خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۱۸ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۴ ب.ظ

نذر سکوت

گاهی وقتا اتفاقات و آدمای اطرافت وادارت میکنن سکوت کنی!!

چیزایی میبینی و میشنوی که هیچ حرفی نداری در مقابلشون 

منهم الان مدتیه به همین سکوت مبتلا شدم سکوتی که حتی شبها نمیذاره بخوابم

ناراحت و مریض و خسته نیستم فقط نطقم کور شده و اینکه خودمم نمیدونم دقیقا چمه؟!

شما اما دعا کنید

اول برای همه ی مرضا..و همه گرفتارا و بعد برای خودتون.. دعا کنید خوبی های وجودتون بزرگتر و بیشتر بشن و بدیهاش محو و نابود

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۴
سپیدار
چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ق.ظ

به "سر" رسید...






۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۴
سپیدار
جمعه, ۱۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۹ ب.ظ

کودکی های یک سیاه پوش

بچه که بودم همیشه دلم میخواست وقتی محرم میریم مسجد من جزو کسایی باشم که کمک میکنن! نه به خاطر ثواب و این حرفا که اون زمان چندان معنیشو نمیدونستم یا اهمیتشو درک نمیکردم.فقط فکر میکردم خیلی مهم و بزرگ جلوه میکنم

همیشه منتظر بودم کسی بهم بگه به کمکت نیاز داریم و پاشم مثلا کتاب دعاهارو پخش کنم یا قند چایی رو تعارف کنم یا آب ببرم... به هر حال بنا به شرایط هیچ وقت این اتفاق نیافتاد و من همیشه مثل یک دختر خوب کنار مامانم میشستم و تمام مدتم به چیزایی که گفتم فکر میکردم

وقتی چراغا خاموش میشدن بدترین زمان ممکن بود چون میدونستم تا مدتی طولانی توی این خاموشی گریه و شیون و بعضا جیغهای بنفش جریان داره که هم برام ترسناک بود و هم خسته کننده و هم تحمل دیدن گریه ی مادرمو نداشتم و توی دلم مدام اون آدمی که اشک مامانمو در آورده نفرین میکردم!

مراسمات هم که طولانی بود و نیم ساعتش فقط چراغ خاموش برگزار میشد و منم به طبع کم سن و سال بودنم خسته میشدم اما باید تمام مدت مینشستم و اجازه ی دراز کشیدن و خوابیدن و شکایت از طولانی بودنشو نداشتم

بعلاوه باید طوری برنامه ریزی میکردم که در طول مدت مراسم بهیچ وجه نیاز به سرویس پیدا نکنم!!

یادمه یکبار جایی بودیم ک به شدت هم شلوغ بود و ما هم انتهای مجلس بودیم و من به شدت دچار معضل شدم..اولش بهم گفتن شلوغه تحمل کن تا تموم بشه ولی نه تموم میشد و نه جایی باز میشد برای رفتن..به هر حال چراق قرمز شد و آلارم دادم که اگر نریم ممکنه بندازنمون بیرون!! طفلی مامان به سختی فراوون منو از تو جمعیت رد کرد و بالاخره رفتیم بیرون و میدونستیمم که دیگه برگشتی به داخل اون خیمه ممکن نخواهد بود با اون جمعیتی که بیرون بودن!

بدتر ازون اینکه هیچ سرویس عمومی اون نزدیک نبود و مامان ناچارا در یکی از خونه های نزدیک و زد تا منو نجات بده از وضعیتی که مثل مار زده ها به خودم میپیچیدم

بالاخره راحت شدم!! اما دیگه نتونستیم برگردیم داخل و به جاش به خونه ای پناه بردیم ک درش باز بود و ظرفهای غذا و پذیرایی مراسم و اونجا میشستن..

بعد از اتمام مراسم با سختی زیاد بقیه خانواده و دوستات و پیدا کردیم و بهشون پیوستیم و شاممونم دادن خوردیم اما من بیچاره که نمیدونم 7یا8ساله بودم شاید چقدر شماتت شدم!!!

