خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

داستان سپیداری که قد میکشد

خود ناشناخته ی من

سپیدار درختی برگریز است که برگ‌هایش پیش از ریزش،رنگ طلائی روشن تا زرد به خود می‌گیرند
ریشه هایی بسیار قوی و نفوذگر دارند...
**********
سپیداری که به باران می پیچد
عاشق باران نیست
می خواهدمسیرآسمان راپیداکند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
دوشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۰، ۰۴:۳۸ ب.ظ

پست ثابت

شخصیت هر کدام از ما از چهار بخش تشکیل شده:

خود عمومی که هم برای خودمان و هم برای دیگران شناخته شده است.

خود کور که برای خودمان ناشناخته و برای دیگران شناخته شده است.

خود خصوصی که برای خودمان شناخته شده و برای دیگران ناشناخته است.

خود ناشناخته که هم برای خودمان و هم برای دیگران ناشناخته باقی مانده است.

معمولا خود عمومی کوچکترین قسمت از شخصیت هر کدام از ما را تشکیل می دهد

و اغلب سوء تفاهمات و مشکلات در روابط بین فردی هم به همین دلیل رخ می دهد.

راهکار برطرف کردن این مشکل هم یکی خود گشودگی (شناساندن خود به دیگران)

برای کوچک کردن خود خصوصی و دیگری گرفتن بازخورد از دیگران برای کوچک کردن خود کور است.
موافقین ۲۵ مخالفین ۴ ۱۸ مهر ۹۰ ، ۱۶:۳۸
سپیدار
پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۵۸ ب.ظ

ویبره ی شکم

منو این همکار جان هر موقع با هم میریم بیرون برای خرید ملزومات کاریمون یا اصلا خرید یکی از اقلام مورد نیاز، قبل از خرید اصلی قطعا چیزای دیگه ای میخریم. مثلا همینطور که هر دو از بیرون یک مغازه داریم داخلشو نگاه میکنیم و منتظریم اون یکی مارو بکشه از جلوی اون مغازه ببره، همین که یکی میگه اینجا فلان چیزش قشنگه یا حتی باحل نفی میگه نریم؟ خوب نیست؟.. قبل از تموم شدن جملش اون یکیمون وسط مغازه رسیده!! بعد باز بزور گاهی همو از تو مغازه ها میکشیم بیرون.. البته این حرکت دومو من معمولا انجام میدم چون در خرید کردن اندکی به نفسم غالب ترم خخخ


تغییر فصل شد و اینجانب باید برای رهایی از سردردها سریعا خودمو به یک حجامتگاه ( خودم این لغت و اختراع کردم) برسونم.. بخصوص که هوا بعضی وقتا زیادی گرمه! 


دیشب با دوستان ذلیل مرده تا ۱۲ چت میکردیم ( من ازین عادتا ندارم البته و ساعت ۱۱ گاهیم ۱۰ خوابم) و بقدری خندیدم که کلا رو ویبره بودم و سرفم گرفت از خنده. وقتیم سرفم میاد دیگه نمیره!! اینقدر ک مامان جان صبح با نگرانی اومد پرسید چرا دیشب اینقدر سرفه میکردی؟؟؟ و خب منم نگفتم داشتیم چت میکردیم چون این حرکاتو از منی ک سر شب مث مرغ خوابم بعید میدونه . و خدا نگذره از این فیلم پایتخت و اون پسره که پدر مادرا رو با واژه جاست فرند آشنا کرد.. حالا من کنار گوشیم وای میستم مامی میگه منتظری جاست فرندت زنگ بزنه؟؟!!!! و بعد خودش با شادمانی محل و ترک میکنه

مامانم کلا امیدشو از دست داده و منتظره خودم یه حرکت هلیکوپتری بزنم و در این زمینه بسی خانوادم روشنفکر شدن . مخصوصا با حرفایی که گاه و بیگاه در دفاع از انتخاب خودسرانه برادر جان زدم و اظهار نظراتی که کلا راجع به این موضوع ایراد کردم، الان امادگیشو دارن با هر صحنه ای مواجه بشن :)))


و البته صبم تو باشگاه حسابی روحم شاد شد. بسکه خندیدیم.. خنده خیلی خوبه.

