خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
دوشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۰، ۰۴:۳۸ ب.ظ

پست ثابت

شخصیت هر کدام از ما از چهار بخش تشکیل شده:

خود عمومی که هم برای خودمان و هم برای دیگران شناخته شده است.

خود کور که برای خودمان ناشناخته و برای دیگران شناخته شده است.

خود خصوصی که برای خودمان شناخته شده و برای دیگران ناشناخته است.

خود ناشناخته که هم برای خودمان و هم برای دیگران ناشناخته باقی مانده است.

معمولا خود عمومی کوچکترین قسمت از شخصیت هر کدام از ما را تشکیل می دهد

و اغلب سوء تفاهمات و مشکلات در روابط بین فردی هم به همین دلیل رخ می دهد.

راهکار برطرف کردن این مشکل هم یکی خود گشودگی (شناساندن خود به دیگران)

برای کوچک کردن خود خصوصی و دیگری گرفتن بازخورد از دیگران برای کوچک کردن خود کور است.
موافقین ۲۳ مخالفین ۳ ۱۸ مهر ۹۰ ، ۱۶:۳۸
سپیدار
يكشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۱۰ ب.ظ

ظلم پایدار

دیروز مدرسه شنا تعداد خیلی کم بود و دیگه ماها کلاس نداشتیم و اومدیم خونه
امروز صبحم اصلا دل و دماغ باشگاه و نداشتم به خصوص که بعدشم میخواستم برم استخر تمرین کنم و تا زمان حاضر شدن کلی فکر به سرم زد..یکیش این که ساعت آخر و وایسم شنا کنم حالا که کلاس ندارم!
البته یه سانس دیگم شاید فرصت کنم برا اینکار چون شاگرد خصوصیم که خانوم پیری هست احتمالا نتونه مدتی بیاد حالا دقیقا چقدرشو نمیدونم!؟
باشگاه که رفتم دیدم همچنان همون دنبل و دیمبول قبل سرجاشه. با خودم گفته بودم اگر محرمم مث قبل باشه نمیرم که رفتم دیدم به همون شادمانیه!
به مربیم گفتم تمرین دارم و خیلی خسته میشم (که این واقعیته) و تا آزمونم نمیام .آزمونمم که آخر آبانه
الان دلم میخواد صبا برم پیاده روی لااقل دو روز در هفته. هوا واقعا عالیه
بعلاوه که من یه کار تکراری رو برای مدتی طولانی نمیتونم انجام بدم و خسته میشم ازش
امروز خیلی شنا کردم و بعد از 400 متر اول سردرد شدم
الانم خیلی خستم ولی خوابم نبرد..

برای استخر و برنامه هاش خیلی تبلیغات کردم و قصد داشتم ادامه بدم ولی وقتی دیدم مدیر میفرمایند ( چرا ما خودمونو بکشیم ما که حقوقمون سرجاشه!!! " البته این مای دوم منظورش خودش بود" ) منم گفتم بی خیال..خلایق هرچه لایق..بذار تعطیل شه اصلا ساعتا کم شه به درک

بدبختی عمیق ما آدما ازونجایی شروع میشه که باورمون میشه ما خیلی خوبیم و کاری که میکنیم حتما درسته!!
هر وقت تو زندگیتون به این نقطه رسیدین مطمئن باشین با سر افتادین تو چاه ویل
دیروزم یه خانومی که فکر میکنن خیلی خوبن!! سعی داشتن بین دو نفر صلح برقرار کنن! این دو نفر یکیشون یه آدم مظلوم و بی صدا بود که حقش به شدت توسط نفر دوم (که البته نماینده ی شخص اصلی بود) خورده شده بود! یه آدم فوق العاده محتاج و در عین حال محجوب که هیچ وقت از کسی تقاضا نمیکنه حتی در مورد حق خودش! حالا به هر شکلی طرف شکایت کرده بود و در حال پیگیری قانونی حق و حقوقاتشه و طرف دوم که فوق العاده ثروتمند و خیلیم عوضی هست تا قبل از این از هیچ توهین و تحقیری فروگذار نکرد اما حالا یهو به خودش افتاده!
اصل و اساس این صلح کلا غلط و به نظر من حتی شراکت تو گناه اون آدمای ظالمه! و حالا اون خانوم خوب!! یه حدیث آورد که چقدر صلح برقرار کردن بین دو نفر ثواب داره!!!!!
خب عزیز من اون دو نفر کیا باشن؟؟؟؟ اگر این آدم مظلوم بیاد شکایتشو پس بگیره و هیچیم گیرش نیاد و باز کلیم توهین بشنوه واقعا ارزششو داره؟؟؟
فقط یه سر سوزن عقل لازمه تا آدم بفهمه هر حرفی و هر کاری یه جایگاهی داره!! چرا باید جای اینکه دست یه ستمدیده رو بگیری به زور وادارش کنی از حقش کوتاه بیاد؟؟!!!
به هر حال طرف اول که قبول نکرده بود خوشبختانه و منم بهش گفتم به هیچ عنوان کوتاه نیا! مطمئن باش به محض اینکه عقب نشینی کنی باز همون آش و همون کاسه اس
این خانوم خووب!!! همون کسیه که وقتی پسر جوون همین آدم مظلوم تو حمام زیر زمین اون آدم ظالم، به خاطر سهل انگاری و بی توجهی به مسائل ایمنی خفه شد و مرد هی گفت... قسمتش بوده!! تقدیرش بوده. کسی با اجل نمیتونه مقابله کنه.. شکایت نداره دیگه!!!
و اینجاست که باید گفت انسانها هر چقدر حماقتشون بیشتر باشه به همون میزانم خودشون و عاقل تر و با شعورتر و بهتر میدونن!!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۰
سپیدار
جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۱۹ ب.ظ