القصه اینکه الان شرایط بهتر شده ولی خوبه که پدر و مادرا حواسشون به احساسات و ادراکات و شرایط جسمی بچه هاشونم باشه اینجور مراسم و باعث نشدن بچه عمری نگران شرکت در این جو و داشته باشه

با همه ی اینا دلم میخواد زمانی از اینهمه زندگی صرفا مادیم فاصله میگرفتم و درگیر اینجور مراسمات و برنامه ها میشدم تا کمی خستگی روحیم از بین بره

اگر پسر بودم حتما میرفتم تو این تکیه های بین راه که به زوارا خدمات میدن یا جاهایی ک غذا درست میکنن برای نذری

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۹
سپیدار
پنجشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۷ ب.ظ

اون روی خود من

از 20 دقیقه به 7 بیدارم..پیاده روی و بعدم خونه تو غار تنهایی نشستم و از ساعت 10تا 1:30 مشغول دوختن یک دست لباس علی اصغر بر جوجه شهاب شدم که فردا قراره بره حرم

شاگردم سرما خورده..میخواست نیاد اما گفتم هر طور شده بیاد تا تموم شه دیگه این دو جلسه

امروز بیشتر کار کرد ولی اومدنی نیم ساعت دیر اومد و نیم ساعتم زودتر گفت تعطیل کنیم

وقتی رفتم سمت ماشینم دیدم یه پژو با فاصله دو وجب زده جلو ماشین من.ماشینمم تو سراشیبی بود 

اولش خواستم دنده عقب برم و رد شم اما نشد..3بار امتحان کردم اما هر بار نزدیکتر میشد

یه یارویی جلو در سوپری وایساده بود و نگاه میکرد

پیاده شدم گفتم نمیدونین ماشین مال کیه؟

گفت مال منه.بلد نیستی رانندگی کنی چرا ماشین سوار میشی و کلی دری وری بارم کرد..گفتم شما ک بلدی بیا ماشینتو بردار خب اینجا سراشیبیه ...خلاصه خیلی عوضی و بیشعور بود کلی چرت و پرت گفت و یه صحنه ام لج کرد ک بر نمیدارم .... اینقدرم وحشی بود و بد حرف میزد ترسیدم دیگه جوابشو بدم... بالاخره با کلی زر زر گاریشو برد عقب 

خیلی عصبیم کرد مردک روانی تا جایی که از اونجا تا خونه تو ذهنم باهاش دعوا میکردم و بعدشم گفتم ای خنگ! شماره ماشینشو بر میداشتی و میگفتی الان زنگ میزنم بیان ب جرم مزاحمت جمت کنن مرتیکه زودتر گورشو گم میکرد..منتهی اون لحظه اصلا ب ذهنم نرسید

چرا اینقدر بعضیا عقده ای و روانین نمیدونم

مرتیکه مریض عمدا ماشینشو چفت کرده بود 

ازش نمیگذرم و مطمئنم پاشو میخوره به زودی!

لعنت به هرچی آدم مریض و عوضیه

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۴:۴۷
سپیدار
چهارشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۲ ب.ظ

خانم معلم و برنامه های آتی

اون مسابقه ک حرفش بود منحل اعلام شد ب سلامتی!

در واقع مارو نمیبرن ماهم تصمیم گرفتیم 3تایی با هزینه خودمون بریم اونجا برا خودمون بچرخیم و خوش باشیم..که مدیر پیشنهاد بهتری داد! گفت مسافرت میخواین برین اصفهان؟؟ بیاین با خودم بریم کیش!! و ما بسی کیفور شدیممم..حالا تا اون موقع هزار اتفاق میافته باز


محرم و دوست دارم گرچه ک از روز اولش ب شدت درگیر بودم ولی بعضی جاها که میری یادت میره محرمه مث همین استخر دومی ک شاگردمو میبرم.. خیلیم استخر بی نظم و کی به کیه من بیشتر از اونا حرص میخورم!


دیروز اعلام شد آمزمون استخدامی آموزش و پرورش...میگن شرکت کن اما به دلایلی چندان تمایلی ب جذب شدن اونجا ندارم (نه که منتظرن من برم!!) اول اینکه هرکیو تو این کار تو یک ساله اخیر دیدم پشیمون بوده و ب شدت مینالیده

دوم اینکه این سیستم آموزشی رو اصلا قبول ندارم و اینجا هم جایی نیست که بتونی خلاقیت خودتو تو کار اینچنینی نشون بدی

سوم اینکه من دلم میخواد کارم با شرایط همین کار فعلیم باشه.یعنی تا هر وقت دلم خواست کار کنم و هر موقع به هر دلیلی خواستم بذارمش کنار و دوباره هر زمان شرایط جور بود برم سراغش..میگن کارت عاقبت نداره! چون بیمه درست حسابی نداره..محیطش آلوده اس..کلر هم که جزو کشنده هاست!! درآمد آنچنانی و ثابتیم نداره و کلا هم قرار دادیه ضمن اینکه همیشه حقوق زیر اشل میدن

اما چیزی ک برای من مهمه صرفا داشتن کار و درآمد نیست بلکه ورزش و تفریح اونم تو رشته ایه که خیلی دوسش دارم