حقیقتا: خنده بر هر درد بی درمان دواست/ هرکه میخندد ثنا گوی خداست


و در آخر؛ دوست داشتن و دوست داشته شدن حس خوبیه قطعا اما قبول کردنش مسئولیت آوره!! و در جریانش واقع شدن کمی ترسناکه!! کلا مسئولیت پذیرفتن کار سختیه! حواسمون باشه به حرفا و رفتارامون. خدا در همه حال مارو میبینه

و بیاین از امشب همه برایهم با همون اسامی که میشناسیم دعا کنیم! کار سختی نیست. اسم همه رو یه بار بیاریم و بگیم خدای مهربون و عزیز ببخشش و کمکش کن :)


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۵۸
سپیدار
سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۳۸ ب.ظ

معیار جدید من

اخیرا موضوعاتی پیش اومد که کمی به خاطرات عقب برگشتم و برای اولین بار اعتراف میکنم از رد کردن یکی از خواستگارام پشیمون شدم!

جریان ازین قرار بود که یک روز صبح همچنانکه با مامی جان در پیاده روی صبحگاهی بودیم فهمیدم جمع کثیری از همسایه و آشنا و غریبه بشدت نگران و پیگیر وضعیت تجرد و تاهل بنده هستن!!! مامی جان ما هم که بر اساس اصول ادب و احترام و رفتار انسان گونش جواب دندونشکنی نمیده!! به خیلیا که اصلا جواب نمیده!!! اینه که هی میمونه رو دلش بعد یهو طوفانش من بخت برگشته رو میگیره.. 

بعد از نصایحی که ایراد نمودم و دعوتش کردم به آرامش و البته جواب دادن به این گونه جانوری که هنوزم ناشناخته است!!! دیدم بین این افراد غیر از اون یکی که بی پدر و مادر بود و تنها دلیلم برای موافقت هم همون بود اما خدارو صدهزار مرتبه شکر که نشد!! یکی دیگم بود که خیلی گزینه خوبی بود از یک جهت ولی اون زمان عقلم به این "جهت خاص" قد نمیداد!

یه موجود فوق اکتیو و اتفاقا ورزشکار و مربی تیم و ... بود که هر روز از ۶ صبح میرفت سرکار تا ۱۰ و ۱۱ شب!!!

واقعا چی ازین بهتر که با مردی ازدواج کنین که اصلا خونه نیست در طول روز!!!! حتی خیلی از روزای تعطیل. و تازه بازنشستگیم نداره

بزرگترین دلیلی که اون موقع ردش کردم همون بود (البته معایب دیگه ایم داشت) ولی اگر اون زمان عقل الانمو داشتم و همچنین اگر پدر عزیز اون موقع بازنشست شده بودن باید میفهمیدم که میشه خیلی راحت تمام معایبشو به خاطر این حسن بزرگ نادیده گرفت!!!

حالا علاوه بر چاق نبودن و بی پدر و مادر بودن اینم به معیارای ازدواجم اضافه شد. "کسی که از 6 و 7 صبح بره سر کار تا 10 و 11 شب"

و کارشم دولتی نباشه بهیچ عنوان که بازنشستگیم نداشته باشه! در واقع تا نفس میکشه خدا بهش توان و قدرت و سلامتی کامل بده کار کنه :))

عمیقا خدارو شکر میکنم که ازدواج نکردم تا به این بینش و درک عالی از زندگی و ایندم برسم .

خدایا سپاااااااااس :))

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۸
سپیدار
يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۲۶ ب.ظ

سرمای لوس

صبح بعد از اینکه ساعت ۸:۲۰ دقه با مامی جان از پیاده روی برگشتیم خونه، در حین گذاشتن مانتو و شلوارم تو کمد چشمم به پالتو و بارونی و یه سری بافت و مانتوهای صخیمم افتاد و همه رو در کسری از ثانیه ریختم بیرون!

