خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۵۸ ب.ظ

مهم های بی اهمیت

قبلا به این موضوع فکر کرده بودم که چشمای قشنگی داره و گاهی حس میکردم یه چیز خاصی تو نگاهش هست که انگار خودش متوجه این موضوع هست و میخواد ب زبون بیارین!!
امروز این فکر و قویا از چشماش خوندم و بعد یکی از بچه ها بهم گفت برای اینکه تشویقش کنه به رژیم و لاغری بهش گفته چشمای تو از همه بچه ها قشنگتره و ... حیفه به اندامت نرسی!!!
حالا امیدوارم این تشویق نتیجه عکس نده و هدف عوض نشه

شاگردم که گفتم با دیدن عکسم زنگ زد حالمو بپرسه یادتونه؟ برام یه کتابم هدیه گرفته بود و خلاصه خیلی احوالپرسم بود و من همیشه یه حس بینابینی بهش داشتم ... تا اینکه دو هفته پیش بقدری اعصابمو خورد کرد که در نهایت تو تلفن و اس ام اس و تلگرام کلا بلاکش کردم!!
موضوع هم این بود که راجع به موضوعی که در موردش اطلاعات درستی نداشت دچار سوء تفاهم شده بود و میخواست منو براه راست هدایت کنه منم هرچی میگفتم اصلا نمیفهمید چی میگم و در نهایتا کارو یکسره کردم!! اینجاست که میگن از محبت بیش از حد آدما باید ترسید! یه جایی میترکوننتون

و امااااا این استاد خطمون نمیدونم فازش چیه!! البته فازو میشه فهمید منتهی نمیشه باهاش کنار اومد! که چرا یه چنین کسی که میدونه شاگرداش تلفنشو دارن تلگرامشم قطعا دارن! و به هر حال فرد شناخته شده ایه باید عکسای ۱۸+ بذاره؟؟؟ از وقتی دو سه بار عکساشو اون مدلی گذاشته دیگه رغبت نمیکنم برم پیشش. فکر میکنم آدم اگر حتی اونقدر هم شخصبت رشد یافته ای نداشته باشه باز برای حفظ پرستیژش لازمه بعضی کارارو انجام نده و بعضی افکار درونیشو به سایرین نشون نده!! 

داریم برنامه میریزیم با بر و بچ بریم دو سه روزی شمال. چقد خوش بگذره! فعلا اوکی اولیه از والدین اخذ شده.. میبینین تروخدا؟؟ دهه هفتاد و هشتادیا میرن دست جمعی سفرای خارج کشور اجازه ام نمیدونن چیه اصلا حالا ما برا یه شمال معمولی و سالم چقد شادیم

هرچی زمان بیشتر میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که ازدواج از طریق صد درصد سنتی و معرفی و خواستگاری معمولی احمقانه ترین روش ممکنه!! مخصوصا تو رنج سنی خودم. ب نظرم پسری که به ۳۶ - ۷ برسه و مادر و خواهر و کس و کارشو بفرسته براش دختر پیدا کنن موجود بی عرضیه که هنوز لایق داشتن یه زندگی مستقل نیست! 
والسلام
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۸
سپیدار
شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۰۱ ق.ظ

عرفان فوق مدرن

تازه دارم میفهمم برای پول درآوردن لازم نیست چهار نعل بدویم ( بلا نسبت شما البته )

برای خوش بودن و لذت بردن از زندگیم لازم نیست بلیط بخت آزمایی برنده بشیم و خلاصه کلا لازم نیست خودمونو به آب و آتیش بزنیم برای زندگی!

برای هیچ چیش!!

نه پولش نه کارش نه خوشیش نه اون نیمه ی ذلیل مرده ی گم شدش و نه هیچ کوفت و زهرمار دیگش

فقط کافیه ریلکس باشیم و مطمئن باشیم همه اینا خیییییلی راحت بدستمون میرسن! اونم ازون بالا نه این پایین!!

ما خدایی داریم که هیچ قدرتی بالاتر ازون وجود نداره و این خدا از روح خودش در همه ما دمیده! و میگه از تو حرکت از من برکت

هیچ جا هم نگفته از تو خرحمالی(بازم بلانسبت شما) در حدی که جونت در بیاد و شب و روز و تفریح و استراحت و فراموش کنی منم اخرش دوقرون بندازم تو کاست!!!