و کلا ضرورتی برای کار کردن برای کسب درآمد بعنوان یه خانوم نمیبینم و اگه زمانیم نیاز ب کار و درآمد باشه خدارو شکر هنرای دیگه هم دارم

جالبه که آدما همه چیز و یه جور و در یک سطح میسنجن و وقتی با اونا جور درنیومدی بهت برچسب میزنن

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۲
سپیدار
سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۰۵ ب.ظ

در کش و قوس پاییز

دومین روز پیاده روی.. نیم ساعت رفتیم عقب تر

امروز فهمیدیم تو محاسباتمون اشتباه کردیم و هر دور پارک 35 دقیقه طول میکشه نه 20 دقیقه!

بعدشم قرقی جان و باتفاق آقای پدر بردیم جهت 2-3تا گندی ک تعمیرگاه قبلی رو ماشین زده بود و ی مورد دیگه..خیلی معطل شدیم اما به هر حال اونی ک میخواستم شد اصلا بردن اون دو جای قبلیم اشتباه محض بود ولی دیگه تجربه شد..

شاگرد ....ام (فوش) دیشب میگه 4جلسه ی باقی باشه آذر ب بعد ک سرم خلوت میشه و بعدم کلا میخوام ادامه بدم..میخواستم خودمو بزنم ولی خب خود زنی فایده نداشت! گفتم بیخود امروز و 5شنبه رو میای دو شیفت میمونی هردومون راحت میشیم

در نتیجه امروز از 4 تا 7:30 در خدمت ایشونم بلکه طلسم این 10 جلسه ی لعنتی که 2ماه طول کشید بشکنه

تعمیرکار داشت رو ماشین کار میکرد دیدم از ماشین اون طرف خیابون صدای موزیک میاد!! مثل ی موزیک شاد بود با ریتم نیمه عربی..با خودم فک میکردم محرم شده دیگه لااقل صداشو بلند نکنه که! یهو دیدم توش میگه سین سین سین....و فهمیدم بعله این مداحیه نه ترانه :|

هوا ب شدت گرفته است و الانم داره نرم نرم میباره

از فردا قراره تمرین کنیم تا آذر ک اون موقع بریم مسابقه تو اصفهان من هیچ وقت نمیرفتم حتی مشهدم ک بود شرکت نمیکردم اما دیدم اصفهان با دوستا خوش میگذره :پی

بعدشم ی سر بریم شمال حال میده

البته ی نفر گفت بریم قشم خرید و دو نفرم گفتن تهران ولی من رای دوتاشونو زدم ..خرید چیه آخه ادم وقتشو دائم تو بازارا تلف کنه و اخرشم خسته و کوفته!؟ دلم میخواد ی جا بریم ک فقط خوش باشیم حتی شده 2روز!

و نکته آخر اینکه هرکاری میکنی حست ب بعضی آدما خوب بشه باز میبینی همون خباثت تو وجودشون هست همچنان و هر موقعیتی به شکلی نشونش میدن

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۴:۰۵
سپیدار
يكشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۳۶ ب.ظ

طلوع پاییز

راه رفتن تو سرمای کم جون پاییز و زیر آفتاب نه چندان گرمش حقیقتا لذت بخشه

برای من لذتبخش ترین خورشید، خورشید اوایل تا اواسط پاییزه

زمانی که هنوز میشه با یه مانتو و یه تی شرت و بعدش کم کم یه ژاکت بافت یا سوئی شرت بیرون رفت

هوا بالاخره سرد شد

یه پنجره رو خودم بسته بودم و پنجره ی دوم و مامان جان با گفتن این که " تو عقلت نمیرسه هوا سرده!! " لطف کردن و بستن!

و البته سایه بونی که تابستون اتاقم و از گرمای کشنده نجات داد حالا مانع تابیدن خورشید تو اتاقمه و اتاقم سردتر از حالت عادی در سالهای قبله

یاکریما همچنان هر از گاهی در حالت پف کرده میشینین لبه ی اون سبد گوشه ی دیوار و همون صدای معروف و با تن ضعیف تری تولید میکنن

و امروز اولین روز پیاده روی

ساعت 7:13دقیقه همدیگه رو دیدیم و تا ساعت 11 ادامه داشت!

تو پارک همه ی ساعتا ورزکار دیده میشه و البته تو ساعات اول صبح بیشتر و غلیظ تر

و ورزشکارای نمایشیم که تا دلتون بخواد! بعضیا یه طوری راه میرفتن یا مثلا میدویدن که ما ناخودآگاه نگاهمون روشون زوم میشد!