شروع پاییز



پاییز خیلی آروم آروم خودشو نشون میده ولی ما یهویی متوجهش میشیم
درست وقتی که شب قبل از خواب مجبور میشیم پنجره اتاقو کمی ببندیم
این حس خمودگی و بی حوصلگی نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره
دیروز دوباره یه مجلس ختم ..گریه های دوستم برای مامانش که کمتر از 10 روزه از دست دادش..
فردا اول محرمه..روزا کوتاه شده و شب خیلی زود شروع میشه..
امروز اشتباه کردم و صبح بعد نماز با مامان و بابا رفتم حرم و این بود که تا ظهر کلا چرتی بودم..البته از ساعتای 9:30 تا 11 تقریبا خوابیدم ولی نه خواب خوب و راحت..
از صبح مدارم در حال نشسته و درازکش فقط رمان خوندم..
حس اینکه سراغ کار دیگه ای برم واقعا نداشتم
خدارو شکر سرناجی از مرخصی اومد و از فردا اون یکی همکار جایگزین نمیاد.. خیلی حرف میزنه..هیچ وقتم سر جاش نیست و دائم در حال راه رفتن دور استخره.. حرفاش تماما حماقت محضشو به رخ مخاطب میکشه و خودش اصلا متوجه نیست که چطور خودشو در نهایت بیشعوری داره به همه معرفی میکنه!
چند روز پیش دوست جان میگفت باید کمکش کنیم خیلی ساده است آخرش یه بلایی سرش میاد..گفتم من که دیگه حوصله شو ندارم..و اینم آدمیه که تا بلایی سرش نیاد عقب نمیشینه! تازه متنبه هم نمیشه و بازم تکرار میکنه..
امروز به هیچ کاری نرسیدم...
دیروز بعد باشگاه رفتم تمرین.. دیدم خسته میشم و نمیتونم رکورد بدم..تصمیم گرفتم از سه شنبه دیگه باشگاه نرم و فقط برم استخر تمرین.. این آزمونم یه جور بی حوصله و استرسیم میکنه..فکر اینکه تو هوای سرد باید برم آزمون و استرس روز آزمونو تحمل کنم و باز بعدش اگر قبول بشم کلاس عملی و تئوری و بعدش با امتحان عملی و تئوری اونم تو فضای سرد و استرسی از همین حالا بدنم و کرخ میکنه



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۹
سپیدار
جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ب.ظ

مادام بواری

رمان " مادام بواری " ماجرای زنیه که همسر پزشک یک دهکده است و شوهرش که البته قبل از این زن بداخلاق و زشتی داشته و زنش مرده اونقدری که تصورشو داست ادم گرم و دلنشینی نیست و با این بهانه ها این زن که قبل از ازدواج مدرسه مذهبی میرفته و مدام به کلیسا رفت و آمد داشته رو به فساد اخلاقی میاره که البته شوهرش به خاطر علاقه ی زیادی که بهش داره هیچ وقت مظنون نمیشه و نمیفهمه تا وقتی که همسرش میمیره و بر اثر اتفاقاتی مرد متوجه میشه...