بعدشم کشوی لباسای خونه مو باز کردم و همون برنامه رو رو کشوم پیاده کردم

صبحانه که تموم شد اومدم سروقتشون و با افتخار و عرور و سربلندی و سرافرازی و خلاصه همه ی حسای خوب دنیا لباسارو جمع کردم و به محل بایگانی لباسهای گرم و سرد بردم و بجاشون تمام لباس تابستونیامو آوردم ریختم تو کشو و کمدم

بخاریم که کلا رو شمعک بود فبلا خاموشش کرده بودم و پنجره اتاقمم روزی چند ساعت کلا باز بود . البته این پنجره رو زمستونم باز میکنم

بمحض اینکه لباسام جاسازی شد همچنانکه با یه تیشرت استین کوتاه میچرخیدم حس کردم هوا کمی خنکتر شده!

بعله از پیاده روی اومدیم داغ بودم حالیم نبود! وگرنه از دیشب هوا یکم برگشت

به هر حال چون بازم مشغول آمد و شد و جمع و جور کردن و اینا بودم خیلی توجه نکردم و بعدم رفتیم بیرون و عصری که اومدیم خودمو فوش دادم که خب لااقل اون ژاکت سیاهه رو نگهمیداشتی دیگه!!!

یعنی آسمون فقط منتظر بود من زمستونیامو جمع کنم تا خوووب هوارو سرد کنه!

گرچه که این سرما دوام و قوام چندانیم نخواهد داشت! ضمن اینکه خونه ما به برکت هنر دست مهندساش داخلش از بیرون سردتره! این آخریام که پدر جان لطف فرمودن یه حرکتی زدن که جلوی نورم قششششششنگ گرفته شد


آهان راستی میگن تلگرام تا آخر فروردین قطع دائمی میشه !!! درسته عایا؟؟ حالا اگه شد کجا بریم بساطمونو پهن کنیم باز؟ :))

والا وقت و حوصله چت کردن و گشت و گذار تو کانالا رو که ندارم ولی بخش عظیمی از تبلیغات و اطلاع رسانیمون از همین طریقه دیگه همش از دست میره

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۲۶
سپیدار
شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۱۵ ب.ظ

مرد درون من

امروز به معنای واقعی احساس مرد بودن کردم!

بس که امروز عید و بهم تبریک گفتن !!

در فضای مجازی البته و در پی تبلیغاتی که برای کارم مدتهاست تو گروه های مختلف دارم امروز اقایون محترم تا تونستن بهم تبریک عید گفتن :))

احتمالا بین خودشون و عکسی که از خودم رو پروفایلم گذاشتم شباهتایی دیدن!!

والا!!

موندم اگه امروز این عید نبود چه بهانه ای بود؟؟

به هر حال عید نسبتا گذشته به شما هم مبارک مخصوصا آقایونی که گذرشون گه گاه اینجا میافته

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۵
سپیدار
جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۲۹ ب.ظ

کشف یک عضو جدید

مدتی پیش که باز اموزی مربیگری رفته بودیم اولین جلسش دوتا کلاس ۱ ساعت و نیمه بود 

کلاس اولی یه آقایی راجع به مباحث کلی در مربیگری ورزشی از مسایل جسمی و روحی و روانیش صحبت میکرد

بماند که کل کلاس بیخود و سرهم بندی بود استاد مذکور هم اومده بود یه دو ساعتی دور هم بخندیم اوقات فراغتشو بخوشی سپری کنه تازه یه پولیم بگیره!

بخش اعظم کلاس که به حرف و خنده و متعاقبا ساکت کردن ۵۰ تا خانوم حاضر در جلسه گذشت . یه دقایقیم یکم کلاس جدی شد و سکوت کامل! همون لحظه دیدم دوست جان رفته رو ویبره و داره از خنده به حالت غش و ضعف و نیاز به کمکهای اولیه از جمله تنفس دهان به دهان پیدا میکنه!

یک کلام ازش پرسیدم و لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود... گوشیشو نشونم داد.. مامانش که خانومی بشدت محترم و مودب هستن عینکشو نزده یه اس ام اس فرستاده بود که توش در یک کلمه دو حرفی یک حرفشو اشتباهی تایپ کرده بود! حالا که فکر میکنم میبینم این دو حرف تو کیبورد اصلا نزدیک هم نیستن ولی چطور این اتفاق افتاد خدا عالمه!