البته من که عینک داشتم اما دوست جان خیلی تابلو میشد تا جایی که بعضیا خنده شون میگرفت خودشون و انگار متوجه عجیب بودنشون میشدن!

خلاصه کهههههه...

نمیدونم حال و هوای پاییز پارک باعثش شد یا بهانه لازم بود..بعد از دو دور پیاده روی دورتادور پارک که هر کدوم 20دقیقه طول کشید نشستیم کمی استراحت کنیم و صحبت و رفتیم به روزایی که هم شیرین بود و هم تلخ

یادآوری و بازگو کردنشون یه جاهایی برای خودمم شیرین بود به خصوص که آدم وقتی بعدها یه ماجرا رو بررسی میکنه نقاط ضعف و قوت خودشم بهتر میبینه و تحلیل میکنه..اینکه کجاها و به چه شکل و شدت و ضعفی دچار اشتباه شده

اتفاقاتی که باعث بالا رفتن تجربم شدن هرچند به قیمتی زیاد!! اما پشیمون نیستم!

پشیمون از اینم که بیشتر میتونم تو زندگیم خطر کنم و کمتر بترسم و اگه اینکارو کرده بودم خیلی از اتفاقات بعدی هم نمیافتاد یا لااقل عاقلانه تر مدیریت میشد

امروز یاد خیلی چیزا و خیلی آدما برام زنده شد..از دوستای دوران دبیرستان و شیطنتهای شیرین اون دوران تا دانشگاه و تموم شدنش و بیرون اومدن از حال و هوای اون روزها

از اتفاقات تلخ و تنهاییاشو و یه سقوط یا شایدم یه انفجار! و در ادامش تغییر یه مسیر دراز..

اونم گفت از بعضی اتفاقا و چقدر یادآوریش براش شیرین بود..عشقی که چند سال طول کشید و آخرش نرسیدن بود.. و چقدر این حسای دوست داشتن اون زمان واقعی تر بودن تا الان!!

حالا هر دوشون متاهل شدن و زندگی خودشونو دارن اما اون روزای شیرین هیچ وقت فراموش نمیشن گرچه که به طور منطقی باهاش کنار اومدن

امروز یه روز پاییزی خیلی خوب بود (البته تا قبل از رسیدنم به خونه)


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۶
سپیدار
شنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۳ ب.ظ

لطفا خجالت نکشید

وقتایی ک خلوته در حین دیدبانی دادن ورزش میکنم

البته ورزشهای ایستاده که بتونم اطراف و خوب نگاه کنم

همکارام خجالت میکشن جلوی مشتریا ورزش کنن چون نگاه میکنن ولی من اهمیتی نمیدم

اونا ب هر حال اظهار نظرشونو ارائه میدن..

یه همکار چاقیم داریم ک طفلی افسرده ام شده ب خاطر چاقیش..بارها بهش گفتم ورزش کن کنار آب ک گفت روم نمیشه..بالاخره در مورد نحوه و زمان و میزان غذا خوردنش باهاش صحبت کردم و قانعش کردم ک از این فرصت استفاده کنه برای ورزش

اولش فقط حلقه کمر استفاده میکرد..اوایل سختش بود ولی الان دیگه راحت تر میزنه.. بعد گفتم قبل شروع شیفت ورزشمونو شروع کنیم ک یکم گرم کنیم تا مشتریا بیان...روز اول واقعا خنده دار بود..حرکاتو نصفه نیمه و ب سختی انجام میداد..و الام دیگه بدون خجالت سر شیفت ورزش میکنه با من و البته منم جانفشانی میکنم و بیشتر از قبل ورزش میکنم ب خاطر اون

امروز گفت 2 کیلو لاغر شده تو این 3-4 روز!

در گام بعدی جانفشانی هم تصمیم گرفتیم روزای فرد ساعت 6:30 صبح پارک باشیم و پیاده روی کنیم 1 ساعت و ماشین هم نبریم!

حالا از فردا این برنامه شروع میشه رسما ولی تا کی ادامه داره خدا میدونه

بزرگترین مزیتش زود بیدار شدن و استفاده از وقته

 

پ.ن1: صبح نمیدونم دقیقا ب چه دلیلی فشارم افتاد البته ن خیلی زیاد.در حد 8.5 - 9 سردرد بدی داشتم و همکارم اومد فشارمو گرفت ضمن اینکه گفتن دیگه مردنی شدی و اموالمو بین خودشون تقسیم میکردن یه عده ام وایساده بودن ک فشارشون گرفته بشه!! 