اونقدرا جذاب نبود ولی خب بدم نبود

به هر حال تا شب کتاب نخونم خوابم نمیبره و البته تمام سعیم هم اینه که با خوندن رمانای مبتذل وقتمو هدر ندم و با تجربه ای که دارم رمانهای خارجی از این ابتذال خیلی دورند لااقل اونچه فرهنگشون هست به نمایش میذارن . که خب قطعا هیچ چیز قطعی و صد درصد نیست اما تو غالب موارد اینطوره


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۷
سپیدار
پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۴۰ ب.ظ

بزرگراه چهارپایان

وقتی تو شهر رانندگی میکنم چشم برزخیم کاملا باز میشه! تا جایی که به وضوح میبینم بیش از نیمی از ماشین سوارا و گاها بعضی پیاده ها که نام و نشان آدمیزاد دارن حقیقتا در زمره ی احشام جا میگیرن!
خانوما اغلب از بس بیش از حد محتاطن و آروم میرن یا تو دوربرگردونا معطل میکنن رو اعصابن و آقایونم که کلا تو یه فاز دیگن! انگار حیاط خونه شونه.یهو از پارک میان بیرون تیز میان وسط خیابون بی خیال که چند تا ماشین دارن همن مسیر و طی میکنن!
یهو دوبله و سوبله وسط خیابون و بولوار هرچقدر کم عرض باشه!! متوقف میشن!!! راهنما که کلا واژه بیگانه ایه دیگه کارکردش بماند!
از چپ و راستت سبقت میگیرن خودشونو همه جا جا میکنن هر وقتم عشقشون بکشه مث حلزون حرکت میکنن و همه رو پشت سر نگهمیدارن...
والا احشام هم برا خودشون قوانینی دارن لااقل تو صف راه میرن!
چقدر از رانندگی متنفرم و چقدم عصبی میشم..میترسم آخرش کار دست خودم بدم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۰
سپیدار
چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۵۶ ب.ظ

400 کرال

بعد از 500 متر گرمکن دوست جان شوکی بهم وارد کرد به این مضمون که آزمون تو مهر برگزار میشه!! در کمال ناامیدی گفتم یه رکورد 400 متر کرال بدم

چیزی که من شنیدم باید زیر 8 دقیقه میزدم که بنده 8دقیقه و 25 ثانیه زدم  :((( خیلی بی برنامه و بد شنا کردم خودم قبول دارم.. نفس گیریام منظم نبود..به هر حال ناامیدتر از قبل شدم.. خونه که رسیدمسایتو دیدم که زده بود تو آبان تازه ثبت نام تست ورودیه! با اینحال باید روزای فردمو برم یه استخر دیگه تمرین کنم. اون یکی دوست جان هم مواد آزمونو که تو سایت هیات بود فرستاد برام ( چرا به عقل خودم نرسید نگاه کنم؟؟؟ ) دیدم زده بود 400 کرال برا آقایون زیر 8 دقیقه و خانوما زیر 8:30 !!!

به هر حال باید خیلی تمرین کنم تا خودمو برسونم بالاتر و همون زیر 8 بزنم حتی الامکان

نگران اینم و بعدشم 100 سربالا! حاضرم 100 متر پروانه برم اما سربالا نه  :(( 

از همین الان خدا کنه قبول بشم 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۶
سپیدار
دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۵ ب.ظ

ساعت بد و بیراه


ساعت ۱۲ شب بود که یهو با زنگ ساعت مچیم بیدار شدم!

تو تاریکی رفتم به طرف صدای تیزی که میشنیدم

روی میز کامپیوتر بود 

با دستپاچگی و در حالی که قلبم به شدت میزد سعی میکردم زود خاموشش کنم اما تو تاریکی دگمه هاشو پیدا نمیکردم و فکر میکردم که چرا زنگ زد؟ کی کوکش کردم؟ چرا تو کمدم نذاشتمش؟؟

بالاخره قطع شد 

بد و بیراهی نثار دوست جان کردم و دوباره خوابیدم

چون یادم اومد روز قبل میخواست از شاگرداش رکورد بگیره ولی کورنومتر نبود و من ساعتمو دادم بهش! و ازونجایی که یادش رفته بود کدون دگمه اس چندتارو پشت هم زده بود


امروز رکورد سربالا دادم رو ۱۰۰ متر. ولی سه بار عینکم پر از آب اومد جلوی چشمام! باید عینکو برمیداشتم.اشتباه کردم گذاشتم بالای سرم و در طول شنا باهاش درگیر بودم. ۲:۰۶ زدم باید زیر ۲ باشه. نوشتم که یادم بمونه.اگه ساعتا طوری بشه ک نتونم اینجا تمرین کنم روزای فرد باید بعد باشگاه برم تمرین :(