خلاصه که منم بعد از دیدن اس ام اس به همون حال افتادم با این تفاوت که اون جاش گوشه دیوار و در پناه بود و من درست روبروی جناب استاد و جلومم خلوت بود و کاملا فیس تو فیس و چشم تو چشم بودیم

بدترین شرایط خندیدن همین جاهاست که نمیتونید شدت احساساتتونو بروز بدین و تازه طرف مقابلتونم مث قیف بهتون نگاه میکنه!

دیدین بعضی ازین اساتیدم کمی کرم دارن؟؟؟ خدارو شکر این یکی اونجوری نبود وگرنه نمیدونم چه توضیحی باید میدادیم بابت اون لحظات از خود بیخود شدگی

حالا بعدش که آزاد میشی هرچی به جریان فک میکنیااا دیگه اصلا اونجوری خندت نمیاد!!!

اینجاست که کشف میکنی یه کرم درون داری جهت خراب کردن شخصیتت مقابل دیگران

این لحظات یه جایی ثبت و ضبط کنین و هر از گاهی بهشون رجوع کنید روانتون شاد میشه

و مورد دیگه اینکه قبل از انتشار هر متن حتی پیامک بخونیدش

این مورد و خودم حوصله ندارم ولی شما انجامش بدین

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۹
سپیدار
پنجشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۳۰ ب.ظ

فقط بنویس!

تا حالا فکر کردین که چرا خداوند تو قرآن که یکی از کتب مقدسه به قلم قسم میخوره؟

این یعنی اینکه قلم مقدسه

اون خودکار مداد یا صفحه کیبوردی که جلوی دستتونه و تایپ میکنید مقدسه

بهتره بگیم نوشته مقدسه چون در واقع اونچه از قلم به جا میمونه ارزشمندش میکنه نه شکل ظاهر و جوهر خود قلم!

بیایم از این مقدس قشنگتر استفاده کنیم

اگر قراره هر جایی و هر چیزی بنویسیم توشته مون هم قابل تقدیس باشه

شاید کمی شعاری به نظر بیاد ولی حتی نوشتن خاطرات و روزمرگیهامون میتونن شامل این تقدیس و ارزشمندی بشن

باید از قلممون وقتی برای دیگری استفاده میکنیم باعث حس خوب در اون فرد بشیم! یا دست کم چیزی از خوندن عایدش بشه و یاد بگیره..

برای خودمونم میتونم به چند شکل استفاده کنیم که در بلند مدت تاثیرات خیلی خوبی بدامون خواهد داشت

۱- نامه بنویسیم برای خدای عزیزمون و هر گرفتاری مشکل ناراحتی و خستگی حتی هر آرزویی داریم براش بنویسیم و بعد این نامه رو جایی قرارش بدیم که گم نشه..حتی میتونید لای قرآن بذاریدش

۲- نامه به خودتون بنویسید و توش فقط خوبیها و تواناییهاتونو ذکر کنید.. حتی جملات مثبت تاکیدی به خودتون بنویسین!! یه جورایی به خوبیهای خودتون توجه کنید کاری که شاید هیچ وقت هیچ کدوممون انجام ندادیم و بابت تمام این خوبیا و نعمات خدارو شکر کنید. این نامه رو هم نگهدارید و حتی هر از گاهی بخونیدش تا یادتون بیاد و اگر چیزای جدیدی به ذهنتون رسید میتونید بهش اضافه کنید یا نامه جدیدی بنویسید

۳- نامه ای بنویسید و پرش کنید از اهداف آرزوها و آنچه که تو رویاهاتون دلتون میخواد بهش دست پیدا کنید. اینم نگهدارین بعدها یه جایی با خوندنش شگفت زده میشین ؛)