پ.ن: بعضی خوابا اینقدر شیرین و دلچسبن که دلت میخواد بیدار شدی بگی خدایا این آپشن و لطفا اضافه کن تو واقعیت ..

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۳
سپیدار
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ب.ظ

بی زبون

زیارت نامه رو خوندم نشستم کتاب چند دقیقه ای بسته بود و تو فکر بودم ک چند تا خانوم توجهمو جلب کردن

یه خانم عرب و 2تا خانم ترک و یه خانم فارس زبان ک مال یکی از شهرستانای اطراف مشهد بود سعی داشتن باهم ارتباط برقرار کنن!

یکی از خانمای ترک در کیف دستی خانم عرب و باز کرد و گوشیشو درآورد داد به فارسه و اونم یه چیزی تو گوشیش وارد کرد! نفهمیدم چی بود!!

جال بود اون خانما فکر میکردن اگه کلمات فارسی رو جداگانه بگن طرف متوجه میشه -_-

صحنه یکم خنده دار بود

در نهایت یه خانم همشهری ما رسید و با اون خانمه عربی صحبت کرد و بعدش خانمه رفت و این همشهریمون جاش نشست! :/

به این نتیجه اخلاقی رسیدم که باید 3تا زبون و خوب بلد باشم! ترکی عربی و انگلیسی

ترکی و تا حدی بلدم ولی کمه اصلا مایه خجالته بعد اینهمه سال

انگلیسی در حدی ک تو مدرسه خوندم و یه ذره یادمه ولی دانشگاهم ک تموم شد اونم بوسیدم گذاشتم کنار 

ولی عربی دیگه از زمان کنکور ب این طرف هیییچیش نمونده

خلاصه ک هر موقع میرم حرم با این چالش رو برو میشم و جو میگیرتم ک برم یاد بگیرم ولی باز یادم میره و .....

نمیدونم چرا تا کلاس نری خودت هیچ کاری شرو نمیکنی انگار ارزش پول بیشتر از زمانه

آخرشششش به 3نفر مسلط به این 3 زبان نیازمندیم که زکات دانششونو بپردازن

به جاش بهشون خیاطی و شنا از راه دور یاد میدم :پی


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۶
سپیدار
چهارشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۰ ب.ظ

صبحی که شروع شد

یک روز صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی دنیایت عوض شده
همه چیز یک جور عجیبی تغییر کرده است
کم کم میفهمی بعضی حس هایت از کار افتاده اند
بعضی چیزها را نمیبینی
و بعضی حرفها را نمیشنوی
نمیدانی خوشحالی یا غمگین؟!
از یک روزی به بعد دیگر منتظر هیچ چیز و هیچ کسی نیستی
بعد از طوفان و زلزله ای که پشت سر گذاشتی حالا از کوچکترین جریان هوا و یا لرزش ساقه های گلهای حیاط هم هراس داری
خودت ماندی و خودت! 
در خانه ات را میبندی
دور خودت حصار میکشی 
و زندگیت از همین نقطه دوباره آغاز میشود
از یک تن خسته
اولش با درد شروع میشود..تلخ است و سخت اما توی سرازیری که افتادی همه چیز عادی میشود..
و تو از آن روز صاحب دنیای جدید خودت شدی
بگذار آدمها همچون همیشه قضاوتت کنند 
مهم نیست
آدمها کارشان همین است
همین که هرگز نفهمند کجای این زمان خاکی دنیا روی سرت آوار شد و چند خنجر از پشتت بیرون کشیدی تا دوباره بلند شوی!
اما همچنان متهم ردیف اولشان باشی
سرانجام یک روز صبح میبینی زیادی بزرگ شدی
و زیادی عاقل! 
و چه بهای سنگینی دارد ..
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۰
سپیدار
سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ب.ظ

مهمان مسافر

یکی از دوستان که چند سالیه انگلیس زندگی میکنه باتفاق همسرش چند روزیه یه سفر اومده ایران

از دیدن تیپ خانوما شوکه شده بود!! همینطور از تربیت بچه ها و کلا فرهنگی که غالب شده تو جامعه

این خانوم اصلا مذهبی نیست و جزو اقلیتهای مذهبی هستن..اینجام ک بودن مهمونیاشون مختلط بود و دست دادن با آقایون و نداشتن روسری امری عادی بود بینشون اما حقیقتا خیلی با شخصیت بودن!

در طول مدت دانشگاه و قبل و بعدی ک اینجا بودن من ندیدم مقنعش فرق سرش باشه یا آرایش تند یا حتی کمی تابلو داشته باشه موهاشو زرد و سرخ کنه یا مانتوهای کوتاه و تنگ و آستین کوتاه بپوشه و ..... فوق العاده تیپ معمولی و نسبتا ساده ای داشت البته مرتب و شیک!!

