خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
شخصیت هر کدام از ما از چهار بخش تشکیل شده:

خود عمومی که هم برای خودمان و هم برای دیگران شناخته شده است.

خود کور که برای خودمان ناشناخته و برای دیگران شناخته شده است.

خود خصوصی که برای خودمان شناخته شده و برای دیگران ناشناخته است.

خود ناشناخته که هم برای خودمان و هم برای دیگران ناشناخته باقی مانده است.

معمولا خود عمومی کوچکترین قسمت از شخصیت هر کدام از ما را تشکیل می دهد

و اغلب سوء تفاهمات و مشکلات در روابط بین فردی هم به همین دلیل رخ می دهد.

راهکار برطرف کردن این مشکل هم یکی خود گشودگی (شناساندن خود به دیگران)

برای کوچک کردن خود خصوصی و دیگری گرفتن بازخورد از دیگران برای کوچک کردن خود کور است.
موافقین ۳۱ مخالفین ۶ ۱۸ مهر ۹۰ ، ۱۶:۳۸
سپیدار

۴ روزه از خونه بیرون نرفتم.. امروز دلم خواست برم ولی بازم نرفتم چون یادم اومد جمعه ست و یحتمل همه به سوی طرقبه شاندیز و راه شلوغ!

عصر با بارونی که اومد هوا عالی شد برای پیاده روی اما از خودگذشتگی کردم و مامی رو فراری دادم تا ددی بیدار نشده در آرامش بره و برگرده 

و خب وقتی یک آدم بشدت کنترل گر و بشدت غر زننده و بی حوصله و اعصاب در منزل هست باید همینجوری فرار کرد 

کسی که مثلا حوصله پیاده روی نداره اما نمیتونه شما رو تنها بفرسته!! و میاد و تمام راه یا غر میزنه یا بد و بیرا میگه...

فکر میکنم به اینکه بابام از زندگی من تو خونه ش بیشتر رنج میکشه یا من از زندگی در خانه ی پدری؟

خدا رو شکر میکنیم که به رغم فراموشی و تمام اخلاقای بدش سالمه 

اساتید هم امروز بعد از تهدیدات جدی تر اعلام کردن امکان کار مداخله ای نیست متاانالایز کار کنین،!

خب ایا میمردین دو سه هفته پیش همینو بگین؟

ضمنا فرمودن تقریبا یکماه دیگه هم پروپوزال و باید بدیم 

باز فکر میکنم کجای کارو اشتباه کردیم که از شهریور پیگیریم و هنوز نیم قدم هم برنداشتیم چون با این اوضاع عنوان هم باید عوض بشه..

اعتراف میکنم این روزا همش گوشی دستمه طوری که حالم ازش بهم میخوره.. البته تو اراجیف چرخ نمیزنم. یا دارم مطالب مربوط ب رشته و کارم و میخونم یا خودم تهیه میکنم 

ولی بازم تهوع اوره... 

ماه رمضون اصلا ادم ادینجور همش خوابش میاد.. همینکه خوابت بهم بریزه و ضغفم بگیرت کافیه که برای هر کاری بهانه بیاری 

ولی سیر که میشی انگیزه همه کاری میاد سراغت

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۱۱
سپیدار

از ۷ اسفند یه پست نصفه نوشته بودم که نه کامل شد نه ارسال بالاخره امروز مقتدرانه حذفش کردم 

و اما چه کردیم این مدت؟

باشگاه رفتیم با رفیق و طبق برنامه خودمون کار با دستگاه و دمبل و اینا رو زدیم بر بدن ( میخواستم بگم زدیم تو گوشش دیدم خیلی خشنه بعد اینهمه مدت)

استخرا باز شدن و من وسط دور دوم بودم که دوباره برقا رفت!

چقدر استخر خوبه خداییش کلی روح و روانم شکفته شد همون دو ماه و نیم 

اصلا با عشق میرفتم سر کلاسام

بعد شرایطی یهو فراهم شد یه سالن اجاره کردم... چقد بهش رسیدیم و گلدون رنگ کردم و پتوس هی قلمه زدیم بردیم و تر و تمیزش کردیم ... یهو تعطیل!

ولی نو پرابلم شرایطش خوبه و باز میشه و ادامه میدیم 

اساتید پایان نامه مثل مرده های متحرکین که در جواب تیکه و ها و کنایه ها مونم دیگه کار خاصی انجام نمیدن جز اندکی زر زدن! 