۴- نامه بنویسید و هر جور ترس و نگرانی و استرس و ناراحتی و هر اخلاق یا موقعیت یا ویژگی بد خودتون و توش بنویسین هرچی که نمیخواین و در واقع باید بنویسید! این نامه رو بعد از نوشتن بندازید تو چاه توالت و سیفونو بکشین! و قویا به این فکر کنین که تمام اون بدیها از بین رفتن و نابود شدن

۵- گاهی قلم و بردارین و شروع کنید برای مدتی هرکسیو میبینید فقط نقاط مثبتشو پیدا کنید و بنویسید! این کارو ۴۰ روز انجام بدین و هرکسی از غریبه و آشنا و دور و نزدیک بنویسید

۶- یه برگه بردارین و هر کاری که از دستتون بر میاد روش بنویسین. کارایی که میتونن بعنوان شغل باشن براتون. حتی اونایی که خیلی مسخره ان! سعی کنید ۲۰ تا رو حتما بنویسین و اگر به ۴۰ مورد برسه دیگه عاااالیه! این کار میتونه در انتخاب شغل مناسب بهتون خیلی کمک کنه..حتی اگر همین الان شاغلین! اگر زمانی به هر دلیلی دیگه تو این شغل نباشین چیکار میتونین بکنین؟؟

۷- احساساتتونو به خودتون و افراد بنویسید و روی کاغذ گیرشون بندازین تا انرژیشون چند برابر بشه.حتی حس خوبتون نسبت به کارتون یا خانواده و تفریحات و هرچیزی در اطرافتون

و متقابلا اگر افکار مزاحم و ناراحت کننده دارید روی کاغذ گیرشون بندازین تا از شرشون خلاص بشین و بعد کاغذشو منهدم کنین

۸- اگر از کسی ناراحت و رنجیده این توی کاغذ هرچی دلتون میخواد بهش بد و بیراه بگین.اینقدر ادامه بدین تا جایی ک میبینید احساساتتون هی کمتر و رقیقتر میشه..

۹- خاطرات و اتفاقات خوب که حس خیلی خوبی بهتون داده یا حتی خنده دارتونو بنویسین و هر از گاهی بهشون سربزنید و بخونیدشون

قلم مقدسه و نوشتن مقدسه چون اثر اونچه که به نوشتار در میاد چندین برابره! فکر نکنید اگر حتی وقتی چت میکنید یه چیزی گفتین و تموم شده! شما اونارو نوشتین و اینجوری به تمام هستی اعلام کردینش

با نوشته های عمومیتون فقط سعی در تخلیه بارهای منفی تون نکنید! اونارو جایی بنویسید که جز خدا کسی نبینه و بعد بریزیر دور.. برای دیگران فقط خوبی و شادی رو بنویسید :)

این قلم میتونه معجزه کنه اگر ازش خوب استفاده کنیم

بنویسید و بنویسید و هیچ وقت خسته نشین تا معجزاتشو ببینید :)

موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۰
سپیدار
چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۹ ق.ظ

سپاسگزاری

بیایم یاد بگیریم وقتی همدیگه رو میبینیم نشینیم به غر زدن و ناله کردن از اوضاع.. از رانندگی های بد، از اینکه مردم آشغال میریزن، سر و صدا میکنن، هوا آلوده اس، دزدی زیاده، بی عدالتی و فقر و.... لطفا این انرژی جمعی رو که میتونیم در کنار هم به بهترین شکل ازش استفاده کنیم و صرف این خزعبلاتی که هر روز و هر روز داریم از اخبار و انواع سایتا و شبکه های اجتماعی میشنویم و جز اعصاب خوردی و ناراحتیم پیامدی نداره نکنیم!

بعد از این وقتی چیزایی یا کسانی یا رفتارهایی رو میبینین که ناراحت کننده اس به جای عصبانی شدن یا بد و بیراه گفتن (حتی تو دلتون) براش دعا کنیم! به جای اون ادمی که دچار اون اشتباه شده از خداوند عذرخواهی کنیم و بابت نعماتش شکرش کنیم

کار ما آدما فقط شده ایراد گرفتن و غر زدن مدام و توقع هم داریم خداوند سیل روزیشو به سمت ما روانه کنه

مگر نه اینکه خداوند میگه اگر شکر گزار باشید نعمتهاتونو افزایش میدیم!