این پستم خیلی عرفانیه دوباره بخونش!

جهت دریافت آموزشهای کاملتر پی وی در خدمتیم

D:

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۱
سپیدار
يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۵۴ ب.ظ

سالی که دارد میگذرد

پنجشنبه از باشگاه ک برگشتم سریع وسایلمو انداختم تو ماشین که برم استخر ب کلاسم برسم..تا سر خیابون رفتم درست کار نمیکرد بعدم خاموش کرد.. زنگ زدم ب ددی و درخواست نمودم منو برسونه که حسابی دیرم شده بود.. سریعا ماشینو برگردوندم ب پارکینگ

عصر همون روز بردم نشونش بدم ولی انگار هیچی نبود!! تعمیرکار سوار شد دور زد گفت موتورش عالیه هیچ مشکلیم نداره!! خیلی برام عجیب بود

همون روز یکی از همکارا با عجله در ماشینشو باز میکنه صاف میزنه تو چشم خودش اونم چشمی که قبلا آسیب دیده بود!! خلاصه بیمارستان و یک هفته مرخصی اجباری و حتی تاکید کردن بلند حرف نزن و تند راه نرو و کلا هیچ کاری نکن!!

و دیروز عصر خبر رسید سه تا از همکارام تو همین استخر دومی تصادف کردن و بیمارستانن..یکیشون سرش بخیه خورده و یکیشونم نمیدونم دقیقا چه آسیبی دیده و یکیشونم دچار شکستگی لگن و پا از چند قسمت شده!!!! 

خلاصه خدارو شکر کردم که صبح نتونستم با ماشین خودم برم شاید اتفاقی منتظرم بوده و خدا دفعش کرده از سرم

امروز صبحم خبر فوت پدر یکی از همکارا حسابی تکمیل کننده بود..پدرش شیمیایی بود و بقدری زجر میکشید که برای اروم کردن دردش تنها راه حل مواد مخدر بود و امروز بعد از زجری که خودش بیشتر از همه و اطرافیان هم متقابلا متحمل شدن ازین دنیا خلاص شد

یه دوستیم دارم که از راهنمایی باهم همکلاس و دوست بودیم..یه دونه برادر داشت کلا و سه سال پیش اطلاعیه فوت برادرشو رو در خونه شون و مسجد محل دیدم ولی هیچ وقت جرئت نکردم بپرسم چی شد؟؟ امروز پرسیدم.. یه تصادف خیلی وحستناک که از 5 نفر تو ماشین فقط همین یه نفر فوت میکنه... لازم نیست بگم بر اثر از دست دادن یه پسر خوب و خوشتیپ و ورزشکار حرفه ای و با اخلاق این خانواده که حالا شدن 3 نفر چقدر پیر و شکسته و داغون شدن بخصوص که از همون موقع ها یادمه این خانواده روابط عاطفی خاص و مستحکمی با هم داشتن .ازون برادرا که حقیقا همیشه پشتیبان و همراه و دوستته.. 

با شنیدن و دیدن همه ی اینا طی همین دو سه روز انگار یهو بشدت از درون خالی شدم

امسالم عجب سالی بود..


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۵۴
سپیدار
شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ب.ظ

معرفت

صبح تو فاصله ای که رفتم مسواک بزنم و بیام دیدم میس کال دارم

باز کردم نگاه کردم خانوم ق ! داشتم فکر میکردم این شناگر ۶۹ ساله ی عزیز من که الانم تهرانه سر صبح با من چکار داشته؟!

پیغام تلگراممو باز کردم دیدم نوشته : سلام وقتتون بخیر وخوشی خانم ع عکس پروفایلتون رودیدم دلم بازشد زنگ زدم که صدای گرمتون را بشنوم ولی جواب ندادید موفق ومؤید باشید

(عکس خودمو گذاشتم که شاگردام و مشتریا بشناسن) 

بلافاصله زنگ زدم بهش ولی قطع کرد و خودش دوباره گرفت... بعضی وقتا آدم تو مهربونی یه عده حقیقتا غرق میشه


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۷
سپیدار