خیلی به خودم فشار میارم ک حرف بد نزنم ولی نمیذارن که 

کنکور دکتری دادم صرفا جهت خالی نبودن عریضه وگرنه هنوز چیز زیادی از اناتومی بارم نیست 

میدونم بار شما هم نیست الکی ژست عاقل اندر سفیه به خودتون نگیرین 

و الان در ماه رمضان دوباره از یک سونامی پر کاری اومدم تو بیکاری و برا خودم مقاله هایی ک عشقم باشه سرچ میکنم میذذارم اینستا، کارگاهی که اخر اخمن شرکت کردیم و پیاده میکنم و گاهیم گوشه چشمی به پروپوزال دارم! 

از بس این استادای عوضی دست دست کردن که همه جا تعطیل شد کلا فس ما هم برا پایان نامه و مقاله و ... خوابید 

دوشنبه یه حالی به خودم دادم و با بچه های فامیل و گروهشون تشریف. بردیم کوه. خوش گذشت.. خواستم بیشتر حال بدم ولی دیگه جور نشد 

نمیدونم چرا تا بیکار میشم میچسبم ب تمیزکاری خونه :)) انگار اون روی خونه داریم بیدار شده 

ماه رمضون یه طوریه ادم انگار کلا خالی میشه از درون 

همه چیز بی اهمیت...

دیروز اتفاقی اون فیلمه که دختره ناراحته که سنش رفته بالا و شوهر نکرده رو دیدم و بعد ملت همیشه در صحنه... دیدم اکثریت هم دهه ای های من (۶۰) دختر یا پسر که مجردن یه نگرانی هایی از اینده و تنهاییشون دارن و متقابلا نگرانی از اینکه بخوان تشکیل زندگی بدن فقط جالبه اون پسرایی که از نظر مالی پایینتر بودن خیلی دلشون میخواست متاهل بشن ولی کسی بهشون دختر نمیده 

حالا نه ک بخوام پیش داوری کنم اما دیدم که اکثرشون خیلی بالا بالا میپرن و تو فکرن مخ دخترای مایه دار و بزنن و یهو زندگیشون زیر و رو شه ! 

متاسفانه خیلی شون نه درسی خوندن نه کار دارن نه حتی دنبال هنری هستن ک بشه ازش پول دراورد! کلا تو توهمن و هر کاریم دوست ندارن با تمام بی هنریشون!

اونام که مایه دارن یا لااقل اوضاع عادی تر و کار و ... روابط موقتی رو ترجیح میدن که نکنه سرشون کلاه بره!

و اینجوریاست که یک نسل اینهمه تنها داره 

خلاصه که همه چیز خوبه و فک کنم فقط من حال میکنم از همه تعطیلیا چون تازه دارم یواش یواش کارای عقب مونده این چند سال و انجام میدم 

راستی بالاخره گوشیمم عوض کردم اونم با حیله نیرنگ :))

 

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۰۰ ، ۱۷:۲۹
سپیدار

در کنار تمام کارهایی ک ناچار شدم انجام بدم ( نشستن طولانی مدت پشت پی سی) دچار عارضه سر به جلو شدم و انگار عضلات آپر تِرَپ و اِسکالن و اس سی ام دچار آوِر اکتیو شدن

دقت که میکنم میبینم تو حالت عادیم گردن کشی میکنم!

چرا من اینقدر بیش فعالم؟؟ چرا نقص توجه دارم؟؟ چرا نمیتونم سر جمع کنم؟؟

انگار یه چیزی توم افتاده رو دور تند و هرچی میخوام کندش کنم نمیشه!

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۰۷
سپیدار

فک کنم در این مورد قبلنم نوشتم اما واقعا برام جالبه که ادما با چه اصراری حقیقت و انکار میکنن

مثل همین ایشون که سالهاست با بوی فرندشون هستند و الانم بشیوه ازدواج سفید (بخونید سیاه، کبود، اصل حماقت) مثلا زندگی میکنن. البته هرکسی منزل پدریشه و در هفته هر زمان فرصت بشه همدیگه رو در منزل مشترک ملاقات میکنن!

به خاطر ترس از دست دادن، هر تحقیر و دعوا و سرزنش و توهینی رو میپذیره!!

حاضرم شرط ببندم اون ملاقاتهای یک یا دوبار در هفته هم بنا به درخواست شازده و برای رفع نیازشون هست! 

هر وقت دستور میده باید بری.. کاری که میگه باید بکنی.. ساعت به ساعت باید زنگ بزنی.. هرجا که میخوای بری باید خبر بدی.. این باید یه باااااید واقعیه! بایدی که کوچکترین تخطی توش نباید رخ بده!!

بعد سالها هنوز دعواهای بچگانه.. تهدید به رفتن..