در طول روز چند بار تشکر میکنیم؟ همین زبونی که به غر زدن باز میشه همین چشمی که بدیهارو میبینه حسی که درک میکنه گوشی که میشنوه دست و پا و انگشتان و تمام جزء جزء اعضا و جوارحتونو در نظر بیارین و تصور کنین کوچکترین خللی تو هر کدوم بود باید چیکار میکردین؟

پس بعد از این بجای ایراد گرفتن و غر زدن و دیدن بدیها، عذرخواهی کنید دعا کنید و سپاسگزاری 


و اما انگار امسال قراره با بخش جدیدی از زندگیم که قبلا هم تجربش کردم روبرو بشم! منتهی به یه شکل دیگه! به لحاظ کاری خلوت تر میشم و خب قطعا زمان بیشتری رو باید خونه باشم! سالی که گذشت خییییلی خسته شدم و حالا فکر میکنم و مطمئنم خداوند مسیر جدیدی رو برام باز کرده و قراره اتفاقات بزرگ و خوبی رو تجربه کنم. به نظر میاد یه جای خالی باز شده که قبلا برنامه پر شدنشم ریخته شده

به خدا اعتماد کنید و لبخند بزنید :-)

موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۱۹
سپیدار
شنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ب.ظ

لطفا عوض شو!

در ادامه پستی که قبلا نوشته بودم به اسم سوتی های دقیقه نودی و سو تفاهماتی که پیش اومد برای خواننده ها (با توجه به نظرات عرض میکنم) فکر میکنم لازمه توضیحاتی اضافه کنم شاید جریان روشنتر بشه. این البته دفاع از خودم یا فکرم نیست. به هر حال همه آزادیم تو فکر کردن ولی تو قضاوت نه!

این توضیحات برای اینه که شاید زمانی دیگه خودم خوندم و باز به افکار امروزم خرده گرفتم...

گفتم زیادی خوب بودم! و واقعا چرا؟؟؟

معنیش این نیست که میخواستم مثلا فلان کار خلاف شرع یا عرف یا قانون و انجام بدم یا اینکه الان اینو میخوام! یا اینکه صرفا دنبال لذت جویی باشم

خوب بودم چون حرف گوش کن بودم و البته فکر گوش کن! باید بگم یه دستگاه کپی دقیق بودم.گخیلیامون این بودیم 

قطعا پدر و مادرا هیچ وقت برای بچه هاشون بدی نمیخوان ولی خب خیر و از دیدگاه خودشون میبینن و تفسیر و تصویر میکنن و اینکه والدین نازنین ما نه معصومن و نه حرفها و افکارشون وحی منزله! اونا همیشه و همیشه والدین خوب و نازنین ما هستن و خواهند بود.. هرچه که در توان دارن مارو به سمت خیری که خودشون متصورن پیش میبرن اما معنیش این نیست که ما هم تمام مسیر و باید با همون نگرش طی کنیم

تصور کنین سالها پیش جایی زندگی میکردین با شرایط خاص خودش حالا ۲۰ سال حداقل گذشته راه ها عوض شده ساختمونا نوسازی شدن بعضی خیابونای حدید باز شدن و بعضی کوچه ها بن بست! پس قطعا نمیتونید با همون مسیر قبلی به اونجا برسین

و مشکل ما ازونجایی شروع میشه که فکر و تحلیل خودمونو تا سالها و شاید برای همیشه تعطیل میکنیم و بر پایه راهنمایی هایی که از بیرون و بر اساس اطلاعات قدیمی بهمون میرسه زندگیمونو پیش میبریم

خدا کنه که یه جایی این تعصبات و کنار بذاریم و واقع بینانه تر اطرافمونو ببینیم حتی به این قبمت که اشتباه کنیم! تا اشتباه نکنیم تو زندگیمون موفق نخواهیم بود و نخواهیم شد! و موفقیت اونچه که در ظاهر میبینیم نیست! موفقیت خیلی فراتر از بدست آوردن پول بیشتر یا شغل بهتر یا فلان سطح تحصیلات و غیره است..موفقیت تمام روابط اجتماعی و حتی زندگی اطرافیانتونو در بر میگیره...