وقتیم رفت هیچ تغییری نکرد..تو عکسای فیسبوک و بعدها اینستا ک میذاشت با لباس آستین حلقه یا دامن زیر زانو عکس داشت اما همونجوری ساده! و عکسا هم نه برای نشون دادن خودشون و ژستای تکراری و عکسای 3رخ و لبخندای مد روز! تمام عکسها کاملا عادی و تو موقعیتها و حالتای طبیعی! 

اما از چیزایی ک اینجا دید حسابی جا خورد! میگفت چرا اینجا همه دخترا و خانوما شکل همن؟؟؟ چرا اینقد ب تربیت بچه ها بی توجهن؟؟ میترسم بقیه حرفاشم بگم و برای بعضیا سوء تفاهم بشه و بدشون بیاد...

میگفت اونجا ایرانیارو به سه نشونه میشناسن و بابت اون مسائلم خیلی مسخره شون میکنن!! دماغ عملی ، آرایش زیاد ، کلیپس بزرگ!!!!!!!!! این آخری دیگه خیلی محشره واقعا!!!

میگفت مردم اینجا تحت تاثیر فیلما و برنامه های ماهواره ای قرار میگیرن و فکر میکنن اونجا همه ی آدما همه جا اونجوربن ک تو فیلم میبینن در صورتی ک اونجا همه جا مقررات خاص خودشو داره حتی در زمینه ی پوشش و لباس به خصوص تو دانشگاه و مدرسه

ازش پرسیدن الان اونجا چه مدلی مده؟ لباس..مو..آرایش..گفت هرکی هر مدلی میخواد میپوشه و همین مده!! اصلا کسی اینقدر توجه به مد نداره که ببینی یه چیزی تن همه هست و همه شبیه همن! یه چیز دیگم ک خیلی جالب بود گفت اونجا خانوما اصلا دنبال رشته های فنی و کارای مردونه نمیرن!! و اصلا اگر خانمی یه رشته فنی مثل مهندسی و معماری و اینجور چیزا بخونه خیلی غیر عادی و عجیبه!! خانمها وارد مشاغل و کارهای مناسب خودشون میشن و خیلی ک بخوان ازون حوزه خارج بشن مدیریت رو انتخاب میکنن

و چقد جالبه که اینجا برای اینکه نشون بدن زنها آزادی دارن و با مردها برابرن تو همه کاری وارد میشن! معدن و اتوبوس رانی و مکانیک و .....

حرفای جالب و زیادی از این دست داشت که با شنیدنشون شما فقط متاسف میشین!

متاسف از اینهمه گسستگی فرهنگی..

از اینکه دقیقا دنبال چه چیزهایی بعنوان ارزش هستیم؟؟؟؟

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۶
سپیدار
دوشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۲۲ ب.ظ

حالا چی بخرم؟؟

دوستان و اساتید فوق متخصص لطفا منو از قدرت تفکر و مشاورع و تجاربتون بهره مند کنید که خیلی اورژانسیه

برای تولد یک سالگی چه اسباب بازی مناسبه؟؟ هم دختر و هم پسر

البته یه چیزایی تو نت خوندم ولی خب باز به شما بیشتر اعتماد دارم 

با تشکر قبلی

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۲
سپیدار
يكشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ب.ظ

چاله های فکری


میگن 1تومن میگیرن ازین چاله برات میذارن

به منم دیروز پیشنهاد کردن که بهت میاد :/

والا من 1 میلیون اضافه داشته باشم چاله های زندگیمو باهاش پر میکنم نه که یه چاله ام اضافه کنم!

مردم چه دغدغه ها دارن والا

همکار مام ک در عنفوان 50سالگی تشریف بردن ساکشن و عمل و چربی کشی دوباره قراره برن!

به قول خودش در حد مرگ ورزش میکنه ولی چربیا برگشتن بازم حالا نه مث قبل ولی خب اندک اندک جمع گردد!

اصلنم در نظر نمیگیره که بالاخره اقتضای سنشم هست این بماند ماشالا دولپیم میخوره بعضی وقتا!

مثلا روزی ک عروسی یا مهموتی دعوته خووووب میخوره روز بعد رژیم ..