آدم اگر کنار کسی حالش خوب باشه و اگر واقعا دوسش داشته باشه سر کوچکترین مسائل قشقرق راه میندازه؟ دعوا و سر صدا میکنه؟ تهدید میکنه؟

این دوست داشتنا تو کت من نمیره.. آدما وارد رابطه عاطفی نمیشن که زندانی بشن! 

یه ترس ته این رابطه همیشه هست

و یک تهدید

ترس گذاشتن و رفتن

و تهدید تنها گذاشته شدن

امان از انکار

امان از واقعیت تلخ! 

امان از اون روزی که این تهدیدها عملی بشن..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۱۴
سپیدار

ماها اینجوری بزرگ شدیم اغلب که به روی طرفی که ناراحتمون میکنه نیاریم!

مثلا یارو یه کاری کرده کفریمون کرده حسابی اما ما همینجور تو خودمون عصبی میشیم و در بهترین حالت قهر میکنیم بدون اینکه چیزی بهش بگیم.. قهر که همون قطع ارتباط بهتره

یا یهو قاطی میکنیم و دعوا میکنیم اصلا..

در هر دو صورت اگرم به طور قطع حق با ما باشه بازم بعنوان ناحق شناخته میشیم بماند! روانمون تا مدتها درگیره . هی خودخوری میکنیم. هی...

باید اعتراف کنم از نقاط ضعفم این بوده از اول که در چنین مواردی همیشه تو گروه یک بودم.. خیلی ناراحت شدم و بعد خودمو از اون ادم دور کردم یا رابطه مو قطع کردم بدون اینکه بهش بگم.. ولی ذهنم تا مدتها درگیر بوده

طی چند سال اخیر که تصمیم گرفتم حرفمو بزنم هم به مشکل دیگه ای خوردم اونم اینکه نمیتونم در ارامش حرف بزنم وقتی طرف مقابلم یه بیشعور به تمام معناست!

فکر میکنم ریشه ی نوع اول هم همین بوده که چون نمیتونستم در ارامش قضیه رو رفع و رجوع کنم سکوت و انتخاب کردم

اما از برخورد نوع دوم خودمم که چند باری پیش اومد اصلا رضایت ندارم

دوست دارم بتونم ریلکس باشم و خیلی راحت حرفمو به طرف بزنم .. بدون دعوا و بحث زیادی

و این جدا یک هنره و اگر شما هم دارید خوش به حالتون :/ رمز موفقیتتونو بگین

اصول تربیتی ما از ریشه این بوده که دیگران و ناراحت نکنیم و این شده پایه ی تمام تظاهر ها و دلخوری ها و خود خوریها و دیگر ارزشمند پنداری و خود بی ارزش پنداری!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۴۸
سپیدار

خب این ترم هم دوتا درس پیش نیاز داشتم که در واقع به دلیل بی عرضگی مدیر گروه و مشاورش این ترم درگیرشون شدن وگرنه باید ترم اول برمیداشتم..

بگذریم

یکیش اناتومی بود. تو کلاسا کلا غیبت نداشتم اما تو بحثا هم شرکت نکردم یا سوالارو جواب ندادم به این دلیل که بلد بودم و از طرفی فک کردم بچه های کارشناسی به این نمرات اضافی نیاز دارن و اینکه یاد بگیرن من اما هم ۹۰درصدشو بلدم هم تاثیری تو معدلم نداره

قبل از امتحانا دیدن با یه امتحان سخت اصلیم تو یه روزه ترسیدم ساعتاشونم یکی شه این بود و به استادش گفتم جریانو و گفتم اگر امکانش هست کار دیگه ای انجام بدم ب جای امتحان

بماند ک پایان نامه، کارورزی و یه سری تکالیف هم برقرار بود..

خانم پدیرفتن ولی گفت از ۱۵ برات حساب میکنم (انگار پول میخواد بده)

خلاصه ک منم نشستم هم دو موردی ک بهم گقته بود و از مقالات لاتین ترجمه و پاور کردم فرستادم (مطمئنم اصلا ندیده)

امتحان میان ترم و پایان ترم هم شرکت کردم

جمعا ۵۰ تا سوال بود از ۱۸ نمره!!!

اونوقت نمره منو داده ۱۵!!

بهش میگم نمره امتحان پایان ترممه؟؟

میگه نه اونو شدی ۱۶ ولی چون حضور در کلاس نداشتی دادم ۱۵ :|

جدا که هلاک عدالتش شدم!

گفتم من غیبت نداشتم بی فعالیتیمم ب این دلیل بود ک گفته بودم ارشدم!