یه وقتی میرسه که شما متوجه میشین چه مسیر طولانی رو داشتین اشتباه حرکت میکردین و تو این مسیر چقدر به آدمای زیادی و بیشتر از همه خودتون صدمه زدین و چقدر بسختی و عذاب زندگی کردین در حالیکه میتونستین خیلی راحت و لذتبخش پیش برین

حالا که مسیر فکریم عوض شده و داره هنوزم میشه و عینک تعصباتمو کنار گذاشتم دارم به فرصتایی فکر میکنم که از دست رفتن و دیگه هم بر نمیگردن.. حتی آدمایی که دیگه نیستن..

حالا با این مقدمات میگم نباید زیادی خوب میبودم! 

بابت اشتباهات یواشکی و دور از قوانین خانوادم پشیمون نیستم چون درسی که ازونا گرفتم هیچ جور دیگه ای به این روشنی نمیتونستم بگیرم و به این تغییر نگرش امروز هم چه بسا نمیرسیدم اما از زمانهایی که بشدت خودمو در افکار والدینم گم کردم پشیمونم 

وقتی میبینم با نگرش و منش امروزم به اونا هم ارامش و راحتی بیشتری دادم

چون اگر همه چیز هم درست بشه اون ادمایی که دیگه تو این دنیا نیستن هرگز برنمیگردن..


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۴
سپیدار
يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۲۶ ب.ظ

ازدیاد نسلها

یه پلاستیک گندم خریده بودیم برا پرنده ها هر روز صبح مامی میریخت تو باغچه.. بعد کلا با نایلونش گذاشتن گوشه حیاط که یادشون نره.. چند روز پیش دیدیم سبز شدن :| حالا اگه همینو میخواستیم بذاریم برا هفت سین عمرا اگه یه دونشم در میومد! دیروز دیدم یاکریمه سر پلاستیک هی نوک میزنه اما انگار چیز زیادی گیرش نیومد.. امروز رفتم دیدم بعععله همش کلا سبز شده و ریشه کرده!

هر سال سبزه میذاریم ولی شب عید میریم یه دونه میخریم و اون قبلیو از صحنه خارج میکنیم! امسال همین تلاشم نکردیم

صبح حرم عالی بود.. هوا هم بارونی نم نم وقتی میومدم دیکه داشت شلوغ میشد . یکساعتم تو کتابفروشیش بودم تا عیدیایی که مامی میخواد به بچه ها بده رو بخرم..دوتا کتاب کودک و ۴ تا بزرگسال .مجبور شدم کتابای بچه هارو بخونم تا از توشون انتخاب کنم.. به نظرم اونقدری جذاب نیومد ولی ناچارا از توشون انتخاب کردم دیگه.. کتابایی که تو بچگی هودم خونده بودم اینقد نقاشیاش خوشگل بود و داستاناش جذاب بود که هنوز یادمه خیلیاشو.. حتی یه تعدادیش یادمه سواد نداشتم مامانم یبار خونده بود میشستم برا خودم تعریف میکردم از رو عکسا( در این حد خلاق بودم) کتابایی که نویسنده هاش ایرانی بودن یه نقطه مشترک داشتن اونم ابنکه توشون یه عروسی بود! بیخود نیس دهه هفتادیا زودتر از ماها متاهل شدن. ما تو کتابای داستانمون ازین چیزا نبود والا! یا پیر زن بود یا میخواست بره مدرسه و کار خونه داشت یاد میگرفت یا جک و جونور بود! با وجود اینا باز میرفتیم خونه همسایه با دختر و پسرش مامان بازی میکردیم :)) حالا داستانای جک و جونوراشم عاشقانه اس! یحتمل اینا سیاستهایی در جهت ازدیاد نسله چون تا یادمه موقع ما میگفتن فرزند کمتر زندگی بهتر!