خلاصه هرکی ازین چاله ها داره آفرین نوش جونش ما که بخیل نیستیم

مام یه نیمچه چال تو چونه داشتیم ک دل خوشیم ازش نداشتیم و ارثیه خاندان مادری بود اونم در زمان اضافه وزنمون قابل رویت بود الان ک به حالت نرمال برگشتیم خداروشکر خیلی تو چشم نیست 

ازین چاله های دیگه ام جاش هست ولی انگار لحظه آخر یه بزرگراه روش زدن :(

و در انتها شاعر هم میفرماید که:

افتاده ام درست ته چال گونه ات / پای دلم شکست و دیگر خوب نشد (فک کنم فاتحه آخرشو خوندم چون یادم نبود :)) )

دم همون شهریار خودمون گرم که میگه:

چالی فتاده به گونت از نوشخند و دل / زان خال اگر گذشت بدان چال میبری


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۲:۰۹
سپیدار
يكشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۶ ق.ظ

دیوار جدید

بالاخره بعد از تلاش فراوان یک عدد قالب و به این شکل ویرایش نمودیم!

خیلی قشنگ شده میدونم خودم😊

هنوز ی ریزه کاریایی داره البته ک دیگه حوصلم نشد

جا داره از جناب یگانه به خاطر همراهی و مشاوره شون بسی تشکر کنم 🌹

حالا اینهمه مشقت فقط برا 3ماه!

باز 3ماه خوبه .قضیه بعضی لباساست که مثلا 1 میلیون میدی و یک شب میپوشی!

به هر حال تجربه خوبی بود راضیم از خودم 😆

سفارشات نیز پذیرفته میشوند البته با وقت قبلی و پرداخت بیعانه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۰۱:۰۶
سپیدار
جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۲ ب.ظ

به بهانه ی تو

یکی دو هفته ی اخیر به طور اتفاقی با مشکلات چند باره ی کسایی رو برو شدم که مدتهاست میشناسمشون

به آدمای اطرافم و مسائلشون ک فکر میکردم و عقب میرفتم دیدم تقریبا همه ی ما خودمون باعث ایجاد مشکلات زندگیمون هستیم.. با بی فکری..جاه طلبی.. حرص و طمع و...

اما یکیشون این وسط با بقیه متفاوت بود..یکی که نماینده ی یه گروهه

همسرش میگفت مدتهاست خونه نشینه و بیرون نمیره

توهمی شده تا جایی که فکر میکنه همه زیر نظر گرفتنش.. وقتی یکی زنگ در و میزنه فکر میکنه کسی برای کشتنش اومده..

نه درو باز میکنه نه تلفن جواب میده

 بیرون نمیره که جاسوسا نیان تو خونه...وقتیم پسرش میاد دنبالش خانومشو میذاره خونه و درا رو روش قفل میکنه!

چند باری ک بیرون رفته حالش بد شده و نقش خیابون شده

به همه مظنونه.. قرصاشو نمیخوره.. وقتی درد سراغش میاد....

این زندگی یکی ازون آدماست که اطرافیانش هر روز بارها میمیرن و زنده میشن

آدمی که فراموش شده 

کسی ک پاشو..اعصابشو..نفساشو یه جایی بین دود و غبار و خون و خاکستر جا گذاشت

وقتی برگشت گفتن بهت سهمیه میدیم پسرت بره دانشگاه..پسری ک هنوز بیکاره!!

بازنشست شد اونم خیلی زود! و دیگه برای همیشه نشست و هیچ کسیم سراغشو نگرفت..

منتظرن آخرین قطره ی زندگیشم سر بکشه بعد براش مراسم بگیرن..ازش تعریف کنن.با خانومش مصاحبه کنن..هرچند وقتی تو ی مراسم همسرشو دعوت کنن

و بعد خیلی آروم همه چیز فراموش بشه.....


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۲
سپیدار
جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ

تقسیم نا عادلانه

آدما غصه هاشونو سریع با هرکی بتونن تقسیم میکنن اما شادیهاشونو نه!!

و این باعث میشه غصه هاشون هی بیشتر و بیشتر بشه ولی شادیها نع!!

چندین سال پیش در محل کار فعلی بنده، یکی از آقایون ک اتفاقا دوست و همکار پدر هم بودن به سمت مدیریت مجموعه مشرف شدن!

(یکی از چند نفری که کاملا گند زدن و بعد مدتی کوتاه تشریفشونو بردن)

ایشون همسر گرامیشونو که هیچ تخصص و سواد و تجربه ایم در این زمینه نداشتن بعنوان مدیر شیفت خانوما به کار گرفتن!

و کلا محیط اونجا طوریه که همه ی افراد مجموعه پدرا یا مادراشون اغلب با هم همکارهای قدیمی و آشنان

القصع که این زن و شوهر مدیرررر!! یه دختری داشتن که تو عقد بود..وقتی زمان عروسیش رسید با خفن ترین ترفندها قضیه رو از تمام همکارا مخفی کردن که یه موقع کسیو نخوان دعوت کنن!!!