گفت باشه اوت ۱ نمره تو بهت میدم -_-

یادم رفت بگم اون پاورایی ک بهت دادم لعنتی ترجمه مقاله لاتین بوده نه کپی پیست منابع فارسی!

حالا بماند ک من واقعا نمیدونم جز ۴ تا سوال تستی از اون ۵۰ تا چه چیزی باعث شده بهم ۱۶ بده؟؟!!

با اینکه واقعا نمرش مهم نیست اما لجم میگیره هم خوب بلدم هم امتحان و خوب دادم هم پاورا اونوقت اینجوری!

خدارو شکر ک بعضیامون از جایگاهمون بالاتر نمیریم..

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۹ ، ۰۰:۰۴
سپیدار

به خاطر امتحانای من که رسما تا امروز ۲:۱۶ ادامه داست روز مادر منزل ما فردا برگزتر میشه

قبل امتحان با دوست محترم هماهنگ کردیم ک بریم بیرون بعد مدتهاااا یکم حال بدیم به خودمون..

اول ک لباس کم پوشیدم یخ زدم چون هوا سرد شد.. اینجا باید به حس ششمم توجه میکردم اما متاسفانه به حرف دوستم گوش دادم!

بعد هوس بستنی کرد رفتیم منم یهو هیجانی شدم و کافه گلاسه سفارش دادیم و وسطاش یهو دیدم دارم میلرزم از تو!!

اصن من دوس دادم تو زمستون فقط نسکافه و شیرکاکائو و فرنی داغ بخورم!

رفتم یکم مایحتاج فردا رو خریدم گفتم دست خالی نرم خونه! رفتم گلفروشی نزدیک خونه.. رز شاخه ای ۳۵ تومن! کلا ۲شاخه گرفتم روبان بست و مثلا تزئین و یه اسپری و یه کارت ۷۰ تومن.. تازه بیشترشم پژمرده بود.. چقدر جالبیم آخه! دقیقا همون تایمی که هموطنانمون یه چیزی و میخوان گرونش میکنیم :) بعد میشینیم میگیم لعنت به دولت و مسئولین و فلان و فلان.. یه جعبه کوچیک نخودی هم ک مامی دوست میداشت گرفتم از خروس قندی 

بقیه تزئینات و فعالیتها هم فرداست که شب خانومها و اقایون تشریف فرما میشن..

 

دیروز ظهر ک امتحان سختم تموم شد سیستم و خاموش کردم و برای اولین بار بعد مدتها دیگه تا روز بعد روشن نشد.. رفتم اشپزخونه و مرتب کردن طروف داخل کشو و تعویض و شستشو... بعد تعویض خاک یک گلدون و ... بعدم جارو و تمیز کتری ماحصل خاک گلدون.. صبحم بعد صبحانه با گلدونا مشعول شدم و در ادامه هم ی تمیزکاری حسابی تا ۱۰:۳۰ ک مامی اومد.‌. خیلیم خودجوش نهار کتلت درست کردم و اولین بار با حوصله حرارتو کم کردم و هیچ کدوم نسوخت! 

دیدم با وجود اینکه کارای خونه رو دوست ندارم اما بعضی وقتا انگار دلم میخواد از کارای دیگم دست بکشم و به همین کارا برسم.. جالبه زمان و موقعیتها ادمو تغییر میدن

شاید بیرون بودنای زیادی قبلی و درگیر شدن با اون روی اعصاب خورد کن ادما باعث میشه با این کارا ارامش بگیرم

ولی خب همچنان از اشپزی بیزارم 

به خر صورت فردا موقتا یه استراحت از درس و بحث خواهد بود و بعدش باز باید چشم بدوزم به صفحه مانیتور و قوز کنم تا ۱۰ تا مقاله برای استاد از تو دوتا مجله معتبر پیدا و تحلیل و قسمتهای مورد نظر استاد و استخراج کنم

بعلاوه ک موضوع پایان نامه هم باید به تایید استاد دیگه برسونم و کارورزی هم براه خواهد بود.‌. نمیدونم واقعا این ۶ روز باقی تا ارسال ۱۰ مقاله قراره چقدر سخت و خسته کننده بگذره

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۳۴
سپیدار

فوتبالی نیستم

بچگیا یا بعدش تا مدتها جون کلا رنگ قرمز و دوست داشتم و بعد برای کل کل های بچگانه طرفدار یک تیم شدم.‌..

با همه ی اینا پاسورهای عکس فوتبالیستها.. کارت پستالها.. مجلات حاوی عکسهاشون.. مسابقات مهم.. همه جزو خاطرات روزهای شیرین زندگی بود

وقتی که دغدغه هام رنگ دیگه ای داشت

خوشحالیم از ته دل و غمم نا مفهوم و گذرا..