پ.ن: تصویر ربطی به موضوع نداره

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۵
سپیدار
يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۵۲ ب.ظ

سکوت موریانه



آدمیزاد چقدر ضعیف و ناتوانه
وقتی مقابل دیواری قرار میگیری که به هیچ شکلی و با هیچ وسیله ای نمیتونی بریزیش کم کم به موندن پشت اون دیوار عادت میکنی
هر از گاهی غرولند میکنی و سعی میکنی یه راه جدید و امتحان کنی ولی هیچ فایده ای نداره
وحشتناکه اتفاقی رو که سالها بعد در نتیجه ی پابرجایی این دیوار میافته رو هر روز میبینی و روندش دقیقا مقابل چشماته!
حتی حسرت اون روز از اینکه چرا بیشتر تلاش نکردی؟؟!!
اما حالا هم هیچ کاری ازت ساخته نیست..
اینجا نقطه ایه که توکل معنی پیدا میکنه
جایی که از تمام عالم و آدم بریدی..ولی اینکه بعدش چی میشه و تا کی باید صبر کرد سخته! خیلی سخت
و سخت تر ازون اینه که بخوای قبول کنی اتفاق پیش رو در تقدیرت ثبت شده و اجتناب ناپذیره! حتی شاید به نوعی امتحانه! همونطوری که برای خیلیا پیش اومد
مثل این که موریانه ها دارن محتویات این زندگی رو میجون
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۵۲
سپیدار
شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ

پشه کوره

دیشب تا ساعت ۱۱ با ترفند خاصی درگیر کشتن این ذلیل مرده بودم


آخر با یه ضربه دست پرونده شو بستم!

به خاطر یه پشه بیشعور دیروز کل اتاقمو تمیز و دکوراسیونشو تغییر دادم


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۵
سپیدار
جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۱۶ ب.ظ

پرچونگی های یک عصر تابستانی

جمعه است و همون حس همیشگی. همون تو خونه موندن و سپری کردن روز با بی حوصلگی

پدر جان حوصله ی مهمونی و گردش و تفریح نداره بخصوص روزهای جمعه و سایر تعطیلات از محالاته که ما بیرون بریم..مگر اینکه به دلایلی مجبور باشیم!!

سابقا که عمه جان در قید حیات بودن بعضی جمعه ها یا بهتره بگم بیشترشو بیرون میرفتیم و انتهاش ختم میشد به الماس و سر زدن به ایشون

بعد از گذشت چهار سال هنوز از یادآوری نبودنش چشمام گرم و اشک آلود میشه.. 

و بعد از نبودنش پدر جان روبروز بی حوصله تر شد انگار...

چقدر چقدر چقدر دلتنگشم...

تابستون فقط روزهای بلندش برام تحسین برانگیز بوده و بس! چقدر این تابستون طولانی بود!!

خوشحالم که کم کم پاییز داره از راه میرسه

...

امروز برای سومین روز متوالی وقتی بیدار شدم دیدم مورد حمله ی این خونخوار کوچک قرار گرفتم!! تنها راه برای فرار از ادامه این وضعیت این بود که محتویات روی تختم و به حیاط بردم و حتی نئوپان کفشو توی آفتاب گذاشتم و پدر جان لطف کرده روش روغن الف زدن بلکه اگر موجودی اونجا ساکن شده معدوم بشه 

این یعنی تا چند روز آینده جای خواب ندارم و البته باید حسابی اتاقمو تمیز و خونه تکونی کنم

...

پایین رفتم که کمی خیاطی کنم اما اصلا حسش نیومد و خیلی زود کارو رها کردم.. روبروی آینه در حال سر کردن چادرم برای نماز بودم که لکه ی کمرنگی رو صورتم منو متوجه خودش کرد! چیزی که مدتها پیش دوست جان بهم گفت و من هرچی توی آینه نگاه میکردم نمیدیدمش و حالا فکر میکنم نور خاص پایین باعث شد بوضوح ببینمش.. همینطور متوجه شدم وزنم کمی زیاد شده و اگر به همین روند ادامه بدم با مشکل مواجه میشم!