یاد شاگردم افتادم بهش شنا یاد دادم داشت تمرین میکرد گفت یاد سگم افتادم! وقتی میندازمش تو آب همینجوری شنا میکنه -_-

دو روز دیگه سال جدید میشه. بشینین هدفای سال بعدتونو بنویسین!

و اما همچنان به قول شاعر " کیف احوالیم سازدیر بو گون مستانه مستانه... "

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۲۶
سپیدار
شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ب.ظ

عمل ضد فرهنگی

عاشق خودمم که هر بار میرم کتابخونه ۳ تا کتاب امانت میگیرم ولی حتی یکیشم به نصف نمیرسه بعد یه ماه! باز میرم پسشون میدم. تازه هر دفعه ام با خودم میگم کاش بیشتر از ۳ تا کتاب میشد برداشت! 

حالا این یه طرف خوندن کتابایی که تو خونه دارم یه طرف.. یعنی کتاب از کتابخونه میگیرم بعد یادم میاد عهههه فلان کتابم بخونم..

ولی خب بالاخره میره تو آمارای کتابخونی و آمار میزنه بالا همینش خوبه

امروز با مامی رفتیم کتابفروشی فقط یکی از کتابایی که دنبالش بودم و اصلا هم یادم ازش نبود و پیدا کردم!

یه حوض ماهیم برا هفت سین خریدم که از وقتی اومدم خونه ذهنم درگیرشه! دوتا ماهی توشه که بشدت به ماهی واقعی شبیهه یعنی فک کنم ماهیارو خشک کردن گذاشتن توش :-( تو یه کار هنری داخل یه مکان فرهنگی..چرا آخه؟؟؟

نکته مهم اینکه همچنان شادابم از پنجشنبه تا حالا :-)

فردا هم میرم آخرین حرم سال و پس دادن کتابام ولی دیگه کتاب نمیگیرم که تا اخر عید لااقل کتابای خودمو بخونم " شفای زندگی " از "خانم لوئیز هی" و "بیاندیشید و ثروتمند شوید" از "ناپلئون هیل" اولیو یه دوست خوب چند سال پیش بهم هدیه داد و یکبار خوندمش ولی نه کامل بعد به یه دوست بدقول قرض دادم و دیگه ام جایی ندیدمش بخرم تا اینکه امسال بزور از طرف پسش گرفتم -_- 

و اینکه جوجه هامون دیگه هیولا شدن حسابی.. از دستشون به امونم! یبار وسط خواب دستمو بردم زیر بالشت یهو به یه چیزی خورد ترسیدم بعد فهمیدم مداد رنگی بوده! دنبال شونم باید بگردم وقتی میرن.. زیر تختم که همه چی پیدا میشه جدیدا!! یه سری وسایلم میذارم نقاط بالا ک دستشون نرسه یا قایم میکنم بعد خودم باید دنبالشون بگردم.. لوازم آرایش و لاکامم که حتی از دست این پسره در امان نیست. رنگارو باهاشون تمرین میکنه! چند روز پیشم پد پنکیک و برداشته بود خیلی با لطافت میزد به صورتش!! لابد از پسرای نسل جدید یاد گرفته

قبلا زیر ابرو برمیداشتن یکم بعد شد اصلاح کامل و بعضی جاهام شنیدم بند میندازن!! کم کم آرایش و ناخن بلند کردنم بهش اضافه شد حالام که ساپورتای فاق کوتاه میپوشن با کفش کالج بدون جوراب یا با پاپوش!!!! به اینا باید گفت پسر خانوم؟ آقا خانوم؟ دختر آقا؟ یه تیپ مردونه و نیم سانت ته ریش دلمونو میبرد که اونم ازمون گرفتن

راستی گفتم شاگردم لپاشو سوراخ کرده؟ عمل چال لپ! قیمتشم ۲ میلیونه اگه خواستین

اینجوره موقع ها آدم باید چی بگه؟؟ لپ نو مبارک؟؟ چاله مبارک؟؟

دکتر گفته بود نخنده منم کم نذاشتم کلی خندوندمش حالا منتظرم ببینم بخیه هاشو برداره دقیقا چی میشه؟


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۳
سپیدار