با دیدن ویدئوها و عکسهای پر از خنده و عشق به مادر علی انصاریان به این فکر میکنم که حالا دیگه مهم نیست بعد از مردنم کسی برام گریه کنه یا نه.. کسی ناراحت بشه یا نه.. مهم اینه که وقتی مردم چطور یادم کنن.. غرعرو و بداخلاق یا مثل این ادم خنده های پر انرژی و عشق واقعی به مادر! 

خیلی دلم گرفت.. خیلی

روحت شاد

روحتون شاد .. 

به هر حال حتی با تمام قضاوتها و افکار ادمها شما موندین و جواب دادن در پیشگاه خداوند..

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۱۸
سپیدار

بیا به آدما یه عالم ترس و استرس بده یا دروغا و شایعات و براشون بفرست و هی غر بزن و از زمین و زمان بنال.. راحت قبول میکنن!

حالا سعی کن امیدوارشوت کنی حرفای خوب بزنی واقعیتو بگی.. عمرا اگه زیر بار برن

و این از بدترین خصلتهای ما ادماست که اینهمه دنبال منفی ها هستیم با دل و جون حتی اگر به قیمت جونمون تموم بشه

 

خوشحالی یعنی استخرا باز بشن وای خدایا شکرت

و ناراحتی ینی دقیقا همون تایم تو نتونی بری!

به هر حال خدایا شکرت

کماکان معتقدم الخیر فی ما وقع

 

به رسم عادت و ادب دوتا از درسایی که امتحاناشونو دادم رفتم از اساتیدش تشکر کردم. اولی در مقطع خودمون خیلی خوب و مودبانه جواب داد و دومی ک جزو دروس پیشنیاز و از درسای کارشناسی بود خیلی سرد و سنگین

البته کلا مدلشه..

ولی به نظرم همه باید بعد از تموم شدن هر دوره ای از استاد، معلم یا مربیشون تشکر کنن

 

و خب فردا یه امتحان خفن دارم که استاد خیلی دقیق طوری برنامه ریزی کرده که اگر تقلب بخوای بکنی کلا وقت کم میاری!

امتحان پس فردام اما فک کنم همه رو باید از رو پی دی افش ببنویسم چون ۱ساعت وقت داده! که البته اونم از درسای پیشنیازه و مهمم نیس 

بعدش یه نیم نفس و دوباره شیرجه تو پایان نامه و کارورزی و امان از پایان نامه..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۱۷
سپیدار

کلی برنامه ریختم که فلان درس و فلان روز تا فلان روز بخونم و فلان پروژه رو فلان روز انجام بدم و ... و حتی وقتم اضافه میومد اخراش

ورزش و استراحت و تفریح و حتی کارورزی و پایان نامه رو هم کاملا آف کردم

یهو سه روز پشت هم میگرن شدم! شدید.. هیچ کاری نتونستم انجام بدم

به همین راحتی.. 

در کوچکی ما ادما همین بس که برنامه میریزیم و فکر میکنیم همه چی رو روال ما باید پیش بره اما یه سر درد همه کاسه کوزه مونو بهم میریزه

 

امروز پروتکل و تموم کردم و فکر کنم بالاخره اون چیزی که میخواستم و تا حد زیادی یاد گرفتم.. اولش نشستم به گرفتن مقاله و حتی تمرین از رو سایت ولی اخرش بیشترشو حذف کردم و در نهایت اونی که میدونستم درسته اضافه کردم... سخت بود اما حس خوبیه وقتی به یه دانش میرسی ( چقدر فلسفی شد )

 

اخر این هفته از یه طوفان میام بیرون و میافتم تو یه طوفان دیگه ولی خب اون سردرگمی کمتری داره احتمالا ( این احتمالاتو برای شروع هر کاری میدیم! )

 

یه تیکه های از بابا لنگ درازو بدون سانسور گذاشته بود میدیدم.. این کارتونا و فیلما و رمانای قدیمی رو نه به خاطر فضاهای رمانتیکش که به خاطر روزای خوب بچگیم که باهاشون گذشت دوست دارم.. روزایی که ساده بودن و ساده بودیم و بی دغدغه.‌. 

وقتی میبینمشون انگار نشستم تو همون فضا.. همون اتاق.. همون سن و سال..

چیزی که جالبه اینه که تمام کارتونای زمان ما مورد دار بودن و چه ماهرانه سانسور شدن یا شاید ماها خیلی خنگ بودیم :)) 

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۱۹
سپیدار