و این البته تا حدیش نتیجه ی بودن کنار دوستانیه که همگی اضافه وزن دارن و من در کنار اونها خیلی خوب به نظر میام و باعث میشه گاهی زیاده روی کنم! پس تصمیم به در پیش گرفتن رویه ی گذشته خودم گرفتم 

تا وقتی حقیقتا احساس گرسنگی ندارم چیزی نخورم! و بر این اساس نهار نخوردم و هنوزم گرسنه نشدم!

وقتی روز جمعه تو خونه باشی بهترین کار بخصوص برای ظهر به بعد خوندن رمانه.. رمان مادام بواری که چندان هم جذاب نیست اما دوست ندارم نصفه رها کنم کاریو.. یه چرت کوتاه 20 دقیقه ای و یه قهوه.. اینبار قهوه رو کمتر ریختم..همون فنجون کوچیکی که قبلا میخوردم..دیگه از طعم این یکیم خوشم نمیاد.. تلخیش کمه و منم ک دوست ندارم شیرینش کنم طعم جالبی نداره

در راستای رسیدگی بیشتر به خودم که اغلب هم اواخر تابستون با کمتر شدن ساعت کارم و رهایی از خستگی های مفرط و مداوم به سراغم میاد معجون همیشگی رو برای موهای بیچارم درست کردم بلکه کمی زنده بشن و برای پوستمم تمهیداتی اندیشیدم که خدا کنه حوصله داشته باشم ادامه ش بدم

فردا هر طور شده مقداری از خرت و پرتای زیر زمینو میبرم و تو یکی از آشغالدونیای خیابون میذارم..شاید هم به درد کسی خورد

باید ماشینمو بشورم..برف پاک کنشو بیارم بالاتر .. کمی زبان بخونم.. باید برای روزایی ک سر کار نیستم بهانه ی بیرون رفتن جور کنم و تنهایی یا با مامی و اگر نیومد با دوست جان بزنم بیرون

باید ازین یکنواختی فرار کنم

این خبرهای مرگهای پشت سر هم بدجوری از درون بهمم ریخته..دیدن چهره ی غم زده و گریان دوستام یکی بعد از دیگری دیوونم میکنه و این ترس و به جونم میندازه که ممکنه روزی هم خودم گرفتارش بشم.. تنها حسنش اینه که تمام سعیمو میکنم بیش از پیش آروم باشم و هواشونو داشته باشم

باید برای حال و روز بابا و روحیه مامان هم کاری کنم.. تو این مورد بشدت ناتوانم و فعلا با شنیدن خبر برگشتن دایی جان از پایتخت و زندگی دوباره توی همین شهر بعد از بیست و چند سال دعا میکنم که خیلی زود این اتفاق بیافته. در حال حاضر تنها کسیه که بابا از وقت گذرونی باهاش فرار نمیکنه و بنا به دوستی که از سالها پیش ( قبل از ازدواجشون) شکل گرفته و همینطور همکاریشون خیلی بهتر و بیشتر همو درک میکنن

و در نهایت اینکه آدم گاهی باید بنویسه تا افکارش منظم بشه و بعد هم از خواننده عذرخواهی کنه بابت اینهمه پرچونگی و نوشتن مطالب خسته کننده

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۶
سپیدار
چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۰ ب.ظ

مطالب غنی!!

دوتا خبر فوتی یکی دیشب دایی دوستم یکیم صبح مامان دوست و همکارم! 

اولی تو یه تصادف وحشتناک تریلیش آتیش گرفته و سوخته و دومیم مریض بود و تو بیمارستان. خدا رحمتشون کنه

به این ترتیب برنامه های فردام که از سه شنبه منتقل شده بودن مالید کلا! اینجاست که میگن کار امروز و به فردا نندازین!

این یه درس!

درس دیگه اینکه از قسمت پاشویه استخر پریدم و میدونستم میافتم که نیافتادم!! ولی دستم به شدت کوبیده شد به دیوار و کبود و ورم و درد و این حرفا. به ندای درونتون توجه کنید!

این درس دوم!

من نرفتم مسابقه و صبح شنیدم اتوبوس تهران به همدانشون بین راه خراب شده و تادیر وقت علاف بودن. خوب شد نرفتم. راحت نه بگین و پاش وایسین بخصوص وقتی جریانو براتون روشن نمیکنن!

اینم درس سوم!

تمرینامو شروع کردم برا آزمون ناجی درجه یک. حالا معلوم نیست وقت بشه تو همین استخر یا نه.از همین حالا که بهش فکر میکنم استرس میگیرم. یک دوره باز آموزی مربیم باید برم که برا درجه دو بتونم شرکت کنم

درس چهارمی با خودتون

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۰
سپیدار