش باشه..

ولی حیف که همیشه تر و خشک با هم میسوزن.. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۷
سپیدار
سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ب.ظ

قرقی و معاینات پزشکی

صبح مثل شهروندان نمونه با پدر جان رفتیم معاینه فنی

یه عالم به قرقی بیچاره من گیر دادن نامردا :/ 

آخه قرقی من چه هیزم تری به شماها فروخته که بهش برگه معاینه فنی نمیدین؟!

پارسالم همینجوری بود دیگه برگه ام گرفت -_-

از آنجا که طرقبه (بیرون شهر) رفتیم ددی جلو بود و من پشت سرش

رسیدیم بهم گفت دیدی اون پژویه میخواست هی ازت سبقت بگیره و.....!!!؟؟؟

ددی جان متوجه موضوع شده بود و یکم پیچیده بود جلوش و حالشو گرفته بود 

من متوجه این قسمت که یکم قاطی پاتی شد شدم ولی متوجه داستان قبلش نه

عاشق خودمم که اصلا تو خط نیستم خخخ 

برگشتنیم حواسم پرت شد یهو دیدم دارم اشتباه میرم خداروشکر زود فهمیدم و برگشتم

آقا من معاینه فنی قرقیمو میخوام

چرا مارو به حال خودمون نمیذارین؟!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۲
سپیدار