منتهی دیگه مدتی بعد عروسی صداش دراومد و همه فهمیدن!!

اینم بگم ک ب لحاظ مالی تمکن بالایی داشتن!

خلاصه که اصلا به روی مبارک نیاوردن که رفتن تو عروسیای بقیه اونم خانوادگی! حسابی دلی از عزا در آوردن!! 

مدتی پیش دخترشون بر اثر سرطان به رحمت خدا رفت (تقریبا 2ماه) شب به صبح نرسیده و کفن میت خشک نشده تمام عالم و آدم و با خبر کردن

و تو مراسم ختمشم همه رو به صرف نهار دعوت کرده بودن

منکه کلا از این مراسمات مرده خوری بیزارم و تا مجبور نشم نمیرم و اونجا هم نرفتم اما از رفته ها شنیدم ک خییییلی مهمون داشتن!

و هنوز ک هنوزه این رفتار آدما برام عجیبه! تا زنده ان نه از هم خبر میگیرن نه همو مهمون میکنن نه دلشون میاد یه شاخه علف!!گل ک بماند..بهم هدیه بدن اونوقت یارو میمیره از دورترین نقاط جهان براش گل میفرستن و تمام محله و دورترین فامیلارو دعوت میکنن به صرف شام!!!؟؟؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۰:۴۳
سپیدار
پنجشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۷ ب.ظ

خیانت خاکی

پیرزن همسایه که مدتی پیش فوت شد و گفتم که فقط دو روز یک پرچم سیاه جلوی در خونه بود اونم برای اطلاع رسانی فوتش! 

بچه هاش فقط یکیشون ایران بود ..یه پسر حدود 50ساله که با خودش زندگی میکرد و فکر میکنم هیچ وقتم ازدواج نکرد..

خونش برای من یه خونه ی رویایی بود...توشو هیچ وقت ندیدم اما بیرونش روی دیوارهای آجری سیاهش پر بود از پیچکهای چسبنده که تو هر فصلی یه رنگ میشدن..و الان تو این فصل باید نارنجی میشدن اما..

از دو روز بعد فوتش خونه رو گذاشتن برای فروش..و بالاخره یکی پیدا شد خونه رو که نه! زمینشو بخره... بکوبه و باز چند طبقه بره بالا

باز تا یکسال سر و صدای ساخت و ساز وقت و بی وقت..آوردن و ریختن مسالح و داد و بیداد و آواز خوندن کارگرا..گرد و خاک و در نهایت هم شریک شدن چند نفر دیگه تو حیاط خونه ی ما و حتی اگه در باز یا چراغ اتاقا روشن باشه شراکتشون تو تمام خونه ی ماست!!

و قطعا پارکینگ هم به اندازه نخواهد بود و باز ماشینایی که تو کوچه رد تنگ تر میکنن

اومدن آدمای ناشناس بیشتر... و کلی مسائل دیگه

و همه ی اینها به خاطر منفعت یه نفر و در کنارش ریزه خورای دیگه

شهرداریها به مردم خیانت میکنن

وقتی تو محله ویلایی نشین اجازه ساخت چند طبقه و حتی با گرفتن جریمه طبقات اضافی!! میدن و آزادی و آسایش و حریم خصوصی سایرین و نادیده میگیرن

وقتی ب جای کمک ب مردم برای نوسازی همون خونه های حیاط دار بهشون پیشنهاد مشارکت در ساخت میدن!

وقتی آدما به خاطر پول خودشون و تو قفس زندانی میکنن..

و این داستان همیشه ی همیشه ادامه دارد

اینجا جاییست که انگار هیچ قانونی حاکم نیست جز قوانین خود نوشته ی ثروتمندان و آقایان!!!

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۵:۲۷
سپیدار
پنجشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۴ ق.ظ

فصل پادشاهی


پاییز می آید که یک چیزهایی را بی اختیار به قلبت بریزد

چیزهایی از جنس دلتنگی 

با طعم خاطراتی مثل طعم قهوه

تلخ اما دوست داشتنی و دلچسب

پر از حس ناب 

پر از کودکی 

در کوچه پس کوچه های رسیدن به مدرسه

غروبهای نزدیک و طلوع های دور

پاییز برای من هنوز هم همان نیمکت خالی پارک میماند

همانجا که تنها پشت به خورشید مینشستم

هنوز هم روی همان نیمکت نشسته ام 

و منتظر معجزه ی پاییزم

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۵ ، ۰۹:۴۴
سپیدار